استاد رندال کالینز‘ جامعه شناس بزرگ آمریکایی است که به عنوان نظریه پرداز جدید و نوآور و خلاق پیرامون پارادیم ترکیبی تعریف اجتماعی و نظریه تقابل از شهرت پایداری برخوردار است. از طرف دیگر‘ مفسران و منتقدان آثارش بر این نکته تأکید دارند که او آغازگر فعالیتهای نظریه پردازی؛ در چارچوب نظریه کارکردگرایی ساختاری و نظریه کنش گرایی را مورد نقد عالمانه خود قرار داده است. با تأکید بر اهمیت اصول و مفاهیم نظریه پدیدارشناسی و کنش متقابل نمادین‘ نظریه خاص خود را مطرح کرده است. او با انتخاب قسربندی اجتماعی به عنوان اصلی ترین موضوع در جامعه شناسی‘ به چهره ای مدرن و نوآور در میان نظریه پردازان جدید مبدل شده است. علاوه بر شرح و توضیح کارکردهای عناصر و مؤلفه های طرح شده به وسیله مارکس‘ وبر‘ دورکیم‘ اوجنسیت‘ گروه های سنی و روابطشان را به منظور توصیف قشربندی اجتماعی مورد توجه خاص خود قرار داده است. برای اینکه با این چهره برجسته و شاخص در جامعه شناسی نو‘ بیشتر و دقیقتر آشنا شویم‘ همراه با مطالعه جامعی از اثر برجسته اش تحت عنوان "نظریه تقابل" که به شناخت ما کمک می کند‘ گفتگویی با ایشان شده است. از آنجایی که مصاحبه کننده با علاقه استاد در زمینه شرکت در مباحث علمی آشناست‘ در اینجا ضرورت دارد که از این استاد دانشنمند‘ برا ی خاطر حضور دراین گفتگوی گرم و عالمانه‘ تشکر کنیم.
در این مقاله ضمن معرفی در تلقی متفاوت از تلویزیون تحت عنوان "تلویزیون ابزار توسعه" و "تلویزیون به عنوان متن و سازنده زنجیره نمادین"‘ بررسی این مطلب که وضعیت تلویزیون در ایران شامل کدام یک از این دو تلقی می شود‘ نیز مورد نظر بوده است. سؤال محوری این است که: "آیا تلویزیون به عنوان پدیده ای ابزاری – توسعه ای است یا اینکه نمادین و نمادساز؟" به عبارت دیگر‘ تلوزیون ابزاری در دستیابی به هدفهای توسعه ‘ از قبیل افزایش سطح آگاهی عمومی‘ شهری شدن‘ تولید و مصرف کالاهای صنعتی و مانند آن است و یا اینکه تولید کننده حوزه معنایی و نمادین؟ بررسی تجربی انجام شده در ایران با حجم نمونه 1200 پرسشنامه در سال 1376‘ نشان دهنده وضعیت بینابینی تلویزیون در دو عرصه ابزاری – توسعه ای و نمادسازی است. زیرا تلوزیون با مخاطبان بسیار و منبع اصلی کسب خبر در جهت نمادسازی و توسعه شبکه علایم است. بررسی تجربی نشان می دهد که برنامه های تلوزیونی در ایران بیشترین سهم را در گذران اوقات فراغت افراد دارند
مطالبى که در این نوشتار پى گرفته مىشود حاوى چند نکته است:
1- پیشینههاى بحث دین و دولت از نگاه فیلسوفان و مصلحان غرب، بویژه پس از پروتستانیسم و نهضت اصلاح دینى.
2- پیشینههاى بحث دین و دولت از نگاه فقیهان شیعى بویژه پس از عصر غیبت که مورد بحث و اهتمام بوده است. از آنجا که برخى عالمان شیعى حکومت را از اختیارات امامان معصوم مىدانستهاند، لهذا هر حکومتى را غاصب و یا دولت مستعجل پنداشته و در پى تدوین تئورى سیاسى براى حکومت اسلامى برنیامدند.
3- پس از عصر صفویه تئورى ولایت فقیه به عنوان مشروعیتبخشیدن به حکومتشاهان صفوى از سوى برخى فقهاى شیعه، چون محقق کرکى، مطرح شد ولى این تئورى ناپایدار و بى سرانجام ماند.
4- امام خمینى بانى و معمار اندیشه نوین سیاسى و حاکمیت ولایت فقیه، با اختیاراتى که براى فقیه والى قایل گشت، شریعت اسلام را با عناصر مصلحت، ضرورت، زمان و مکان به نحوى انعطافپذیر ساخت که دولتبتواند در چارچوب دیانت و فقاهت جاى گیرد و احکام فقهى را، متناسب با مقتضیات زمان و مکان، به دنبال تغییر موضوع دگرگونى دهد.
انسان به مدد خرد توانسته است از تجربههاى تاریخى، اندرزهاى فراوانى بیاموزد و بیاندوزد و راهکارهاى روز بروز بهتر را براى ادامه حیات جمعى بجوید. از روزیکه انسان، به عنوان مدنى بالطبع، به حیات جمعى پا گذاشته و جامه «جامعه مدنى» را بر اندام خود پوشانده به دنبال یک فلسفه سیاسى برآمده تا با انتخاب بهترین مدل براى حکومت رابطه ملت و دولت و از سویى رابطه دین و دولت را تفسیر نماید. مدلهایى که فیلسوفان سیاسى براى نوع حکومت عرضه داشته و در طول تاریخ، بعضا، به تجربه درآمده، کم نیستند و این مقال در مقام فحص و کنکاش و نقد و ابرام در نوع این حکومتها نیست.
موضوع این نوشتار پیرامون دین و دولت از نگاه امام خمینى به عنوان معمار حکومت دینى و بانى یکى از فلسفههاى سیاسى در پایانه قرن بیستم است و این که آیا اندیشه ولایت فقیه به عنوان یک فلسفه سیاسى مىتواند دولتى را دینى سازد و جامه دین را بر پیکره جامعه مدنى بیاراید؟ و دین را با حکومت و سنت را با تجدد و سیاست آشتى دهد؟