خانواده مهم ترین نهاد اجتماعی در جوامع انسانی است که تکوین و پرورش شخصیت افراد در آن شکل می گیرد. هدف اصلی این مقاله بررسی عامل های اجتماعی-فرهنگی مرتبط با کیفیت سلامت روانی خانواده در بین خانواده های شهرستان شیراز می باشد. این پژوهش با روش کمی و روش پیمایش و با استفاده از پرسشنامه انجام گرفته است. جامعه ی آماری این پژوهش شامل خانواده های ساکن در شهر شیراز در سال 1384 می باشند که در آنها زن و شوهر در قید حیات بوده و با هم زندگی می کنند. بر اساس نمونه گیری طبقه ای تصادفی منظم، 386 خانواده انتخاب شدند. یافته های پژوهش نشان داد که رابطه ای معنی دار بین متغیر های سن، جنس، درآمد، میزان تحصیلات، وضعیت اشتغال، بعد خانوار، سرمایه ی اجتماعی، جهت گیری مذهبی و عزت نفس با کیفیت سلامت روانی خانواده وجود دارد. بر اساس نتایج معادله ی رگرسیون چند متغیره، از بین کل متغیرهای مورد بررسی، متغیرهای جهت گیری دینی، سرمایه ی اجتماعی، سن پاسخگویان، عزت نفس، درآمد خانواده و میزان تحصیلات حدود 30 درصد از تغییرات متغیر وابسته را تبیین می نماید. بر اساس مدل تحلیل مسیر، از میان این متغیرها، جهت گیری مذهبی بالاترین تاثیر را بر متغیر وابسته داشته است
زن زیباترین واژه ی آفرینش است و موثرترین عامل تربیت و نگاهبان سلامت روحی، روانی و جسمانی فرزند و جامعه است. در این پژوهش، از روش توصیفی - تحلیلی استفاده شده است و داده ها از کتاب ها، قرآن کریم و احادیث گرد آوری شده است. هدف این پژوهش این است که روشن کند: دیدگاه اسلام در مورد فعالیت های اقتصادی و اجتماعی زنان چگونه است؟مشارکت زنان در عرصه های سیاسی،اجتماعی و اقتصادی جامعه چگونه است؟حضور زنان در اجتماع اسلامی به چه صورت است؟ و دیدگاه اسلام درباره ی اشتغال و شخصیت زن چیست؟
با توجه به یافته های پژوهش، نتایج زیر بدست آمد: زن در راستای نقش تربیتی در خانواده می تواند در اجتماع به فعالیت های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بپردازد. اسلام مانع مشارکت زنان در فعالیت های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نمی شود بلکه برای این کار ارزش قائل است. زن از نگاه قرآن عضوی موثر در اجتماع است و باید مانند مردان در مسایل مهم اجتماعی نقش آفرینی کند. در کل، اسلام جامع ترین و کامل ترین نگرش نسبت به اشتغال و شخصیت زن دارد.
نهاد به عنوان یکی از عناصر ساختی و یکی از بنیادهای اصیل و رکین نظام اجتماعی بخش قابل توجهی از ادبیات موجود علوم اجتماعی را به خود اختصاص داده است. این موجودیت اجتماعی تاریخی اگر چه تاکنون از منظرهای مختلف مورد بحث و بررسی و واکاویهای مفهوم شناختی و وجودشناختی قرار گرفته است اما با رویکرد درون دینی کمتربدان توجه شده است.
این نوشتار درصدد است تا ضمن مرور ادبیات جامعه شناختی این حوزه به بازخوانی و کاوش تحلیلی مفهوم نهاد، فرایند شکل گیری و هویت یابی، عناصر و مولفه های تشکیل دهنده، ویژگیها و مختصات، ضرورت های ساختاری و کارکردی، گونه شناسی، آثار و نتایج، جلوه ها و مظاهر عینی، ارتباطات چندگانه نهادها با یکدیگرو با سایر عناصر محیطی؛ نیم نگاهی نیز به خطوط کلی اندیشه اسلامی در این خصوص و مفاهیم متناظر و دارای قرایت معنایی و مصداقی با این مفهوم، درچارچوب قرآن کریم بیافکند.
عموماً ارزش ها بیانگر امور شایسته و بایسته تلقّی میشوند، نه امور موجود و محقق. اما آنچه از علم انتظار میرود بیان حقایق و واقعیت های موجود است. بر این اساس، در حوزة علوم انسانی نیز ممکن است چنین به نظر برسد که باید تنها از پدیده های انسانی و روابط واقعی موجود میان آنها با مبادی و نتایج شان سخن گفت. در این صورت، چگونه میان ارزش ها با علوم انسانی ممکن است نسبتی ایجابی برقرار شود؟ این نوشتار، در پی آن است که نشان دهد برخی از علوم انسانی، مانند اخلاق، اساساً ماهیتی ارزشی دارند و سایر علوم انسانی نیز در تعیین غایت و اهداف، و تحدید اصول کاربردی، از ارزش ها متأثرند و ارزش های مورد قبول عالمان علوم انسانی، به طور آگاهانه یا ناآگاهانه در این علوم تأثیر میگذارند. و بدین جهت، چنانچه به عنوان محقق علوم انسانی، نگرش ارزشی متفاوتی داشته باشیم، باید به علوم انسانی متفاوتی نیز ملتزم باشیم.
این مقاله تلاشی است برای احراز ناکارآمدی نظریة کارکردگرایی به مثابه یکی از نظریات رایج در جامعه شناسی. راز ناکارآمدی نظریة کارکردگرایی به ریشه های فرهنگی آن بر میگردد. کارکردگرایی محصول علم مدرن بوده و متناسب با فرهنگ سودمندگرایی طبقة بورژوا در آمریکا شکل گرفته و در ابتدا تأمین کننده منافع آن طبقه بوده است. این رویکرد نظری دارای پیش فرض های هستیشناسی، معرفت شناسی، انسان شناسی و روش شناسی مختص به خود است. به دلیل تغایر این پیش فرض ها با فرهنگ جامعه اسلامی، کارکردگرایی معهود نمیتواند مسایل این سنخ جوامع را به خوبی تبیین نماید، مگر اینکه بنیان های فرهنگی آن جوامع را با خود همسو نماید و آن را بومی سازد.
فراسکولاریسم و یا پذیرش حضور دین در یک جامعة سکولار، ایده ای است که امروزه برخی متفکران لیبرال از آن سخن میگویند. یورگن هابرماس، از جمله کسانی است که به طرح این ایده پرداخته و چگونگی حضور دین در جهان مدرن و نقش و جایگاه آن را مورد بحث قرارداده است. هرچند تلاش وی عمدتاً این است که عصر دین را خاتمه یافته اعلام نموده و عقل را جایگزین آن نماید، اما در آثار و اظهارات اخیر خود راجع به دین، تا حدودی دیدگاه گذشتة خویش را تعدیل نموده و برخی کارکردهای بیبدیل دین را مورد تأکید قرار داده است. وی به نقش دین در معنا بخشی به زندگی اشاره نموده و پذیرفته است که زبان دینی، در عرصة اخلاقیات از یک توانایی و ظرفیت فوق العاده برخوردار است که نمیتوان از آن چشم پوشی نمود. با این وجود، اظهارات جدید هابرماس را در این مورد نمیتوان به مفهوم پیدایش یک تحول واقعی در نگرش وی راجع به دین دانست. وی همچنان دین را از نگاه یک فرد سکولار نگریسته و نه تنها جایگاهی بسیار محدود و حاشیه ای به آن اختصاص میدهد، بلکه سعی میکند همان کارکردهای معنایی و اخلاقی دین را نیز کاملاً به افق سکولار ببرد. این مقاله، دیدگاه های وی را در این زمینه طرح نموده و به ارزیابی نقاط قوت و ضعف آن پرداخته است.
این مقاله با رویکرد تحلیلی و نظری به بررسی ویژگیها و مبادی و روش کشف سنت های اجتماعی در قرآن میپردازد. سنت اجتماعی به تدبیر و ساماندهی خدای متعال که دارای تداوم و تکرار است اطلاق میشود و بیانگر قوانین و احکام حاکم بر پدیده ها و زندگی اجتماعی و روابط میان افراد و گروه ها است.
استناد به خدا، تبدل ناپذیری، سازگاری با اختیار انسان ، و پیوند با زندگی اجتماعی انسان از جمله ویژگیهای سنت های اجتماعی در قرآن است. از آنجا که سنت های اجتماعی دایره ای وسیع و انواع گوناگونی دارند، روش کشف آنها متنوع است.
هدف اصلی تحقیق حاضر تبیین نگرش دانشجویان دختر نسبت به خشونت بر ضدّ زنان است. روش تحقیق، پیمایشی و ابزار جمع آوری اطلاعات نیز پرسش نامه بوده است که پایایی (78/0) و اعتبار آن از طریق اعتبار سازه تأیید شده است. جامعة آماری تحقیق، متشکل از دانشجویان دختر دانشگاه مازندران بوده است. در مجموع 450 نفر از دانشجویان به روش نمونه گیری طبقه ای تصادفی متناسب انتخاب شدند. چهارچوب نظری تحقیق، دیدگاه یادگیری اجتماعی بوده است. متغیرهای مستقل مدل تحلیلی که در پی تبیین متغیر وابسته (نگرش نسبت به خشونت بر ضدّ زنان) بوده اند، شامل جامعه پذیرشدن با نقش های جنسیتی، تشویق و تنبیه متفاوت، مشاهده روابط خشونت آمیز، تجربة خشونت و تقلید از والد هم جنس بوده است. بر اساس تحلیل داده های تحقیق، تمامی فرضیه های نه گانه تحقیق تأیید شدند. از میان پنج متغیر مستقل، متغیر تجربه خشونت (47/0) قوی ترین و مهم ترین پیش بینی کننده (مستقیم) نگرش نسبت به خشونت علیه زنان است. بعد از آن به ترتیب متغیر های جامعه پذیری (23/0)، مشاهده خشونت (22/0)، الگوی پاداش و تنبیه (14/0) و تقلید (11/0) بیشترین تأثیر را بر نگرش نسبت به خشونت بر ضدّ زنان داشته اند.