هدف پژوهش حاضر، مقایسه تأثیر مشاوره گروهی شناختی -رفتاری و مشاوره گروهی مبتنی بر طرحواره بر سبک های دلبستگی دانشجویان بود. پژوهش حاضر یک پژوهش شبه آزمایشی از نوع پیش آزمون و پس آزمون با گروه کنترل بود. جامعه آماری شامل کلیه دانشجویان دختر ساکن در خوابگاه های دانشگاه تهران در سال 92-93 بود. 27 نفر از آنان به صورت نمونه-گیری هدفمند انتخاب شده و سپس به صورت تصادفی در گروه های مشاوره ی شناختی- رفتاری، طرحواره درمانی و گروه کنترل قرار گرفتند. افراد نمونه به مقیاس دلبستگی بزرگسال پاسخ دادند. داده ها با کمک تحلیل کواریانس (مانکوا) چند متغیری تحلیل شد. نتایج تحلیل داده ها نشان داد که تفاوت معناداری در دو گروه شناختی-رفتاری و مشاوره گروهی مبتنی بر طرحواره در مقایسه با گروه کنترل به لحاظ سبک های دلبستگی ایمن و اجتنابی وجود داشت. امّا مقایسه سبک دلبستگی دوسوگرا در بین سه گروه نشان داد که تنها بین دو گروه طرحواره درمانی و گروه کنترل از نظر آماری معنادار بود. مشاوره گروهی شناختی-رفتاری بر کاهش دلبستگی اجتنابی و افزایش دلبستگی ایمن و مشاوره گروهی مبتنی بر طرحواره گروهی بر کاهش دلبستگی اضطرابی-دوسوگرا و دلبستگی اجتنابی و افزایش دلبستگی ایمن، به طور معناداری اثر داشتند. این یافته دال بر امکان تغییرپذیری سبک دلبستگی ناایمن بوده و متخصصان می توانند از این دو نوع مداخله جهت اصلاح سبک دلبستگی دانشجویان دختر استفاده کنند.
اثربخشی آموزش مهارت های زندگی بر کاهش افسردگی، اضطراب و استرس دانشجویان هدف : هدف پژوهش تعیین اثربخشی آموزش مهارت های زندگی بر کاهش افسردگی، اضطراب و استرس دانشجویان بود . روش : پژوهش شبه آزمایشی با طرح پیش آزمون-پس آزمون، گروه کنترل و پیگیری بود. جامعه پژوهش شامل کلیه دانشجویان مؤنث دانشگاه محقق اردبیلی بود (4825 نفر) که از این تعداد، 30 نفر از کلیه دانشکده های این دانشگاه به صورت در دسترس انتخاب و پیش آزمون و پس آزمون به وسیله پرسشنامه افسردگی، اضطراب و استرس (1995) به عمل آمد. افراد به صورت تصادفی در دو گروه آزمایش (15نفر) و گواه (15نفر) جایگزین و آموزش مهارت های زندگی به صورت 8 جلسه دو ساعته بر گروه آزمایش اجرا شد. پس از 3 ماه از آزمودنی ها پیگیری توسط ابزار پیش آزمون و پس آزمون صورت گرفت. یافته ها: تحلیل کوواریانس چند متغیری نشان داد که تفاوت معنی داری بین پیش آزمون با پس آزمون و پیگیری، در نمرات خرده مقیاس های افسردگی، اضطراب و استرس گروه آزمایش و گواه وجود دارد (001/0 P< و 44/16 = (23/2) F )، به نحوی که گروه آزمایش به طور معناداری در این مولفه ها کاهش نشان داده است . نتیجه گیری: باتوجه به یافته ها بنظر می رسد آموزش مهارت های زندگی می تواند به طور معنی داری افسردگی، اضطراب و استرس دانشجویان مؤنث را کاهش دهد. کاربردهای اجتماعی و بالینی، محدودیت ها، و پیشنهادات پژوهشی آتی مورد بررسی قرار گرفتند.
هدف: این پژوهش با هدف شناسایی و مقایسه عوامل موثر در ورود موفق و ناموفق به مرحله نوجوانی چرخه زندگی در خانواده ها انجام گرفت. روش: مطالعه حاضر با استفاده از روش کیفی صورت گرفته و داده های به دست با روش نظریه زمینه ای مورد تحلیل قرار گرفت. جامعه پژوهش کلیه خانواده های با نوجوان موفق و خانواده های با نوجوانان ناموفق در شهر تهران بودند و نمونه پژوهش شامل 10 خانواده با نوجوان موفق و 12 خانواده با نوجوانان ناموفق بود که با استفاده از روش نمونه گیری هدفمند انتخاب شد و با ابزار مصاحبه نیمه ساختاریافته به جمع آوری داده ها پرداخته شد. یافته ها: نتایج به دست آمده نشانگر آن است که عوامل حفاظت کننده موثر بر انتقال موفق و ناموفق در سه حیطه خانواده، والدینی و اجتماعی تعریف می شوند. عوامل حفاظتی والدین موفق و ناموفق در حیطه خانواده تفاوت های اساسی با یکدیگر دارند. یافته ها نشان می دهد که شیوه های ارتباط در خانواده، شیوه های مدیریت در خانواده، ساختار خانواده و وضعیت اقتصادی خانواده در والدین موفق و ناموفق متفاوت بود. یافته های مربوط به عوامل والدین موفق و ناموفق در حیطه والدینی نشان می دهد که نگرش به تربیت، نگرش والدین به موفقیت، رفتار والدین به موفقیت و آسیب پذیری والدگری در والدین موفق و ناموفق متفاوت بود. همچنین عوامل حفاظتی والدین موفق و ناموفق در حیطه اجتماعی نیز تفاوت های اساسی با یکدیگر دارند. یافته ها نشان می دهد که والدین موفق در مؤلفه های مدیریت ارتباطات اجتماعی و رفتار والدین در ارتباط با موفقیت در اجتماع با والدین ناموفق تفاوت اساسی داشتند. نتیجه گیری: در نهایت نتایج نشان داد به منظور انتقال موفق از مرحله نوجوانی چرخه زندگی خانوداگی سه محور شرایط محیط اجتماعی ، آموزش به والدین و نوجوان و هم چنین تقویت منابع حفاظتی خانواده اثرگذار هستند.
هدف: پژوهش حاضر با هدف بررسی اثربخشی آموزش مدل تلفیقی رویکرد هیجان مدار و مدل گاتمن بر کاهش احساس تنهایی زنان متاهل انجام گرفت. روش: این پژوهش به روش آزمایشی با طرح شبه آزمایشی از نوع پیش آزمون، پس آزمون و پیگیری با گروه کنترل انجام شده است. جامعه آماری این پژوهش زنان متاهل مراجعه کننده به خانه سلامت تهرانسر منطقه 21 می باشند. نمونه شامل 26 نفر از افراد جامعه بودند که به روش نمونه گیری در دسترس انتخاب شدند و 13 نفر در گروه آزمایش و 13 نفر در گروه کنترل قرار گرفتند. در این پژوهش از مقیاس کوتاه احساس تنهایی اجتماعی و هیجانی بزرگسالان ( SELSA-S ) استفاده شد. یافته ها: بر اساس نتایج تحلیل کوواریانس چندمتغیری داده های پژوهش می توان گفت که آموزش مدل تلفیقی رویکرد هیجان مدار و مدل گاتمن موجب کاهش معنادار احساس تنهایی و تمام خرده مقیاس های آن (احساس تنهایی خانوادگی، احساس تنهایی رمانتیک، احساس تنهایی اجتماعی) شده است. همچنین نتایج آزمون اندازه گیری مکرر نشان داد که اثربخشی آموزش مدل تلفیقی حاضر بعد از یک ماه ماندگار بوده است. نتیجه گیری: بنابراین، نتایج پژوهش حاکی از این است که از آموزش مدل تلفیقی رویکرد هیجان مدار و مدل گاتمن می توان برای کاهش احساس تنهایی زنان متاهل استفاده کرد.
هدف: خشونت خانگی علیه زنان یک مسأله اجتماعی است که می تواند در بیشتر جوامع مشاهده شود. شدت و میزان خشونت علیه زنان می تواند تحت تأثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی گوناگونی چون؛ سرمایه فرهنگی قرار بگیرد. هدف پژوهش ﺣﺎﺿﺮ، الگوسازی معادلات ساختاری تأثیر سرمایه فرهنگی بر خشونت خانگی علیه زنان است. برای رسیدن به اهداف مورد نظر تحقیق، از نظریه سرمایه فرهنگی بوردیو و نظریه منابع گود استفاده شده است. روش: این پژوهش، با استفاده از روش تحقیق پیمایشی و نمونه گیری خوشه ای چند مرحله ای، بر روی 309 نفر از زنان متأهل 15 تا 60 ساله شهر مهریز انجام گرفته است. داده ها با استفاده از پرسشنامه های محقق ساخته سرمایه فرهنگی و خشونت خانگی علیه زنان جمع آوری شد. تجزیه و تحلیل داده ها به کمک نرم افزار SPSS نسخه 20 و بهره گیری از آزمون ضریب همبستگی پیرسون و تبیین ارتباط بین دو متغیر، به کمک نرم افزار Amos و استفاده از الگوسازی معادلات ساختاری انجام شد. یافته ها: نتایج نشان داد که بین سرمایه فرهنگی زنان و ابعاد آن (سرمایه فرهنگی تجسم یافته، سرمایه فرهنگی عینیت یافته و سرمایه فرهنگی نهادینه شده) با خشونت خانگی علیه زنان رابطه معکوس و معنادار وجود دارد (001/0 p< ). مدل معادلات ساختاری نشان داد که میزان تأثیر سرمایه فرهنگی بر خشونت خانگی علیه زنان، 36/0- است که نشان دهنده رابطه معکوس این دو متغیر می باشد. یعنی افزایش سرمایه فرهنگی باعث کاهش خشونت خانگی علیه زنان می شود. نتیجه گیری: ارتقای سطح سرمایه فرهنگی به منزله یکی از منابع در دسترس خانواده ها و زنان می تواند احتمال بروز خشونت خانگی را کاهش دهد.
پایش بهداشت روانی و تعیین کننده های آن در بین دانشجویان، برای توسعه و همچنین برنامه های پیشگیری و ارتقای سطح سلامت افراد ضروری است، این مطاالعه با هدف بررسی رابطه بین کیفیت زندگی و خودکارآمدی با مولفه های بهداشت روان در بین دانشجویان انجام شد. این پژوهش از نوع همبستگی می باشد، جامعه آماری را کلیه دانشجویان دانشگاه آزاد واحد رودهن تشکیل داده و نمونه مورد مطالعه شامل 150 نفر از دانشجویان که بصورت روش نمونه گیری خوشه ای انتخاب شدند می باشد، جهت جمع آوری داده ها در این پژوهش از مقیاس کوتاه ارزیابی کیفیت زندگی سازمان بهداشت جهانی ، پرسشنامه خود کارآمدی عمومی شوارتز و جروسلم و مقیاس بهداشت روان گلدبرگ استفاده شد ، داده های بدست آمده از پرسشنامه ها با آزمون همبستگی پیرسون و نرم افزار 22 SPSS تجزیه و تحلیل گردید، نتایج بدست آمده نشان داد که بین کیفیت زندگی و خودکارآمدی با بهداشت روانی در دانشجویان رابطه معناداری وجود دارد.(001/23 F= و 01/ 0 p < ) . این یافته نشان می دهد که با افزایش کیفیت زندگی و خودکارآمدی در دانشجویان مؤلفه های بهداشت روان نیز در آنان افزایش می یابد. کلید واژه: کیفیت زندگی ، خودکارآمدی ، بهداشت روانی
این پژوهش به منظور بررسی اثربخشی آموزش ابراز وجود معیارمحور بر عزت نفس نوجوانان طلاق شهر کرمان به شیوه آزمایشی پیش آزمون- پس آزمون با گروه کنترل انجام شده است. گروه نمونه شامل ۳۰ نفر از نوجوانان طلاق پرورشگاهی شهر کرمان هستند که به صورت تصادفی انتخاب شده و در دو گروه (یک گروه آزمایش و یک گروه کنترل) جایگزین شده اند. هرکدام از گروه ها ۱۵ نفر را شامل می شود. میزان عزت نفس شرکت کنندگان در این پژوهش توسط پرسشنامه ی عزت نفس کوپر اسمیت در پیش آزمون و پس آزمون سنجیده شد. گروه آزمایش در ۱۰ جلسه ی آموزش ابراز وجود شرکت نمودند در حالیکه گروه کنترل آموزشی دریافت نکردند. اجرای تحلیل کوواریانس بر روی داده ها نشان داد که جلسات آموزشی تأثیر معناداری بر عزت نفس گروه آزمایش داشته است (05/0 P <). بر این اساس می توان نتیجه گیری کرد که آموزش ابراز وجود می تواند عزت نفس را در نوجوانان طلاق بهبود بخشد.
هدف: پژوهش حاضر با هدف بررسی رابطه هوش معنوی و خودشناسی منسجم با رضایت از زندگی دانشجویان تحت حمایت کمیته امداد شهرستان ارومیه انجام شد روش: روش پژوهش همبستگی بود. جامعه آماری این پژوهش دانشجویان تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی شهرستان ارومیه در سال 95-1394 بودند که 200 نفر به شیوه دردسترس به عنوان نمونه آماری انتخاب شدند. از مقیاس رضایت از زندگی دینر و همکاران (1985)، مقیاس خودگزارشی هوش معنوی کینگ (2008) و مقیاس خودشناسی منسجم قربانی و همکاران (2008) برای جمع آوری اطلاعات استفاده شد. یافته ها: یافته ها نشان داد که که بین متغیرهای خودشناسی منسجم ، هوش معنوی ، تفکر وجودی انتقادی ، تولید معنای شخصی، آگاهی متعالی و بسط حالت هشیاری با رضایت از زندگی دانشجویان تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی ارومیه رابطه مثبت و معنی داری وجود دارد. و تحلیل رگرسیون بیانگر این است که قویترین تبیین کننده واریانس رضایت از زندگی بین متغیرهای پیش بین هوش معنوی است.(P<0.05) نتیجه گیری: نتایج تحقیق حاضر بیانگر این است که مهمترین متغیر مرتبط با رضایت از زندگی که از شاخصهای مهم بهباشی است هوش معنوی است و تمرکز بر پرورش این هوش در خانواده و محیط آموزشی حائز اهمیت است.
پژوهش حاضر به منظور تاثیر آموزش توانمندسازی روان شناختی درکاهش اضطراب و بهبود کارکردهای اجرایی در زنان دارای همسر معتاد انجام شد. جامعه آماری زنان دارای همسر معتاد در شهرستان زنجان بودند. 30 زن دارای همسر معتاد به روش نمونه گیری در دسترس انتخاب و در گروه های آزمایش و کنترل جایگزین شدند. روش پژوهش نیمه آزمایشی با طرح پیش آزمون و پس آزمون با گروه کنترل و یک پیگیری 2 ماهه بود. سطح اولیه اضطراب و کارکردهای اجرایی همه شرکت کنندگان بوسیله پرسشنامه های اضطراب بک و آزمون برج لندن اندازه گیری شدند. آموزش توانمندسازی روان شناختی در 8 جلسه برای شرکت کنندگان در گروه آزمایش اجرا شد. دوباره در سطح اضطراب و کارکردهای اجرایی همه شرکت کنندگان در مرحله پس آزمون و پیگیری اندازه گیری شدند. داده ها با استفاده از تحلیل کوواریانس و t استودنت تحلیل شدند. نتایج نشان داد که سطح اضطراب شرکت کنندگان در برنامه توانمندسازی به طور معناداری پایین تر اما کارکردهای اجرایی (برنامه ریزی، سازماندهی، حل مساله) آنان بالاتر از گروه کنترل بود (P< 0.01). طبق نتایج آزمون t استودنت این تغییرات در مرحله پیگیری هم مشاهده شد. نتایج شواهدی را پیشنهاد می کند که آموزش توانمندسازی روان شناختی یک روش روانی- آموزشی مناسبی برای کاهش اضطراب و ارتقاء کارکردهای اجرایی می باشد.
هدف: هدف اصلی پژوهش حاضر پیش بینی سلامت روان معلمان بر اساس متغیرهای رضایت زناشویی، خودکارآمدی، حمایت اجتماعی و وضعیت اقتصادی- اجتماعی، با میانجی گری رضایت شغلی به منظور ارایه مدل بوده است. روش: با توجه به ماهیت موضوع و اهداف پژوهش، طرح پژوهش غیرآزمایشی و از نوع همبستگی است. جامعه آماری این پژوهش شامل کلیه معلمان دوره ابتدایی و متوسطه دوم شهرتهران(29468 نفر) بوده است که از میان آنها تعداد 447 نفر با روش نمونه گیری تصادفی خوشه ای برای اجرای پژوهش انتخاب شدند. به منظور جمع آوری داده های پژوهش از پرسشنامه سلامت عمومی (28-GHQ )، پرسشنامه خودکارآمدی عمومی شرر و همکاران(1982)، پرسشنامه حمایت اجتماعی واکس و همکاران (1986)، پرسشنامه رضایت شغلی دانت(1966)، مقیاس رضایت زوجیت افروز(1389) و فرم محقق ساخته(مشخصات فردی) استفاده به عمل آمد. برای تجزیه و تحلیل داده های پژوهش از شاخص های آمار توصیفی و آمار استنباطی (تحلیل رگرسیون چندمتغیری، تحلیل مسیر) استفاده شد. یافته ها: نتایج پژوهش نشان داد که متغیر رضایت شغلی به عنوان متغیر میانجی نمی تواند رابطه بین متغیرهای خودکارآمدی، حمایت اجتماعی، وضعیت اقتصادی-اجتماعی و رضایت زناشویی را با سلامت روان میانجی گری نماید. با توجه به رابطه معنادار و مستقیم بین متغیرهای خودکارآمدی، رضایت زناشویی و وضعیت مسکن با سلامت روان می توان گفت که مدل در سه مسیر خودکارآمدی به سلامت روان، رضایت زناشویی به سلامت روان و وضعیت مسکن به سلامت روان برازش دارد. بنابراین نتیجه گرفته می شود که متغیرهای خودکارآمدی، رضایت زناشویی و وضعیت مسکن اثر مستقیمی بر روی سلامت روان دارند و می توانند سهمی(23درصد) از واریانس سلامت روان را تبیین و پیش بینی نمایند. نتیجه گیری : با توجه به یافته های پژوهش می توان نتیجه گرفت که با بکارگیری شیوه هایی برای افزایش خودکارآمدی معلمان در دوره تربیت معلم، ارتقای وضعیت اقتصادی- اجتماعی و افزایش رضایت زناشویی ایشان در دوره اشتغال می توان به ارتقای سطح سلامت روان و افزایش رضایت شغلی در بین آنها کمک نمود.
هدف پژوهش حاضر بررسی اثر فرهنگ سازمانی و ابعاد ساختار سازمانی بر عملکرد شغلی و نوآوری با میانجی گری هوش سازمانی بود. نمونه پژوهش حاضر شامل 430 نفر از کارکنان شرکت ذوب آهن اصفهان بود که به روش تصادفی طبقه ای انتخاب شدند. برای سنجش متغیرهای مورد مطالعه از پرسشنامه های فرهنگ سازمانی، ساختار سازمانی، عملکرد شغلی و نوآوری و مقیاس هوش سازمانی استفاده گردید. ارزیابی الگوی پیشنهادی از طریق الگویابی معادلات ساختاری (SEM) و با استفاده از نرم افزار AMOS ویراست 18و SPSS ویراست 18 انجام گرفت. روابط واسطه ای در الگوی پیشنهادی با استفاده از روش بوت استراپ آزموده شدند. طبق نتایج حاصل الگوی پیشنهادی از برازش خوبی با داده ها برخوردار بود. یافته ها نشان دادند که فرهنگ سازمانی هم به طور مستقیم و هم به طور غیر مستقیم از طریق هوش سازمانی باعث افزایش نوآوری و عملکرد شغلی می شود. همچنین متمرکز سازی فقط به طور غیرمستقیم از طریق هوش سازمانی باعث کاهش نوآوری و عملکرد شغلی می شود. از سوی دیگر رسمیت و پیچیدگی نه به طور مستقیم و نه به طور غیرمستقیم بر نوآوری و عملکرد شغلی اثر ندارند.
هدف پژوهش حاضر تعیین اثربخشی آموزش به شیوه مشارکتی بر تاب آوری و تدریس تحول آفرین معلمان است. روش پژوهش شبه آزمایشی با مراحل پیش آزمون- پس آزمون است. برای این منظور از میان معلمان منطقه 2، 10 معلم به صورت داوطلبانه که تمایل به شرکت در دوره های آموزشی داشتند، انتخاب شدند و طی 6جلسه تحت آموزش به شیوه مشارکتی قرار گرفتند و 10 معلم به به عنوان گروه انتخاب شدند و هیچ آموزشی دریافت نکردند. ابزارهای پژوهش پرسشنامه تاب آوری کونور و دیویدسون (۲۰۰۳) و پرسشنامه تدریس تحول آفرین (بوچامپ و همکاران، 2010) بودند.. برای تحلیل داده ها از روش تحلیل واریانس عاملی با اندازه گیری مکرر استفاده شد. نتایج داده ها نشان داد که آموزش به شیوه مشارکتی منجر به افزایش تاب آوری و تدریس تحول آفرین معلم می گردد.
پژوهش حاضر به منظور تدوین و بررسی روایی و پایایی پرسشنامه گذار از دانشگاه به کار طراحی شد. جامعه آماری این پژوهش دانش جویان دوره کارشناسی دانشگاه اصفهان در سال تحصیلی 95-1394 بودند. از این جامعه، نمونه ای با حجم 330 نفر به روش نمونه گیری در دسترس انتخاب شدند. روشهای آماری مورد استفاده شامل آمار توصیفی و تحلیل استنباطی به روش تحلیل عوامل بود. ضرایب آلفا، همسانی درونی مناسبی برای مقیاسهای چهارگانه ی دغدغه ی ، کنترل ، کنجکاوی و اعتماد گذار از دانشگاه به کار نشان داد. پایایی پرسشنامه به دو روش ضریب آلفا و بازآزمایی محاسبه گردید. ضرایب آلفا از 77/0 ( دغدغه ی گذار از دانشگاه به کار) تا 86/0(نمره کل گذار از دانشگاه به کار) بود. و ضریب بازآزمایی با فاصله زمانی دو هفته بین 67/0 (دغدغه گذار از دانشگاه به کار) تا 88/0 (کنجکاوی گذار از دانشگاه به کار) بود. نتایج تحلیل عاملی تائیدی نشان داد وجود چهار عامل در ساختار 32 سوالی (در بررسی و حذف سوالات در تحلیل آلفا باقی ماند مدل چهار عاملی گذار از دانشگاه به کار دغدغه، کنترل، کنجکاوی و اعتماد گذار از دانشگاه به کار) می تواند برازش مناسبی با پاسخ های آزمودنی ها به سوالات پرسشنامه ی 32 سوالی گذار از دانشگاه به کار داشته باشد. روایی همگرا از طریق رابطه بین مقیاسهای چهارگانه ی گذار از دانشگاه به کار و پرسشنامه های انطباق پذیری مسیر شغلی و خودکارآمدی تصمیم گیری مسیر شغلی مورد بررسی قرار گرفت. همبستگی بین مجموع مقیاسهای گذار از دانشگاه به کار و ابزار های ملاک مثبت و معنادار بود(01/0p<). به طور کلی نتایج این پژوهش از کفایت مقیاسهای چهارگانه ی گذار از دانشگاه به کار در سنجش میزان آمادگی گذار از دانشگاه به کار دانش جویان حمایت کرد . کلید واژه : ساختار روانسنجی-گذار از دانشگاه به کار -پرسشنامه های انطباق پذیری مسیر شغلی- پرسشنامه ی خودکارآمدی تصمیم گیری مسیر شغلی-دانش جویان دوره کارشناسی دانشگاه اصفهان.
یکی از انواع خدمات مشاوره ی غیرحضوری مشاوره برخط بر مبنای فناوری اطلاعات و ارتباطات یا اینترنت است، فناوری های برخط در کنار مشاوره حضوری شامل خدمات مهمی است برای ارائه کمک و حمایت شغلی که هم امکان دسترسی را افزایش می دهد و همچنین انواع جدیدی از پشتیبانی را به عمل می آورد، لذا هدف از انجام این پژوهش بررسی تأثیر مشاوره برخط و حضوری با پارادایم راهنمایی بر رشد خودآگاهی مسیر شغلی دانشجویان دانشگاه اصفهان است. جامعه آماری این پژوهش شامل کلیه دانشجویان دانشگاه اصفهان می باشد و با توجه به اینکه روش پژوهش از نوع نیمه تجربی با طرح پیش آزمون پس آزمون با گروه کنترل است، تعداد 45 نفر از آن ها به صورت تصادفی در سه گروه برخط، حضوری و کنترل قرار گرفتند و پرسشنامه ی خودآگاهی مسیر شغلی کرمانی (1390) به دو صورت برخط و حضوری در اختیار سه گروه قرار گرفت. بعد از جمع آوری داده ها در پیش آزمون، پس آزمون، پیگیری 1 و پیگیری 2 با استفاده از نرم افزار SPSS در دو سطح توصیفی و استنباطی مورد تجزیه وتحلیل قرار گرفتند. نتایج نشان داد که مشاوره برخط و حضوری هر دو تأثیر معناداری بر رشد خودآگاهی مسیر شغلی دانشجویان داشته است. همچنین بین گروه بر خط و حضوری تفاوت معنادار آماری مشاهده نشد. با توجه به یافته های پژوهش می توان نتیجه گرفت که مشاوره برخط به اندازه مشاوره حضوری می تواند در رشد خودآگاهی مسیر شغلی دانشجویان نقش داشته باشد و می توان از مشاوره برخط در کنار مشاوره حضوری در کشورمان جهت استفاده در مشاوره مسیر شغلی استفاده کرد.
با تداوم گسترش روز افزون فنآوری اطلاعات و چالش های شغلی در گروه های کاری، مرزهای سنتی شغل و زندگی در حال کم رنگ شدن است و تعارض کار- خانواده اهمیت یافته است. در پژوهش حاضر اثر برخی از متغیرهای پویایی گروهی بر تعارض کار- خانواده بررسی شده و تأثیر این تعارض بر تنیدگی شغلی و قصد جابجایی کارکنان مورد مطالعه قرار گرفته است. این تحقیق از نظر هدف کاربردی و از نظر روش گردآوری داده ها به صورت توصیفی- علی است. جامعه آماری، کارکنان شرکت آبفای کلانشهر اهواز با تعداد حدود 1300 نفر بوده و با استفاده از فرمول کوکران برای جامعه آماری محدود، حداقل 296 نفر به عنوان نمونه انتخاب شده اند. ابزار سنجش متغیرها و گردآوری داده ها پرسشنامه بوده که روایی آن توسط خبرگان مورد تأیید قرار گرفت و پایایی ابزار با روش آلفای کرونباخ (9/0=α) بررسی شده است. روش نمونه گیری نیز تصادفی ساده تعیین گردید. فرضیه ها با روش های همبستگی دو متغیره و مدل سازی معادلات ساختاری و با استفاده از نرم افزارهای SPSS21 و AMOS18 آزمون شدند. نتایج نشان داد که پویایی گروهی بر تعارض کار- خانواده تأثیر دارد و این تعارض بر تنیدگی شغلی و قصد جابجایی مؤثر است. همچنین اثر واسطه ای تعارض کار- خانواده تأیید شد.
این پژوهش با هدف تعیین تاثیر ادراک بی عدالتی بر تجارب اوج اجرا شد. روش پژوهش شبه آزمایشی و جامعه آماری پژوهش را کارکنان دو مجموعه کاری با ساختار و اهداف مشابه در شهر اصفهان تشکیل دادند که از بین آن ها دو گروه هفتاد و دو نفری (از مجموعه اول) و پنجاه و شش نفری (از مجموعه دوم) بر پایه ویژگی های جمعیت شناختی همتا انتخاب و سپس به صورت تصادفی به دو گروه عدالت و بی عدالتی گمارده شدند. ابزارهای پژوهش شامل دو سناریوی دستکاری عدالت و بی عدالتی و پرسشنامه تجارب اوج (باکر، ۲۰۰۸) بودند. داده ها با استفاده از آزمون t گروه های مستقل (برای تعیین تاثیر دستکاری اعمال شده) و تحلیل واریانس چند متغیری (MANOVA) تحلیل شدند. نتایج حاصل از آزمون t گروه های مستقل نشان داد که دو سناریوی دستکاری عدالت و بی عدالتی دارای تاثیر معنادار بر ادراک عدالت و بی عدالتی بوده اند. نتایج تحلیل واریانس چند متغیری نیز نشان داد که در دو مطالعه (در مطالعه اول در غوطه وری و جذب بین دو گروه تفاوت معناداری وجود نداشت) بین گروه عدالت و بی عدالتی در غوطه وری و جذب، لذت و انگیزش درونی همراه با تجارب اوج کلی تفاوت معنادار وجود دارد (۰۵/۰> p ). در مجموع نتایج حاصل از این پژوهش نشان داد که از زمره پیامدهای مهم بی عدالتی که باید به آن توجه جدی شود تضعیف تجارب اوج به عنوان یک سازه بسیار کلیدی و محوری است
برای درمان مشکلات هیجانی دانش آموزان در کشور اسلامی نیاز به یک برنامه مبتنی بر فرهنگ وجود دارد که مفاهیم و رهنمودهای اسلامی و قرآنی را نیز مد نظر قرار داده باشند. هدف این مطالعه بررسی تأثیر برنامه مشاوره گروهی خودبخشودگی مبتنی بر مفاهیم قرآنی بر افسردگی در دانش آموزان پسر سال اول دبیرستان بود. بر اساس نتایج تست غربالگری اجرا شده بر دانش آموزان دبیرستانی شهر اصفهان، دانش آموزان دارای سطح بالینی افسردگی به مرکز مشاوره دعوت شدند. در یک طرح آزمایشی20 دانش آموز دارای نشانگان افسردگی بالا در دو گروه آزمایشی و کنترل جایگزین شدند. برنامه مشاوره خود بخشودگی گروهی مبتنی بر مفاهیم قرآنی در 8 جلسه در میان شرکت کنندگان گروه آزمایش انجام شد. از سیاهه افسردگی بک به عنوان پیش آزمون و پس آزمون استفاده شد. داده ها به وسیله تحلیل کواریانس تحلیل شدند. نمرات پس آزمون افسردگی شرکت کنندگان در گروه آزمایش به طور معناداری کاهش یافته بود. می توان بیان داشت که برنامه مشاوره خودبخشودگی مبتنی بر مفاهیم قرآنی در غلبه بر مشکلات هیجانی پسران دوره نوجوانی مؤثر بوده است. این مطالعه نشان داد که می توان از منابع اسلامی و فرهنگی در زمینه گروه درمانی استفاده کرد.
هدف: پژوهش حاضر با هدف مقایسه سبک فرزندپروری والدین کودکان با و بدون اختلال طیف اتیسم انجام شد. روش: روش پژوهش از نوع علی-مقایسه ای بود. جامعه آماری پژوهش شامل همه والدین کودکان با و بدون اختلال طیف اتیسم شهر شیراز بودند که از بین آن ها نمونه ای به حجم 99 نفر (49 نفر از آن ها والدین کودکان با اختلال طیف اتیسم و 50 نفر از آن ها والدین کودکان بدون اختلال طیف اتیسم) انتخاب شدند. والدین کودکان با اختلال طیف اتیسم با روش نمونه گیری در دسترس و والدین کودکان بدون اختلال طیف اتیسم با روش نمونه گیری تصادفی چندمرحله ای انتخاب شدند. از پرسش نامه سبک فرزندپروری والدین رابینسون، ماندلکو، السن و هارت (1995) برای سنجش سبک فرزندپروری والدین استفاده شد. داده ها با استفاده از آزمون تحلیل واریانس چندمتغیره تحلیل شد. یافته ها: نتایج نشان داد که سبک فرزندپروری استبدادی والدین کودکان با اختلال طیف اتیسم نسبت به والدین کودکان بدون اختلال طیف اتیسم و سبک فرزندپروری اقتداری والدین کودکان بدون اختلال طیف اتیسم نسبت به والدین کودکان با اختلال طیف اتیسم به طور معنی داری بالاتر است (001/0 ( P< و بین سبک فرزندپروری سهل گیرانه والدین کودکان با و بدون اختلال طیف اتیسم تفاوت معنی داری وجود ندارد(05/0< p ). نتیجه گیری: با توجه به یافته های به دست آمده طراحی و اجرای برنامه های آموزش سبک های فرزندپروری برای والدین کودکان با اختلال طیف اتیسم بسیار ضروری است.
هدف: هدف پژوهش تعیین رابطه بین تفکر انتقادی و راهبردهای حل تعارض با بهداشت روانی دوران بلوغ دانش آموزان دختر دبیرستانی بود. روش: روش پژوهش از نوع همبستگی و جامعه آماری این پژوهش کلیه دانش آموزان دختر دبیرستان های شهرستان تنکابن بوده که از بین آنها 150 نفر از طریق نمونه گیری تصادفی ساده انتخاب شدند. ابزار مورد استفاده در این پژوهش، پرسشنامه مهارت های تفکر انتقادی کالیفرنیا فرم ب، پرسشنامه حل تعارض(CRQ)، چک لیست بهداشت روانی(MHC) بود. داده های جمع آوری شده با استفاده از ضریب همبستگی پیرسون و تحلیل رگرسیون چندمتغیری با روش گام به گام مورد پردازش قرار گرفت. یافته ها: ضریب تعیین محاسبه شده (R2) نشان داد، هر یک از راهبردهای حل تعارض تبیین کننده بخشی از بهداشت روانی دوران بلوغ بودند. به طوری که راهبرد تعارض امری طبیعی است 36/14 درصد، ارائه راه حل هایی برای سود متقابل 68/8 درصد، ایجاد توافق هایی مبتنی بر سود متقابل 22/6 درصد، توجه به نیازها به جای خواسته ها 07/5 درصد، شفاف سازی دریافت و برداشت ها 12/3 درصد، بسط و ارائه کارهای شدنی و هدف گذاری گام به گام تا عمل 87/2 درصد، تمرکز بر آینده با یادگیری از گذشته 45/2 درصد، ملاحظه کاری و مراعات بسیار زیاد 85/1 درصد، فضا و موقعیت 62/1 درصد، ایجاد رابطه مثبت و قدرتمند50/1 درصد، تفکر انتقادی 12/5 درصد و جمعاً به میزان 86/52 درصد از واریانس مشترک بهداشت روانی دانش آموزان را تبیین نموده اند. نتیجه گیری: نتایج این پژوهش در همگرایی با یافته های کاوش های مشابه نشان داد، به کارگیری درست از راهبردهای حل تعارض و تفکر انتقادی در تأمین بهداشت روانی دوران بلوغ دانش آموزان دختر نقش اساسی و تعیین کننده ای دارد.