پژوهش حاضر با هدف ارزیابی نرم افزارهای آموزشی بر اساس اصول اولیه آموزش مریل و با روش پژوهش ارزیابانه انجام شد. بدین منظور از میان نرم افزارهای آموزشی دوره ابتدایی که در سال های 1393- 1391 توسط وزارت آموزش و پرورش تولید شده اند؛ 18 نرم افزار انتخاب و با استفاده از چک لیست 20 گویه ای محقق ساخته ارزیابی شدند. روایی محتوایی ابزار با تأیید 3 نفر از متخصصان مربوطه و پایایی آن با کدگذاری مجدد 15 درصد نرم افزارها توسط کدگذار دوم محاسبه و برابر 84/0 به دست آمد. یافته ها نشان داد که میانگین اصل یکپارچه سازی در سطح نامطلوب، میانگین اصول مسئله محوری و فعال سازی در سطح نسبتاً مطلوب و میانگین اصول نمایش و کاربست در سطح مطلوب قرار دارند. در مجموع می توان نتیجه گرفت که نرم افزارهای آموزشی به جز اصل یکپارچه سازی، سایر اصول اولیه آموزش مریل را در سطح قابل قبولی دارا هستند
هدف: این مقاله در نظر دارد تا وقوع انواع ابزارهای انسجام واژگانی را در کلیه کتاب های فارسی مقطع دبستان ویژه دانش آموزان کم توان ذهنی در سال تحصیلی 1392-1391 را بررسی کند. روش: روشی که برای تحلیل متون به کار رفته است، بر اساس مدلی است که توسط هلیدی و حسن (1976) پیشنهاد شده است. داده های این تحقیق یعنی متون، از کتاب های فارسی دبستان ویژه دانش آموزان کم توان ذهنی گرفته شده اند. مقطع دبستان برای دانش آموزان کم توان ذهنی در کل 6 پایه دارد که برای هر پایه، یک کتاب فارسی تدوین شده است. در پژوهش حاضر جهت تجزیه و تحلیل داده ها و پاسخ گویی به سؤال های تحقیق از نرم افزار SPSS و آزمون همبستگی تاوکندال استفاده شده است. یافته ها: با افزایش سطح پایه تحصیلی، تغییری در کتاب های فارسی دبستان ویژه دانش آموزان کم توان ذهنی از نظر انواع انسجام واژگانی دیده می شود که از لحاظ معناداری با هم فرق دارند. نتیجه گیری: تغییری که همگام با افزایش سطح پایه تحصیلی در کتاب های فارسی دبستان ویژه دانش آموزان کم توان ذهنی صورت می گیرد، در مورد مقوله های کلمه مکرر، فراشمول و همنشینی معنادار نیست، اما در مورد مقوله های دیگر از جمله اسم عام و ترادف معنادار است، بدین صورت که با افزایش سطح پایه تحصیلی، بسامد وقوع ابزارهای ترادف و اسم عام در متون افزایش می یابد، اما بسامد وقوع کلمه مکرر، همنشینی و فراشمول، تغییر معناداری پیدا نمی کند.
زمینه: پژوهش حاضر، با هدف بررسی اثربخشی آموزش مهارت های ارتباطی کارکردی بر پرخاشگری و رفتارهای تکلیف مدار دانش آموزان با کم توانی ذهنی دارای رفتارهای پرخاشگرانه در محیط مدرسه انجام شد.
روش: تعداد 3 آزمودنی با دامنه سنی 8 تا 10 سال، از یک موقعیت آموزش ویژه انتخاب شدند. با استفاده از طرح تک آزمودنی با آزمودنی های مختلف، نخست داده های حاصل از مشاهده رفتاری مکرر هر آزمودنی در مرحله خط پایه گردآوری شد، سپس در مرحله درمانگری، 3 آزمودنی در معرض درمانگری آموزش مهارت های ارتباطی کارکردی قرار گرفتند. رفتار آزمودنی ها بعد از مرحله مداخله درمانگری در جلسات مرحله نگهداری نیز مورد مشاهده قرار گرفت.
یافته ها: داده های حاصل از 2 روش تحلیل دیداری و شاخص اندازه اثر، کاهش نشانه های رفتارهای پرخاشگرانه و افزایش رفتارهای تکلیف مدار را در 2 آزمودنی نشان داد. در مورد آزمودنی دیگر مداخله تاثیری نداشت، همچنین تداوم اثربخشی در مرحله نگهداری برای این 2 آزمودنی مشاهده شد.
نتیجه گیری: نتایج نشان داد که آموزش مهارت های ارتباطی کارکردی به طور قابل توجهی در کاهش پرخاشگری و افزایش رفتارهای تکلیف مدار دانش آموزان با کم توانی ذهنی دارای رفتارهای پرخاشگرانه موثر است.
نیازهای ویژه به صورت اختلالات رفتاری- روانی، نارسایی های یادگیری و ناتوانی های جسمانی بر فرایند آموزش دانش آموزان اثر دارند. هدف از اجرای این پژوهش، تعیین اثربخشی معلمان کلاس های عادی بر فرایند آموزشی دانش آموزان با نیازهای ویژه و عوامل مؤثر بر آن می باشد. این پژوهش با رویکرد کیفی ، با استفاده از مصاحبه های بحث گروهی متمرکز با 10 معلم، 10 دانش آموز با نیازهای ویژه و 8 نفر از والدین کودکان با نیازهای ویژه انجام شده است. روش نمونه گیری مبتنی بر هدف تا رسیدن به اشباع داده ها بوده است. مصاحبه ها ضبط و نوشته شده و سپس تجزیه و تحلیل شده اند. تجزیه و تحلیل داده ها منجر به ظهور مفاهیمی از اوصاف اثربخشی معلم چون اثرگذار ابدی، امنیت دهنده، تغییر دهنده مسیر زندگی شد. به عنوان عوامل تأثیرگذار سه عامل: الف- شناخت کامل معلم از نقش های خود در رابطه با این دانش آموزان ب- شناخت معلم از نیازهای ویژه دانش آموزان ج- درک موقعیت مناسب، نیز در فرایند آموزش این دانش آموزان تعیین گردید. یکی از بهترین حمایت ها از آموزش همگانی و پاسخ دهی به نیازهای ویژه رو به گسترش دانش آموزان، حمایت از معلمان کلاس های عادی و تقویت آنان به عنوان یک عنصر مهم در فرایند آموزش دانش آموزان با نیازهای ویژه جهت مدیریت بر سه عامل تأثیرگذار ذکر شده بر آن می باشد.
تحلیل محتوا ازجمله روش های ضروری، برای برنامه ریزان درسی جهت شناخت پاره ای از مشکلات تحصیلی و یادگیری دانش آموزان، رفع نواقص و کاستی ها و گنجاندن اصولی مفاهیم برنامه درسی است.هدف از انجام پژوهش حاضر، تحلیل محتوای کتاب های فارسی دوره دوم ابتدایی دانش آموزان کم توان ذهنی بود. از جامعه فوق 50% از متن، تصاویر و پرسش های هر کتاب، به عنوان نمونه، به ترتیب برای تحلیل محتوای متن، تصاویر و پرسش ها، با روش نمونه گیری تصادفی ساده انتخاب شدند و برای تعیین میزان درگیری دانش آموز با محتوا از الگوی ویلیام رومی استفاده شد. یافته های پژوهش حاکی از آن است که میزان درگیری دانش آموز با متن، در پایه چهارم، پنجم و ششم به ترتیب (0، 0 و 005/0)؛ میزان درگیری دانش آموز با تصویر به ترتیب (45/1، 17/0 و 5/0)؛ و میزان درگیری دانش آموز با پرسش ها به ترتیب (49/0، 58/0و 1/1) بود. درمجموع می توان نتیجه گرفت که کتاب های فارسی دوره دوم ابتدایی دانش آموزان کم توان ذهنی از لحاظ متن جزء کتاب های غیرفعال و از لحاظ پرسش ها جزء کتاب های فعال محسوب می شوند. از لحاظ تصاویر کتاب های پایه چهارم و پنجم غیرفعال و کتاب پایه ششم فعال است.
جدیدترین رویکرد در برنامه درسی دانش آموزان با نیازهای ویژه، رویکرد دسترسی به برنامه درسی عمومی است. رویکرد دسترسی دانش آموزان با نیازهای ویژه به برنامه درسی عمومی با تصویب قوانین فدرالی و ایالتی در ایالات متحده آمریکا (از قبیل قانون آموزش افراد با ناتوانی ها و قانون هیچ کودکی نباید از آموزش محروم شود) و آگاهی و افزایش انتظارات والدین، معلمان و متخصصان از توانمندی های دانش آموزان با نیازهای ویژه در طول بیش از سی سال پژوهش و تجربه آغاز شده است. به همین دلیل در این مقاله پس از ارائه مقدمه، دسترسی به برنامه درسی عمومی تعریف شده است. سپس ضرورت دسترسی دانش آموزان با نیازهای ویژه به برنامه درسی عمومی و چگونگی دسترسی آنان به برنامه درسی عمومی مورد بحث قرار گرفته است. همچنین ضرورت همکاری معلمان و کارمندان دانش آموزان با نیازهای ویژه و عادی جهت حمایت از دانش آموزان با نیازهای ویژه برای دسترسی به برنامه درسی عمومی توضیح داده شده و نقش فن آوری در کمک به دانش آموزان با نیازهای ویژه جهت دسترسی به برنامه درسی عمومی مورد تأکید قرار گرفته است. سرانجام، شرایط دسترسی دانش آموزان با نیازهای ویژه به برنامه درسی عمومی ارائه شده است.
تدریس مؤثر در کلاس های چندپایه، در گرو ابتکار و مهارت های حرفه ای معلمان است. کیفیت تدریس در این کلاس ها به تفاوت های فردی، به ویژه سبک های یادگیری دانش آموزان، آموزش معلم و س بک های تدریس او بستگی دارد. روش ها و رویکردهای تدریسی که در کلاس های چندپایه قابلیت استفاده دارند، متنوع اند. اما مقاله حاضر با هدف شناسایی مؤثرترین روش های تدریس که برای رفع مشکلات آموزگاران کم تجربه مفید باشد انجام شده است. رویکرد مقاله حاضر کمی و روش پزوهش توصیفی از نوع تحلیل محتوای اسنادی است و جامعه آن تمامی اسناد شامل(مقالات، کتب ) راجع به تدریس در کلاس های چند پایه است. نتایج نشان داد مجموعه ای از روش های نوین شامل(تقسیم دانش آموزان به گروه های موفقیت، روش مسابقه در قالب بازی های تیمی، روش جورچین، روش باهم آموزی، پژوهش(تفحص) گروهی، یادگیری انفرادی مبتنی بر حمایت تیمی، خواندن و نوشتن مشارکتی، کارآموزی شناختی، داربست زدن، پرسش و پاسخ، تدریس مبتنی بر کاوشگری و تدریس مبتنی بر بازی) که بیشتر آنها مبتنی بر رویکرد مشارکتی و بر مبنای نظری سازنده گرایی است مناسب ترین راهبرد های تدریس در کلاس های چند پایه است.
از ویژگی های مهم یک آزمون موفق، داشتن روایی و پایایی مناسب است. در این پژوهش به بررسی چگونگی و میزان روایی و پایایی آزمون تعیین سطح زبان فارسی بنیاد سعدی پرداخته شد. این آزمون از سه بخش اصلی دانش زبانی، نگارش و صحبت کردن تشکیل می شود که بخش دانش زبانی شامل سه زیربخش دستور، واژه و خواندن است. جامعه آماری این آزمون متشکل از140 زبان آموز از 41 کشور دنیا بود. برای محاسبه روایی، از ضریب آلفای کرونباخ و برای بررسی روایی که از انواع آن، روایی سازه ای انتخاب شد، ضریب همبستگی پیرسون به کار گرفته شد. میزان پایایی در زیربخش های دانش زبانی برای دستور 0.71 ، برای واژه 0.817 و برای خواندن 0.861 و در کل 0.916 به دست آمد. پایایی دو بخش صحبت کردن و نوشتن 0.749 و کل آزمون 0.895 محاسبه شد. با توجه به اینکه میزان پایایی قابل قبول در روش آلفای کرونباخ حداقل 0.7 است، مشخص شد که آزمون در بخش ها و زیربخش های گوناگون، و کلیت آزمون، پایایی مناسب و قابل قبولی داشت. ضرایب همبستگی به دست آمده بخش های آزمون، بین دانش زبانی و صحبت کردن 0.175، دانش زبانی و نوشتن 0.186 و نوشتن و صحبت کردن 0.602 بودند. شاید در نگاه اول این آزمون از روایی مناسب و قابل قبولی برخوردار نباشد، ولی با مقایسه میزان همبستگی بین زیربخش های بخش دانش زبانی و بخش مهارت های صحبت کردن و نوشتن، می توان نتیجه گرفت که زبان آموزان در بخش مهارت های تولیدی ضعیف عمل کرده اند و این نشان می دهد که در تدریس آنها فقط به دانش محض زبانی پرداخته شده است و نه دانش روندی. بر این اساس پیشنهاد شد که برنامه درسی زبان آموزان بیشتر متمرکز بر ارتقای سطح دانش روندی آنان، باشد.