۱.
تراژدی ها، با وجود محتوای رنج آور و سرنوشت ساز خود، همواره این پرسش را مطرح کرده اند که چگونه می توانند برای مخاطب لذت بخش باشند. سوزان فیگین تلاش کرده است تا از منظر یک فیلسوف تحلیلی معاصر، تبیینی برای این ویژگی پارادوکسیکال بیابد و کم توجهی به آثار وی در بین فارسی زبانان بر اهمیت این پژوهش می افزاید. در این پژوهش، با رویکرد تحلیلی و روش کیفی، تأثیر تراژدی بر مخاطب و چگونگی برانگیختن حس لذت در او از دیدگاه فیگین بررسی شده است. در ابتدا، پرسش های اصلی و فرعی این پژوهش به ترتیب عبارت ند از: چگونه تراژدی بر مخاطب تأثیر می گذارد؟ و تراژدی چگونه حس لذت را در مخاطب برمی انگیزد؟ فیگین معتقد است تراژدی های معاصر، همچون آثار کلاسیک، تأثیرگذار هستند اما بیشتر از دل جوامع و وقایع تاریخی مانند جنگ ها الهام می گیرند. یافته ها نشان می دهند احساساتی مانند همدلی و فراواکنش در اندیشه فیگین نقش اساسی دارند. تراژدی، با ایجاد لحظه های کشف و تحول در شخصیت ها، تأثیرات روانی و اخلاقی عمیقی در مخاطب برمی انگیزد و او را به همدلی و درک شرایط انسانی سوق می دهد. همچنین، لذت ناشی از تراژدی از درک احساسات مشترک مخاطب با دیگران و آگاهی از جنبه های اخلاقی آن حاصل می شود.
۲.
ارسطو در آثار مختلف خویش با لحنی انتقادیْ نظریه هایی را به افلاطون نسبت داده است که بی تردید نمی توان برای آنها مرجعی در محاوراتِ مکتوبِ افلاطون یافت؛ به ویژه این ادعای ارسطو که افلاطون ایده ها را با اعداد این همان دانسته و به عبارتی دیگر، او مبادی ایده ها و اعداد را یک چیز (واحد و دوگانه نامتعیّن) در نظر گرفته است. این موضوع در قرن بیستم در میان بخشی چشمگیر از پژوهشگران سرشناس حوزه فلسفه یونان باستان در سنّت تحلیلی و قارّه ای به مسئله ای مناقشه برانگیز تبدیل شد که می توان آن را معمّای آموزه های نانوشته افلاطون خواند. منظور از نانوشته بودنِ آموزه های افلاطون این است که او بخشی از اندیشه های خود را به طور شفاهی و غیرمکتوب در آکادمی تعلیم داده و از مکتوب کردنِ آن خودداری کرده است. در دنیای انگلیسی زبان، هارولد چرنیس با اتخاذ موضعی افراطی، ارسطو را در تشریح اندیشه افلاطون تماماً خطاکار و غیرقابل اعتماد دانست و ایده آموزه های نانوشته را به لحاظ تاریخی مردود شمرد؛ اما در مقابل چرنیس، مفسران دیگری مانند دیوید راس و جان فیندلی تلاش کردند از روایت ارسطو درباره فلسفه افلاطون و نظریه آموزه های نانوشته دفاع کنند. در فلسفه اروپایی نیز مکتب موسوم به توبینگن، با گسست از سنّت شلایرماخر به طریقی دیگر موضعی رادیکال پیش گرفتند و آموزه های نانوشته را اصیل ترین و کامل ترین نسخه فلسفه افلاطون دانستند و در نهایت، در مقابل ایشان، هانس گئورگ گادامر تلاش کرد اهمیت تعلیمات شفاهی افلاطون را نسبت به آثار مکتوب تعدیل شده تر بنگرد. در این مقاله تلاش شده است تا دیدگاه های این مفسران معاصر ارزیابی و با یکدیگر مقایسه شود.
۳.
طبق استدلال کایل استنفورد علیه رئالیسم علمی، مشهور به "استقراء جدید"، دانشمندان پیشین عاجز از تصوّر بدیل های نظریه های علمی منتخب خود بوده اند، و لذا دانشمندان کنونی نیز عاجز از تصوّر بدیل های نظریه های خود هستند. بنابراین، نظریه های علمی کنونی (که حاصل غفلت از چنین بدیل هایی اند) قابل باور نیستند. موتی میزراحی در پاسخ به استنفورد استدلال می کند که چون این رویکرد عیناً قابل تعمیم به فلاسفه و نظریه های فلسفی نیز می باشد، استدلال استنفورد خودمبطل است. زیرا به موازات مسئله بدیل های تصوّرنشده مسئله مشابهی نیز در حوزه فلسفه خواهدبود به نام "ایرادهای تصوّرنشده": فلاسفه پیشین عاجز از تصوّر ایرادهای مُهلِک نظریه های فلسفی منتخب خود بوده اند، و لذا فلاسفه کنونی نیز عاجز از تصور ایرادات مُهلِک نظریه های خود هستند. بنابراین، نظریه های فلسفی کنونی (که حاصل غفلت از چنین ایراداتی اند) قابل باور نیستند. پس، استدلال استنفورد نیز، که یک دیدگاه فلسفی است، قابل باور نمی باشد. در این مقاله، ضمن تبیین استراتژی میزراحی، به بررسی و ارزیابی انسجام و کارآمدی چنین استراتژی می پردازیم. هدف ما ارزیابی این است که آیا پاسخ میزراحی حقیقتاً می تواند در مقابل نقدهای احتمالی دوام آورده و به نحو قابل قبولی استدلال استنفورد علیه رئالیسم علمی را متوقف سازد؟ استدلالات و نتایج این پژوهش از پاسخ مثبت به چنین سوالی پشتیبانی می نمایند.
۴.
برخی باور دارند صدرا بر اثبات حرکت جوهری از راه چگونگی ارتباط ثابت و سیال بیش از هر برهان دیگرى پا می فشرد: اگر جوهرِ متحرک رابط این دو نباشد، هیچ چیز دیگرى نمی تواند رابط شود. پس حرکت جوهرى وجود دارد. در همین راستا، در تحلیل معنای حرکت جوهری گاه ثبات گذشته و حال – به صورت لبس پس از لبس – و ثبات گذشته و حال و آینده – به صورت سرمدگروی – نیز مطرح می شود. در این مقاله ادعاهای بالا به طور جامع نقد و بررسی می شوند: به روش تاریخی نقدهای پراکنده در طول تاریخ را یک جا گردآوری و به روش عقلی و با ابزارهای منطقی آنها را تحلیل و ارزیابی می کنیم و سپس نقدهای خاص خود را نیز پیش می نهیم. نتیجه و یافته پژوهش ما این است که با ادله گوناگون نشان می دهیم هیچ یک از ادعاهای بالا در نهایت پذیرفتنی نیست. برای نمونه، اگر اثبات یادشده حرکت جوهری پذیرفته شود، دشواره ثابت و سیال در جایی دیگر – به ویژه در رابط بودن حرکت عرضی میان ثابت و سیال – خود را دوباره نشان می دهد و دفاع های موجود مدافعان نیز در نهایت ره به جایی نمی برد. در نقد لبس پس از لبس مطهری و سرمدگروی جوادی آملی نیز نشان می دهیم گذشته از دیگر اشکال های مهم، چنین ادعاهایی با سایر سخنان خود آنها تعارض دارند؛ چه، آنها امر ثابت در جهان مادی متحرک و اجتماع در وجود بین اجزای زمانی را گاه به تصریح منکر شده اند.
۵.
در این مقاله، می کوشیم تا با تمرکز بر فرافلسفه مبتنی بر مهندسی مفهومی، نشان دهیم این رویکرد در مقایسه با فرافلسفه زبانی، چارچوبی جامع تر و مؤثرتر برای تحلیل و حل مسائل فلسفی فراهم می آورد. برخلاف فیلسوفان زبانی که در شاخه فلسفه زبانِ روزمره بر پاسداشتِ زبان طبیعی و محدودیت های آن، و در شاخه فلسفه زبان ایده آل بر پرهیز از توسل به موجودیت های مفهومی تأکید داشتند، مهندسی مفهومی با تکیه بر انعطاف پذیری مفاهیم و امکان بازسازی نظام های مفهومی، می کوشد محدودیت های این چنینی فلسفه زبانی را پشت سر گذارد و در عوض، متناسب با اهداف معرفتی، اخلاقی و اجتماعی، بر ترمیم یا تعویض ابزارهای تفکر تمرکز کند. هدف اصلی این مقاله تحلیل نقش گذار از چرخش زبانی به چرخش مفهومی و بازخوانی نظریه های ویتگنشتاین و کواین در راستای نقد یا تقویت بنیان های این گذار است. اگرچه هر دو فیلسوف نگرش هایی محدودکننده نسبت به مفهوم دارند، بصیرت های آنها، به ویژه درباره کاربرد، رفتار و تحول مفهومی، می تواند در خدمت پروژه مهندسی مفهومی قرار گیرد. به این ترتیب، مقاله حاضر کوشیده است فرافلسفه بدیلی را طرح افکنی کند که ضمن بهره گیری از سنت فلسفه زبانی، افق هایی نو برای نقش فعال فلسفه در تغییر نظام های مفهومی و در نتیجه، دگرگونی در شیوه های اندیشیدن به جهان می گشاید.
۶.
به نظر می رسد با ظهور اشیای روزمره در برخی از انواع هنر مدرن، ما با نوعی دگردیسی شیء روزمره به کار هنری مواجه هستیم. این پژوهش می کوشد با تبیین دلالت های هستی شناسانه این دگردیسی، نشان دهد چگونه هنر مدرن با دگردیسی شیء روزمره به کار هنری از قلمرو فهم طبیعی از موجودات فرا می رود و آن را متحول می کند. برای رسیدن به این هدف، تلاش شده است با رویکردی پدیدارشناسانه مبتنی بر دیدگاه هایدگر، دگردیسی شیء روزمره به کار هنری در پرتو تقابل فهم طبیعی و فهم پدیدارشناسانه از موجودات مورد تأمل قرار گیرد. با پی گیری این مسیر، به نظر می رسد دگردیسی شیء روزمره به کار هنری در چارچوب فهم طبیعی از موجودات جای نمی گیرد، زیرا برای فهم طبیعی، موجود امری فی نفسه و فارغ از نسبت است. این در حالی است که آنچه در دگردیسی رخ می دهد دقیقاً همین برقراری نسبت و مواجهه ای تازه میان ما و شیء است که هنرمند به واسطه پرتاب شیء درون بافت و جهانی تازه آن را رقم می زند. در مقابل، با توجه به اینکه پدیدارشناسی وجودِ موجود را فقط با نظر به مسئله مواجهه و روی آورندگی و از دریچه ظهور موجود برای ما فهم می کند، ظهور شیء روزمره به منزله هنر در این رویکرد تبیین پذیر است. بر این اساس، می توان نتیجه گرفت هنرمند مدرن مانند یک پدیدارشناس، فهمِ طبیعی از موجودات را به حال تعلیق درمی آورد و ما را به ساحت پدیدارشناسانه فهم وجود وارد می کند.
۷.
در این جستار، نظریه روایت پل ریکور به مثابه بازنمایی کنش انسانی در بستر ادبیات، با رویکردی انتقادی و تطبیقی بازخوانی می شود. در کانون این بازخوانی، مدل مفهومی «پنج گانه روی آوری سوژه» قرار دارد که شامل روی آوری به خود، به دیگری، به اشیای جهان، به دیگری بزرگ و به زبان است. این مدل با الهام از سنت های پدیدارشناسی، هرمنوتیک و تحلیل گفتمان، چارچوبی برای فهم چندلایگی، گسست مندی و دیالکتیک هویت سوژه در روایت فراهم می آورد. مقاله نشان می دهد روایت نه بازنمایی خنثای کنش، بلکه سازوکاری فعال و سوبژکتیو برای بازسازی خود است؛ فرایندی که در آن، زبان، قدرت، ساختار، تاریخ، ایدئولوژی، حافظه، بدن و نهادهای اجتماعی هم زمان دخیل هستند. از این دیدگاه، سوژه در روایت هم فاعل معناست و هم محصولی از گفتمان ها. این بازخوانی افق هایی تازه برای روایت شناسی، نقد ادبی، فلسفه زبان و مطالعات فرهنگی و ارتباطات می گشاید. در پایان، پیامدهای نظری این تحلیل در نسبت با امکان نقد ایدئولوژی و بازاندیشی در خودمختاری سوژه بررسی می شوند.
۸.
مایکل لینچ با ارائه نظریه کارکردگرایانه صدق، چارچوبی جالب توجه برای تکثرگرایی تعدیل شده پیشنهاد کرده است. برخلاف تکثرگرایی قوی که صدق را مجموعه ای از ویژگی های مستقل و پراکنده می بیند، لینچ استدلال می کند صدق یک ویژگی کارکردی است که از طریق بدیهیات هنجاری مشترکی مانند «صدق هدف باور است»، «صدق از توجیه متمایز است» و «صدق ارزش پیگیری در پژوهش را دارد» تعریف می شود. از نظر او صدق باید عینیت، هنجارمندی و غایت پژوهش را توضیح دهد. نظریه لینچ در توضیح چگونگی ارتباط ویژگی های موضعی صدق ساز، مانند مطابقت در علم یا انسجام در اخلاق با نقش کارکردی کلی صدق، حفظ فاصله از نظریه های فروکاهشی صدق، توضیح معنای صدق در گفتمان های ترکیبی و رهایی از پیچیدگی های متافیزیکی نیازمند تقویت است. می توان با فرض یک توصیف خاص از صدق، مانند مطابقت، کاهش اصول متافیزیکی و بازتعریف نقش هنجاری صدق، به دیدگاه کثرتگرایی از صدق رسید که هم وحدت مفهومی صدق را حفظ می کند و هم معنای صدق را در حوزه های علمی مختلف، متفاوت تفسیر می کند. هدف نهایی این مطالعه ارائه چارچوبی منسجم برای فهم تکثرگرایی صدق است که هم به تنوع گفتمانی احترام بگذارد و هم به انتقادات وارد به نظریه لینچ پاسخ دهد.
۹.
این مقاله رابطه میان زیبایی شناسی و اخلاق در فلسفه ایمانوئل کانت را بررسی می کند و می پرسد آیا تجربه زیبایی، به ویژه در هنر، می تواند به عمل اخلاقی منجر شود. در نقد قوه حکم (1790)، کانت قلمرو زیبایی را مستقل از حوزه اخلاق می داند و تأکید می کند حکم ذوقی باید «بی علقه» باشد و از هر گونه میل، سود، یا الزام اخلاقی جدا بماند. با این حال، او میان تجربه زیباشناختی و قوه اخلاقی پیوندی غیرمستقیم برقرار می کند که به واسطه مفهوم «غایت مندی بدون غایت» قابل تبیین است. پرسش محوری مقاله این است که چگونه می توان این استقلال و در عین حال، همبستگی را در اندیشه کانت فهم کرد. در این راستا، با بررسی تمایز میان «زیبایی آزاد» و «زیبایی مقید» و تحلیل دیدگاه هایی همچون تفسیر ونزل (2005)، نشان داده می شود زیبایی هنری، به ویژه در شکل مقید خود، می تواند نمادی از قانون اخلاقی باشد و ذهن انسان را برای پذیرش ایده های اخلاقی آماده کند. با وجود این، از دیدگاه کانت، این تجربه هرچند انگیزش اخلاقی را تسهیل می کند، شرط کافی برای تحقق عمل اخلاقی نیست؛ زیرا اخلاق بر خودآیینی اراده و التزام آگاهانه به قانون عقلانی استوار است. نتیجه آن است که تجربه زیبایی هنری در فلسفه کانت نقشی واسطه گر دارد: نه منشأ مستقیم عمل اخلاقی، بلکه بستری برای پرورش حساسیت و آمادگی ذهنی نسبت به اخلاق.
۱۰.
مقاله حاضر ضمن نقدی بر دیدگاه های رایج درباره ماهیت مدل های انتزاعی علمی، نشان می دهد این رویکردها از تبیین نقش قصدمندی در تعیین ماهیت مدل ها ناتوان هستند. مقاله در عوض پیشنهاد می کند مدل های علمی به عنوان مصنوعاتی انتزاعی در نظر گرفته شوند که ماهیت آنها به طور مستقیم وابسته به قصد طراحی، اهداف علمی و زمینه های نهادی خاصی است که در آنها قرار دارند. این رویکرد به طور ویژه بر اهمیت قصدمندی در شکل گیری مدل های علمی تأکید دارد و بر این باور است که این مدل ها به منظور رسیدن به مقاصد خاص علمی و پژوهشی طراحی می شوند. این رویکرد پیامدهای متافیزیکی مهمی دارد؛ زیرا با بهره گیری از فلسفه مصنوعات، بر وابستگی وجود مدل ها به قصد جمعی دانشمندان و نقش نهادهای علمی در شکل گیری و تثبیت آنها تأکید می کند. در نهایت، مقاله از رهگذر پاسخی به مسأله هستی شناختی مدل ها، زمینه را برای پیشنهاد نوعی رئالیسم نهادی-کارکردی فراهم می کند که واقعیت مدل ها را در چارچوب کارکردهای علمی و اجتماعی آنها می سنجد.