هدف این مقاله بررسی مفهوم و اهمیت مدارای مذهبی و اخوت و برادری جهانی در آموزه های امام علی(ع)، به خصوص در نهج البلاغه است. اسلام آزادی اندیشه، آزادی بیان عقاید و اعمال قضاوت مستقل در مسائل دینی را تایید می کند. آن همچنین مدارای مذهبی در میان پیروان ادیان، جوامع مذهبی، اقوام و ملل را تصدیق نموده و به درک متقابل و همکاری میان تمامی مردم استدلال می نماید. حضرت علی (ع)، در راستای آموزه های اسلامی، مردم را برادر در دین یا خلقت می داند. بنابراین، او به حفظ امنیت همه مردم، به خصوص غیرمسلمانان معتقد است. او اصل برابری برای تمام مردم به عنوان حق مادرزادی تاکید ورزیده و نابرابری و تبعیض مبتنی بر قبیله، ملیت و خانواده را ناشایست می داند. او به برادری همه انسان ها به عنوان آفریدگان خدا توصیه می نماید. این جهان شمولی بر روی سه پایه استوار است، یعنی جهانشمولی پیام حضرت محمد (ص)، یگانگی خداوند و در نتیجه وحدت ادیان و وحدت بشر. خدا پیامبر را فرستاده تا دستورات او را آشکار کرده و به ذکر خدا فرا خواند. امام علی معتقد است که فرمانروا باید با رحمت و مدارا با همه افراد تحت حکومت خود رفتار نماید.
در این نوشتار علم مطلق از منظری واقع گرایانه به عنوان علم قضیه ای مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. مهمترین مشکل در این باره تعارض میان علم مطلق و اختیار است. این تعارض هم در مورد اختیار خداوند مطرح می شود و هم اختیار بشر. اما اختیار عموماً به دو معنای متفاوت به کار می رود؛ یکی اختیار به معنای «قدرت بر فعل و ترک» و دیگری به معنای «قدرت بر تصمیم». هر چند اختیار خداوند را باید به معنای دوم گرفت ولی در مورد انسان، اختیار باید به معنای نخست تلقی گردد. از این رو، یکی از راه حل های تعارض علم پیشین و اختیار که بر جمع میان موجبیت و اختیار تأکید می ورزد، به تفصیل مورد بحث قرار گرفته و نشان داده شده است که هر چند این راه حل در مورد حل تعارض علم پیشین و اختیار الهی کامیاب است ولی در مورد تعارض علم پیشین و اختیار بشری کارآیی ندارد. بنابراین برای حل آن باید به راه حل های دیگری روی آورد؛ گو اینکه در این نوشتار به آنها پرداخته نشده است.
تجربه ی دینیِ برآمده از سنت اسلامی ما از مبنا باتجربه ی دینی مبتنی بر مدرنیته متعارض است. موقعیت اندیشه ی فلسفیِ امروزمان بازاندیشی درباره ی مبانیِ این دو و رابطه شان را ضروری می کند. اقبال نخستین متفکر اسلامی است که با مفهومِ «تجربه ی دینی» و «مبانی علمی مدرن» به بازاندیشیِ مسائل اساسی اسلام و تبیین هایی اساساً متعارض با ماهیت مبانی آن می رسد. موضوع ما نقد پیامدهای دیدگاه او نیست، بلکه دو مسأله در روی کرد اوست: یکی معرفت مشککِ حاصل از تجربه ی دینیِ مبتنی بر «جهان بینیِ مادی»، دوم بُعد سومی به نامِ «روحانی بودن»، که به این معرفت ِمدرن اضافه می کند. این دو، برخلاف تلاش اقبال، جمع پذیر نبوده اند و امروزه دیگر رفع شدنی هم نیستند. فهم موقعیتِ دیالکتیکیِ این دو متناقضْ در بطن فرهنگ امروز، زمینه سازِ خودآگاهی به نحوه ی مواجهه ی امروزی مان باریشه ی حقیقت یا خدا و موقعیت اندیشه ی فلسفی مان است.