«سازمان دهی» از مهم ترین عواملی است که در فروکاهی قدرت رژیم پیشین و قدرت یابی انقلابیون و سرانجام در انتقال قدرت و پیروزی انقلاب مؤثر است و از این رو، مورد توجه و تأکید برخی از نظریه پردازان انقلاب قرار گرفته است. این دسته از نظریه پردازان بر ابعاد و مؤلفه های عقلانی در فرایند انقلاب پای می فشارند و «سازمان دهی» را مصداقی از کنش عقلانی برمی شمرند. در این نوشتار تلاش می شود «سازمان دهی» در انقلاب ایران مورد مطالعه و بررسی قرار گیرد. بدین منظور در سطح نظری، پس از واکاوی و بازشناسی ابعاد و جوانب این مفهوم در نظریه چارلز تیلی و تد رابرت گر، با نگاهی تلفیقی، مدلی مفهومی از سازمان دهی ترسیم می شود و در سطح تجربی، مبتنی بر روش مطالعه اسنادی و در راستای مدل مطروحه مصادیق و شواهدی از واقعیت انقلاب ایران ارائه می گردد.
این مقاله برای پاسخ به پرسش «نقش قدرت و افراطی گری در خلق هویت انسانی چیست»، بر این فرضیه استوار گشته که افراطی گری به عنوان یکی از شیوه های اعمال قدرت، واکنش فرد یا افراد منقادِ قدرت در جهت باز پس گیری هویت خویش است. در این پژوهش که با رویکرد کیفی و تکیه بر روش های تفسیری صورت گرفته، شخصیت و هویت انسان از منظر اندیشمندان حوزه فلسفه، سیاست، روان شناسی و جامعه شناسی در تطبیق با ماهیت دازاین از نگاه «هایدگر» بررسی شده و دو گونه متفاوت و هم زمانِ هویت برای هر فرد شناسایی شده است که به آنها نام «هویت موجود» (به مفهوم آنچه فرد توسط آن شناسایی و تعریف می گردد) و «هویت ممکن» (به مفهوم هویت تصویرشده در ذهن فرد و دیگر هویت های قابل تصور برای هر فرد) داده ایم. با بررسی دازاین که بر پایه آشکاری خودش می فهمد، ضرورت تطبیق هویت موجود و ممکن در زیست او مورد توجه قرار گرفته، با تمرکز بر نقش قدرت و شیوه های اعمال قدرت در پرتو این هدف، پروسه ای از اعمال قدرت برای امکان- ابزارسازی دیگران به قصد تطبیق هویت موجود و ممکنِ اعمال کننده قدرت رخ می نماید که آن پروسه را «هم خیال سازی» (به مفهوم روند دخالت، تغییر و تعیین آرزوها و در پی آن اهداف و خواست های افراد با شیوه های مختلف در اشکال آگاهانه و ناآگاهانه و در نظر آوردن دیگران تنها به عنوان ابزاری برای فراهم سازی شرایط حصول خواست ها، اهداف و آرزوهای خود، نهاد خود، گروه خود، جامعه خود و...) نامیده ایم. منقادِ «هم خیال سازی» که برای بازپس گیری هویت ممکن خود و به انقیاد کشاندن دیگران به واکنش های افراطی مبادرت می کند، در حوزه های گوناگون زیستِ دازاین پیگیری شده است تا اطراف هجوم برنده به هویت دازاین در زیست کنونی به منظور قابل محاسبه و پیش بینی پذیر کردن دازاین مشخص شده، عوارض و اسباب افراطی گری نمایان گردد و بستری برای چاره اندیشی فراهم آید.
مقایسه «ابرمرد» نیچه و «انسان کامل» اقبال لاهوری موضوع این نوشتار است تا وجوه افتراق و اشتراک آنها هویدا شود. هر دو فیلسوف رویکردی نو و بدیع به «انسان آرمانی» دارند . ابرمرد نیچه برای نخستین بار بوسیله خود او بیان شده است. انسان کامل تعبیری است که در سپهر اندیشه اسلامی، نخستین بار توسط محی الدّین عربی به کار برد. با وجود این، اقبال نیز در تبیین مفهوم انسان کامل به شیوه تقلیدی صرف عمل نکرد، بلکه به گونه ای تأسیسی، تاریخ اندیشیدن درباره انسان کامل را توسعه و تعالی بخشیده است. توجه و علاقه اقبال به نیچه و شباهت های انسان آرمانی آنها سبب شده تا عدّه ای به اشتباه این دو مفهوم را یکی انگارند. نیچه از مطرح ترین فیلسوفان معاصر غرب در ایران و اقبال، شناخته شده ترین فیلسوف معاصر مسلمان در غرب است. «ابرمرد» و «انسان کامل» دایرمدار و مهم ترین حاصل فکری آنهاست .
با شروع فعالیت اولین مجلس شورای اسلامی در سال 1359، شاهد آغاز روندی هستیم که به موازات تجارب اجتماعی به تمایز دیدگاه هایی انجامید که در جریان انقلاب یکسان به نظر می آمدند. بحث در مورد لایحه اعزام دانشجو به خارج از کشور یکی از تجاربی بود که طی آن دیدگاه های متفاوت اجتماعی رو در روی یکدیگر ایستادند. آنجا که اصل قضیه اعزام دانشجو تقریباً بدون مشکل پذیرفته شد، با طرح مسئله اعزام زنان مجرد مشکل آنچنان سر بلند کرد که هیچ یک از دوره های مجلس نتوانست از آن فارغ شود.
ویژگی سیاست عمومی در هیبت کلاسیک، اراده معطوف به قدرت از سوی حکومتی بود که به طور اقتدارآمیز و متمرکز، سیاستهایش را تدوین و در جامعه تحت امر خود اجرا میکرد. با افزایش مشکلات و چالشهای نوظهور که به گونهای پیچیده و ریزوموار بر بروز مشکلات دیگر تاثیر میگذارند، پیچیدگی اقدامات دولت و نتایج منبعث از آن، دوچندان شد که دولتها وادار به تغییراتی در ماهیت سیاستگذاری عمومی خود گردیدند. این تغییر پارادایمی که در راستای افزایش قابلیت و ارتقای عمل دولت در طراحی و اجرای سیاستها است، متضمن رویکردی غیرمتمرکز و شبکهای به جای تمرکزگرایی و حکومتمحوری میباشد؛ رویکردی که جهت حل مسائل عمومی، به جای «نهاد» و «برنامه»، بر مجموعه وسیعی از «ابزارها»ی سیاستی یا فناوریهای اقدام عمومی، متمرکز است. تجارب اخیر نیز، بیشتر متمایل به موضوع «سبدهای سیاستی» یا آرایش و تنظیم ابزارها در «آمیختههای سیاستی» هستند که محتوای جعبه ابزاریرا شکل میدهند که حکومتها میتوانند از آن، دست به انتخاب و ساخت سیاستهای عمومی بزنند. این مقاله با اتخاذ رویکردی معرفتشناسانه، روایتگر ابعاد این تغییر پاردایمی در جهت شناسایی روشهای جدید سیاستگذاری عمومی است؛ تلاشی برای فهم و استنباط منطق متاخر دانش سیاستگذاری عمومی مبتنی بر بازآفرینی نقش دولت که ظهور اشکال جدیدی از حکمرانی شبکهای، چندسطحی و چندذینفعی را درپی داشته است.