در مقاله حاضر کوشیده ایم میان حکمت خیام و اسطوره اندیشی او رابطه ای برقرار کنیم. زیرا دریافته ایم که انتخاب شعر برای بیان اندیشه های او، با توجه به رابطه شعر و اسطوره، انتخابی آگاهانه بوده است. چرا که نشانه های بسیاری نظیر زمان اساطیری، دور و دایره می خواری، از خاک بر آمدن گل و سبزه و خاک شدن آن ها، کوزه و کوزه گری، مشاهده اعضای آدمیان رفته در ذرّات غبار معلّق در هوا و نظایر این ها بر اسطوره اندیشی او دلالت دارد و بیان بینش اساطیری جز از رهگذر ادبیات و به ویژه شعر ممکن نیست، از این گذشته با توجه به نشانه هایی که همه با «خاک » ارتباط دارند، این نکته هم برجسته می شود که طبع خیام خاکی است و مطابق نظر اسطوره شناسان که برای هر هنرورز، نویسنده و شاعر عنصری از میان عناصر اربعه برمی گزینند، ما عنصر خیام را «خاک» دانسته و کوشیده ایم با تکیه بر نشانه هایی که از رباعیات او استخراج کرده ایم، این مدعا را قابل قبول سازیم. بنابراین روش تحقیق در این مقاله کیفی و توصیفی بوده و اطلاعات مربوط به آن با شیوه کتاب خانه ای فراهم آمده است. هدف نویسندگان بیش تر اثبات اسطوره اندیشی خیام با تکیه بر خاک بوده، نتایج به دست آمده گرایش خیام را به این عنصر زایا نشان می دهد.
Myths, as part of human's life since ancient times, continue to be depicted in novels, movies, and TV series with the advent of technology. The dystopian theme much favored in the book market receiving international attention and appreciation is present in a large number of novels for the adult and the adolescent. Dystopia, as a sub-genre of science fiction, has strongly affected young adult (YA) literature. The Maze Runner trilogy (2009-2011), written by James Dashner, is a popular dystopian fiction with almost all-male supporting heroes. In the present paper, quest in Dashner’s trilogy is investigated in order to analyze the adventure in terms of Joseph Campbell’s views of hero’s journey, including the steps from the very first volume to the third in order to explore the archetype of journey in an adventure taking place in the future fictional world. Characters in this trilogy go through many difficulties to survive, and they pass through the rite of the passage each facing a crisis. A major conclusion the research arrives at is that there is more of an inner change in the young characters than an instant effect on their environment; however, they will be ready for the future.
متون برجسته نظم و نثر کهن فارسیْ بخشی از میراث فرهنگی ایران را تشکیل می دهد. آشنایی با جنبه های مختلف این بخش از میراث فرهنگی، در گرو دسترسی به اَشکال و شرح های معتبر و بدون تحریف و یا کم تحریف آن متون است؛ در مقابل، مراجعه به نسخه ها و شرح های نامعتبری از این آثار، به فاصله گیری از شکل اصیل آنها و بیگانگی با مظاهری از میراث فرهنگی خواهد انجامید. آثار خاقانی و نظامی ازجمله این متون است که پژوهشگران مختلفی کوشیده اند گامی برای گشودن گره های لفظی و معنایی و... آنها بردارند که گاهی موفق بوده و گاهی به خطا رفته اند. در این پژوهش با بهره گیری از روش توصیفی تحلیلی مبتنی بر استقراء، به خوانش انتقادی برخی از شروح اشعار خاقانی و نظامی با محوریّت اصطلاحات بازی های شطرنج و نرد و متعلّقات آن پرداخته می شود؛ همچنین از مطالب بحث شده، شرح مقرون به صواب ارائه خواهد شد. دستاوردهای پژوهش نشان می دهد که برخی از شارحان در رویارویی با ترکیبات و اصطلاحات این دو بازی، یا چشم بسته گذشته اند و یا متوجه اصل مسئله نشده و درنهایت برداشت های غیرموجّهی داشته اند. نگرش نویسندگان، بازخوانی انتقادی این شروح است؛ به همین سبب از نشان دادن وجوه نامتناسب و توجیه ناپذیرِ برداشت های صورت گرفته در این شرح ها ناگزیر بوده ایم.
در شعر معاصر با ظهور نیما و توانایی وی در آمیختن زبان مادری با زبان معیار، زبان محلی توانست از حاشیه نشینی به درون ادبیات راه یابد و به عنوان یک عنصر زبانی، علاوه بر تشخص و برجسته سازی، باعث ایجاد وحدت ملی در حوزه زبانی گردد. نیما در کنار شعر فارسی به زبان محلی خود شعر سرود، علاوه بر آن واژگان بومی منطقه خود را در شعرش وارد کرد. بعد از وی، شاعران دیگر راهش را ادامه دادند و امروزه ادبیات بومی علاوه بر این که ادبیاتی مجزا است، عناصر آن در شعر فارسی حضور فعال دارد. در این مقاله سیر تطور زبان محلی از مشروطه تا انقلاب اسلامی بررسی شده و بیانگر این نتیجه است که شعر مشروطه به دلیل گسست زبانی از شعر کلاسیک، آغازی برای ورود زبان محلی به شعر است؛ اگرچه همچنان در این دوره سبک شعر کلاسیک به صورت تفننی استفاده می شد، اما در دوره بعد در شعر نیمایی رشد کرد و جزو سنت ادبی گردید، جلوه های زبان محلی به دو صورت نظام زبانی مستقل و عناصر محلی به صورت هنجارگریزی گویشی با زبان فارسی آمیخته شد که این آمیختگی بار فرهنگی آن منطقه را نمود داد و با هدف مشترکی که شاعران داشتند همبستگی ملی را رقم زد.
روشنایی بی هیچ گفت وگویی، مهم ترین ایزد در اساطیر هندواروپاییان است و چرخه بستن و گشودن روشنایی و تاریکی، مهم ترین مضمون در اساطیر این مردمان است. مردمان هندوایرانی نیز به سان دیگر هندواروپاییان، سرگذشت روشنایی را بنیاد اساطیر خویش نهادند. آفرینش، باروری، آب فزایی، پیروزی و دیگر اجزای هستی در باورهای آنان، اجراهای دیگرگون اسطوره روشنایی است. ایزد روشنایی در اساطیر ژاپنی نیز جای گاهی بنیادین دارد. آماتِراسو، ایزدبانوی روشنایی در ژاپن، به سان ایزدان روشنایی آریایی، ایزد باروری و مایه خرّمی کشت زارهاست و خاندان پادشاهی از نژاد اویند. داستان زندگانی او نیز توسعه یافته چرخه بستن و گشودن روشنایی و تاریکی است و مشترکات سرگذشت او با اسطوره ایزدان روشنایی هندوایرانی، بیش از آن است که اتفاقی انگاشته شود. پیش از این، جوانبی از ورود و تأثیر اساطیر آریایی به فرهنگ ژاپن، کاویده و معرفی شده است و در این مقاله نیز با روش توصیفی تحلیلی، مشترکات اساطیر ایرانی و هندوایرانی با اساطیر ژاپنی در حوزه ایزدان روشنایی بازنموده می شود. نتایج این بررسی، گویای آن است که با توجّه به پیشینه تأثیر فرهنگ ایرانی بر فرهنگ ژاپنی، اسطوره آماتِراسو در باورهای ژاپنی، ریشه هندوایرانی دارد. نیز قرن ها پس از ورود این اسطوره به فرهنگ ژاپن، هم زمان با موج تازه ورود عناصر ایرانی به ژاپن در نیمه قرن هفتم میلادی، امپراتوران ژاپن با الگوگیری از نظریه تبار ایزدی شاهان ایرانی، اسطوره آماتِراسو را برای تبیین تبار ایزدی خویش به کار گرفتند.
Il existe une lutte perpétuelle entre la vie et la mort dans l’œuvre mais aussi dans la vie personnelle de Hedayat. Cependant, la tendance pour la mort est plus forte chez lui et le destin de la plupart de ses protagonistes, comme le sien, aboutit à la mort. La présence perpétuelle de la mort sous toutes ses formes a été, plus ou moins, dépouillée par les critiques. Pourtant son œuvre, n’a jamais été étudiée du point de vue du destin des enfants. En effet, ces derniers n’ont pas de rôle principal dans ses ouvrages et même, ils disparaissent très tôt de la page de ses écritures. Donc, leur mort pose un point d’interrogation devant nous. Pourquoi les enfants meurent ou bien sont tués dans les ouvrages de Hedayat ? Pourquoi ils ne sont pas heureux chez lui ? Quelle est l’origine de leur funeste destin chez cet écrivain ? Ce sont les questions essentielles dont on va s’occuper dans cet article. Dans la présente recherche, en faisant allusion à la question de l’infanticide dans la mythologie et dans la littérature, nous l’examinerons dans quatre récits de Hedayat: Abji Khanoum, Guerdab, Talab-e-Amorzesh et Misanthrope. Certes, nous nous concentrons sur les causes et les origines de ce type de mort. Pour ce faire, et pour éviter les préjugés, nous nous référerons aux propos de Hedayat lui-même plutôt qu’à ceux des critiques. Ainsi, notre analyse du thème de l’infanticide va se baser sur la méthode analytique et documentaire, les théories d’Aristote et les archétypes des mythes gréco-romains.
در این پژوهش، با اساس قرار دادن آثار سعدی، به طرح پرسشی پرداختیم مبنی بر این که طبقه رعیت چگونه به کسب قدرت در ساختار اجتماعی می پرداختند. مطابق با رویکرد هژمونی و قدرت که صاحب نظران آن آنتونیو گرامشی و میشل فوکو هستند، با کاربستِ روش تحلیل انتقادی گفتمان و نیز به پیروی از بینامتنیت و کنش بلاغی، به بررسی قدرت و مقاومت پرداختیم که حلقه های تعامل میان مشارکان اجتماع هستند. نظر به کارکرد چندجانبه گفتمان ها در متون قرن هفتم، یافته های پژوهش از این قرار است که در کنار صوفیان و زاهدان و دسته های گوناگون اجتماعی که برای کسب قدرت، سازوکارهای ویژه خود را به کار می گیرند، از دیگر سو، گروه زیردست و رعیت نیز با تصرف و تغییراتی در آن ابزارها، به برساخت های جدید قدرت دست می یازند ؛ آنان با تلفیق پندارها با باور های دینی و عرفانی و عرفی موجود در جامعه که در عین حال، باعث فرمانبری و انقیاد خود ایشان شده است، به بسط سازوکاری می اندیشند که با بازپخش و اِعمال آن، بتوان به گونه ای بهره برد تا برترین مقامات را به اطاعت و تسلیم وا داشت. بدین ترتیب، با نگرشی ساختارشکنانه به متون، کنش و تعامل پیچیده میان کنشگران، جایگزین تصور فروکاهنده مبنی بر تعامل یک جانبهٔ میان گروه های فاعل اجتماعی می شود.
وحدت وجود یکی از مفاهیم بنیادین در عرفان نظری و عملی است و در سنت ما نمایندگان بزرگی چون ابن عربی و مولانا دارد. مولانا، عارف بزرگ قرن هفتم، در آثارش به گونه های مختلف و اغلب به صورت تمثیلی به طرح و تبیین این مفهوم می پردازد. چنین تفکری محدود به سنت اسلامی و ایرانی نمی شود و در میان اقوال و آثار اندیشمندان و حکیمان و نویسندگان دیگر ملل هم می توان رد پای این مفهوم را یافت که با توجه به سنت فکری- فرهنگی حاکم بر آنان از جلوه های متفاوتی برخوردار است. نویسنده و اندیشمند مشهور روسی، لِف تالستوی، در جستجوهای معنوی خود برای یافتن معنای زندگی، از حکمت ها، آیین ها و ادیان مشرق زمین بهره ها گرفت. در این میان، یکی از موضوعاتی که همچون رشته نخی نامرئی در تمام آثار تالستوی امتداد پیدا می کند، مفهوم وحدت است. او در داستان «قزاق ها»، در رمان حماسی «جنگ و صلح»، در «مرگ ایوان ایلیچ»، در حکایت های تعلیمی، در مجموعه «راه زندگی» و ... به طرح ایده وحدت وجود می پردازد. در این پژوهش بر آنیم به این پرسش به طور عام پاسخ دهیم که دیدگاه وحدت وجودگرایانه مولانا و تالستوی چگونه در آثارشان بازتاب یافته است؟ با بررسی هایی که داشته ایم، اشارت های تالستوی درباره مفهوم وحدت وجود این قابلیت و ظرفیت را دارند که در پرتو تلقی مولویانه از وحدت وجود با روشی توصیفی-تطبیقی مورد بازخوانی و بررسی قرار گیرند. از این رو، ما در این نوشتار با رویکرد ادبیات تطبیقی آمریکایی به طرح و شرح شباهت های موجود میان اندیشه مولانا و تالستوی درباره مفهوم وحدت وجود می پردازیم.
نزدیک به صد سال است که نقد کهن الگویی در تحقیقات ادبی هنری کاربرد دارد و در ادبیات فارسی نیز، به ویژه از سال ۱۳۸۰ به بعد، پژوهش های فراوانی بر مبنای آن صورت گرفته؛ اما آنچنان که بایسته است، چه در نظریّه ها و چه در روش ها، شناخت درستی از آن وجود ندارد و بسیاری از مقالاتی که براساس این رویکرد انجام شده است، نواقصی دارند که اصلاح آنها نیازمند نگرشی دقیق به نظریّات و رویکردهای نقد کهن الگویی است. نتایج مکرّر، کژفهمی نظریات، ناروشمندی و ناآگاهی از روش های نقد کهن الگویی، از مهم ترین عیب های پژوهش ها و مقالات نوشته شده بر مبنای این رویکرد است. در مقاله حاضر با روش توصیفی تحلیلی، نخست خود مفهوم کهن الگو و نقد کهن الگویی مدّنظر قرار گرفته و تلاش بر رفع ابهام های آن بوده است؛ سپس قالب ها و رویکردهای گوناگون آن مشخص شده و به مفاهیمی مانند مطالعات یونگی و پسایونگیِ کهن الگوها پرداخته شده است. تطوّر کهن الگویی، ژرف خوانی کهن الگویی و بررسی بلاغی کهن الگوها، رویکردهایی است که بر مبنای آنها می توان پژوهش هایی در نقد کهن الگویی نگاشت. همچنین شخصیت های کلیشه ای، شخصیت های اساطیری، نقش مایه ها و وضعیت های کهن الگویی، آیین های جمعی، نمادهای عمومی، سندرم های فرهنگی یا روان شناختی و عقده های روان شناختی قالب هایی است که در آنها می توان کهن الگوهای کشف نشده را کاوید یا بر مبنای آنها متون ادبی هنری را نقد و تحلیل کرد.
کلیله ودمنه از جمله متون تعلیمی است که از زمان ترجمه شدن آن به زبان فارسی مورد توجّه بسیاری از پژوهشگران و محقّقان قرار گرفته است. ترجمه ها و تحریر هایی که در طول زمان های متفاوت و به زبان های مختلف بر روی آن صورت گرفته است، باعث شده که مترجمان آن ها بر حسب ذوق و سلیقه خود تصرف هایی در آن به وجود آورند؛ بنابراین چه به لحاظ محتوا و چه به لحاظ ساختار تفاوت هایی باهم پیدا کرده اند. یکی از وجوه این تفاوت ها، اسامی خاص به کار رفته در حکایت های این کتاب است. در این پژوهش اسامی خاص به کار رفته در باب «بومان و زاغان» در کتاب های پنچاتنترا، کلیله ودمنه، داستان های بیدپای، انوارسهیلی و عیاردانش بررسی شده است. در این میان کتاب پنچاتنترا که منشأ اصلی هندی کتاب های دیگر به شمار می رود، مبنا قرار گرفته، اسامی خاص به کار رفته در دیگر کتاب ها با آن مقایسه شده است. نتایج پژوهش نشان از آن دارد که در این کتاب ها هفده مورد اسم خاص به کار رفته است که بیش ترین کاربرد آن در کتاب پنچاتنترا و بیش ترین تغییرات مربوط به کتاب های انوارسهیلی و عیاردانش است.