فیلترهای جستجو:
فیلتری انتخاب نشده است.
نمایش ۱ تا ۲۰ مورد از کل ۵٬۴۹۱ مورد.
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
147-162
حوزههای تخصصی:
مقاله حاضر ضمن نقدی بر دیدگاه های رایج درباره ماهیت مدل های انتزاعی علمی، نشان می دهد این رویکردها از تبیین نقش قصدمندی در تعیین ماهیت مدل ها ناتوان هستند. مقاله در عوض پیشنهاد می کند مدل های علمی به عنوان مصنوعاتی انتزاعی در نظر گرفته شوند که ماهیت آنها به طور مستقیم وابسته به قصد طراحی، اهداف علمی و زمینه های نهادی خاصی است که در آنها قرار دارند. این رویکرد به طور ویژه بر اهمیت قصدمندی در شکل گیری مدل های علمی تأکید دارد و بر این باور است که این مدل ها به منظور رسیدن به مقاصد خاص علمی و پژوهشی طراحی می شوند. این رویکرد پیامدهای متافیزیکی مهمی دارد؛ زیرا با بهره گیری از فلسفه مصنوعات، بر وابستگی وجود مدل ها به قصد جمعی دانشمندان و نقش نهادهای علمی در شکل گیری و تثبیت آنها تأکید می کند. در نهایت، مقاله از رهگذر پاسخی به مسأله هستی شناختی مدل ها، زمینه را برای پیشنهاد نوعی رئالیسم نهادی-کارکردی فراهم می کند که واقعیت مدل ها را در چارچوب کارکردهای علمی و اجتماعی آنها می سنجد.
پیوندهای مهندسی مفهومی و چرخش زبانی: به سوی تدوین یک فرافلسفه مفهومی(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
67-83
حوزههای تخصصی:
در این مقاله، می کوشیم تا با تمرکز بر فرافلسفه مبتنی بر مهندسی مفهومی، نشان دهیم این رویکرد در مقایسه با فرافلسفه زبانی، چارچوبی جامع تر و مؤثرتر برای تحلیل و حل مسائل فلسفی فراهم می آورد. برخلاف فیلسوفان زبانی که در شاخه فلسفه زبانِ روزمره بر پاسداشتِ زبان طبیعی و محدودیت های آن، و در شاخه فلسفه زبان ایده آل بر پرهیز از توسل به موجودیت های مفهومی تأکید داشتند، مهندسی مفهومی با تکیه بر انعطاف پذیری مفاهیم و امکان بازسازی نظام های مفهومی، می کوشد محدودیت های این چنینی فلسفه زبانی را پشت سر گذارد و در عوض، متناسب با اهداف معرفتی، اخلاقی و اجتماعی، بر ترمیم یا تعویض ابزارهای تفکر تمرکز کند. هدف اصلی این مقاله تحلیل نقش گذار از چرخش زبانی به چرخش مفهومی و بازخوانی نظریه های ویتگنشتاین و کواین در راستای نقد یا تقویت بنیان های این گذار است. اگرچه هر دو فیلسوف نگرش هایی محدودکننده نسبت به مفهوم دارند، بصیرت های آنها، به ویژه درباره کاربرد، رفتار و تحول مفهومی، می تواند در خدمت پروژه مهندسی مفهومی قرار گیرد. به این ترتیب، مقاله حاضر کوشیده است فرافلسفه بدیلی را طرح افکنی کند که ضمن بهره گیری از سنت فلسفه زبانی، افق هایی نو برای نقش فعال فلسفه در تغییر نظام های مفهومی و در نتیجه، دگرگونی در شیوه های اندیشیدن به جهان می گشاید.
بازخوانی روایت به مثابه بازنمود امکان های سوژه(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
103-119
حوزههای تخصصی:
در این جستار، نظریه روایت پل ریکور به مثابه بازنمایی کنش انسانی در بستر ادبیات، با رویکردی انتقادی و تطبیقی بازخوانی می شود. در کانون این بازخوانی، مدل مفهومی «پنج گانه روی آوری سوژه» قرار دارد که شامل روی آوری به خود، به دیگری، به اشیای جهان، به دیگری بزرگ و به زبان است. این مدل با الهام از سنت های پدیدارشناسی، هرمنوتیک و تحلیل گفتمان، چارچوبی برای فهم چندلایگی، گسست مندی و دیالکتیک هویت سوژه در روایت فراهم می آورد. مقاله نشان می دهد روایت نه بازنمایی خنثای کنش، بلکه سازوکاری فعال و سوبژکتیو برای بازسازی خود است؛ فرایندی که در آن، زبان، قدرت، ساختار، تاریخ، ایدئولوژی، حافظه، بدن و نهادهای اجتماعی هم زمان دخیل هستند. از این دیدگاه، سوژه در روایت هم فاعل معناست و هم محصولی از گفتمان ها. این بازخوانی افق هایی تازه برای روایت شناسی، نقد ادبی، فلسفه زبان و مطالعات فرهنگی و ارتباطات می گشاید. در پایان، پیامدهای نظری این تحلیل در نسبت با امکان نقد ایدئولوژی و بازاندیشی در خودمختاری سوژه بررسی می شوند.
بازخوانی روایت ارسطو از آموزه های نانوشته افلاطون توسط مفسران معاصر(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
15-26
حوزههای تخصصی:
ارسطو در آثار مختلف خویش با لحنی انتقادیْ نظریه هایی را به افلاطون نسبت داده است که بی تردید نمی توان برای آنها مرجعی در محاوراتِ مکتوبِ افلاطون یافت؛ به ویژه این ادعای ارسطو که افلاطون ایده ها را با اعداد این همان دانسته و به عبارتی دیگر، او مبادی ایده ها و اعداد را یک چیز (واحد و دوگانه نامتعیّن) در نظر گرفته است. این موضوع در قرن بیستم در میان بخشی چشمگیر از پژوهشگران سرشناس حوزه فلسفه یونان باستان در سنّت تحلیلی و قارّه ای به مسئله ای مناقشه برانگیز تبدیل شد که می توان آن را معمّای آموزه های نانوشته افلاطون خواند. منظور از نانوشته بودنِ آموزه های افلاطون این است که او بخشی از اندیشه های خود را به طور شفاهی و غیرمکتوب در آکادمی تعلیم داده و از مکتوب کردنِ آن خودداری کرده است. در دنیای انگلیسی زبان، هارولد چرنیس با اتخاذ موضعی افراطی، ارسطو را در تشریح اندیشه افلاطون تماماً خطاکار و غیرقابل اعتماد دانست و ایده آموزه های نانوشته را به لحاظ تاریخی مردود شمرد؛ اما در مقابل چرنیس، مفسران دیگری مانند دیوید راس و جان فیندلی تلاش کردند از روایت ارسطو درباره فلسفه افلاطون و نظریه آموزه های نانوشته دفاع کنند. در فلسفه اروپایی نیز مکتب موسوم به توبینگن، با گسست از سنّت شلایرماخر به طریقی دیگر موضعی رادیکال پیش گرفتند و آموزه های نانوشته را اصیل ترین و کامل ترین نسخه فلسفه افلاطون دانستند و در نهایت، در مقابل ایشان، هانس گئورگ گادامر تلاش کرد اهمیت تعلیمات شفاهی افلاطون را نسبت به آثار مکتوب تعدیل شده تر بنگرد. در این مقاله تلاش شده است تا دیدگاه های این مفسران معاصر ارزیابی و با یکدیگر مقایسه شود.
"استقراء جدید" علیه رئالیسم علمی و همتای آن در حوزه فلسفه: ارزیابی پاسخ میزراحی به استقرای بدبینانه استنفورد(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
27-45
حوزههای تخصصی:
طبق استدلال کایل استنفورد علیه رئالیسم علمی، مشهور به "استقراء جدید"، دانشمندان پیشین عاجز از تصوّر بدیل های نظریه های علمی منتخب خود بوده اند، و لذا دانشمندان کنونی نیز عاجز از تصوّر بدیل های نظریه های خود هستند. بنابراین، نظریه های علمی کنونی (که حاصل غفلت از چنین بدیل هایی اند) قابل باور نیستند. موتی میزراحی در پاسخ به استنفورد استدلال می کند که چون این رویکرد عیناً قابل تعمیم به فلاسفه و نظریه های فلسفی نیز می باشد، استدلال استنفورد خودمبطل است. زیرا به موازات مسئله بدیل های تصوّرنشده مسئله مشابهی نیز در حوزه فلسفه خواهدبود به نام "ایرادهای تصوّرنشده": فلاسفه پیشین عاجز از تصوّر ایرادهای مُهلِک نظریه های فلسفی منتخب خود بوده اند، و لذا فلاسفه کنونی نیز عاجز از تصور ایرادات مُهلِک نظریه های خود هستند. بنابراین، نظریه های فلسفی کنونی (که حاصل غفلت از چنین ایراداتی اند) قابل باور نیستند. پس، استدلال استنفورد نیز، که یک دیدگاه فلسفی است، قابل باور نمی باشد. در این مقاله، ضمن تبیین استراتژی میزراحی، به بررسی و ارزیابی انسجام و کارآمدی چنین استراتژی می پردازیم. هدف ما ارزیابی این است که آیا پاسخ میزراحی حقیقتاً می تواند در مقابل نقدهای احتمالی دوام آورده و به نحو قابل قبولی استدلال استنفورد علیه رئالیسم علمی را متوقف سازد؟ استدلالات و نتایج این پژوهش از پاسخ مثبت به چنین سوالی پشتیبانی می نمایند.
چگونه در فلسفه کانت پرداخت به زیبایی هنری منجر به اخلاقی عمل کردن فرد می شود؟(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
137-145
حوزههای تخصصی:
این مقاله رابطه میان زیبایی شناسی و اخلاق در فلسفه ایمانوئل کانت را بررسی می کند و می پرسد آیا تجربه زیبایی، به ویژه در هنر، می تواند به عمل اخلاقی منجر شود. در نقد قوه حکم (1790)، کانت قلمرو زیبایی را مستقل از حوزه اخلاق می داند و تأکید می کند حکم ذوقی باید «بی علقه» باشد و از هر گونه میل، سود، یا الزام اخلاقی جدا بماند. با این حال، او میان تجربه زیباشناختی و قوه اخلاقی پیوندی غیرمستقیم برقرار می کند که به واسطه مفهوم «غایت مندی بدون غایت» قابل تبیین است. پرسش محوری مقاله این است که چگونه می توان این استقلال و در عین حال، همبستگی را در اندیشه کانت فهم کرد. در این راستا، با بررسی تمایز میان «زیبایی آزاد» و «زیبایی مقید» و تحلیل دیدگاه هایی همچون تفسیر ونزل (2005)، نشان داده می شود زیبایی هنری، به ویژه در شکل مقید خود، می تواند نمادی از قانون اخلاقی باشد و ذهن انسان را برای پذیرش ایده های اخلاقی آماده کند. با وجود این، از دیدگاه کانت، این تجربه هرچند انگیزش اخلاقی را تسهیل می کند، شرط کافی برای تحقق عمل اخلاقی نیست؛ زیرا اخلاق بر خودآیینی اراده و التزام آگاهانه به قانون عقلانی استوار است. نتیجه آن است که تجربه زیبایی هنری در فلسفه کانت نقشی واسطه گر دارد: نه منشأ مستقیم عمل اخلاقی، بلکه بستری برای پرورش حساسیت و آمادگی ذهنی نسبت به اخلاق.
نگاهی به تراژدی و لذت تراژدیک در تفکر سوزان فیگین(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
1-13
حوزههای تخصصی:
تراژدی ها، با وجود محتوای رنج آور و سرنوشت ساز خود، همواره این پرسش را مطرح کرده اند که چگونه می توانند برای مخاطب لذت بخش باشند. سوزان فیگین تلاش کرده است تا از منظر یک فیلسوف تحلیلی معاصر، تبیینی برای این ویژگی پارادوکسیکال بیابد و کم توجهی به آثار وی در بین فارسی زبانان بر اهمیت این پژوهش می افزاید. در این پژوهش، با رویکرد تحلیلی و روش کیفی، تأثیر تراژدی بر مخاطب و چگونگی برانگیختن حس لذت در او از دیدگاه فیگین بررسی شده است. در ابتدا، پرسش های اصلی و فرعی این پژوهش به ترتیب عبارت ند از: چگونه تراژدی بر مخاطب تأثیر می گذارد؟ و تراژدی چگونه حس لذت را در مخاطب برمی انگیزد؟ فیگین معتقد است تراژدی های معاصر، همچون آثار کلاسیک، تأثیرگذار هستند اما بیشتر از دل جوامع و وقایع تاریخی مانند جنگ ها الهام می گیرند. یافته ها نشان می دهند احساساتی مانند همدلی و فراواکنش در اندیشه فیگین نقش اساسی دارند. تراژدی، با ایجاد لحظه های کشف و تحول در شخصیت ها، تأثیرات روانی و اخلاقی عمیقی در مخاطب برمی انگیزد و او را به همدلی و درک شرایط انسانی سوق می دهد. همچنین، لذت ناشی از تراژدی از درک احساسات مشترک مخاطب با دیگران و آگاهی از جنبه های اخلاقی آن حاصل می شود.
بررسی انتقادی نسبت حرکت جوهری با ثابت و سیال(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
47-66
حوزههای تخصصی:
برخی باور دارند صدرا بر اثبات حرکت جوهری از راه چگونگی ارتباط ثابت و سیال بیش از هر برهان دیگرى پا می فشرد: اگر جوهرِ متحرک رابط این دو نباشد، هیچ چیز دیگرى نمی تواند رابط شود. پس حرکت جوهرى وجود دارد. در همین راستا، در تحلیل معنای حرکت جوهری گاه ثبات گذشته و حال – به صورت لبس پس از لبس – و ثبات گذشته و حال و آینده – به صورت سرمدگروی – نیز مطرح می شود. در این مقاله ادعاهای بالا به طور جامع نقد و بررسی می شوند: به روش تاریخی نقدهای پراکنده در طول تاریخ را یک جا گردآوری و به روش عقلی و با ابزارهای منطقی آنها را تحلیل و ارزیابی می کنیم و سپس نقدهای خاص خود را نیز پیش می نهیم. نتیجه و یافته پژوهش ما این است که با ادله گوناگون نشان می دهیم هیچ یک از ادعاهای بالا در نهایت پذیرفتنی نیست. برای نمونه، اگر اثبات یادشده حرکت جوهری پذیرفته شود، دشواره ثابت و سیال در جایی دیگر – به ویژه در رابط بودن حرکت عرضی میان ثابت و سیال – خود را دوباره نشان می دهد و دفاع های موجود مدافعان نیز در نهایت ره به جایی نمی برد. در نقد لبس پس از لبس مطهری و سرمدگروی جوادی آملی نیز نشان می دهیم گذشته از دیگر اشکال های مهم، چنین ادعاهایی با سایر سخنان خود آنها تعارض دارند؛ چه، آنها امر ثابت در جهان مادی متحرک و اجتماع در وجود بین اجزای زمانی را گاه به تصریح منکر شده اند.
تبیین پدیدار شناسانه دگردیسی وجود اشیای روزمره در هنر مدرن با ابتنا بر اندیشه های هایدگر(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
85-101
حوزههای تخصصی:
به نظر می رسد با ظهور اشیای روزمره در برخی از انواع هنر مدرن، ما با نوعی دگردیسی شیء روزمره به کار هنری مواجه هستیم. این پژوهش می کوشد با تبیین دلالت های هستی شناسانه این دگردیسی، نشان دهد چگونه هنر مدرن با دگردیسی شیء روزمره به کار هنری از قلمرو فهم طبیعی از موجودات فرا می رود و آن را متحول می کند. برای رسیدن به این هدف، تلاش شده است با رویکردی پدیدارشناسانه مبتنی بر دیدگاه هایدگر، دگردیسی شیء روزمره به کار هنری در پرتو تقابل فهم طبیعی و فهم پدیدارشناسانه از موجودات مورد تأمل قرار گیرد. با پی گیری این مسیر، به نظر می رسد دگردیسی شیء روزمره به کار هنری در چارچوب فهم طبیعی از موجودات جای نمی گیرد، زیرا برای فهم طبیعی، موجود امری فی نفسه و فارغ از نسبت است. این در حالی است که آنچه در دگردیسی رخ می دهد دقیقاً همین برقراری نسبت و مواجهه ای تازه میان ما و شیء است که هنرمند به واسطه پرتاب شیء درون بافت و جهانی تازه آن را رقم می زند. در مقابل، با توجه به اینکه پدیدارشناسی وجودِ موجود را فقط با نظر به مسئله مواجهه و روی آورندگی و از دریچه ظهور موجود برای ما فهم می کند، ظهور شیء روزمره به منزله هنر در این رویکرد تبیین پذیر است. بر این اساس، می توان نتیجه گرفت هنرمند مدرن مانند یک پدیدارشناس، فهمِ طبیعی از موجودات را به حال تعلیق درمی آورد و ما را به ساحت پدیدارشناسانه فهم وجود وارد می کند.
مطالعه و نقد دیدگاه کثرت گرایی و کارکردگرایی صدق از منظر لینچ(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۸ بهار و تابستان ۱۴۰۵ شماره ۴۱
121-135
حوزههای تخصصی:
مایکل لینچ با ارائه نظریه کارکردگرایانه صدق، چارچوبی جالب توجه برای تکثرگرایی تعدیل شده پیشنهاد کرده است. برخلاف تکثرگرایی قوی که صدق را مجموعه ای از ویژگی های مستقل و پراکنده می بیند، لینچ استدلال می کند صدق یک ویژگی کارکردی است که از طریق بدیهیات هنجاری مشترکی مانند «صدق هدف باور است»، «صدق از توجیه متمایز است» و «صدق ارزش پیگیری در پژوهش را دارد» تعریف می شود. از نظر او صدق باید عینیت، هنجارمندی و غایت پژوهش را توضیح دهد. نظریه لینچ در توضیح چگونگی ارتباط ویژگی های موضعی صدق ساز، مانند مطابقت در علم یا انسجام در اخلاق با نقش کارکردی کلی صدق، حفظ فاصله از نظریه های فروکاهشی صدق، توضیح معنای صدق در گفتمان های ترکیبی و رهایی از پیچیدگی های متافیزیکی نیازمند تقویت است. می توان با فرض یک توصیف خاص از صدق، مانند مطابقت، کاهش اصول متافیزیکی و بازتعریف نقش هنجاری صدق، به دیدگاه کثرتگرایی از صدق رسید که هم وحدت مفهومی صدق را حفظ می کند و هم معنای صدق را در حوزه های علمی مختلف، متفاوت تفسیر می کند. هدف نهایی این مطالعه ارائه چارچوبی منسجم برای فهم تکثرگرایی صدق است که هم به تنوع گفتمانی احترام بگذارد و هم به انتقادات وارد به نظریه لینچ پاسخ دهد.
آیا عنایت الهی در مابعدالطبیعه ابن سینا یک مفهوم کلامی است؟(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۷ پاییز و زمستان ۱۴۰۴ شماره ۴۰
133 - 144
حوزههای تخصصی:
در این پژوهش به دو پرسش پاسخ خواهم گفت: اینکه مفهوم عنایت الهی در مابعدالطبیعه ابن سینا چه نیست و اینکه آن را در نسبت با چه مسأله ای باید فهمید. به پرسش نخست چنین پاسخ خواهم داد که عنایت الهی به نزد ابن سینا نمی تواند به همان معنایی باشد که در خداباوری سنّتی منظور است که مبتنی بر فرض سه صفت عالم، قادر و خیر به نحو مطلق برای خدا، نحوه ای از اهتمام ورزی را برای مخلوقاتش به او نسبت می دهد. در حقیقت، ابن سینا هم اهتمام ورزی نسبت به ماسواه را برای مبدأ اوّل نفی می کند و هم سه صفت مزبور را به معنای متعارف آن برای مبدأ اوّل نمی پذیرد. پاسخ پرسش دوم این خواهد بود که عنایت الهی هم در سیاق تاریخی این مفهوم در فلسفه مشاء و هم در سیاق عبارات ابن سینا در الهیّات الشفاء پاسخی است به مسأله تبیین نظم عالَم. نشان خواهم داد که با تغییر صورت بندی از مفهوم عنایت الهی دیگر مابعدالطبیعه ابن سینا با چالش هایی همچون مسأله شرّ، که خداباوری سنّتی با آن روبه رو است، روبه رو نخواهد بود.
اخلاق کیفرگرایی از منظر مقاصد شریعت شاطبی و فایده گرایی بنتام(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۷ بهار و تابستان ۱۴۰۴ شماره ۳۹
101 - 114
حوزههای تخصصی:
کیفردهی، توجیه مجازات و نسبت کیفردهی با عدالت از جمله مباحثی مهم هستند که در فلسفه اخلاق و مباحث فقهی مورد توجه اندیشمندان بوده اند. در مقاله حاضر، ابتدا، تعریف کیفرگرایی و هدف از آن بیان شده است. سپس، نظریه های شاطبی و جرمی بنتام در باب مجازات بیان شده اند و پس از بحثی تطبیقی، نظریه بنتام از موضع شاطبی نقد و بررسی شده است. در فایده گراییِ بنتام، کیفردادن به خودی خودی رنج محسوب می شود؛ مگر اینکه نفع آن بر ضرر آن غلبه کند. در مواقعی هم که موجب بیشترین نفع برای بیشترین افراد می شود، مجازات کردن مطلوب است؛ اگرچه موجب بی عدالتی شود. بر مبنای کیفرگرایی شاطبی، مجرم باید مجازات شود. یکی از مهم ترین دلایل آن بازدارندگی مجازات کردن است. اگر در موقعیت هایی نادر هم موجب بازدارندگی نشود، باز هم باید مجازات شود؛ زیرا چه بسا دارای مصالحی باشد که بر ما مخفی هستند. می توان با نظریه کیفرگرایی شاطبی که در قیاس با فایده گرایی کلاسیک رویکردی قاعده محور دارد، نظریه کیفرگرایی بنتام را نقد کرد و اشکال هایی از جمله زیر سؤال رفتن مبحث عدالت در کیفردهی را وارد دانست. در کنار آن، سه تفاوت مهم میان مقاصد شریعت شاطبی با کیفرگراییِ فایده گرایانه بنتام بررسی شده اند که به نوعی قوت و برتری مقاصد شریعت بر فایده گرایی را نشان می دهند. این تفاوت ها عبارت اند از: 1. معیارهای زمانی مصلحت، 2. انحصار لذت فایده گرایان در لذات مادی و جامعیت لذات (مادی و معنوی) در مقاصد شریعت و 3. فرع بودن اعتبار دین بر دنیا در فایده گرایی و تقدم دین بر دنیا در مقاصد شریعت مدنظر؛ به گونه ای که دین اساس و پایه مصالح دیگر است.
تحلیل معرفت شناسانه گزاره های اخلاقی از منظر فارابی و غزالی(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
یکی از جهات مغفول مانده در سنت فلسفی جهان اسلام مسئله فلسفه اخلاق اسلامی است. هنگامی که سخن از فلسفه اخلاق به میان می آید غالباً مقصود فلسفه اخلاق به معنای خاص آن یعنی فرااخلاق می باشد. در فرااخلاق یا همان اخلاق تحلیلی یکی از مباحث، معرفت شناسی گزاره های اخلاقی است. تحقیق حاضر درصدد به دست آوردن معرفت شناسی گزاره های اخلاقی از منظر فارابی و غزالی است. برای حصول نظرگاه فارابی و غزالی در خصوص گزاره های اخلاقی به نگاه این دو اندیشمند به مسئله حسن و قبح و همچنین مواد اقیسه در منطق پرداخته شده و در نهایت تحلیلی معرفت شناسانه از گزاره های اخلاقی از منظر این دو حکیم ارائه شده است. فارابی در حوزه معرفت شناسی گزاره های اخلاقی، این گزاره ها را گزاره هایی انشایی (البته نه انشایی محض) و اعتباری می داند که کارکردی جدلی دارند. غزالی نیز همانند فارابی قائل به انشایی و اعتباری بودن این دسته از گزاره ها و جدلی بودن آن ها می باشد با این تفاوت که فارابی اعتبار گزاره های اخلاقی را عقلی و غزالی ریشه اعتبار این دسته از گزاره ها را در شرع می داند و قائل به شرعی بودن اخلاق است.
تبیین پارادایمِ پژوهشی «حیات طیبه» با تأکید بر آرای علامه طباطبایی(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
حیات طیبه احیا حیاتی حقیقى، جدید، بالا و والاتر از حیات عمومى است که آثار تکوینی به همراه دارد. این مفهوم قرآنی می تواند بر انگاره های پیشرفت، بهروزی و خوشبختی دلالت کند. این انگاره ها در دنیای مدرن امروز، سامان بخش ساحت های متنوّع فعالیّت فردی، خانوادگی، اجتماعی و سیاسی هستند. به کارگیری گسترده حیات طیبه با دلالت های مختلف، موجب آشفتگی مفهومی و سرگردانی پژوهشگران در کاربست اصولی آن می شود. پارادایم پژوهشی به مثابه یک رویکرد با ایجاد بستری برای درک ماهیت دانش و روش های تولید آن، به محققان کمک می کند تا مفروضات و باورهای اساسی که به پژوهش آنها شکل می دهد را شناسایی کنند. بر این اساس هدف اصلی این پژوهش، تبیین چیستی پارادایم پژوهشی حیات طیبه مبتنی بر آرای علامه طباطبایی از طریق روش تفسیر متن محور و جمع آوری داده اسنادی است. پارادایم پژوهشی حیات طیبه با توجه به چهار عنصرِ هستی شناسی، ارزش شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی مبتنی بر آرای علامه طباطبایی پی ریزی شد و نمایان گشت که حیات طیبه در ساحت هستی شناسی از طریق سیر تدریجی در عوالم سه گانه (از ماده تا مثال و عقل) در قوس صعود محقق می شود. از منظر ارزش شناسی، ارزش نهایی این حیات در تحقق مقام خلیفه الهی نهفته است که با ایمان و عمل صالح و با درنظرگیری اصل تاروپودگی در حوزه روش شناسی به دست می آید. از نگاه معرفت شناسی نیز، درک و تحصیل این حیات، مشروط به سیر وجودی نفس و اعتباریات عملی است.
نظریه ساختارهای دیالکتیکی بتس در مصاف با نظریه انسجام تبیین گر ثاگرد: واکاوی یک تبرئه مناقشه برانگیز(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۷ بهار و تابستان ۱۴۰۴ شماره ۳۹
161 - 176
حوزههای تخصصی:
تبرئه پرمناقشه او. جی. سیمپسون از اتهام قتل همسر سابقش، نیکول، برخی از فیلسوفان را به واکاوی های ژرف تر درباره آن واداشت. در این میان، ثاگرد (2003)، در چارچوب نظریه انسجام تبیین گر، استدلال می کند سوگیری های عاطفی هیئت منصفه بهترین تبیین برای این حکم است؛ بنابراین، به صرف اتکاء بر فرضیه ها، شواهد مرتبط و روابط تبیین گر میان آن ها، حکم دادگاه موجه نیست. از سویی، امایا (2009) باور دارد با گزینشی نسبتاً متفاوت از فرضیه ها و شواهد مرتبط و نیز انجام اصلاحاتی در نظریه ثاگرد، نتیجه ای متفاوت در ارزیابی حکم دادگاه رقم خواهد خورد. در این پژوهش، می خواهیم ارزیابی های ثاگرد و امایا از تبرئه او. جی. سیمپسون را در چارچوب نظریه ساختار های دیالکتیکی استدلال، منطبق بر دیدگاه بتس، واکاویم. در این راستا، نخست نشان می دهیم در چارچوب نظریه بتس، نه فقط گزینش امایا از فرضیه ها و شواهد مرتبط، بلکه گزینش ثاگرد نیز فرضیه بی گناهی او. جی. را بر دیگر فرضیه های مطرح شده در فرآیند محاکمه برتری می دهد. سپس، تبیین می کنیم که چرا با وجود تفاوت میان این گزینش ها، در هر دو، حکم تبرئه رجحان می یابد. در گام آخر، استدلال می کنیم نظریه ثاگرد، برخلاف نظریه بتس، با دو مشکل ابهام و دوْر روبه رو است؛ از این رو، ارزیابی در چارچوب نظریه بتس بر ارزیابی ثاگرد مرجح است.
انگاره «زبان متافیزیکِ» هایدگر و موضع گادامر درباره امکان فراروی از آن(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۷ پاییز و زمستان ۱۴۰۴ شماره ۴۰
115 - 131
حوزههای تخصصی:
حقانیت و امکان متافیزیک دست کم از زمان کانت به این سو به مسأله ای جدی برای فیلسوفان غربی بدل شده است و بیشتر فیلسوفان به نحو ایجابی یا سلبی ملزم به اتخاذ موضع در مقابل آن شده اند. هایدگر از آن دسته فیلسوفان معاصر است که مواجهه ای انتقادی با سنت متافیزیک به عنوان «تقدیر تاریخیِ» غرب داشته و چه قبل و چه بعد از گشت فکری اش، مدعی «ساخت گشایی» تاریخ متافیزیک و حتی فراروی از «زبان» آن بوده است. گادامر اگرچه در خصوص متافیزیک همان رویکرد افراطی استادش را ندارد، باری موضع خود را در پسِ اظهارنظرهای وی پنهان می کند؛ گاهی با خوانشی خاص با طرح او همراه است و گاهی در مقابل آن جبهه می گیرد. همین امر سبب نوعی ابهام و دوپهلویی در موضع و تفسیرهای گادامر درباره متافیزیک غربی شده است. در هر صورت، گادامر با طرح هایدگر در رابطه با امکان گذار از «زبان» متافیزیک موافق نیست، اگرچه نوعی فراروی را ممکن می داند. ما در این نوشتار با رجوع به اظهارنظرهای متفاوت هایدگر و به ویژه گادامر، به روشی توصیفی-تحلیلی می کوشیم نخست تلقی هایدگر از طرح «ساخت گشایی» تاریخ متافیزیک را ارائه دهیم و سپس موضع و تفسیرهای گادامر در خصوص امکان فراروی از «زبان» متافیزیک را با تکیه بر آثار مختلف او مشخص کنیم. پرسش محوری ما این است که چرا در موضع گادامر نوعی ابهام و دوپهلویی در رابطه با متافیزیک دیده می شود و چگونه می توان با تکیه بر مبانی هرمنوتیک فلسفی او این دوپهلویی را تبیین کرد.
شانس کور و هدایت شدگی الهی: بازسازی دیدگاهی سازگاری گرایانه با الهام از رویکرد پوکینگهورن در خصوص ساز و کار فعل الهی(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
سازگاری گرایی موضعی است که نظریه تکامل و خداباوری مداخله گرا را قابل جمع می داند. سازگاری گرایان هدایت شده بودن اجزاء یا ویژگی های زیست کره را با شانسی بودن فرایند تکاملی قابل جمع می دانند. یکی از پرسش های مهم پیش روی سازگارگرا آن است که: چگونه ممکن است رویدادهای شانسی که کور و بی جهت هستند زیست کره ای هدف مند و هدایت شده را شکل دهند؟ برای پاسخ، سازگاری گرا باید مدلی از رویدادهایی شانسی ارائه دهد که مجموعه آن ها را می توان هدایت شده تلقی کرد. در این مقاله، به دو مدل نامزد برای چنین منظوری می پردازیم. مدل نخست که آن را «مدل پوکینگهورن» نامیده ایم، دربردارنده این عناصر است: نابسندگی فروکاست گرایی، علّیت بالابه پایین، شکاف های هستی شناختی، کل گرایی و وابستگی به زمینه، وجود شانس در جهان، عاملیّت الهی و اطلاعات فعال، یگانه گوهرانگاری دووجهی و صیرورت عینی. سپس استدلال می کنیم سه مؤلفه اخیر برای منظور ما ضروری نیستند و مدل مناسب تر، که آن را «مدل پوکینگهورن تعدیل یافته» نامیده ایم، از مدل پوکینگهورن نحیف تر است. بدین ترتیب، نشان می دهیم که نظریه تکامل به لحاظ منطقی یا مفهومی سازگار است با این ادعا که علی رغم شانسی بودن رویدادهای سازنده زیست کره، دست کم برخی از جنبه های زیست کره هدایت شده هستند.
واکنشی صدرایی به ایده بازگشت الهیاتی با تأکید بر مسئله فعل خاص الهی(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
از آنجا که تلاش اندیشمندان حوزه الهیات طبیعت در مساله فاعلیت خاص خداوند، همچنان به ارائه تبیین رضایت بخش توفیق نیافته است، برخی خواستار توجه به عناصر فلسفی الهیات طبیعی شده اند و ایده بازگشت از الهیات طبیعت به الهیات طبیعی را مد نظر قرار داده اند. پذیرش نوعی عدم تعین ریشه ای در بنیان همه تغییرات طبیعی، اساس اندیشه سیلوا یکی از مدافعان ایده بازگشت الهیاتی، در مقابل تبیینات مبتنی بر نظریات علمی (نظریات الهیات طبیعت همچون تئوری کوانتوم و نظریه آشوب) در پاسخ به مساله فعل خاص الهی است. او با بهره گیری از مفهوم علت مادی و پذیرش ماده به عنوان یکی از اجزاء هستی شناسانه ی اشیاء طبیعی، معتقد است این امکان، برای شیء وجود دارد که نسبت به پذیرش صور از مبادی گوناگون، منفعل باشد. وجود فاعل های طبیعی هیچ گاه مانع از آن نیستند که فاعل فراطبیعی، صورتی جدید در طبیعت، محقق کند. این امر که به فعل ابداعی و بی قاعده خداوند در عالم طبیعت، منجر می شود، در اندیشه صدرایی، با توجه به مسائلی چون، رابطه اتحادی ماده و صورت و نفی کون و فساد و نیز حرکت جوهری، جایگاهی ندارد. علاوه بر آن، با نفی فاعلیت خاص از خداوند و مجردات تام، فاعلیت نفس کلیه در عالم طبیعت، مبنای اندیشه صدرا و واکنشی در پاسخ به این مسئله می شود. علی رغم برخی وجوه مثبت، همچون رفع مشکل ارتباط زمانی فراطبیعت با طبیعت و رفع شکاف متافیزیکی میان آن دو و نیز بی نیازی از نظریه افلاک در توجیه تغییرات طبیعی، ابهام در ساز و کار فاعلیت نفس کلیه، روشن نبودن رابطه فعل این نفس با ماده پیشین حوادث، و تعارض آن با بحث صفات الهی، دلایل عدم ارائه تبیینی رضایت بخش در این خصوص می باشد.
بررسی تأثیر معرفت شناختی نظریه «تسرّیِ عمل گروانه» بر استدلال تجربه دینی(مقاله علمی وزارت علوم)
حوزههای تخصصی:
ریچارد سویین برن، فیلسوف معاصر انگلیسی، بر این باور است که تجربه های دینی می توانند شواهدی معتبر بر اثبات وجود خداوند باشند. وی در این زمینه، به طور خاص بر اصل «آسان باوری» تأکید می کند. بر اساس این اصل، اگر فردی تجربه ای از حضور خداوند داشته باشد، آن تجربه باید معتبر تلقی شود، مگر آنکه دلایلی متقن بر رد آن ارائه شود. افزون بر این، سویین برن از «اصل گواهی» نیز دفاع می کند. این اصل بیان می کند که گزارش های افراد درباره تجربه های دینی شان، معتبر هستند، مگر اینکه شواهدی قاطع مبنی بر بی اعتباری آن ها وجود داشته باشد. در مقابل، برخی منتقدان با استناد به نظریه «تسرّیِ عمل گروانه» استدلال می کنند که اصولی مانند آسان باوری و گواهی در مسائل حیاتی و شرایط خطیر قابل اعمال نیستند. از دیدگاه تسرّیِ عمل گروانه، هرچه موضوع مورد بحث مهم تر و پیامدهای عملی آن جدی تر باشد، ضرورت ارائه شواهد و دلایل قوی تر برای پذیرش آن افزایش می یابد. ازآنجاکه خداباوری مسئله ای بنیادین است که تأثیرات ژرف و گسترده ای بر زندگی فردی و اجتماعی انسان دارد، پذیرش آن باید مبتنی بر شواهدی فراتر از تجربه های شخصی یا گزارش های دیگران باشد. پس اصل آسان باوری و اصل گواهی برای واقعی دانستن تجربه های دینی کافی نیست. با این حال، نتایج این پژوهش روشن می سازد که نظریه تسرّیِ عمل گروانه نمی تواند بر کاربست اصول آسان باوری و گواهی برای تجربه دینی خدشه وارد کند. این به آن دلیل است که معرفت، به عنوان باور صادق موجه، تحت تأثیر ملاحظات عملی قرار نمی گیرد. بنابراین، تا زمانی که تجربه های دینی و گواهی های متواتر برای فاعل شناسا یقین آور باشند، کاربرد اصول آسان باوری و گواهی در حوزه مباحث مربوط به خداوند همچنان معقول و موجه خواهد بود.
بررسی دوسویه «آگاهی کلی» و «تألم وجودی» در ارجاع به خودشناسی بر مبنای فلسفه ملاصدرا(مقاله علمی وزارت علوم)
منبع:
متافیزیک سال ۱۷ بهار و تابستان ۱۴۰۴ شماره ۳۹
133 - 144
حوزههای تخصصی:
نظریه «خودشناسی» از جمله اندیشه های بنیادین در فلسفه ملاصدرا است که توأمان نگرش های فلسفی و بینش های عرفانی او را پیوند می زند. در این باره، می توان در رابطه با ضرورت و اهمیت خودشناسی ذیل پروژه «فلسفی زیستن» نیز تأمل کرد؛ بر همین اساس، پرسش مقاله این است که خودشناسی چه نسبتی با فلسفی زیستن دارد؟ یا به عبارت بهتر، چگونه مقوله های مهم فلسفی و امور زندگی روزمره می توانند فلسفه پژوه را به سوی الزام به خودشناسی سوق دهند؟ فرضیه مقاله نیز این است که اساساً، خودشناسی را باید بنیاد و شرط اقدام به زیست فلسفی به حساب آورد. در این میان، دو مقوله بیش از همه ضرورت و اهمیت این موضوع را آشکار می کنند؛ یکی، آگاهی های کلی و دیگری، تألمات وجودی. دو سویه «آگاهی کلی» و «تألم وجودی» نه فقط پدیده خودشناسی را ضرورت می بخشند، بلکه توأمان موجب قوام آن نیز می شوند؛ آگاهی کلی به مثابه یک جنبه معرفتی، از آن نظر که ماهیت آگاهی همواره به هستی مدرِک حواله می دهد و اینکه حقیقت آگاهی نیز فقط در بستر خودشناسی و برای خود-شناخته آشکار می شود و تألم وجودی به مثابه یک جنبه روانی، از آن نظر که ماهیت تألم همواره در تجربه بی واسطه من پناه می گیرد و در بستر آن است که حضور من که بایسته تحقق آرامش در زیست فلسفی است، محقق می شود.