تحلیل بزنویسی متون دبی در دوره هی مختلف تریخی ب توجه به تغییرت زبنی، در حوزه وژگن، نحو و بلغت می توند دگرگونی مفهیم و تصویر مندرج در ن ثر و تثیر تغییرت تریخی بر متون ر نشن دهد. تذکره ه و ترجم حول نیز ز ین قعده خرج نیستند و شید بتون گفت که در هر دوره ز بزنویسی متون دبی تصویری جدید ز متون پیشین خلق می شود. درکتب «مقمت ژنده پیل» حکیتی ز حمد جم نقل ست که ز قض در یکی ز نسخه هی خطی دنشگه تهرن که به صورت جنگ ثبت شده، رویتی به لحنی دیگر ز ن مده ست. ین پژوهش علوه بر ذکر و تصحیح ین چند برگ به دنبل ن ست که چه ندزه تذکره نویسن و حکیت پردزن به شره هی هسته قلم در توصیف ویژگی ه و شیوه سلوک شیخ جم تغییر دده و ب جمله ی و خطی، تصویری مبهم ز و نشن دده ند. در ین دو نسخه، علوه بر ختلفت زبنی و بلغی تغییرتی در مکن ه، چگونگی وقوع رخدده و وکنش ه دیده می شود که پیبند نبودن تذکره نویس به متن سس و ولیه ی ر نشن می دهد. م شبهت هی بسیر در جمله نویسی و بین موضوع مین دو نسخه، نشن دهنده وجود نسخه صیل تری ز دستن ست که منبع هر دو رویت محسوب می شود. در شیوه بلغی و چگونگی بین، ز نظر نحو و لگوهی زبنی مین دو رویت تفوت هیی وجود درد. ز نظر محتویی نکته قبل توجه ین ست که نویسنده هر دو مکتوب به بین طلعت دقیق و مشترک تریخی و جغرفییی ز موضوع می پردزند و در ریه مر ختلفی ندرند ز طرفی تمم ین حکیت خود سند روشنی ست ز جیگه و قدرت صوفیه در دوره هی تریخی مورد نظر.
یقع البحث عن جوانب التقاء اللغه النسویه على اللغه المنطوقه والمکتوبه فی مجال اللسانیات الاجتماعیه من جانب ومن جانب آخر فی مجال النقد النسوی، بحیث یعبر البعض من النقاد النسویه أسلوباً خاصا للکاتبات. ولهذا الأسلوب میزاته الخاصه برزت فی ثنایا مجموعه «لحظه لاختلاس الحب» القصصیه لفضیله الفاروق (1967) القاصه الجزایریه ومجموعه «ثلاثه کتب» القصصیه لزویا بیرزاد (1952) القاصه الإیرانیه. تسعى هذه الدراسه البحث عن میزات الکتابه النسویه لبنیه القصص القصیره للفاروق وبیرزاد وذلک وفقاً للمنهج الوصفی التحلیلی. تعتمد الدراسه علی نظریه روبن لاکوف الألسنه الاجتماعیه بوصفها نظریه أکادیمیه تدرس عن أثر الجنس على العلاقات الاجتماعیه. تدل النتایج علی أن القاصتین قد وظفتا خطابهما السردی توظیفا یناسب سمات الجنسیه النسویه. أما المستوى اللغوی، فتشمل غالبیه کلمات القاصتین علی کلمات متلطفه مزیجه بعالم المرأه العاطفی مع خلیط من اللغات الداله علی الألوان النسویه. وفی المستوى النحوی، فتنتمی القاصتان إلی توصیفات جزییه تختص والأسلوب النسوی، وذلک عبر استخدام جمل وصفیه، والمؤکدات، وعبارات تدل علی التشکیک، والاستفهام.
دو داستان العالم ناقصا واحد اثر میسلون هادی و غنیمت نوشته صادق کرمیار، ازجمله داستان های معاصر عراق و ایران درزمینه ادبیّات جنگ هستند که نویسندگان آن ها به شیوه ای هنرمندانه برای انتقال هدف ومضامین مورد نظر خود به مخاطب، از ابزار توصیف بهره گرفته ومضامین فلسفی وانسانی درخصوص مرگ وزندگی و جنگ را بیان کرده اند. پژوهش حاضر با روش توصیفی - تحلیلی و براساس مکتب ادبیّات تطبیقی آمریکایی که به بُعد زیبایی شناسی اثر می پردازد و با هدف کشف کارکردهای وصف در ترسیم چارچوب داستان های پیش گفته، کارکرد این الگوی روایی در ساختار داستان های یادشده (شخصیّت، زمان و مکان) را بررسی تطبیقی می کند. یافته های پژوهش نشان می دهد که ازآنجاکه داستان العالم ناقصا واحد ، تنها بر محور حادثه مشخّصی می چرخد، بنابراین وجه وصفی آن بر جنبه روایی اش غلبه دارد و درمقابل پرداختن به رویدادها و حوادث متعدّد و مختلف در داستان غنیمت ، باعث شده است که وجه روایی آن بر وجه وصفی اش غالب باشد. توصیف در داستان میسلون هادی، با کارکردهای شناختی، توضیحی و تفسیری، واقع نمایی، زیبایی شناختی و نمادین حوادث داستان را پیش می برد؛ امّا در داستان غنیمت، بیشتر توصیفات موجود در داستان، کارکردی واقع نمایی و شناختی دارند. صادق کرمیار، برخلاف میسلون هادی، در توصیف شخصیّت ها، از فنّ لحظه پردازی استفاده کرده و آنچه خود انجام داده یا گفته است را در توصیفاتش بیان می کند.
ترجمه ادبیات کودکان و نوجوانان، حوزه ای از ترجمه است که ویژگی ها و دشواری های خاص خود را دارد؛ بررسی ها نشان داده است که علیرغم تصور غالب افراد، برگردان آثار حوزه ادبیات کودک و نوجوان، به مترجمی زبده و آگاه نیاز دارد؛ مترجمی که به روانشناسی کودک، مراحل رشد زبانی این گروه سنی و تفاوت های فرهنگی زبان های مورد مطالعه خود، آگاهی و شناخت کافی داشته باشد. نگارندگان در این نوشتار سعی کرده اند با استفاده از روش توصیفی - تحلیلی و تطبیق مجموعه داستانی «حکایات النخله الخضراء» با ترجمه فارسی آن، به دشواری های ترجمه ادبیات کودکان و نوجوانان، از عربی به فارسی پرداخته و با ذکر شواهدی از این مجموعه، بایسته های ترجمه داستان های کودکانه را، با تکیه بر دیدگاه های نظریه پردازانی همچون اوتینن، کلینبرگ و دال، تحلیل و بررسی کنند؛ نتایج این جستار نشان می دهد که مترجم در این مجموعه با چالش هایی از قبیل: تفاوت های فرهنگی و زبانی عربی- فارسی، عدم ارتباط متن و تصویر و غفلت از اهداف آموزشی و تربیتی نهفته در اصل داستان ها روبرو بوده است.
یک ژانر هنری، در وجود خود پیامی، به صورت نوشته و نانوشته، ارائه می دهد. معماری ظاهری کلام، پیامی سطحی، بر اساس ذائقه ی اخلاقی و ذهنی مخاطب به وجود می آورد و معنا کاوی سلول های پنهان اثر (نانوشته ها) است که در درک بهتر زیبایی و هندسه اثربخشی آفریده هنری، یاری گر خواهد بود. در این راستا هرمنوتیک، بر اساس شاکله ی؛ مؤلف؛ متن و مخاطب با دخالت فضای تاریخی، به بررسی یک نوشته ی ادبی می پردازد و گونه های زیبایی شناختی متن را مشخص می سازد. این مقاله برای تبیین افق زیبایی های چکامه ی ایوان مداین بحتری از هرمنوتیک کمک می گیرد و گونه های تفسیری آن را مشخص می سازد. با توجه به اینکه، مقوله ی هرمنوتیک بحثی نوین در حوزه زبانشناسی و ادب فارسی است پژوهش در آن و ورود هرمنوتیک به قصیده ی فوق الذکر مسبوق به سابقه نیست. بررسی اجمالی ذیل، شاید بتواند در ترسیم افق اندیشه ی پژوهندگان، نقشی اندک ایفاء بکند. مسلماً، راهنمایی افاضل ادب بیش از این راه ساز خواهد بود.
Over the past few decades, African American feminist writers have tried to highlight black women’s double marginalization in the United States and show how they are subalternized by both racist white society and sexist black community. The African American woman is traditionally confined to the domestic roles of a devoted wife and mother, thus required by the totalitarian patriarchal discourse to sacrifice her subjectivity for her husband and children. In her novel Meridian (1976), Alice Walker analyzes the marginality of women in the black community, noting how even a revolutionary movement like the Black Power embraced misogynist norms and demoted women to the status of the so-called second sex. Despite all obstacles, Walker’s eponymous character, initially battered down by the weight of demeaning stereotypes, finally manages to save her selfhood by transcending the restrictive gender and racial demarcations and fashion a new independent identity. This paper tries to demonstrate how Meridian uses his marginal hybridity as a black woman to form emancipatory ties with other subalternized cultures, most notably that of Native Americans, borrow their discursive practices and ultimately disentangle herself from the fixating shackles of racism and sexism.
تکرارهای آوائی و تشابهات لفظی در قرآن کریم کارکرد های معنایی دارند؛ چینش و همنشین سازی واژگان در متن قرآنی به گونه ای صورت پذیرفته که آن همنشینی، افزون بر آهنگین کردن کلام، در القاء مفهوم مؤثرتر است و می توان از آن به عنوان «هماوائی» یا همان «اعجاز النظم الموسیقیّ» یاد کرد؛ کاربست این شیوه از بیان موجب خلق مفهومی تازه می شود؛ نیز کمک می کند تا مفاهیم دور از هم- که گاه متّضاد نیز هستند- در کنار یکدیگر قرار گیرند و از رهگذر تناسب صوری و موسیقایی، به نوعی به تناسب، انسجام و اتّحاد معنایی برسند. استفاده از ظرفیت همنشینی و هماوائی در قرآن، این امکان را فراهم نموده تا معنای مورد نظر با قوّت بیشتری به مخاطب القاء گردد و باور پذیری مفهوم را دو چندان نماید. بررسی ها نشان می دهد بهره گیری از این ظرفیت، در جزء سی ام قرآن کریم نمود بیشتری دارد و از این منظر سزاوار توجّه و پژوهش است. در پرتو اهمیّت مسأله، پژوهش حاضر می کوشد با روش توصیفی- تحلیلی به بررسی هماوائی و تأثیر معناییِ آن که از آن به عنوان «اعجاز مجاورت» یاد شده در جزء مورد اشاره بپردازد و نتیجه بحث را فرادید مخاطب قرار دهد. چنین استنباط می شود که چینش و همنشینی اعجاز گونه واژگان، موجب برجستگی سخن شده و با به همراه داشتن معنا و مدلولی خاص، به طور ضمنی، نافی ایده ترادف در قرآن گشته است.
جنگ 572م. یکی از مهم ترین درگیری های ایران و روم در عصر ساسانی به شمار می رود. تنها گزارش موجود از این جنگ در منابع اوایل دوره اسلامی در شاهنامه فردوسی دیده می شود و در آثار مورّخان برجسته ای همچون طبری، بلعمی، یعقوبی و... هیچ گزارشی از این جنگ وجود ندارد. همین نکته به خودی خود اهمیت گزارش شاهنامه را آشکار می سازد، اما مسائل دیگری نیز در این گزارش نهفته است؛ ازجمله اینکه با وجود درست بودن چارچوب کلی گزارش شاهنامه، ابهام های عجیبی در آن به چشم می خورد؛ به ویژه در زمینه جغرافیای این جنگ. حکیم توس در اوج امانتداری از پیرایش و زدودن ابهام ها با توسل به شیوه داستان سرایی خودداری کرده و به این ترتیب شواهد ارزشمندی از کمّ وکیف منبع خود به دست داده است که برای پیشرفت مبحث منابع شاهنامه از اهمیت فراوانی برخوردار است.
عصر مشروطه از دوره های متفاوت در تاریخ ایران است که در آن تمام جنبه های زندگی دستخوش تغییر گردید و به تبع آن شعر نیز دگرگون شد و نگاه شاعران این دوره با نگاه شاعران دوره های پیشین تفاوت کلی پیدا کرد. در این عصر همه چیز در خدمت اجتماع قرار گرفت حتی شعر. بزرگترین شاعران این دوره کسانی هستند که در متن اجتماع و حوادث اجتماعی قرار دارند و نسبت به آنها عکس العمل نشان می دهند؛ از این رو شعر این دوره شعری است صریح و شفاف با حاکمیّت اندیشه، امّا رگه هایی از احساس نیز در آنها می توان یافت که هرچند نمی توان شعر غنایی به معنای واقعی کلمه به حساب آورد، امّا نمی توان بار عاطفی و گاه زبان نسبتاً غنایی آنها را نیز نادیده گرفت. گاه شاعران تلاش می کنند در اثنای انتقال اندیشه، بار عاطفی شعرشان را نیز تقویت کنند؛ بنابراین موضوعات اجتماعی با زبانی تقریبا غنایی مطرح می شود که در چنین حالتی نوعی گره خوردگی غنایی اجتماعی در اشعارشان به وجود می آید؛ هرچند که این گره خوردگی کمرنگ باشد. این نوع تلفیق شعر غنایی و اجتماعی در شعر عارف، فرّخی، عشقی، بهار و دیگرشاعرانِ این عصر وجود دارد البتّه با شدّت و ضعف نابرابر. شعر محمّد تقی بهار به عنوان یکی از بزرگان ادبیّات فارسی از این نظر قابل بحث و بررسی است؛ چراکه در این دوره ، هیچ شاعری به اندازه وی با شعر کلاسیک فارسی آشنا نیست و از سیاسی ترین شاعران این دوره است.
سهراب سپهری در شعر معاصر فارسی و سوزان علیوان در شعر معاصر عربی، از جمله شاخص ترین چهره هایی هستند که عناصر نقاشی به طور بارز، در اندیشه ها و سبک شعری دو شاعر رخنه کرده است؛ مهمترین دلیل این موضوع، به فعالیت دو شاعر در زمینه نقاشی برمی گردد. پژوهش حاضر، این نقطه مشترک میان دو شاعر را زمینه ای برای واکاوی تطبیقی عناصر نقاشی و میزان حضور و بسامد آن ها در شعر دو شاعر مورد بحث قرار داده و با تکیه بر روش توصیفی تحلیلی و بر پایه مکتب ادبیات تطبیقی آمریکایی به بررسی مؤلّفه های نقاشی دو دفتر شعری شاعر می پردازد. نتیجه نشان می دهد که عوامل و عناصر نقاشی چون، قلم گیری، قاب بندی، ترکیب بندی، رنگ آمیزی در سروده های شعری هر دو شاعر به کار رفته است.