جریمه عبارتست از دست یازیدن به کاری یا ترک آن، که مجازاتی امنیتی یا تربیتی، که قانون حدود آنرا تعیین می کند، بدنبال داشته باشد.در این پژوهش پدیده جرم ومجازات از منظر حقوقی بررسی می شود، سرانجام راه کارهایی جهت عدم رویداد جنایات پیشنهاد می گردد. با توجه به فزونی شیوع مواد مخدر در میان جوانان، وپایین آمدن سن ابتلای به اعتیاد، وبا توجه به اینکه سیگار، ومواد مخدر، از مهمترین دلایل مرگ در دنیا بشمار می رود، درحالیکه می توان در برابر این آفت اجتماعی ایستاد، پر واضح است که شناخت عوامل سوق دهنده، وتشویق کننده به سیگار ومواد مخدر، وتلاش جهت حذف این عوامل، مهمترین راه کار پیشگیری از این پدیده ها می باشد.خانواده اولین نهادیست که فرزندان را در آغوش خود می گیرد، والگویی بسیار مناسب برای آنان بشمار می آید، وسزاوار است تلاش هایی فرهنگی وگام هایی استوار، جهت معالجه این پدیده های منفی اجتماعی، از نهادهایی کوچک همچون خانواده صورت گیرد.
موضوع اسلام در امریکا و تأثیرگذاری آن و حتی تأثیرپذیری از محیط سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی از جمله مسائلی است که از گذشته تاکنون مورد توجه قرار داشته است. برخی، تأثیر اسلام را تهدید یا فرصت صِرف و مطلق معرفی کرده و عده ای نیز آن را تهدید و فرصت هم زمان و مرکب مطرح بر لزوم ملت سازی و فرهنگ سازی در میان مهاجران مسلمان و فرزندان آنها که به صورت اتباع و شهروندان درمی آیند، دانسته اند. فرایند تبدیل و تغییر اسلام از یک دین و مکتب جهان شمول و فراگیر به یک رویکرد مذهب مدنی با راهبرد و رویکرد مُشت باز، آغاز می شود. مسلمانان مهاجر و مقیم، باید مشت خویش را باز نموده و امریکایی شوند در غیر این صورت در قالب تهدید محض و یا فرصت آمیخته با تهدید جدی، مواجه و معرفی می شوند. اساس مطالعة ایالات متحده امریکا و امریکاشناسی در همین مفهوم مشتِ باز نهفته است. در واقع این باز کردن مشت ها و باز ماندن آنها و در پی آن، مشت شدن و مشت کردن فضای باز فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و امنیتی در امریکا روایت اصلی تبیین، تحلیل و توصیه در مورد جایگاه حضور اسلام و مسلمانان در امریکاست. در این مقاله به این رابطة متقابل مشت باز کردن و مشت کردن فضای باز، پرداخته خواهد شد.
نوشتار حاضر بررسی کوتاهی است دربارة برخی زمینههای ارتباط میان دو مسئله مهم و دیرپا در فلسفه و الهیات یعنی مسئلة «نفس و بدن» و یا به تعبیر جدیدتر مسئله «ذهن ـ بدن»، از یک سو و مسئله چگونگی ارتباط آفریدگار و جهان طبیعت، از سوی دیگر. آیا به لحاظ تاریخی و تحلیلی میتوانیم میان نحوه تلقی خود از این دو مسئله نسبتی برقرار کنیم؟ در پاسخ به این پرسش ابتدا با تحلیلی فلسفی و کوتاه نشان داده می شود که در بحث از تبیین چگونگی ارتباط میان آفریدگار و جهان طبیعت با مسائل و مشکلاتی مواجهیم که با دشواریهای مربوط به فهم ما از مسئله ارتباط نفس و بدن (یا ذهن و بدن) بیشباهت و بیمناسبت نیست. سپس با ذکر چند نمونه از دیدگاههای تاریخی و معاصر در فلسفه و الهیات غرب به برخی زمینه های ارتباط میان این دو مسئله در تفکر غرب می پردازیم. پس از آن، زمینه های ارتباط میان این دو مسئله را در اندیشه اسلامی پی می گیریم. توصیه های جدی درباره لزوم دقت و پرهیز از زیاده روی در به کارگیری تمثیل نفس ـ بدن نیز مورد توجه خواهد بود
نگارنده در این گفتار، مبانى توثیق و تضعیف راویان در کتابهاى حدیثى اهل تسنن را نقد و بررسى کرده و نشان داده که این مبانى، از نظر علمى استوار نیست، بلکه مبتنى بر تعصّب و یک جانبه نگرى است. همچنین گاهى قانون هاى کلّى خود را زیر پا مى گذارند. بررسى و نقد جرح و تعدیل هاى شمس الدین ذهبى و ابن حجر عسقلانى، فضل بن روزبهان و ابن جوزى پایان بخش این گفتار است.
امام على بن ابى طالب 7 شخصیّتى است بى نظیر که شاعران بسیارى از مذاهب گوناگون، زبان به مدح ایشان گشوده اند. شاعران اهل سنّت نیز از این امر مستثنا نبوده اند و شخصیّت والاى حضرت على 7 نه تنها شیعیان را به ستایش واداشته، بلکه دانشمندان و بزرگان غیر شیعه نیز، آن گاه که گوشه هایى از عظمت آن حضرت را درک کرده اند، در برابر عظمت شخصیّت ایشان سر تعظیم فرود آورده اند.
در این مقاله، سعى شده تا با بررسى قصیده عینیّه شاعر اهل سنّت، عبدالباقى العمرى، دورنمایى از چهره تابناک امام على 7 را به نمایش بگذاریم و دیدگاه عمرى و میزان معرفت وى را نسبت به امام اوّل مسلمانان با الهام از قرآن کریم و حدیث شریف بکاویم.
پیش گفتارامام رضا(ع)پیوسته با قرآن مانوس بود.آن را به دقت می خواند و در آیات آن تدبر می کرد و می اندیشید که درباره چه چیز و در چه وقت نازل شده است.گفتار، پاسخ و مثال های آن حضرت همه برگرفته از قرآن بود.امام قرآن را معیار سنجش حق و باطل و صحت و سقم احادیث می شمرد و می فرمود:»در قرآن همه چیز به تفضیل ذکر شده و حلال و حرام و حدود و احکام و همه آن چه برای هدایت بشر نیاز است،به تمام و کمال در آن بیان شده است«.همچنین می فرمود:»قرآن کلام خداست.از آن فرا مگذرید و هدایت را در غیر قرآن جستجو نکنید که گمراه می شوید«.او ضمن یاد کردن از قرآن و بزرگ شمردن آیات و اعجاز و نظم آن، قرآن را ریسمان استوار خدا و چنگ آویز مستحکم خدا و راه برگزیده او دانسته است که به بهشت رهنمون می کند و از دوزخ نجات می دهد.به مرور زمان ها کهنه نمی شود و به اختلاف زبان ها فاسد نمی گردد؛زیرا مخصوص زمانی،غیر زمان های دیگر نیست،بلکه برهان و حجت بر هر انسانی است و از پیش روی و از پشت سر باطل به سویش نمی آید.وحی نامه ای است از حکیمی ستوده صفات.
علم اصول دانشی گرانسنگ و در خدمت فهم متون دینی است؛ اما از سوی دیگر این دانش اعتبار و حجیت خود را وامدار قرآن کریم می باشد. آیات قرآن، در اعتبار بخشی و حجیت این دانش، از نقش و تاثیری ویژه برخوردار می باشند. این نقش را باید در قالب مبناسازی ملاحظه نمود که «آیات الاصول»، تجلی این مبناسازی به حساب می آیند.
بررسی به عمل آمده نشان می دهد که به رغم اهمیت شناسایی، گرد آوری و تحلیل این بخش از آیات، تا کنون پژوهش فراگیر و جامعی در این خصوص انجام نپذیرفته است. افزون بر آن، تامل در این حوزه این نتیجه را بدست می دهد که استفاده از آیات اصولی در بستر تاریخ اسلام از روندی رو به رشد برخوردار نبوده است. این مقاله ضمن ارائه تاریخچه ای از بهره مندی عالمان اصولی از قرآن کریم در مقام استناد و استدلال، کارآمدی رهنمودهای قرآنی را در مورد اصاله البرائه به عنوان نمونه نشان خواهد داد.
در این مقاله به بررسی عبارت ابن سینا، در فصل نخست نمط چهارم اشارات و تنبیهات، خواهیم پرداخت، در آنجا ابن سینا در مقابله با کسانی که موجود را با محسوس مساوی می دانند، به اثبات وجود کلّی طبیعی به عنوان یک امر واحد معقول می پردازد. او اوصافی را برای امر اثبات شده ذکر می کند که به نظر می رسد بیشتر با کلّی افلاطونی سازگار است تا کلّی ارسطویی. این درحالی است که ابن سینا در مسألهٴ کلّی رئالیست به معنای ارسطویی آنست، و رئالیزم از نوع افلاطونی آن را در این باب به کلی منکر است. بدین منظور، نگارنده مرور کوتاهی بر اقوال مطرح درباب کلّی، و نیز مبنای مشهور حکما در سنت فلسفی اسلامی خواهد داشت. هم چنین، برخی آراء ابن سینا در الهیات شفا بررسی خواهد شد، و در ادامه، بحث بر فصل نخست از نمط چهارم اشارات و تنبیهات متمرکز می شود. به علاوه، در خلال مباحث، پیوسته به این مسأله به عنوان یک پرسش بنیادی توجه خواهد شد که « نفی رئالیزم افلاطونی در این باره، آیا ما را عملاً به مفهوم گرایی صرف، و حتی نهایتاً به تسمیه گرایی نخواهد کشاند؟» در پایان نکات و پرسش هایی طرح میشود که اصولاً می توان آنها را دربارهٴ مبحث کلّی مطرح کرد، و به تنهایی موضوع پژوهشی قرار داد، که از مهمترین آنها به نظر این دو مورد است:
(1) آیا بر مبنای رئالیزم ارسطویی، که براساس آن کلّی از محسوسات به دست می آید، (خواه با تنها یک فرد و خواه با افراد) ""استقراء""، فی نفسه، می تواند پشتوانهٴ مفاهیم کلّی قرار گیرد؟ و اگر چنین باشد، شناخت کلّی یک شناخت پسینی نخواهد بود؟ در این صورت، کلّیّت کلّی اعتبار خود را چگونه خواهد داشت؟
(2) اگر در نظامی فلسفی، همچون حکمت صدرایی، ""صورت"" نحوهٴ وجود شیء و ""وجود"" ملاک تشخّص دانسته شود، آیا اصولاً به وجود یک مشترکٌ-فیهیگانه به نام طبیعت می توان رأی داد؟ معنای این سؤال این است که تحویل ""صورت"" از مقوِّم ماهوی به شأن وجودی-آن هم در اندیشه ای که اصرار بر مغایرت ماهیّت و وجود دارد- آیا ما را عملاً به اصالت شخص نخواهد کشاند؟ و نهایتاً نتایج حاصل از این موضع با مفهوم گرایی در اصل چه تفاوتی خواهد داشت؟
رساله ی منطقی- فلسفی ویتگنشتاین، اغلب بهعنوان کتابی در نظر گرفته میشود که به دنبال ارایهی تعریفی از حدود و مرزهای اندیشه از طریق تحلیل منطقی زبان است. امّا حقیقت امر این است که نتیجه و غایت رازآمیز و اخلاقی این کتاب است که برای وی اهمیّت دارد؛ بخشی که خود ویتگنشتاین بیشترین تأکید را بر آن دارد. او رساله را در اصل کتابی اخلاقی میداند و توجّه به این نکته را کلید فهم آن تلقّی می نماید.
امروزه دو تفسیر از رساله ارایه میشود: تفسیر اوّل بیان میدارد که رساله در تلاش است تا به ما بگوید، متافیزیک بهطور کلّیِ بیمعناست و باید کناری نهاده شود (تفسیر پوزیتیویستها). برخلاف آن، تفسیر دوم، تلاش ویتگنشتاین برای مرز نهادن میان اندیشیدنی و نااندیشیدنی، و معنادار و بیمعنا را تلاشی متافیزیکی میداند. ما در این مقاله تفسیر دوم را ملاک بررسی دیدگاه ویتگنشتاین در خصوص اخلاق قرار دادهایم. با توجّه به آنچه خواهد آمد، به نظر میرسد خوانش متافیزیکی رساله، مطابق با محتوای آن، موجّه باشد؛ زیرا معتقدیم، درک درست دیدگاه ویتگنشتاین دربارهی اخلاق، در گرو این خوانش است.
«توحید» اصل اساسى جهانبینى اسلامى، به معناى یگانه دانستن و «توحید عینى» به معناى یگانه یافتن ذاتبارى تعالىاست. این مقاله با رویکرد تحلیلى و نظرى به این مسئله مىپردازد که چگونه مىتوان به این رهیافت رسید که خداوند متعالمتعلّق شهود سالک قرار مىگیرد و با فنا فىاللّه به مشاهده و وصال او دست مىیابد؟ یا انسان چگونه مىتواند همه چیز راخدایى ببیند؟ نظریههاى فراوانى در پاسخ به این پرسشها از سوى عرفا ارائه گردیده است. امام خمینى„ حقیقت توحیدعینى را در وصول سالک به مقامى که کثرت را بکلى نفى کند و وحدت صرف و هویت محض را شهود نماید مطرح مىکنندکه از آن تعبیر به مقام «تَوغُل» مىنمایند. این نوشتار دیدگاههاى ایشان را در این زمینه مورد بررسى قرار داده است.