برای شناخت مولوی ، برجسته ترین چهره ادبیات عرفانی ایران ، که پس از دیدار با شمس تبریزی زندگی او چنان دگرگون شد که یکباره روی به شاعری آورد و یکی از ژرف ترین و زیباترین ادبیات عرفانی جهان را به بشریت پیشکش کرد ، نخست باید با شمس و بینش او آشنا شد. شمس در روزگاری زندگی می کند که نابسامانی ها ، کشمکش ها و تاخت و تاز تازان ، انسان روزگار او را مسخ کرده ، و زرمندان و زورمندان را از ساخت انسانی بسیار دور ساخته است و او در پی راه گریزی برای انسان است. از این روی روحیه حساس وی به "کیش مهر" سخت گرایش پیدا می کند. پس از آن در پی صاحب دردی است ، تا سخن او را به جان دریابد. تا این که به جلال الدین مولوی بر می خورد ، که هر دو سوخته یک آتش اند. پس ، از سر مهری راستین و ایمانی آتشین ، روی به عشقی آرمانی می آورند که تکیه گاه عارفان ، برای دستیابی به سعادت انسان است. عشقی که از رهگذر آن انسان می تواند به شخصیت والای خویشتن دست یابد ، و خود نیز انسانی کامل شود.
معمای پیچیده هستی، همواره، همچون رازی سر به مهر، کنجکاوی آدمی را برانگیخته و او را در درازنای زمان به خود مشغول داشته است. اندیشمندان جهان، با درنگ در این معمای مبهم، هر کس به شیوهای، پندارهای خویش را بازگفته است. حکیم عمرخیام نیشابوری از اندیشهورزان نامدار ایرانیست که در سرودههای اندک خود، پرسشهایی ژرف و شگرف در انداخته و برای آسودن شدن از دست این پرسشهای جانگزای بیپاسخ راههایی را پیش نهاد و بازگفته است.ژرفای اندیشه خیام را از عمق همین درنگها، پرسشها و تردیدهای بنیادین میتوان دریافت و شخصیت او را از لابهلای همین سؤالات جسارتآمیز میتوان بازشناخت. او وقتی در گذر پرشتاب زمان، ناخرسند، به حیرتی آمیخته به بدبینی دچار میشود، به این باور میرسد که هیچ چیز "حقیقیتر" از "دمی" که در آن به سر میبرد و لحظهای که در آن نفس میکشد، نیست. پس بهترین راه زندگی را برای خود و دیگران در آن میبیند که این دم را غنیمت بشمارند و فرصت خود را بیهوده از دست ندهند و آشکارا سفارش میکند که: چون بوده گذشت و نیست نابود پدید خوش باش، غم بوده و نابوده مخور با توجه به این که مضمون "غنیمت شمردن فرصت" و "زیستن در حال" از مضمونهای بنیادین رباعیهای خیام است، در این نوشته کوشیده شده است تا این موضوع به اندازه توان، بررسی شود.