مسأله نسبت بین علم و دین، یکى از مسائل مهم در فلسفه دین است. در این مقاله مقایسه کلى حول چهار محور عمده (موضوع، زبان، روش و غایت) در حوزه معرفت دینى و معرفت علمى صورت گرفته است و بر اساس یک فرضیه، حیطههاى چهارگانه با همدیگر سنجیده شده و در پایان به برخى از منشأهاى احتمالى فرضیه رقیب یعنى فرضیه تعارض علم و دین پرداخته شده است. و در نهایت نسبت بین این دو معرفت را، در یک عنوان و عبارت صحیح نمىداند و قائل به نظریه تفصیل است.
جستجو در منابع کهن روایی اهل سنت نشان می دهد که بخشی از آن ها با عنوان «کتاب الفضائل» به ذکر فضائل و مناقب افراد و گروه ها اشاره دارند. در نظر گرفتن فصلی جداگانه با این عنوان، در کنار دیگر ابواب و فصول حدیثی، از اهمیت این موضوع و اهتمام صاحبان جوامع حدیثی اهل سنت به گردآوری این دسته روایات، پرده برمی دارد. این گونه روایات را پس از گردآوری و بررسی می توان در هفت دسته (عرصه) جای داد: «فضائل برخاسته از رابطه فرد با پیامبر (ص)»، «دینی»، «قومی، قبیله ای و گروهی»، «نظامی ـ امنیتی»، «علمی»، «اخلاقی» و «روایات اختصاصی اهل بیت (ع)». روایات مناقب و فضائل افراد یا گروه ها با اثرپذیری از شرایط مختلف زمانی، مکانی و ...، از حد دلالت، ارزش و اعتبار متفاوتی برخوردار است که به هنگام استناد باید مورد توجه و دقت نظر قرار گیرد. فضائل و مناقب، یکی از حوزه های حدیثی است که از راه یافتن جعل و وضع در امان نبوده است، از این رو هنگام بهره گیری از این روایات و استناد به آن ها دقت نظر و احتیاط، ضروری به نظر می رسد.
در این مقاله به بررسی رابطه میان آموزه معناشناسیکِ دلالت گری صلب نام های خاص در زبان طبیعی و آموزه متافیزیکی ذات گرایی درباره افراد می پردازیم. به طور مشخص می خواهیم بررسی کنیم که استدلال های کریپکی برای هر یک از ادعاهای ذات گرایانه او درباره افراد تا چه اندازه به آموزه صلبیت نام های خاص وابسته است. برای این منظور ابتدا به معرفی هریک از این آموزه ها می پردازیم و سپس با تمییز میان سه سطح متفاوت از ذات گرایی در نام گذاری و ضرورت رابطه هر کدام از این ادعاهای ذات گرایانه را با صلبیتِ نام های خاص بررسی می کنیم. خواهیم دید که کریپکی در هیچ کجا در استدلال برای هیچ ادعای ذات گرایانه اساسی و غیرپیش پاافتاده ای، صرفاً بر مقدمه های معناشناسیک متکی نبوده است.
تقویت مکتب اصولى توسط علامه وحید بهبهانى و استمرار آن در طى دو قرن اخیر، فصل جدیدى از حیات سیاسى شیعیان در عصر غیبت را گشود و موجب رشد تفکر سیاسى در فقه شیعه، گسترش حوزه اختیارات فقیه و اقتدار عالم دینى در عرصه سیاست و سرانجام برپایى حکومت دینى به دست امام خمینى در ایران گردید. ضرورت شناخت پیشینه تفکر سیاسى شیعه مستلزم بازکاوى اندیشههاى وحید بهبهانى است. در این مقاله، زندگى سیاسى بهبهانى و نیز اندیشههاى سیاسى او در خصوص دین و سیاست، حکومت و انواع آن، تقیه و تعامل با حکام جور، مسأله ولایت فقیه، شرایط و اوصاف حاکم اسلامى و مؤلفههاى دیگرى از اندیشه وى مورد مطالعه و بررسى قرار گرفته است.
این تحقیق به بیان ارتباط بین باورها و شناخت های نادرست انسان از انسان و جهان هستی و کرامت انسانی، و اثرگذاری این باورها و شناخت های نادرست بر آسیب پذیری کرامت انسانی از منظر نهج البلاغه پرداخته است. جهل و ناآگاهی انسان از جایگاه خود در نظام آفرینش و پیامدهای سوء آن از قبیل گرایش به لذت های دنیوی و مشغول شدن به خوشی های آن و فراموش کردن و غفلت از هدف متعالی انسانی و پرداختن به یک زندگی شبه حیوانی و اثرگذاری آن در سقوط انسان از مقام والای کرامت انسانی، در این مقاله مورد پژوهش واقع شده است. همچنین رابطه بین باور و شناخت نادرست انسان از جهان هستی - مانند تصور حیات طبیعی محض یا نگاه استقلالی به آن و نیز نگاه بدبینانه به آن - و آسیب پذیری کرامت انسانی، مورد بررسی واقع شده است.
معنویت توسعه یافته توسط امامان اهل بیت(ع) در کالبد جامعه و حضور جمعی از تربیت یافتگان معنوی این مکتب در میان مردم، از عوامل مهم توجه به امور معنوی و باطنی در جامعه اسلامی محسوب می شود. تتبع دقیق در آثار اهل تصوف، یک رشته معارف خاص تشیع را که در غیر کلام ائمه اهل بیت(ع) نشانی از آنها نیست، نشان خواهد داد و محقق به وضوح روح تشیع را در مطالب عرفانی این کتاب ها می یابد؛ هرچند در مواردی روحی است که طی زمان و به حسب برخی آفات بیرونی در یک پیکر آفت دیده جای گرفته است. تحقیق پیش رو به نشان دادن چگونگی ورود شمه ای از احادیث و تعالیم معنوی اهل بیت(ع) به تصوف پرداخته است. براساس این پژوهش، شواهد مناسبی برای اثبات خاستگاه شیعی عرفان اسلامی می توان به دست داد. این شواهد، از نوع نگاه صوفیه به اهل بیت(ع) و روزنه های نفوذ معارف آن حضرات به تصوف، یعنی بزرگان صوفیه و میراث مکتوب آنان مانند اللمع، الرسالة القشیریه و قوت القلوب قابل اصطیاد است.
در این مقاله، اثبات می شود تئوری مشائیان مسلمان در خصوص نحوه ی ادراک کلیات، نظریه ی تجرید نیست، بلکه ایشان تنها عامل موثر در ادراک عقلی را می توانند افاضه ی عقل واهب الصور لحاظ کنند و تفوه ایشان به نظریه ی تجرید، ناشی از نداشتن توجه کافی یا ناشی از تنگناهای زبان است. سپس مشخص خواهد شد که لازمه ی این سخن اولاً پذیرش نظریه ی مثل از سوی ایشان خواهد بود و ثانیاً موجب پذیرش نوعی ایده آلیسم مشابه به ایده آلیسم مالبرانش و بارکلی می گردد.