آرشیو

آرشیو شماره ها:
۸۸

چکیده

متن

مقدمه


            با گذشت بیش از 40 سال از جنگ جهانی دوم، کشورهای معدود جدیدی در اثر جدایی قومی بوجود آمدند. از استقلال ایسلند تا جدایی کشورهای بالتیک، تنها دو کشور جدید قومی ظهور کردند: سنگاپور و بنگلادش. البته جهان شاهد پیدایش کشورهای جدید متعددی در دورة استعمارزدایی در آسیا و آفریقا بود که قومیت [عموماً] عامل مؤثر در شکل گیری آنها نبود. در عین حال در دو سال گذشته بیش از ده کشور تعریف شده از لحاظ قومی پدیدار

            مؤلف در این نوشتار، در خصوص یک پدیده سیاسی بس مهم سخن گفته است که از آن به «خیزش ناگهانی قومیت» تعبیر می کند. او بر این باور است که حتی در عصر حاضر، معضل «قومیت» بعنوان مشکلی بس بزرگ بر سر راه بسیاری از کشورها خودنمایی می کند. ناسیونالیسم قومی شکل تازه ای از قومیت و ملیت است، که امروزه در سطح جهانی نقش آفرینی می کند. حقیقت این است که تصور جهانی فارغ از ناسیونالیسم قومی غیر ممکن است چرا که انسانها در جوامعی زندگی می کنند که ذاتاً گوناگون هستند و همین گوناگونی است که به تنوع در مقام هویت منجر می شود، به گونه ای که تنوع هویت ها امری معمولی و بدایی می نماید.

            در همین ارتباط، مؤلف از اشکال مختلف تبلور قومیت در دو برهه زمانی متفاوت سخن می گویند: یکی عصر جدید که در آن عوامل مؤثر بسیار متنوع است و طیف گسترده ای را شامل می شود و دیگری در عصر ماقبل عصر مدرن که بطور مشخص جهار عامل اصلی را در بر می گیرد: 1) قلمرو ارضی که تعلق خاصی بین آن و صاحبان آن وجود دارد 2) مبارزان مستمر و پیگیر با دشمنان 3) بروز اشکال سازمان یافته از دین 4) اقسام قوم برتر. مؤلف در انتهای مقاله، نگاهی گذرا به سازو کار تغییر در سطح ملی ـ قومی دارد.

شده اند. کشورهای دیگری هم ممکن است بدین گونه پدید آیند. آیا چیزی غریب و نامعمولی دربارة خیزش ناگهانی قومیت1 و استفاده از آن به عنوان یک پدیده برای شرط کشور بودن وجود دارد؟ آیا این براحتی می تواند به عنوان نتیجة از میان برداشته شدن ناگهانی یک سرپوش تمامت خواهانه2 که تنش ملی گرایانه موجود را کنترل می کرد، توضیح داده شود؟ آیا چنین پدیدة مشابهی در جای دیگر ـ این بار در زمینه توانایی کشورها برای جلوگیری کردن و فرونشاندن اشتیاق تقاضاهای قومی گروه ها و جمعیت گوناگون و نامتجانس3 در مناطق دیگر ـ رخ نخواهد داد؟ ایا قیام کردها و شیعیان در عراق، از فروپاشی ساختار قدرت آن کشور خبر نمی داد؟ آیا این بخاطر جلوگیری از جداشدن فرقه های سیک، ناگاو کشمیری و گروه های تامیل از قدرت برتر و مطلق حکومتهای سریلانکا و هند ناشی نمی شود؟ آیا همین مسئله در مورد موروها در فیلیپین و ایغورها و تبتیها در چین مصداق ندارد؟ آیا در آفریقا ـ گذشته از اتیوپی، سودان و آنگولا ـ نامزدهای قومی دیگری برای خودمختاری و جدائی وجود ندارند؟

            از آنجا که تعداد معدودی از جوامع قومی، از میان جوامع متعددی که می توانستند یا احتمال داشت که تقاضای خودمختاری و استقلال کنند، به حکومت هائی از خودشان دست یافته اند، یک تجریه و تحلیل واضح تر، در مورد علل جدایی قومی مورد نیاز است. این تجریه و تحلیل باید تنوعات ژئوپلتیکی، اقتصادی و اجتماعی، تاریخی ـ فرهنگی را مدنظر قرار دهد. این مقاله بر روی عوامل تاریخی و فرهنگی در پیدایش ملی گرائی تأکید خواهد داشت. این امر نباید به منزلة  نفی عوامل استراتژیک اقتصادی و سیاسی در فراهم کردن شرایط برای درگیریهای قومی و تفکیک و جدایی و استفاده هایی که نخبگان با زیرکی تمام از طرح چنین درگیری ها و اصطکاک هایی می کنند، تلقی شود. بهرحال، این درگیری ها نیز حاصل تقاضاها و تمایلات برای به رسمیت شناخته شدن سیاسی هستند که تا حد زیادی مدیون ایدئولوژیهای ناسیونالیستی است. در مقابل، ناسیونالیسم نیز به نوبة خود نیرو و توان خویش را نه تنها از تأثیر آشکار1 دیگر نمونه های موفق بلکه از منابع داخلی جوامع قومی معین، همراه با عواطف و احساساتی که این منابع داخلی القاء می کنند، کسب می نماید. تاریخ و فرهنگ سرچشمه های این منابع داخلی هستند چرا که می توانند تا اندارة زیادی احتمال توسعه و تکامل آگاهی و بیداری قومی به سمت ناسیونالیسم قومی و در نتیجه به سمت یک جنبش و حرکت جدایی خواهانه تبیین کنند.

ماهیت تعلقات قومی

            بنیان ها و پایه های ناسیونالیسم قومی چه چیزهایی هستند؟ اگر بنا باشد تقاضاها و خواسته هائی برای شناسائی ملی پدید بیایند، بستگی ها و احساسات جمعی که باید توسط نیروهای سیاسی، اقتصادی و دیگر نیروها تحریک شوند، کدامند؟ انسان ها همواره در هر طیفی از جوامع گوناگون زندگی کرده اند و از تنوع و گوناگونی هویت ها برخوردار بوده اند. معمولاً این ویژگی ها (گوناگونی جوامع و تنوع هویت ها) بدون اشکال و دشواری زیادی، همزمان حفظ شده اند. افراد توسط خامواده ها، روستاها، شهرها، مناطق و نواحی، سن و گروه های جنسی، طبقات، گروه های مذهبی، قومی و ملی و همچنین توسط انسانیت به عنوان یک کل مشخص (و تعیین هویت) شده اند. از این وابستگی ها و پیوستگی ها برای مقاصد مختلف و در موقعیتهای متفاوتی استفاده می شود. عوامل مذکور به ندرت دچار درگیری و کشمکش میشوند و تنها در مواردی خاص (مثلاً در زمان جنگ) وفاداری به یکی، موجب کنار گذاشتن دیگر عوامل می شود. به عبارت دیگر، هویت امری “موقعیتی” است.(1)

            البته چنین تجزیه و تحلیلی بر روی فرد متمرکز می شود و هویت های جمعی و اجتماعی را (به عنوان) ترکیبی از اجتماع هویتهای فردی یا ابعاد متعلق به آن تلقی می کند. به هر جهت، اگر تمرگز و توجه به سمت سطح اجتماعی تغییر داده شود، ابعاد مختلفی هویت های جمعی و جوامع از خواستها و تمایلات اعضای خاص آن اهمیت بیشتری می‏یابند هرچند افراد مهم هستند، اما دیگر به عنوان کلیدی برای تعریف و توضیح طبیعت و ذات و ثبات و پایداری اجتماعات، تلقی نمی شوند. در عوض توانمندی های هویت فرهنگی جمعی به کانون توجه تبدیل می شوند.

            بحث این است که امروزه برای درک طبیعت و قدرت ناسیونالیسم قومی، باید ابتدائاً بر روی سطح اجتماعی هویت و جامعه متمرکز شد. هویت فرهنگی اجتماعی ویژه و مخصوصی که در اینجا مد نظر است قوم یا جامعة قومی است. این از ویژگی چنین جوامعی است که فرد میتواند با مطالعة آنها کلید معمای قدرت انفجاری ناسیونالیسم و در نتیجه قدرت ویرانگر بسیاری از کشمکش ها و درگیری ها که امروزه نظام داخلی کشورها را دچار اخلال می کنند بیابد.

            یک تعریف کارآمد کوتاه از “قوم“ عبارت است از یک جمعیت انسانی مشخص با یک افسانة اجدادی مشترک، عناصر فرهنگی، پیوند با یک سرزمین تاریخی و یا وطن و میزانی از حس منافع و مسئولیت. نکات مختلفی در این تعریف وجود دارد که به بسط و تفصیل احتیاج دارند. اول آنکه نام ها و اسامی نه تنها برای هویت خود یا دیگری، بلکه به عنوان علامات نشان دهندة شخصیت جمعی، حائز اهمیت هستند. تا زمانی که یک هویت فرهنگی جمعی نام مناسبی دریافت نکند، تا حدی زیادی از قابلیت شناسایی به عنوان اجتماع (هم توسط اعضا و هم توسط بیگانگان) محروم خواهد بود. تا همین اواخر، این وضع در مورد مسلمانان یوگسلاوی صادق بود. تنها در سال 1960 بود که اعضای این طبقه نام “مسلمان“ به خود گرفتند. آنان برای همسایگانشان (واینک برای رقیبانشان)، اسلاوهای به اسلام گرویده (صرب یا کروات) بودند. با این حال این افراد به شکل فزاینده ای خود را از دیگر اقشار جدا و متفاوت حس نمودند، جامعة متفاوتی که افسانه اجدادی مشترکش به لحظه تشرف به اسلام باز می گشت.

            دوم، چیزی که مهم است نه میراث ژنتیکی، بلکه عقیده یا افسانه نیاکان و اجداد مشترک است. (این دو ممکن است که با هم تلاقی یابند یا نیابند، اما مهم اعتقاد به حیاتی بودن توارث مادی و نه واقعیت آن است). قومیت دربارة خون یا ژن ها نیست بلکه افسانه ها و عقاید نژاد مشترک را شامل می شود. البته گاه به گاه ناسیونالیستهای قوم گرا به خون مشترک برای تقویت و حمایت قضیه تکیه می کنند. استعاره های خانوادگی شایع و متداول هستند و این به سادگی یک حرکت زیرکانه در بازی زیرکانه نیست. اعضای چنین اجتماعات محترمی به درخواستهائی اینگونه، واکنش نشان می دهند و بیان آن (واکنش) در قالب کنترل صرف، نارسا و نامناسب خواهد بود. برای ناسیونالیستهای قومی و پیروان آنها، قوم در واقع یک “خانوادة ویژه“ گسترش یافته در زمان و مکان جهت دربرگرفتن خویشاوندان دور طی نسلهای بیشمار ـ حتی آنهایی که هنوز متولد نشده اند ـ می باشند.(2)

            نکته سومی که باید مورد توجه قرار گیرد، اهمیت خاطرات تاریخی است. البته چنین خاطراتی، نتایج دقیقی که بتوان از منابع اسنادی آزمایش شده توسط مورخین بی غرض و بی طرف از بقایا و آثار بیرون کشیده شود، نیستند. آنها خاطرات قومی ـ تاریخی اجتماع، منابع التزام اخلاقی اعضا، سنتهای انتخابی (از جمله افسانه ها) مربوط به گذشته که از نسلهای قبلی گرفته شده است، گذشته ای که در آن حوادث و وقایع معین و مشخصی به خاطر سپرده شده و قیه به فراموشی سپرده می شوند، هستند. این تاریخ، با افزودن بخشهای مرکزی و اساسی تاریخی در کنار الگوی فضیلت، برای احساس درک و شعور تاریخ و مقصدی مشترک در جوامع قومی، یک منبع قوی خواهد بود.(3)

            ویژگی چهارم، فرهنگ مشترک است که نسبت به موارد فوق متنوع تر می باشد. این اجزاء فرهنگی شامل لباس، غذا، موسیقی، حرفه ها، معماری، همچنین مقررات، آداب و رسوم و نهادها می شود. تاکنون معمولترین اجزاء فرهنگ مشترک، زبان و مذهب بوده اند. در اروپا و بخشهایی از آسیا، زبان معمولترین متمایز کنندة اقوام می باشد. برای برخی دانشمندان در مکتب هردر، با عقیده اش مبنی بر تنوع فرهنگی و زبانی، زبان معیار اصلی و اساسی قومیت است. بهرحال همانطور که یک قرن قبل، ماکس مولر به تشخیص این مطلب رسید که یکسان پنداشتن زبان با ریشه های قومی (با کنار گذاشتن نژاد)، خطرناک و گمراه کننده خواهد بود دلیل و مدرکی دال بر مشارکت گروههای وابسته به یکدیگر از لحاظ زبان، در منشأ قومی مشترک وجود ندارد. برعکس مناطق پهناور زبانی (برای مثال اسپانیایی و فرانسوی) شامل بیش از یک جامعة قومی هستند (اسپانیائیها، مکزیکیها، فرانسوی ها و اهالی کبک1).(4)

            مذهب نیز دیگر یک معیار کلیدی قومیت نیست. در دوران پیش از عصر نوین، بسیاری از اقوام خود را بوسیله معابد خدایان و مراسم عبادی مجزا و خاص خویش تعریف می کردند، و امروزه هنوز مذهب می تواند یک نیروی حیاتی بسیار مهم برای تفاوت قومی وکشمکش مانند مورد هند و خاورمیانه، باشد. آنجا که مذهب و زبان در رأس قرار داده شوند، جامعه مورد بحث به روشنی از دیگران متمایز می شود. نباید تصور کرد که جوامع قومی ـ مذهبی در حال کاهش هستند. امروزه مذهب، برای بسیاری از جوامع ـ اگر اصلاً مناسب باشد ـ تنها یکی از معیارهای متعدد متمایز کننده است.(5)

            ویژگی پنجم، پیوند با یک سرزمین مشخص و معین است؛ در اینجا مهم است که بر ماهیت ظاهری چنین ارتباطی تأکید شود. قوم مورد بحث ـ ممکن است حتی از سرزمین خویش، تبعید شوند اما بهر حال وابستگی خود با آن سرزمین را حفظ می کنند.

            بهر تقدیر، آنچه که برای قومیت از اهمیت حیاتی برخوردار است، حس وابستگی به یک سرزمین مشخص و ویژه است. عقیدة در مورد ارتباط تاریخی مردم یک سرزمین و اشتیاق به بازگشت به “مراکز مقدس“، آن اماکن مقدسه ای که تاریخ قومی با نقاط عطف مهم (مانند) تولد، آزادی، شکست یا پیروزی، رهایی، تقدیس، اجابت، یا اجزا و تکمیل در گذرگاه جامعه برخورد می کند، حفظ شده است. بنابراین، آنچه برای قومیت از اهمیتی بالا برخوردار است تملک سرزمین نیست بلکه حس پیوند دو جانبه (مردم و سرزمین)، حتی از مسافت و فاصلة دور است.(6)

            بالاخره آخرین عنصر، همبستگی (وحدت منافع) است. واضح است که تمام افراد و اعضای یک قوم حس یکسانی از تعلق به جامعه ندارد. در واقع، در زمانهای قبل از دوران مدرن اکثریت یک جمعیت قومی احساس ناچیز و یا هیچ احساسی از تعلق قومی داشت. این خارجیان و بیرونیها بودند که آنها را به عنوان اعضای یک جامعة معین طبقه بندی می کردند. غالباً تنها طبقات بالا ـ اعیان و اشراف زمین دار، مقامات و کارگزاران و کاهنان (مقامات مذهبی) ـ دارای حس منشأ و اصل مشترک قومی و ارثی بودند. در بیشتر مواقع این طبقات بالایی، صنعتگران و دهقانان را از جامعه مستثنی می کردند، همان کاری که اشراف و نجبای رومی و کشیشان تا اوایل قرن 19 انجام دادند. در اغلب موارد دیگر (غالباً در جوامع قومی ـ مذهبی یا کشور ـ شهری)، طبقات پایین تر در حس و احساس قومیت مشترک، سهیم بودند.

            بنابراین، بایستی به دقت بین طبقات قومی و جوامع قومی تفاوت قائل شد. طبقات قومی توسط خارجیان و بیرونی ها (معمولاً دانشمندان، مبلغین مذهبی، مسافران و تاجران و بازرگانان) بعنوان یک گروه فرهنگی مجزا (معمولاً از لحاظ زبان) که درکی ناچیز یا اندک از قومیت مشترک گروهها دارند، طرح می شود. چنین قضیه ای در مورد افراد اقوام او در غنا و توگوی شمالی فعلی صادق بود تا اینکه توسط راهنمایانی از برمه، آلمان در قرن 19 به زبان آنها یک خط نوشتاری مشترک داد. همچنین این مسأله در مورد قضیه دره نشینان اسلواک، تا زمانی که آنان یک زبان نوشتاری مشترک در اواخر قرن 19 بدست آوردند، صادق بود. در مقابل، جوامع قومی وجود دارند که هیچگاه حس قومیت مشترک و تعلق به یک قوم را در هرجا که باشند ـ علیرغم پراکندگی اعضایشان ـ از دست نداده اند. این قضیه در مورد دیاسپورای چینی، ارامنه، یونانیها و جوامع یهودی صادق است. بهر حال، مفهوم قوم در میان بسیاری از سرزمینهای پراکنده در جهان یافت می شود. (7) تمایز بین طبقة قومی و جامعة قومی برای فهم پویائی ناسیونالیسم قومی مهم و با اهمیت است. یکی از وظایف خود تعیین شدة ناسیونالیستها، تبدیل طبقات قومی به جوامع قومی و تبدیل جوامع قومی به ملتهای قومی است. اگر نگوئیم هزاران، صدها طبقة قومی در جهان وجود دارد که با پدیده های خارجی فرهنگی مانند: آداب و سنن، زبان، مذهب و موارد دیگر، تمییز داده می شود. هنوز فقط برخی از این طبقات قومی، به طور اجتماعی خودآگاه نشان داده شده اند. تنها نسبتی از این طبقات، صفات دیگر و ویژگیهای اقوام مانند: یک نام شایسته، یک افسانة نیاکانی و اجدادی مشترک، یک تاریخ قومی، عناصر و اجزای فرهنگی و رابطه و پیوند با یک وطن و میهن را دارا هستند. در طول تاریخ تعداد بیشماری از این طبقات قومی وجود داشته، اما تحت شرایط مشخصی اعضای آنها در قالب جوامع قومی ادغام شده اند. علاوه بر این، تعداد معدودتری از این طبقات توانستند در طول قرن ها در مقابل فشارهای جذب و حل شدن (در داخل دیگران) تاب آورده و به حیات خویش ادامه دهند. آنچه که اغلب مشاهده می شود یک الگوی تغییر سریع و فوری از واحدها و روابط همیشه در حال تغییر قومی است که تنها بخشی از آنها (روابط) با قاطعیت متبلور و پایدار گردیده است . منظور از این مطلب، آن حکم و دستور ژان ژاک روسو، مبنی بر اعطای یک شخصیت ملی به یک واحد و جمعیت که از داشتن شخصیت ملی محروم است، میباشد که وظیفة ساده ای نیست. بوجود آوردن و ابداع اقوام، مانند خلق امتها، به عوامل از قبل موجود و شرایط مناسب احتیاج دارد؛ در غیر اینصورت «ابداعات» از پاگرفتن در میان جمعیتهای شناخته شده، عاجز و ناتوان خواهند بود. این مشکلی است که هر واحد ناسیونالیستی که از لحاظ فرهنگی در میدان و حوزة نامساعدی عمل می کند، با آن مواجه است.(8)

شرایط تبلور قومی

            شرایط تشکیل اقوام چیست؟ چگونه اعضای اقوام به طور اجتماعی و خودآگاه انجام وظیفه می کنند؟ در اینجا ایجاد وجه تمایز و تفاوتی بین شرایط موسوم در قبل از عصر نوین و شرایط موسوم در عصر نوین و مفید است.

            در اعصار قبل از عصر نوین، شرایط عمومی مساعد برای تبلور و بقاء قومی چهار مورد بود. آشکارترین این شروط، بدست آوردن یک تکه زمین مشخص (یا بعداً از دست دادن آن تکه زمین)، که احساس تعلق آن به یک عده مردم همانطور که آن مردم احساس تعلق به آن می کردند، وجود داشت. این تکه زمین، وطن این مردم بود. در اینجا هماهنگی های (فصلی و) موسمی زندگی گروهی و فرهنگ ـ به موازات ورود جوامع روستائی در شبکه های وسیع تر و بزرگتر فرهنگی و تجاری ـ از عرصة بازی خارج می شدند. اگر مردم یا بخش قابل توجهی از آنها از وطن تبعید شوند، هنوز هم ممکن است عشق بازگشت (به وطن) در آنها، محفوظ باشد. غالباً، آرمان استقلال مجدد (در سرزمین خویش) در مرکز اشتیاقات و آرزوهای روحی مردم، مانند ارامنه دیاسپورا، و یهودیان، قرار می گیرد. وطن، سمبل نجات و رهایی گردید چرا که بعنوان مهد و گهوارة مردم تلقی می شد.(9)

            شرط دوم (از چهار شرط مذکور) توالی (و پیوستگی) نبرد با عده ای از دشمنان بود. معمولاً جنگ فرسایشی بین کشورها، به حرکت سالانه جمعیتها در فصل تابستان و تقویت و پرورش احساس جمعی منجر می شد. معمولاً آداب و سنت جنگ و درگیری بمنظور القاء یک اعتقاد مبتنی بر سرنوشت مشترک به نسل های بعدی، و تعلیم اینکه شکستها توسط پیروزیها جبران می شود و اینکه متخصصان امر ارتباطات شفاهی و کتبی، برای ثبت سیر وقایع گذشته قومی پدید می آیند، حفظ و نگهداری می شد. افسانه ها و سمبلهای قهرمانان، جنگها و مکانها و شئون مقدس آنان، به یک بخش مهم در ساختمان قوم تبدبل می شدند.

            سومین شرط، به گونه ای نزدیک به مورد قبل مربوط است. برخی اشکال مذهب سازمان یافته برای تربیت متخصصان و کارشناسانی در امر ارتباطات و وقایع نگاری، همانند پیدایش آداب و رسوم و مراسم عبادی که موجب استمرار و پیوستگی جوامع قومی می گردید، حیاتی و مهم بود. معمولاً کاهنان، متون مقدس و آداب و رسوم، حس قومیت مشترک را در میان مردم در کل جهان حفظ می کردند و امروزه این ظرافتهای مذهب و دین سازمان یافته در بعضی جاها و عرصه ها به عنوان نیروهای قدرتمندی باقی مانده اند. این موضوع که محافظه کاری مذهب و دین سازمان یافته، مؤثرترین عامل در حفظ و بقاء افسانه های قومی، سمبلها و یادگاری های قومی بوده است، قابل بحث و بررسی است.(10)

            دلیل نهایی و پایانی که به دیگر دلائل مذکور متکی و وابسته است و علت مستقیم پایداری و بقای قومیت را تشکیل می دهد، پیدایش و تقویت افسانه ای (دال بر) “برگزیدگی قومی“ است. هر جا که چنین افسانه ای پیدا شود، قوم مورد بحث در مورد جاودانگی خود، مطمئن بنظر می رسد. درک عامه از “برگزیدگی“، (از نوع) مذهبی در ذات و فطرت به عنوان یک منبع پایداری داخلی در تحمل عذابها و رنجهایی که بسیاری از اقوام ـ بویژه اقلیتهای قومی ـ با آنها روبرو بوده اند، اثبات شده است. از این جهت، افسانه برگزیدگی قوم، یک بعد حیاتی و مهم از تبلور قومیت و بقای آن است. از جهت دیگر، با این فرض که اقوام قابلیت پیدایش دارند و بدون وجود چنین افسانه ای زیاد دوام نمی آورند، باید چنین افسانه هایی را به عنوان عنصری که به طول عمر قومیت کمک می نماید، تلقی نمود.

            در عصر نوین، تعداد شرایطی که می توانند حس قومیت مشترک را تشویق و ترویج کنند به مقدار زیاد افزایش یافته است. علاوه بر وجود یک وطن، جنگ و مذهب سازمان یافته، یک سری از عواملی که از فعالیتهای کشور مدرن، طبقة روشنفکر آگاه دیرپای و (فعالیت) سازمانهای خارجی، ناشی می شود در برگیرنده نمونه ای دیگر از قومیت باشد. شاید قویترین فعالیتها، فعالیتهای شهری و فرهنگی دولت نوین و ایدئولوژیهای ناسیونالیسم قومی بوده است. به موازات گسترش پهنة فعالیتها و وظایف دولت نوین تمایل به سوی ترکیب و یکی کردن جمعیتها و اعطای احساس وحدت منافع و مسئولیتهای شهری (مربوط به شهروندی) افزایش می یابد. در بعضی موارد، این فعالیتها به از میان برداشتن موانع بین “طبقات قومی“ و “جوامع قومی“ و از بین بردن هرگونه احساسی از فرهنگ و نژاد جدا و متمایز، منجر شده اند. این، در مورد قضیه موریتانی، اریتره و اندونزی (با کمی استثناء)، صدق می کند. در اینجا کشوری استعماری، قویتر بودن خویش از تمایزات قومی از قبل موجود را اثبات می نماید؛ بنابراین حکومت بعد از استعمار (یا حرکت و جنبش، در مورد اریتره)، در تقویت و حمایت از یک هویت ملی که در قلمرو حکومت استعماری پیشین مشخص گردیده، موفق شده است.(11)

            در مقابل، در مواردی که اعضا یک اجتماع قومی، علیرغم زجر و آزار و اذیت، و یا در مناطق تحت سلطة رژیمهای امپراطوری و یا استعماری، احساسی روشن و درک واضح و زنده ای از حیات جمعی بدست آورند، مداخلة فزایندة حکومت نوین، وحدت منافع و مسئولیت قومی را به سادگی تقویت نموده و تفاوتهای قومی را تشدید می نماید. ایجاد سیستمهای آموزشی شهری به ویژه در تحریک احساسات و نیات پنهان و نهان اقوام مختلف و یا حتی در القاء و تلقین حس هویت قومی در میان جمعیتهایی که توسط اکثرت به عنوان گونة متفاوت طبقه بندی می شدند، مؤثر است. این در مورد قضیه برتونها در زمان جمهوری سوم فرانسه (و قبل از آن) و یهودیان روسیه تزاری یا سیکها و تامیلها در هند انگلیسی و سریلانکا صادق بود. حس تفاوت قومی موجود در بین جمعیتهای اقلیت تشدید می شد: در مورد اول از طریق تجانس فرهنگی جمعیتها در داخل سرزمینهای یک کشور امپراطوری یا محلی و در مورد دوم از طریق طبقه بندی فرهنگی در بخشی از آن کشور. در هر دو مورد (یادشده) گسترش قوای حکومتی و مداخله در زندگی اجتماعی، جوامع قومی جدیدی را از میان طبقات قومی موجود خلق می کرد یا باعث رشد و تقویت تفاوتهای قومی و هویت های قومی می شد. (12) فعالیتهای روشنفکران و طبقة آگاه و اندیشمند از اهمیت یکسانی برخوردار بوده است. اگر روشنفکران اقوام جدید و ملتهای جدیدی را پیشنهاد می کردند، طبقة اندیشمند حرفه ای، مجرای اصلی و ذینفع اشاعه و انتشار این پیشنهاد بود. وکلا و حقوقدانان، اطباء، آرشیتکتها، مهندسان، تکنسینها، خبرنگاران، مخصوصاً معلمان در ترویج و تشویق نظر امت قومی بویژه در جوامع سازمان یافته در داخل یک کشور امپراطوری یا استعماری، فعال بودند.

            فرهنگ، اقتصاد و فعالیتهای اجتماعی، شبکه های جدیدی برای اعضای طبقات اقلیتهای قومی یا جوامعی ـ که غالباً هدف جذب یا مورد تبعیض نیروهای معارض دولتی هستند ـ خلق و ایجاد می کرد. این شبکه ها مظهر جامعه جدید بود و به اعضای خود احساس فعالیت و خودنمایی را که به کلی با فرمانبری و تمکین خواسته شده از طرف مقامات کشور، متضاد و مخالف بود را اعطاء می کردند.(13) شاید یکی از اصلی ترین عوامل جدید در خلق اقوام نوین، ایدئولوژی ناسیونالیسم یا ایدئولوژی ناسیونالیسم قومی باشد. برخلاف اشکال ناسیونالیسم مدنی و سرزمینی، ناسیونالیسم قومی از سوی ملت به عنوان یک جامعة فرهنگی شجره ای یا بومی تصور می شود. در حالیکه مفاهیم مدنی و سرزمینی از ملت، آن را به عنوان اجتماعی دارای فرهنگی مشارکتی، قوانین مشترک و تابعیت سرزمینی تلقی می کند؛ دیدگاه های قومی نسبت به ملت بر روی شجره شناسی و نسب شناسی اعضایشان ـ هر چند فرضی و خیالی ـ و حرکت و تحرک عمومی مردم، تاریخ بومی و آداب و رسوم و فرهنگ بومی و محلی تنظیم می شود. بعنوان یک جامعه قومی (برخوردار از) اصل و نسب شجره ای (وسلسله ای)، امت قومی در جستجوی خلق خویش در قالب یک قوم نیابی و اجدادی است. در راه نیل به چنین هدفی، امت قومی به خلق و پدید آوردن آن قوم کمک می رساند.

            به عبارت دیگر، خیزش ناسیونالیسم قومی به معنای خلاصه کردن الگوی پیشین با عنایت به کمکی که نوسازی ـ و به طور قابل توجهی حکومت نوین ـ به خلق امتها براساس اقوام از قبل موجود می رساند، بوده است. الگوی مدنی و سرزمینی تا حد زیادی در غرب ـ در بریتانیا، فرانسه، اسپانیا، هلند و سوئد ـ از برتری و توجه برخوردار است. بهرحال، در شرق، اروپای شرقی و روسیه، خاورمیانه و بیشتر آسیای جنوبی و شرقی، دیدگاه (و مفهوم) نسبی امت در اولویت قرار دارد و ناسیونالیسم قومی با تکیه بر اقوام از پیش موجود ـ آنگاه که معمولاً قومیت از میان طبقه بندی موجود قومی مانند اسلواکها، اوکراینیها، ترک ها، آذری ها، تاجیک ها، سیکها، و تامیلها متبلور و نمایان می شد ـ ملتهای خارجی را هدف قرار می دهد.(14)

            ناسیونالیسم قومی که سازندة ملت براساس روابط قومی از پیش موجود است، بر ناسیونالیسم مدنی و سرزمینی برتری دارد. بنابراین ناسیونالیسم قومی، لزوماً مستلزم نوعی از انقلاب هایی که خیزش جوامع شهری در غرب پدید آورد، نیست. ملت از استمرار طبیعی یک قوم از قبل موجود، ظاهر می شود. با این حال هنوز هم این ظهور، فریبکارانه و گمراه کننده است. قوم از قبل موجود، حتی زمانی که با یک اجتماع بالنده و تمام عیار با احساس منافع و مسئولیت ترکیب شده باشد، فاقد بسیاری از صفات و مختصات یک ملت است. صفاتی مانند یک سرزمین محدود و مشخص و به رسمیت شناخته شده، فرهنگ توده ای و عمومی، اقتصادی متمرکز و با تحرک، حقوق و وظایف مشترک برای تمام ملیتها. معمولاً به استثنای خارجیها و بیگانگان، اینها صفات و مشخصاتی هستند که همراه با افسانه ها و خاطرات و یادگاریهای مشترک، مفهوم “ملت“ را تعریف و مشخص می کنند.(15)

            این مشخصات به نوبه خود، به یک مشارکت فردی فعالتر و جامعتر نسبت به مشارکتی که در بیشتر اقوام یافت می شوند، نیاز دارند. ناسیونالیسم قومی بر یک انقلاب در نظر اعضای قوم خود، اشاره و دلالت دارد. آنان در جائی که قبلاً بوده اند، خویشتن را که در پی سازش و انطباق با حاکمان بیگانه و اجنبی بودند گمنام و خاموش دیده اند، و لذا به شناختن خویش و مطالبة حقوقشان . مشارکت فعال در شکل دادن به هدف جمعی خود مبادرت نمودند. جایی که قبلاً قهرمانان آنان بردگان و غلامان خداوند و تابعان تدبیر او در عالم قومی بودند، به رهبران الهام بخش ملت تبدیل شدند و ترجمان ارادة ملی گردیدند. اگر در گذشته جنگهای قدیمی و اعصار طلایی، حوادث و دوره هایی در شعر حماسی جامعه بودند، در عصر ناسیونالیسم به مثالها و شواهد نیروهای پنهان تجدید حیات ملی تبدیل شدند.

بسیج بومی و تصفیه قومی

            اقوام و جوامع قومی طی چه مراحلی تبلور می یابند؟ و آیا توسط ناسیونالیسم قومی بسیج می شوند؟ و چگونه به شکل امتهای قومی تغییر شکل می یابند؟ اگر چه متغیرهای متعددی وجود دارند، سه مرحله اساسی و اصلی (از مراحل) تغییر شکل قومی ـ ملی قابل مشاهده است. اولین موردی که در اینجا از آن نام برده می شود، بسیج بومی است. این مورد مستلزم تفسیری مجدد از سنت های بومی، آداب و رسوم، یادگارها و خاطرات، سمبلها و مخصوصاً زبانها و پخش و اشاعة آنها به طبقات بزرگتر و و سیعتری از گروه برگزیده توسط روشنفکران قوم می باشد. معمولاً این وظیفة طبقه آگاه و روشنفکران قوم است، اشخاص ماهری که شغل و موقعیت شان با موفقیت یک فرهنگ بومی در یک سرزمین تاریخی عجین شده است. این امر بخوبی در جنبش ناسیونالیستی کبکی ها به اثبات رسیده است. در این مورد، این طبقة آگاه و روشنفکر حرفه ای بوده است که فعالترین اشاعه دهندة یک فرهنگ فرانسوی، در مخالفت یا اکثریت انگلیسی، در کانادا، بوده است. این مشاهدات و ادراکات طبقة آگاه و روشنفکر، نیازهای ناشی از موقعیت و اقتضای شغلی است که جمعیت و گروه فرانسوی را در کبک به سمت قبول و پذیرش زبان و فرهنگ بومی و مادری سوق داده است.(16)

            نمونة مشابهی نیز در اروپای شرقی و روسیه یافت می شود. یکبار دیگر این روشنفکران قوم و طبقة آگاه و روشنفکر مراتب جامعه بوده اند که خود را بسیج نمودند و سپس با بسیج طبقات دیگر ـ از طریق فرهنگ بومی و محلی ـ فرهنگی پایین رتبه و شفاهی و زبانی را به سطح و موقعیت یک فرهنگ ادبی والا و صاحب شأن، ارتقاء دادند. برجستگان قوم، از طریق تألیف و گردآوری فرهنگهای لغت، کتب مربوط به دستور زبان و رسالات و مقالات زبان شناسی، زبانهای روستایی را اصلاح نموده و به شکل نوینی در آورده اند. زبانها و فرهنگهای چک، فنلاندی، و اوکراینی از جمله نمونه هایی هستند که ابتدائاً مورد غفلت واقع شدند و از اهمیت پایینی برخوردار بودند، در حالی که باید بطور کامل رشد یافته و در سطح جهانی مورد شناسایی واقع می شدند.(17)

            دومین فرآیند، سیاسی سازی فرهنگی میراث و اموال محلی و بومی است. در اعضار پیشین، آن میراث از طرف نسلهای پیشین به عنوان انبار و مخزن خرد و عقل و فضیلت مورد احترام بود، اما چنین احترامی نتایج سیاسی معدودی را بدنبال داشت. زمانی که ناسیونالیسم قومی شروع به انتقال قوم به شکل یک ملت نمود، تلقی نمودن میراث فرهنگی جامعه به عنوان یک چشمه و منبع سیاسی از ضروریات و واجبات شمرده می شود. آنچه که قبلاً جزو آداب و سنتهای مورد احترام بود حال به سلاح هایی در یک جنگ ـ هم بر علیه بیگانگان و هم بر علیه نگهبانان و اولیاء سنت ـ تبدیل شد. ناسیونالیستها، وظیفة خویش دو پهلو می بینند، جنگ علیه دشمنان خارجی و همراه آن جنگ با پدران در داخل. جنگ و نبرد پسران عیه پدرانشان به اندازه تغییر شکل قوم، همانند نبرد در جهت استقلال سرزمینی، حیاتی و مهم است.

            روشن ترین بروز و ظهور این تغییر شکل و انتقال، طرز عمل و رفتار گذشته است. در سنت قدیمی قومی، جنگها به عنوان نتیجة فضایل باشکوه و عالی و سیاستهای سلسله ای ثبت می شدند. در نگارش تاریخ ملی، نبردها به نمونه ها و شواهد فضیلت و ارادة ملی و وسیله ای برای سنجش و وضعیت ملت در دوره های موفقیت، تبدیل می شوند. به طور مشابهی، اشخاص بلند مرتبه گذشته، سربازان کهنه کار و مبارزان، اولیاء یا قانونگذاران که قبلاً به آنها به عنوان نمونه های سنت اجتماعی یا مذهبی نگریسته می شد، به رهبران ملی، بنیانگذاران و پیامبران یک هدف ملی تبدیل شدند. موسی، محمد(ص)، بودا، هومر، دانته، لوتر و حتی مسیح (ع)، دیگر بردگان خداوندی و یا شاعران اشعار حماسی با شکوه نبودند، بلکه آنان به بنیانگذاران و ملهمان و الگوی اجتماعی ملی و ارادة ملی تبدیل شدند.(18)

            جایی که سیاسی سازی فرهنگی به یک گذشتة بومی یا قومی زنده مربوط می شود و جایی که بخوبی با سنتی قومی ـ تاریخی ترکیب می شود، انرژی بسیار قوی و قدرت ویرانگر قومی ـ ملی که غالباً توسط ناسیونالیستهای قومی روی آن دست گذاشته می شود، بوجود می آید. این درست همان چیزی است که تیلاک موفق به انجام آن در حسن استفاده اش از عقیده و ایمان شیواجی، قهرمان مراتی وکالی ـ الهة خرابی هند – در نبرد ملی هندوستان با بریتانیا در دهة اول قرن (حاضر) گردید. در هر دو مورد، تیلاک، نگرانی ها و روابط ناسیونالیستی موجود را به عواطف و نیات کلی و به سنت های قومی ـ تاریخی بخشهای بزرگی از جمعیت هندو مربوط ساخت. بنابراین با تغییر سیر ناسیونالیسم طبقة متوسط شهری هندی به یک ناسیونالیسم طبقة پایین قومی هندو، قانونمندی که تا بع امروز در سیاستهای هندی به حیات خویش ادامه داده، بوجود آمد.(19)

            سومین فرآیند، تصفیه قومی است که نتیجة کاملاً آشنائی از دو فرآیند فوق می باشد. این فرآیند با بازگشت به یک فرهنگ عمومی و بومی که برای مقاصد سیاسی مورد استفاده قرار گرفته و اعتقادی که حرمت و تقدیس آن فرهنگ را القاء و تلقین می کند، شروع می شود. باور بر این است که فرهنگ قومی شامل ارزشهای غیر قابل جایگزینی می باشد. برای حفظ و نگهداری فرهنگ و نگهبانی از آن در مقابل نفوذ و رخنه بیگانه، بایستی فرهنگ، خالص نگاه داشته شود و تصفیه و پاک سازی شود. پیروانش نیز بایستی از این نفوذها و رخنه های نامطلوب و ناخوشایند، از طریق جداسازی، طرد و بیرون راندن و حتی از طریق قلع و قمع غریبه ها و بیگانگان، مصون نگاه داشته شوند. تصفیه قومی، بخشی از ناسیونالیسم نسبی و شجره ای قومی است، حتی زمانی که مردم به دستورها و احکام آن عمل نکنند (20). استنتاج این منطق از اهمیت خاصی برخوردار است، چرا که غالباً مفسران قضیه قومی را به عنوان یک پستی و حقارت قومی و دفاعی که در آن مبالغه شده، شرح و تفسیر می کنند. این روان شناسی منطق فرهنگی و اجتماعی، از فرآیندهای مشخص شده در اینجا غفلت می کند. این منطق در مورد تمام ناسیونالیسم های قومی، چه کوچک و چه جوامع در حال نبرد و چه بزرگ و امتهای قومی مسلط و برتر، معمول و مشترک است. اقدام براساس این منطق به یک سری شرایط و اوضاع گوناگون نظیر اندازة نسبی اقوام مختلف، موقعیت استراتژیکی آنها، مهارتهای فرهنگی و نهادهای آنها، (موقعیت) قومی ـ تاریخی و روابط قومی آنها، نوع و طبیعت سازمانها و تشکیلات که از ناسیونالیسم قومی حمایت و پشتیبانی می کنند و دیگر عوامل، بستگی دارد. این عوامل، نوع دقیق و شدت تصفیه سازی قومی را به همراه شدت اعمالی که براساس این قضایا (صغری، کبری ها) اعمال می شوند را روشن و مشخص می کند. آنچه ثابت و همیشگی است تمایل و سیر تمام ناسیونالیسم های قومی به سمت بعضی از اشکال و انواع تصفیه سازی است. قوت و نیرو برای اقدام تند و انفجاری جمعی از منابع آشکار شده، توسط سه فرآیند: بسیج بومی (محلی)، سیاسی سازی فرهنگی و تصفیه قومی، ناشی می شود.

خودمختاری ملی و نتایج آن

            بطور خلاصه می توان گفت، اشکال مختلف ناسیونالیسم قومی در میان درگیریهای قومی متعدد و گوناگون ـ در گذشته و حال ـ مهمترین جایگاه را دارند. در مقابل، ناسیونالیسم قومی به نوبة خود، از عوامل متغیری ناشی می‏شود. اما دو عامل برجسته تر و ممتازتر می باشند. اولین عامل: ویژگی ها و خصایص قومیت و تبلور آنها به شکل جوامع قومی و دومین عامل، برخورد ایدئولوژی ناسیونالیسم می باشد. هیچکدام از این عوامل، به تنهایی و به نوبة خود نمی توانند پیدایش و ظهور درگیری قومی و ناسیونالیسم قومی را شرح و توضیح دهند. این اتصال و پیوستگی آنان (دو عامل مذکور) است که برای آتش افروزیهای بزرگی که با چنان قوت و شدت و ظاهری غیر قابل پیش بینی رخ می دهند، جرقه فراهم می کند. به عنوان یک دکترین، تاریخ ناسیونالیسم می تواند به ریع آخر قرن 18، در ایالات متحده، انگلستان، فرانسه، ایتالیا، و لهستان، یا ایدئولوژیهای ناسیونالیستی که بلافاصله پس از آن در اسپانیا، آلمان، سوئیس، یونان، صربستان و روسیه، مانند ناسیونالیسم در میان برجستگان کرئول آمریکای لاتین بوجود آمد، بازگردد.(21)

            روی هم رفته، اشکال اولیه ناسیونالیسم در قالب مفاهیم مدنی و سرزمینی مطرح بود، علیرغم اینکه یک عنصر قومی، اگرچه از طریق شناسائی ملت با ایده حاکمیت جمعی، همیشه حضور داشت. این به معنی جضور و مشارکت سیاسی در فرهنگ ملی و محلی در جهت مشخص کردن شهروندی و عضویت در ملت بود. به هر حال، با گذشت زمان در قرن 19، ناسیونالیسم قومی در آلمان و اروپای شرقی، ایرلند و اسکاندیناوی و بعداً در خاورمیانه و هند به پیش آمد. حتی در اوایل قرن 19، نظر و ایدة خودمختاری ملی توسط جوامعی مانند یونانیها، ایتالیائیها، صربها، لهستانی ها و آلمانها در مورد استفاده قرار گرفت. طبیعت مشکل آفرین اعمال خودمختاری از لحاظ تئوریک ـ حداقل در حد رضایت ناسیونالیستهای قومی ـ با اسناد هویت جمعی به امت که در آن از ملت، به مردم تعبیر می شد و دادن هویت به مردم با طرح قوم برگزیده یا اجتماع تاریخی ـ قومی، حل گردید.(22)

به هر حال، در عمل، این استناد هویت مشکلات بزرگ متعددی را به بار آورد. این مشکلات، مشخص ساختن در مرتبه ای که یک جمعیت در آن، یک قوم (مشخص) را تشکیل می دهد، و مشخص کردن محدوده هر قوم و تصمیم گیری در مورد چگونگی جدا ساختن و اسکان اقوامی که اعضایشان در  مناطقی سکونت داشته اند که از لحاظ قومی مختلط بوده اند، را شامل می شد. اگر گاهی اوقات، خودمختاری امتهای مشخص از لحاظ سرزمینی مشکلاتی را برای نظم و ترتیب داخلی ایجاد کرده است مانند: بلژیک، هند، اندونزی و نیجریه، امتهایی که از لحاظ قومی، شجره ایی و نسبی تعریف شده اند، درگیریها و مبارزات تلخ تر و پیچیده تری را باعث شده اند. (23) برای تبدیل مناسبات قومی به دشمنیهای طولانی قومی و ایجاد وضعیت بن بست، بایستی حداقل سه شرط داخلی برآورده شوند. اولین شرط اینکه بایستی یک طبقة قومی تکوین و ظاهر و یا به شکل یک جامعة قومی یا قوم درآید. دومین شرط این که بایستی تغییرات ناسیونالیسم قومی در منطقه ای مناسب از سطح کرة زمین منتشر شود. سومین شرط اینکه قوم مورد بحث بایستی یک طبقة روشنفکر و آگاه را بوجود آورده باشد که ایده آلها و کمالات مطلوب خودمختاری را در مورد آن قوم مورد لحاظ قرار داده و آن ایده آلها را در میان اعضای قوم، منتشر و پخش سازند. از لحاظ تاریخی، این شرایط از راه های مختلفی مانند جنگ، انقلاب، مهاجرت، همراه با اقدامات حکومتی، با نمونه و یا بدون نمونه و الگوبرداری از دیگر اقوام، بوجود آمده اند. بهر حال، نکتة اصلی در مورد این زمینه ها این است که این شرایط، فرآیندهایی را ارائه می دهند که در میان اقوامی که در زمانها و مکانهای مختلف پدیدار و ظاهر می شوند، وجود دارد. بنابراین، برای فهمیدن درگیری قومی، شخصی بایستی زمینه‍های (موجود) در هر قضیه را که به کند کردن یا شتاب دادن به این فرآیندها کمک می کند، مورد مطالعه قرار دهد. دانشمندان و دیگران از تشخیص عواملی که می‏توانند به اختلافات قومی دامن بزنند و آنها را به شکل درگیریهایی بین اقوام خودآگاه و خودهویتی مصمم برای خودمختاری، درآورند، به دور هستند.

            معنایی که از این زمینه ها برای استراتژیهای بین المللی و ابتکارات سیاسی، دریافت میشود از روشنی و وضوح به دور است. وسایل پیش بینی ـ در هر درجه ایی از تعیین که باشد ـ نسبت به موقعیت، حدود، شدت، پایداری و ثبات درگیری قومی، وجود ندارد، و سیاستمداران نیز نمی توانند در مورد اینکه راه حلهایی که برای درگیریهای قبلی پیش بینی شده اند، باقی خواهد ماند یا نه، مطمئن باشند. حداقل، این درسی است که می تواند از تاریخ اخیر بالکان آموخته شود. بنابراین هر اقدامی برای استنباط نتایج سیاسی از تجزیه و تحلیل مذکور، بایستی بشدت (شکل) آزمایشی (داشته) باشد. به هر حال، دو موضوع قطعی است. اولین مورد، قدرت فراوان و عظیم و غیر قابل پیش بینی ناسیونالیسم قومی است. همیشه خطر شکل گیری ایدئولوژیها و افسانه ای اجتماعی و عواطف و احساسات وجود دارد، اما به هر جهت، انکار جذابیت فراوان ناسیونالیسم قومی برای بسیاری از مردان و زنان، در بسیاری از سرزمین ها، مشکل و دشوار است. بعضی از دلایل که از منابع قومی ناشی می شوند، در اینجا ارائه و پیشنهاد شده اند. منابع دیگر جذابیت ناسیونالیسم قومی، آشکار و نمایان هستند. این منابع آشکار شامل استفادة ناسیونالیسم قومی برای تدبیر نخبگان و درگیری ناسیونالیسم قومی در موقعیت های تهدید و دفاع، رابطه اش با محرومیت نسبی اقتصادی که از محل جدایی قومی در جهت اهداف خویش ارتزاق می کند، می شود. این حقیقت که تمام این منابع در یک رشته منفرد از ایدئولوژی ها و احساسات می گنجد، مرکزیت و قدرت ناسیونالیسم را در امروز، مشخص و نمایان می کند.(24)

            دومین مطلب روشن و واضح، محال بودن در نظر گرفتن یک جایگزین واقعی برای دنیائی از ملتها ـ و بطور فزاینده ـ جهانی از ملتهای قومی است. فروپاشی چکسلواکی، یوگسلاوی، اتحاد جماهیر شوروی، و اتیوپی، اگر چه بر سرنوشت چند کشور قومی مهر پایان نمی زند (اما) بطور یقین اقوام بیشتری را به امتحان شانس خویش در جهان

سیاستهای داخلی تشویق نموده اند. کشمیریها، سیکها، تامیلیها، ناگاها، موروها، ایگورها، تبتیها، کارنها، شانها5، کردها، شیعیان، فلسطینیها، مارونی ها، همراه با اهالی سرزمین های جنوبی، کی کویو6، شونا7، اویمبندو8، زولو،9 و بسیاری از دیگران ممکن است یکبار دیگر، قدرت و توان خویش را برای مشارکت در یک جو و فضای بین المللی مطلوبتر، نشان دهند. حتی در غرب ثروتمند و دموکراتیک ـ با آن راههای خروجی و قانونی اش10 برای شکایات و تظلم های قومی و آرام بخش های اقتصادی برای نارضایتی قومی ـ قدرت و قوت گذشتة قومی، نبایستی دست کم گرفته شود. اگرچه نشانه هایی از کاهش موانع قومی و احساس بیشتر نسبت به منافع اروپایی و غربی، بخصوص در میان نسلهای جوانتر وجود دارد، خیزش نژادپرستی و یهودستیزی و آرزوهای ملتهای کوچکتر قومی در برابر هویت اروپایی، بایستی احتیاط و هوشیاری بیشتری نسبت به هرگونه غفلت از یک جهان بدون ناسیونالیسم11 را، بوجود آورد. آنانی که به اندازه کافی به محو ناسیونالیسم دلگرم هستند و بدان اعتقاد دارند باید بدانند که راهی طولانی در پیش است و جنگهای تلختر و شدیدتری نیز در راه است.

            دلیل اساسی برای چنین بدبینی ـ یا واقع گرایی ـ به سادگی شوک حاصل خیزش درگیری قومی نیست. از همه گذشته، از آغاز قرن 19، حتی سطحی ترین بررسی ها و مطالعات تاریخی، عقب ماندگی ناسیونالیسم قومی12 را در هر بخش از جهان، از جمله ناتوانی ناسیونالیسم قومی برای طرح به عنوان پرچم نارضایتی اجتماعی و بیگانگی فرهنگی13، را آشکار می سازد. حتی زمانی که حامیان ناسیونالیسم قومی از عمل به وعده هایشان باز می مانند، ناسیونالیسم قومی دیدی نیرومندتر از دیگر ایدئولوژیها را ارائه می دهد و بشدت بر آنهائیکه به مرتبه “انتخابی بودن و برگزید بودن“ عنایت دارند تکیه می کند. یک دلیل برای قدرت فزاینده این دیدگاه قومی، توانایی ناسیونالیسم برای بکار انداختن روابط ملی، افسانه ها، احساسات برجستگی قومی، که نسبت به سایر ایدئولوژیها، قدیمی تر، عمیق تر، و بیشتر با ادراک و احتیاجات عمومی هماهنگ و مطابق هستند، می باشد.

            بنابراین هرگاه که قومی خویشتن را ـ بر هر پایه و زمینه ایی که می خواهد باشد ـ شکل داده باشد، خواه اینکه روشنفکران و خبرگان و کارآزمودگانی در بسیج و حرکت دادن مردم به سوی یک ملت قومی، دخیل باشند (یا نه)، و خواه ناسیونالیسم قومی رهبری جمعیتها و گروهها را به دست گرفته باشد (یا نه)، باید احتمالاً انتظار داشت ادعاهای قدرتمند (برای) خودمختاری ملی ـ که اگر برای مدت زمانی طولانی مورد مخالفت واقع شوند ـ تمام مناطق و سرزمین ها را در نبردی تلخ تر، شدیدتر و طولانی تر درگیر سازند. حتی اگر صلح و ثبات چنین مناطق و سرزمینهایی، در کوتاه مدت با اقداماتی نظیر حفظ و کنترل، فدراسیون، وساطت و یا حتی تقسیم بهتر حفظ شود، در بلند مدت از بسیاری از آتش هائی که احتمالاً آرزوها و اشتیاقات ارضاء نشدة ناسیونالیسم قومی برخواهند افروخت، اندک گریزی خواهد بود.

یادداشت ها

1-J.Okamura, “Situational”, Ethnic and Racial Studies, vol.4, No. 4, October 1981, pp. 425-65.

2-D.Horowitz, Ethnic Groups in Conflict, Berkely, CA: University of California Press, 1985, pp. 55-92.

3-E.Tonkin, M.McDonald and m. Chapman (eds), History And Ethnicity, USA Nibigraogs 27, London, Routiledge, 1989.

4-J.Ewards, Language, Society and Identity, Oxford, Basil Blackwell, 1985, pp.23-46

5-D.E.Smith (ed.), Religion And Political Modernization, New Haven, CT: Yale University Press, 1974.

6-J.Armstrong, Nations Before Nasionalism, Chapel Hill, NC: University of North Carolina Press, 1982, pp. 201-40

7-G.Sheffer (ed.), Modern Diasporas in International Politics, London, Croom Helm, 1986.

8-A.Cobban, Rousseau And The Modern State London, Allen and Unwin, 2nd ed., 1964, A.D. Smith, The nation: invented, imagined, reco nstructed?, Millennium: Journal of International Studies, vol, 20,NO.3, Winter 1991, pp.353-68.

9-Armstrong, op. Cit. In ote 6,pp. 14-53, 201-40.

10-Ibid., pp. 54-92, A.D. Smith, The Ethnic Origins of Nations, Oxford, Basil Blackwell, 1986, pp. 92-125.

11-L.Cliffe, “Forgigng a Nation: The Eritrean Experience”, Third Word Quarterly, vol. 11, No.4 October 1989, pp. 131-47l; G. mct. Kahin, Nationalism And Revolution in Indonesia, Ithaca, NY: Cornell University Press, 1952.

12-K.M. de Silva, A History of Srilanka, London, . Hurst and Co., 1981); S. Citron, Le Mythe National, Paris, Presses Ourvieres, 1988.

13-See A. Gella (ed.), The Intelligentsia And The Intellectuals, Beverly Hills, CA: Stage Publications, 1976; A. Melucci, Nomads of The Present: Social Movement And Individual Needs in Contemporary Society, London, Hutchinson Radius, 1989, pp. 89-92.

14-H.Kohn, The Idea of Nationalism, New York, Macmillan, 2nd ed., 1967; H.Seton-Watson, Nations and States London: Methuen, 1977, pp. 17-191.

15-See K. Deutsch, Nationalism and Social Communication Combridge, MA: MIT Press, 2nd ed., 1966, Chapter 1; A.D. Smith, National Identity Harmondsworth, Penguin, 1991, p.14.

16-M.Pinard and R.Hamliton, “The class bases of the Quebec independence movement: congectures and evidence”, Ethnic And Racial Studies, vol. 7, no.1, January 1984, pp. 19-54.

17-E.Gellner, Nations and Nationalism, Oxford, Basil Blackwell, 1983; B.Anderson, Imagined Communitites: Reflection on The Origins And Spread of Nationalism London Verso Books, 1983, pp. 67-79; M. Horth, Social Preconditions of National Revial Cambridge Cambridge University Press, 1985.

18-E.Kedourie (ed.), Nationalism in Asia And Africa London Weidenfeld and Nicolison, 1971, pp. 1-146; J. Hutchinson, The Dynamics of Cultural Nationalism: The Gaelic Revial And The Creation of The Irish Nation State, London, allen and Unwin, 1987, pp. 74-150.

19- See R.L Crane, “Problems of Diverent Developments Within Induian Nationalism, 1895-1905”, and M. Adenwalla, “Hindu Concepts and the Gita in early Indian National Thought” in R.Sakai (ed.), Studies on Asia Lincoln, NE: University of Nebrasda Press, 1961.

20-G.Mouse, The Crists of German Ideology, New York, Grosset and Dunlap, 1964; L.Poliakov, The Aryan Myth, New York, Basic Books, 1974.

21-Kohn, OP. Cit. (in note 14); A.D. Smith, Theories of Nationalism London, Duckworth, 2nd ed., 1983.

22-J.Breuilly, Nationalism And The State, Manchester, Manchester University Press, 1982, pp. 1-41, 352-84.

23-E.Kedourie, Nationalism, London, Hutchinson, 1960; B. Neuberger, National Self-Determination in Post-Colonial Africa, Boulder, CO: Lynne Rienner Publishern, 1986; E. Hobsbawm, Nationa and Nationalism Since 1780, Cambridge, Cambridge University Press, 1990.

24-Gellner, Op. Cit. (in notr 17).