از دهه های پایانی سده بیستم نشانه های تقویت جایگاه دین در تئوری روابط بین الملل نمایان تر شده است. از یک سو، واقعیت روابط بین الملل تحت تأثیر کارگزارانی قرار گرفته که با گرایش های دینی وضع موجود را به چالش می کشند و از سوی دیگر، در عرصه نظری نیز جریان مسلط روابط بین الملل آماج چالش های معرفت شناختی ای قرار گرفته که بر ضعف و ناکارآیی عقل گرایی، پوزیتیویسم، و ماتریالیسم در رسیدگی به مسایل و مشکلات روابط بین الملل تأکید می کنند. یکی از موضوعات مهمی که پرداختن به آن در تئوری روابط بین الملل ضرورت دارد، رابطه بین دین و صلح بین المللی است. سؤال اصلی مقاله این است که دین در ایجاد صلح و امنیت بین المللی چه نقشی دارد و بالاخص هنجارهای اسلامی چگونه می توانند به استقرار صلح بین المللی کمک کنند. در پاسخ، ایده استفاده از دین به مثابه عامل برقراری صلح مورد بررسی قرار می گیرد. در پایان، به عنوان مطالعه موردی به برخی هنجارهای صلح گرا در دین اسلام اشاره خواهد شد. این مقاله به لحاظ نظری، به جریان انتقادی روابط بین الملل اتکا دارد و از این رو منتقد جریان های فکری پوزیتیویست است.
جماعت اخوان المسلمین در دوره ژنرال حسنی مبارک، شیوه شرکت در انتخابات پارلمانی را مشی سیاسی خود قرار داد و با تأخیر بسیار به قیام مردم مصر علیه حسنی مبارک در ماه های اولیه سال 2011 پیوست. این جماعت پس از سرنگونی مبارک و پیروزی در انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری، برنامه ای مدوّن برای عبور از اقتدارگرایی و تثبیت مردم سالاری نداشت؛ در این میان، بسیاری از گروه های سیاسی دیگر نیز پس از مدتی با این جماعت اختلاف پیدا کردند و ارتش به گونه ای فرصت طلبانه از این اختلافات سوءاستفاده کرد و با حمایت قوه قضاییه و الازهر، علیه محمد مرسی و در واقع علیه اخوان کودتا کرد. مقاله کنونی با روش توصیفی تحلیلی به دنبال پاسخ این پرسش است که: علل شکست اخوان مصر پس از سرنگونی مبارک چه بود؟ و در همین چارچوب با استفاده از مناقشه ساختار کارگزار این فرضیه را ارائه کرده است که مجموعه ای از علل ساختاری و کنش نامناسب جماعت اخوان و گروه های سیاسی (با ترجیح نقش کنش) موجب شکست جماعت اخوان در حفظ قدرت پس از سرنگونی حسنی مبارک و ناکامی در تحقق مردم سالاری شد
سقوط نظام دیکتاتوری در عراق، به قدرت های منطقه ای همچون ایران و ترکیه این فرصت را داد تا بتوانند با استفاده از فضای نسبتاً باز رسانه ای که به وجودآمده بود، افکار عمومی این کشور را به سوی خود جلب کنند. در همین راستا، دیپلماسی رسانه ای به ابزاری پرکاربرد برای جمهوری اسلامی ایران و حزب عدالت و توسعه ی ترکیه تبدیل شد تا بتوانند با تکیه بر آن، فرآیندهای سیاسی همسایه ی مشترک را به سود خود جهت دهند. مقاله ی حاضر، پژوهشی مبتنی بر روش توصیفی-تحلیلی است. سؤال اصلی پژوهش بدین شرح است: «مزیت های دیپلماسی رسانه ای ایران و ترکیه در عراق نسبت به هم کدام اند»؟ به منظور رسیدن به پاسخ این سؤال، محتوای منابع رسانه ای، اندیشکده ای و کتابخانه ای مرتبط با بحث را توصیف و سپس شیوه های اعمال دیپلماسی رسانه ای ایران و ترکیه در عراق را از سال 2003 تا 2018 مطالعه و مقایسه کرده ایم. در پایان این پژوهش، ضمن روشن کردن نقاط شباهت و تفاوت دیپلماسی رسانه ای دو دولت در عراق، به این جمع بندی رسیده ایم که دیپلماسی رسانه ای ایران در عراق، در خبرپراکنی (Broadcasting) دست برتر را دارد، حال آن که دیپلماسی رسانه ای ترکیه، در برنامه های سرگرم کننده (Entertainment) موفق تر بوده است.
هدف اصلی این پژوهش شناسایی تهدیدهای امنیتی (به ویژه تهدیدهای نظامی ناشی از برنامه های تولید تسلیحات هسته ای) اسرائیل، بررسی تأثیر این تهدیدها بر محیط امنیت منطقه ای خاورمیانه، و ارائه راهکارهایی برای مقابله با آنهاست. پرسش های پژوهشی عبارت اند از: 1. دیدگاه راهبردی و اصول سیاست های امنیت ملی اسرائیل چیست؟ 2. مهم ترین تهدیدهای امنیتی اسرائیل برای کشورهای خاورمیانه و به ویژه جمهوری اسلامی ایران چیست؟3. کشورهای منطقه باید چه سیاست هایی را برای مقابله با این تهدیدها در سیاستگذاری دفاعی خود در نظر بگیرند ؟ نتیجه کلی اینکه اگرچه سیاست های امنیتی اسرائیل برای خاورمیانه تهدید به شمار می آید، به دلایل بی شماری، از جمله آسیب پذیری فزاینده اقتصادی ناشی از میلیتاریسم، وابستگی خارجی به قدرت های بزرگ فرامنطقه ای به ویژه آمریکا، درگیری های سیاسی، اقتصادی- اجتماعی داخلی، برجسته تر شدن نقش سیاسی و فعالیت های مسلحانه گروه های تروریستی، تضعیف و در نهایت برکناری دولت های غیرمردمی و اقتدارگرای غرب گرا در خاورمیانه، دولت نتانیاهو به اهداف راهبردی خود نخواهد رسید. در شرایطی که توازن قوای منطقه خاورمیانه به نفع دولت ها، رهبران و ملت های خواهان آزادی ، مردم سالاری و عدالت اقتصادی- اجتماعی در حال تحول است، سیاست های ناکارامد نظامی گری، گسترش طلبی و جنگ افروزی به موفقیت حامیان آنها نمی انجامد.
مهاجرت اجباری از جمله موضوعات مورد بحث در حوزه روابط بین الملل است. بخش عظیمی از جمعت مهاجران اجباری را زنان تشکیل می دهند، گروهی که کمتر به آنها پرداخته می شود. هدف این پژوهش بررسی علل مهاجرت اجباری از دیدگاه زنان افغانستانی است. بدین منظور از روش تحقیق کیفی و تکنیک مصاحبه ژرف برای گردآوری داده ها استفاده شد. با به کارگیری روش گلوله برفی با تعداد 30 زن افغان مقیم تهران مصاحبه شد. تجزیه وتحلیل نهایی داده ها با روش تئوری زمینه ای (GMT) صورت گرفت. مصاحبه شوندگان از ناامنی، اختناق طالبان، اختلافات قومی، نبود امکانات بهداشتی و آموزشی، فقر و بیکاری به عنوان دلایل مهاجرت به ایران یاد می کردند. این مفاهیم به طور کلی در سه مقوله اصلی جنگ با دشمن خارجی و منازعات داخلی، فروپاشی زیرساخت های اقتصادی کشور و دلایل خانوادگی تقسیم شدند. در پی تحلیل مصاحبه ها روشن شد زنان به اجبار تابع همسر، پدر یا سایر مردان خانواده بوده اند؛ با وجود این مستقیم یا غیرمستقیم در فرایند مهاجرت نقش مؤثر داشته اند.
مفهوم هویت در سال های اخیر، به شدت متأثر از فناوری اطلاعات و ارتباطات بوده است و فضای مجازی، نقشی پررنگ در شکل گیری یا تغییر هویت کاربران، به ویژه جوانان داشته است. هویت، در تاریخ مشترک افراد، اشیا و مکانها ریشه دارد. رویدادهای مهم تاریخی، مانند جنگها، جشنها، مراسم، بازارها، سبک زندگی، زبان (مانند زبان پارسی)، یک کوه مشهور (مانند دماوند)، یک درخت (مانند سرو)، یک رنگ (مانند سرخ یا آبی) و ... مهم ترین ارکان برساخت هویت ملی و قومی است. در فضای مجازی، جغرافیا وجود ندارد و همه این اشیا تعریفی متفاوت می یابند که از بار معنایی و ارزشی خود تهی می شوند. بدین ترتیب، هویت مجازی به شکلی عمیق و جدی از هویت عینی متمایز می شود. پژوهش حاضر، حاصل بررسی رابطه فضای مجازی و هویت دینی و ملی در میان دانشجویان دانشگاه یاسوج است. برای این منظور، با استفاده از روش پیمایشی و فرمول نمونه گیری کوکران، حجم نمونه 340 نفر تعیین و رابطه بین دو متغیر مورد سنجش قرار گرفت. یافته های پژوهش نشان داد، دانشجویانی که بیشتر در معرض فضای مجازی قرار دارند نسبت به همتایان خود که کمتر از فضای مجازی استفاده می کنند، از هویت دینی و ملی ضعیف تری برخوردار هستند. به عبارت دیگر، نوعی رابطه معکوس بین فضای مجازی و هویت دینی و ملی دانشجویان وجود دارد.
فراروایت های روشنگری موجب تمایز «غرب» و «بقیه» شد. بر مبنای این فراروایت ها ، تمدن، فرهیختگی، مدرنیته و تحول در غرب ظاهر گردید و «دیگری» سویة تاریک بود؛ فراموش شده، سرکوب و نفی شده و تصویر معکوس روشنگری و مدرنیته. غرب با اختصاص دادن سویه های مثبت این تقابل های دوگانه به خود و قرار دادن شرق در قطب منفی یا منفعل این تضادها، شأن و جایگاه خویش را بازتعریف و شرق را در موقعیت پست تری که به او ارزانی داشته است، تثبیت می کند. آنچه در این مقاله در پی پاسخ گویی به آن هستیم، بررسی ریشه های نظریه بنیادگرایی اسلامی، کارکردها و آشکارسازی خشونت نمادین پنهان در آن است. براین اساس، ادعای پژوهش حاضر این است که یکی از فراروایت های ساخته و پرداخته غرب، «نظریه بنیادگرایی اسلامی» است که ادعای تببین و توضیح تاریخ تمدن اسلامی را به شکلی علمی دارد و در قالب این فراروایت، بنیادگرایان مسلمان نقش «دیگری» را برای غرب ایفا می کنند. در این راستا، جریان های خشونت طلبی نظیر طالبان، القاعده، داعش و ... به عنوان نشانه برخورد اسلام با غرب بازنمایی می شوند. این دوگانه دوست/دشمن منطق سیاست میان ملت ها را در عصر حاضر برمی سازد.
پس از شکل گیری نظام مشروطه در ایران، اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران آباد نشد و کشور در چرخه ای از هرج ومرج و آشفتگی فرو رفت. ناکامی های نهضت مشروطه در ایجاد حکومت متجدد، متمرکز و قانون مند و دخالت قدرت های بزرگ روس و انگلیس در امور داخلی ایران، روشنفکران و نخبگان ایرانی را بر آن داشت تا ایرانِ جدید را بر مبنای تجدد با تأکید بر نوسازی بنا کنند. ازاین رو، به منظور تضمین استقلال و تمامیت ارضی و ایجاد وحدت ملی ایران، به ساخت دولت مقتدر اهتمام کردند و با حمایت از رضاشاه، زمینه های شکل گیری دولت مدرن را فراهم آوردند. ازآن جاکه درک ساخت دولت مدرن در ایران منوط به مطالعه تاریخ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور است، بخشی از مقاله به شیوه توصیفی و تاریخی مورد بررسی قرار خواهد گرفت. روش شناسی مقاله نیز در چارچوب جامعه شناسی تاریخی قرار دارد. در این مقاله، نقش ذهنیت روشنفکران در ساخت دولت متمرکز از جایگاه ویژه ای برخوردار است. بنابراین، ساختمان ذهنی روشنفکران ایرانی تحت تأثیر دستگاه فکری تجدد از یک سو و میدان سیاسی و اجتماعی پس از نهضت مشروطه از سوی دیگر، در ساخت دولت مدرن پهلوی نقشی بی بدیل داشت.