معاد یکى از مهم ترین اصول اعتقادى است که بیشترین آیات قرآنى را پس از توحید به خوداختصاص داده و این حاکى از اهمیت فوق العاده ایمان به معاد است. چنین ایمانى ضامن اجراىقوانین الهى است. ازآنجاکه ایجاد شبهه و تضعیف باورهاى دینى مردم به منزله تلاش براى درهمشکستن یکى از ارکان مهم دین است، لازم مى نماید تا در زمینه تقویت بنیه اعتقادى جوانان،هرچند مختصر، بداهت و تردیدناپذیر بودن معاد با روشى قرآنى و از خود قرآن، بررسى و تبیینشود. قرآن کریم گاهى معاد را امرى تردیدناپذیر مى داند و گاهى در پاسخ به بهانه گیرى ها وواکنش هاى منفى منکران معاد، با بیان و پاسخى روشن، معاد را بدیهى مى داند. در این تحقیق،ضمن استخراج عناوین مربوط از قرآن، آیاتى هم که حاکى از آن عناوین است، به شیوه اى مطلوب ونو، تنظیم و دسته بندى شده و علاوه بر استفاده از بیانات مفسران، به نقد و بررسى برخى نظریاتآنان نیز پرداخته شده است.
دیرپای ترین آموزه مورد اختلاف ادیان بزرگ، ماجرای تشبیه و تنزیه، یا انسان پنداری و تعالی خداوند، در موضوعاتی از این قبیل است: که آیا قدرت، علم و اراده او نیز همانند آدمیان دگرگونی می پذیرد یا خیر. این مقاله نشان می دهد که مولانا بر خلاف جبرگرایان اشعری، و تا حدودی همسو با شیعه امامیه و مرجئه، براساس اعتقاد به کرم بی منتهای حق تعالی، معتقد است که دست کرم و جود خداوند در هیچ آنی بسته نیست، بلکه با اندک بهانه ای، رحمت جدید او شامل کائنات می گردد. این ویژگی خداوند او را قادرتر نشان می دهد. در نگاه مولوی، با نپذیرفتن تغییر اراده و مشیت خداوند (باور به بدا) دعا کردن کوششی بیهوده است. وی حتی روز قیامت را نیز عرصه تغییر اراده حق و تغییر سرنوشت آدمیان می شمارد و آن جهان را نیز شهری پربازار و کسب می خواند . نتیجه عملی چنین باوری، امید پیوسته و دعای مدام است.
در این مقاله با استفاده از مبانی سه گانه هستی شناسی، جهان شناسی و انسان شناسی به تبیین مرگ از نظر ابن سینا و ملاصدرا پرداخته شده است. ابن سینا بر مبنای نگرش ماهوی، از مبانی انسان شناختی همانند دو ساحتی بودن انسان، روحانیة الحدوث و روحانیةالبقا بودن نفس در تبیین مرگ بهره می گیرد. در جهان شناسی ابن سینا مسأله مرگ، بدون حضور عالم مثال منفصل و با تأکید بر عالم عقل و نظریه افلاک تبیین می شود. او با استفاده از این مبانی و با تقسیم مرگ به دو قسم طبیعی و ارادی، تبیینی ماهوی و طبی از مرگ ارائه می دهد، بدین گونه که مرگ قطع تعلق نفس به بدن است و علت اصلی آن حرارت و طبیعت، عدم قابلیت بدن و تناهی قوای آن است، درحالی که ملاصدرا بر پایه نگرش وجودی از مبانی انسان شناختی و جهان شناختی در تبیین مرگ بهره می گیرد مانند انحای سه گانه تجرد نفس، جسمانیة الحدوث و روحانیةالبقا بودن آن و اعتقاد به عوالم سه گانه هستی که عبارتند از: عالم عقل، عالم مثال و عالم ماده که انسان در تداوم حرکت وجودی خود با مرگ، قوس صعود را در این عوالم طی می کند. ملاصدرا با تقسیم مرگ به سه نوع طبیعی، اخترامی و ارادی، تبیینی متافیزیکی و وجودی از مرگ طبیعی ارائه می دهد، با این توضیح که: مرگ، امری وجودی و پایان حرکت تکاملی و استقلالی نفس از بدن است. تفاوت این دو تبیین این است که در نظر ابن سینا بدن نقش اصلی در مرگ دارد، درحالی که در نظر ملاصدرا نفس نقش اصلی را در مرگ ایفا می کند.