علوم اجتماعی از ابتدای شکل گیری خود، با این پرسش مهم مواجه بوده که روش شناسی ویژه آن چیست؟ پارادایم های مختلف اثباتی، تفسیری و انتقادی، هر یک پاسخی به این پرسش داده و مدعی برتری نسبت به دیگری هستند. هابرماس، با نقد روش شناسی های اثباتی و تفسیری و بازخوانی مفاهیم پارادیم انتقادی، به طرح علایق معرفتی سه گانه و تقسیم بندی علوم، به تجربی، تفسیری و انتقادی پرداخته است. او در قالب این طرح معرفتی، مدعی است که روش ویژه علوم اجتماعی «دیالکتیکی» است. این مقاله، با روش تحلیلی انتقادی و با نگاه کلان، به بررسی و نقد رابطه مبانی مختلف هستی شناختی، معرفت شناختی، انسان شناختی و ارزش شناختی این روش با مؤلفه های آن، از منظر حکمت متعالیه پرداخته است. از منظر حکمت متعالیه، روش شناسی هابرماس از اشکالات مبنائی رنج می برد. برخی از مؤلفه های آن، با دستگاه فلسفی حکمت متعالیه ناسازگار و برخی از آنها در تضاد با این مبانی است.
شهر ایلام تجربه ی شهری شدن سریع را پشت سر گذاشته و دارای بافت حاشیه قابل توجهی است. اغلب مطالعات مرتبط با حاشیه ها که حجم قابل توجهی را در دهه های گذشته به خود اختصاص داده است، به مسائل عام این مناطق و اغلب از دید مردان یا مردانه پرداخته اند. این پژوهش به بررسی نگرش ها و رفتارهای اجتماعی زنان حاشیه نشین شهر ایلام نسبت به زندگی شهری و مسائل محلات خود می پردازد. مطالعه بر مبنای رهیافت جامعه شناختی، به بررسی نگرش ها و گرایش ها و رفتارهای زنان حاشیه نشین پرداخته است و تأثیر برخی متغیرهای مستقل همچون سن، تحصیلات، تأهل، مهاجرت رضایت مندی یا عدم رضایت از زندگی، تعلق شهروندی بر رفتارهای باروری، ازدواج و مشارکت و روابط اجتماعی زنان حاشیه نشین را مورد کنکاش قرار داده است.
روش انجام این تحقیق، پیمایشی با رویکرد مقایسه ای و از نظر زمانی مقطعی است. برآورد حجم نمونه با استفاده از جدول مورگان انجام گرفته است. در این پژوهش، از روش نمونه گیری سهمیه ای – اتفاقی ساده استفاده شده است. ابزار جمع آوری اطلاعات پرسش نامه بوده است.
یافته های تحقیق نشان می دهد که زنان و خانوارهای آن ها، کسب درآمد و به دست آوردن شغل بهتر و پس از آن، ادامه ی تحصیل فرزندان خود را مهم ترین دلایل مهاجرت به شهر می دانند. تمایل به مشارکت (مشارکت بالقوه) بسیار بالاست. همچنین دلیل اصلی که زنان را به سمت فرزند آوری بیش تر می کشاند، احترام اجتماعی در دوران بارداری و فرزند آوری است.
ویژگی عمده جامعه شناسی معرفت و علم جدید تأکید بر فرهنگ و تحلیل فرهنگی در مطالعات علم و فناوری است. در این مقاله به بررسی دو حوزه مطالعاتی می پردازیم که جامعه شناسان جدید علم و فناوری در آن تحلیل های فرهنگی خود را ارائه داده اند. این دو حوزه عبارتند از: جامعه شناسی معرفت علمی و مطالعات فرهنگی علم.جامعه شناسی معرفت علمی، نخستین مکتبی است که محتوای درونی معرفت علمی را مستعد و منقاد تحلیل های فرهنگی و جامعه شناختی می کند. در مکتب SSK، پیش فرض اصلی این است که «معرفت علمی تماماً قراردادی است». بر این اساس، طرح و ارزیابی نظریه ها و دعاوی علمی، معلول علایق اجتماعی و گرایشات فرهنگی است، به طوری که نظریه های علمی ابزاری اند برای توجیه، مشروعیت بخشیدن، ترغیب و اقناع.در اوایل دهه 90، با بحران به وجود آمده در تبیینات جامعه شناسی معرفت علمی و انتقادات مطرح شده نسبت به آن، موضوعیت کلی این حوزه به بن بستی جدی رسید و ابتکار در مطالعات علم به جهت گیری های نظری متفاوتی از جمله مطالعات فرهنگی واگذار شد. مطالعات فرهنگی علم بر خلاف جامعه شناسی معرفت علمی، به رد «تبیین» می پردازد و به جای آن بر «معنا» و «درک» تأکید می کند. به عبارت دیگر، مطالعات فرهنگی به مشاجره قدیمی ای بازگشته است که بین رویکردهای تفسیری و هرمنوتیک و رویکردهایی که جامعیت قانون نگر را در امتداد خطوط اثبات گراتر دنبال می کنند، درگرفته بود. این حوزه نوظهور بر این مسئله تأکید می کند که باید برای تعین ناپذیری، بی ثباتی، ابهام و تفاوت نقش مهم تری در علم قائل شد. مطالعات فرهنگی علم، تغییر از جامعه شناسی معرفت علمی به یک فرهنگ گرایی نوین را بنیاد نهاد.
پژوهش حاضر با لحاظ نمودن سهم و جایگاه بالای رسانه های اجتماعی مجازی در مصرف فراغتی و فرهنگی جوانان، و ابتنای رسانه های مذکور بر ارتباطات افقی، چندلایه ای و شبکه ای، به بررسی اثرات و پیامدهای شبکه اجتماعی فیس بوک بر سرمایه اجتماعی جوانان پرداخته است. همچنین، این پژوهش به روش پیمایشی و با استفاده از ابزار پرسشنامه و در مورد 300 نفر از جوانان شهر پیرانشهر انجام گرفته است. بر مبنای یافته های توصیفی، میانگین عضویت در شبکه اجتماعی فیس بوک، چهار سال بوده و جوانان به طور متوسط بیش از 3 ساعت از وقت خود را در شبانه روز در فیس بوک سپری می کنند. بیشترین انگیزه حضور جوانان در فیس بوک، ماهیت فراغتی و هویت بخشی آن است، و میل به کنش متقابل و آگاهی بخشی در مراتب بعدی قرارگرفته اند. یافته های تبیینی بر تأثیرپذیری مستقیم سرمایه اجتماعی کاربران از شبکه اجتماعی فیس بوک دلالت دارد. با این وصف، شدت و نوع اثرگذاری آن بر سطوح و ابعاد سرمایه اجتماعی یکسان نیست. علاوه بر این، با افزایش زمان استفاده جوانان از فیس بوک، گستره تعاملات کاهش می یابد. این مسئله مؤید ماهیت پیچیده این شبکه اجتماعی بوده که نمی توان ابعاد، آثار و پیامدهای آن را یکسان در نظر گرفت. نتایج تحلیل رگرسیون چندمتغیره نشان داد که سرمایه اجتماعی جوانان به ترتیب شدت رابطه با متغیرهای سن، انگیزه استفاده، منزلت اقتصادی اجتماعی، مدت زمان عضویت و میزان استفاده از فیس بوک مرتبط است. متغیرها،50 درصد از تغییرات سرمایه اجتماعی جوانان را تبیین می کنند.