هدف پژوهش حاضر بررسی نقش ابوالحسن میرزا- شیخ الرّئیس قاجار- در انقلاب مشروطه است. این مقاله با روش توصیفی- تحلیلی و بر پایه منابع کتابخانهای و با رویکرد تاریخی به بررسی فعّالیت های شیخ الرّئیس قاجار میپردازد. یافتهها و نتایج این تحقیق نشان میدهد که با وجود شاهزادگی شیخ و منتسب بودن به خانواده قاجار، در طول حیات خود همواره به مخالفت با حکومت استبدادی قاجار پرداخته است. شیخ از جمله رجال منورالفکری است که به هر دو رویه بورژوازی غرب یعنی استعمار و استفاده از علوم و فنون غربی توّجه کرده است.
شیخ الرّئیس معتقد بود که بین دین اسلام و علوم و فنون غربی منافاتی وجود ندارد و عامل انحطاط ایران را در فقدان وحدت بین مسلمانان و استبداد سلاطین و استعمار خارجی میدانست. همکاری با علمای مشروطه خواه، چون سید عبدالله بهبهانی و سخنرانیهایی که بر ضد سلاطین قاجار انجام میداد در راستای مخالفتهای وی با استبداد بود که به بازداشت و شکنجهی وی توسط عمال حکومتی در باغشاه منجر گردید. مخالفت با قرارداد 1907 و 1919 را هم میتوان به عنوان نمادهایی از مبارزات وی علیه استعمار قلمداد کرد.
دولت سامانی در شرق قلمرو خلافت اسلامی در بستری غنی از مؤلفه ها و مفاهیم فرهنگی-اجتماعی در قرن 4ه.ق تأسیس گردید. آل سامان در کشاکش با گفتمان سیاسی دولت های رقیب نیازمند اثبات حقانیت و کسب مقبولیت از طریق بهره برداری از مفاهیم و ارزش های موجود در بافت فکری، فرهنگی و نظام معنایی تثبیت شده در ساختار زبانی ساکنان سرزمین های مفتوحه شدند. یکی از مفاهیم ریشه دار در چنین بافت و نظام اندیشه ای: «برخورداری از تبار پادشاهان و قهرمانان اساطیری-تاریخی» در پذیرش سیاسی و فرهنگی یک سلسله بود. بر این اساس در این مقاله برخلاف روش های معمول مطالعات تبارشناسی در رویکردی جدید از روش شناسی و نظریه تحلیل گفتمان در بررسی روایت بلعمی از تبار اشکانیِ سامانیان استفاده گردید و آشکار شد که دربار سامانی در بستر رقابت های سیاسی و اهداف ایدئولوژیک، گزاره های سیاسی و تبارشناسی خود را در وارد این کتاب تاریخی نموده است.
پژوهش تاریخی، با بهره گیری از اسناد معتبر صورت می گیرد، اما حضور نداشتن در صحنه ی واقعه، باعث می گردد پژوهشگر نتواند به طور زنده، داده های مورد نیاز را جمع آورد. همین امر، سبب می شود پژوهش تاریخی دچار ضعف شود؛ زیرا محقق ناچار می شود گسست میان مدارک به دست آمده را با حدس و تفسیر پر کند. پرسش اساسی آن است که علم تاریخ، چگونه می تواند با فرضیه همنشین شود؟ فرضیه ای که از اساس، موجب جهت دار شدن شیوه ی خوانش متون تاریخی می گردد و تاریخ واقعی یک رویداد را به قرائتی خاص از یک رخداد بدل می کند؟ وضع مسئله انگیز آن است که علم تاریخ از جنبه ی یک انتظام دانشورزانه، بدون تعامل با دیگر شاخه های علوم انسانی، گیرایی کافی ندارد؛ زیرا به زنجیره ای بی پایان از رویدادهای تلنبار شده بدل می گردد. وانگهی، کمک گیری متقابل آکادمیک نیز سبب می گردد اصل واقعه ی تاریخی شناسایی نشود. فرضیه سازی، تیغ دو دم علم تاریخ است، هم ناجی است هم نافی.