هدف پژوهش حاضر بررسی تاثیر آموزش مهارت های زندگی بر خودکارآمدی تحصیلی می باشد. جامعه آماری این پژوهش شامل کلیه دانش آموزان پسر مقطع ابتدایی شهر بلبان آباد در سالتحصیلی 1392-1391می باشد. برای انتخاب نمونه از جامعه پژوهش، از روش نمونه گیری تصادفی ساده استفاده شده است. ابزار گرد آوری اطلاعات در این پژوهش پرسشنامه خود کارامدی تحصیلی MJSES (1999) بود که قبل وبعد از آموزش مهارت های زندگی در بین دانش آموزان توزیع شد. محتوایی که برای آموزش دانش آموزان در نظر گرفته شده بود شامل مهارت های برنامه ریزی وسازماندهی، بستر سازی یادگیری، مهارت های فراشناختی، نحوه ثبت ونگهداری اطلاعات، استفاده خردمندانه از منابع، عزت نفس، تاب آوری، تفکر نقادو حل مسئله بود.برای تجزیه وتحلیل داده ها وبرای حذف اثر پیش آزمون از تحلیل کواریانس استفاده شد. نتایج نشان داد که آموزش مهارت های زندگی بر خودکارامدی تحصیلی دانش آموزان تاثیر دارد. از آنجا که آموزش این مهارت ها به دانش آموزان باعث افزایش دانش آنها از شیوه یادگیری می شود، بهتر می توانند اطلاعات را به خاطر بسپارند ودر نتیجه فراموشی کمتری هم داشته باشند. با پیشرفت تحصیلی خود پنداره آنها نیز، مثبت خواهد شد.
هدف از پژوهش حاضر بررسی درمان خودیاری از طریق کتاب بر اساس نظرات درمانگران و مراجعان است. پژوهش به روش پیمایشی انجام شده و برای گردآوری داده ها از پرسشنامه محقق ساخته استفاده شد. نمونه شامل 25 نفر روان شناس و مشاور کلینیک های مشاوره و روان شناسی منطقه 6 تهران و 85 نفر از مراجعان آن ها بود. یافته های پژوهش نشان داد که اکثر روان شناسان و مشاوران کلینیک های منطقه 6 تهران با روش خودیاری از طریق کتاب در سطح متوسط (52%) آشنایی داشتند و از این روش برای درمان مراجعان خود در حد متوسط (36%) استفاده می کردند، همچنین این روش را به عنوان روش مکمل درمان مناسب نمی دانستند، از نظر اکثر آن ها میزان موفقیت این روش در آینده در حد متوسط (48%) است که می توان گفت با نظر مراجعان درباره موفقیت این روش درآینده، که اکثریت آن ها میزان موفقیت این روش را در حد متوسط (6/30%) می دانستند، تا حدودی همپوشانی دارد. همچنین میزان سودمندی این روش از دیدگاه مراجعان برای رفع مشکلاتشان از این قرار بود که 8/42% روش خودیاری از طریق کتاب را برای رفع مشکلاتشان مؤثر ندانسته اند. این امر با توجه به میزان آگاهی نسبتاً پایینی که مشاوران و روان شناسان درباره این روش دارند و همچنین میزان استفاده کمی که از این روش داشته اند تا حدودی توجیه پذیر است که روش خودیاری از طریق کتاب برای رفع معضلات مراجعان مناسب نبوده و ترجیح اکثریت آن ها به این امر بوده است که برای رفع معضل خود از مشاوره استفاده کنند.
پژوهش حاضر به بررسی اثربخشی خود متمایزسازی برافزایش خودکارآمدی دانش آموزان دختر می پردازد. فرضیه این پژوهش عبارت است از: آموزش خودمتمایزسازی بر افزایش خودکارآمدی مؤثر است. برای آزمون فرضیه 30 نفر از دانش آموزان به طور تصادفی انتخاب شده و در دو گروه آزمایش و گواه جایگزین شدند. 10 جلسه آموزش خود متمایز سازی برای گروه آزمایشی انجام شد و در مورد گروه گواه هیچ مداخله ای صورت نگرفت. ابزار اندازه گیری این پژوهش پرسشنامه خودکارآمدی می باشد که توسط شرر تهیه شده است. جهت تحلیل داده ها از آزمون t برای گروه های مستقل استفاده شد. نتایج بدست آمده نشان دادند که آموزش خود متمایزسازی بر افزایش خودکارآمدی دانش آموزان مؤثر است.
هدف از این پژوهش، بررسی ارتباط ویژگی های شخصیتی و راهبردهای مقابله با استرس با خودناتوان سازی تحصیلی دانش آموزان دختر بود. روش پژوهش توصیفی، از نوع همبستگی است. نمونه پژوهش شامل 200 دانش آموز دختر بود که از جامعه آماری دانش آموزان دختر مقطع دوم و سوم دبیرستان شهر ایلام به صورت تصادفی خوشه ای انتخاب شدند. برای جمع آوری داده ها از پرسشنامه ابعاد شخصیتی (NEO-FFI)، راهبردهای مقابله با استرس و خودناتوان سازی تحصیلی استفاده شد. برای تجزیه و تحلیل داده ها، از ضریب همبستگی پیرسون و تحلیل رگرسیون چند متغیّری استفاده شد. نتایج حاصل از ضریب همبستگی نشان داد که میان بعضی ویژگی های شخصیتی و راهبردهای مقابله ای با خودناتوان سازی تحصیلی، ارتباط معناداری وجود دارد. همچنین، بر اساس نتایج رگرسیون چند متغیّری، روان رنجورخویی، باز بودن نسبت به تجربه و راهبرد مقابله ای هیجان مدار، به عنوان قوی ترین پیش بین های خودناتوان سازی تحصیلی بودند. با توجه به نقش و اهمیت ویژگی های شخصیتی و راهبردهای مقابله با استرس در خودناتوان سازی دانش آموزان، پیشنهاد می شود آموزش و پرورش در کنار سنجش های گوناگونی که در مقاطع تحصیلی مختلف به وجود می آورد، بخشی را نیز به سنجش ابعاد روانی و شخصیتی دانش آموزان اختصاص دهد.
هدف کلی از انجام این تحقیق، بررسی نقش واسطه ای ارزش های تحصیلی در رابطه بین خودراهبری یادگیری دانشجویان و ادراک آنان از کیفیت عملکرد اعضای هیأت علمی می باشد. جامعه آماری پژوهش، تمامی دانشجویان مقطع کارشناسی رشته های گروه علوم انسانی دانشگاه آزاد اسلامی واحد بندرعباس در سال تحصیلی 91- 92 است که شامل 4181 نفر می گردند. با استفاده از روش نمونه گیری خوشه ای مرحله ای، از هر یک از رشته ها، یک کلاس کارشناسی به صورت تصادفی 400 نفر انتخاب شدند. ابزار تحقیق شامل سه پرسشنامه خودراهبری یادگیری، پرسشنامه ارزش های تحصیلی و پرسشنامه ادراک دانشجویان از کیفیت عملکرد بود که پس از محاسبه روایی و پایایی، بین افراد نمونه توزیع گردید. با استفاده از روش های آمار استنباطی داده ها تحلیل شدند. نتایج نشان داد که خودراهبری یادگیری دانشجویان پیش بینی کننده مثبت و معنی دار ارزش های تحصیلی آنان و هم چنین پیش بینی کننده مثبت و معنی دار ادراک دانشجویان از کیفیت عملکرد اعضای هیأت علمی می باشد. ارزش های تحصیلی دانشجویان نیز پیش بینی کننده مثبت و معنی دار ادراک دانشجویان از کیفیت عملکرد اعضای هیأت علمی می باشد و در نهایت ارزش های تحصیلی در رابطه بین خودراهبری یادگیری دانشجویان و ادراک آنان از کیفیت عملکرد اعضای هیأت علمی نقش واسطه ای دارد.
مقدمه: هدف از پژوهش حاضر ارائه الگوی روابط علی جهت گیری هدف تحصیلی و درگیری شناختی بر اساس نقش واسطه گری هیجان های تحصیلی و خودکارآمدی تحصیلی به روش تحلیل مسیر است. روش: نمونه آماری این پژوهش شامل 523 نفر از دانشجویان دانشگاه پیام نور شیراز که به روش نمونه گیری خوشه ای انتخاب شده و به پرسشنامه هایی متشکل از درگیری شناختی وانگ و اسکالیس (2013)، خودکارآمدی تحصیلی میجلی و همکاران (2000)، جهت گیری هدف تحصیلی میدلتن و میگلی (1997) و هیجان های تحصیلی پکران (2005) پاسخ دادند. یافته ها: به طورکلی نتایج از اثرات غیرمستقیم مؤلفه های جهت گیری هدف تحصیلی بر درگیری شناختی دانشجویان اشاره دارد. نتیجه گیری: با توجه به نتایج به دست آمده جهت گیری هدف تحصیلی و مؤلفه های آن از طریق واسطه گری ابعاد هیجان های تحصیلی بر درگیری شناختی تأثیرگذار بوده به طوری که اهداف تبحری از طریق هیجان های مثبت و درگیری تحصیلی اثر غیرمستقیم و مثبت و اهداف اجتنابی و عملکردی از طریق هیجان های منفی بر درگیری شناختی اثر غیرمستقیم و منفی است. کلیه متغیرهای مطرح در این پژوهش سی و یک درصد از تغییرات موجود در متغیر درگیری شناختی را تبیین می کنند.
هدف این پژوهش تعیین اثربخشی آموزش هوش هیجانی بر بهبود مدیریت زمان و خودکارآمدی دانش آموزان دختر بود. جامعة آماری کلیة دانش آموزان دختر سال اول متوسطه شهرستان هیر مشغول به تحصیل در سال تحصیلی 91-90 بودند. از این جامعه آماری دو کلاس 20 نفری جمعاً 40 دانش آموز دختر به صورت تصادفی خوشه ای چند مرحله ای انتخاب و در دو گروه آزمایش و کنترل مطالعه شدند. روش پژوهش از نوع شبه آزمایشی و طرح آن پیش آزمون- پس آزمون با گروه های ناهمسان بود. برای جمع آوری اطلاعات از پرسشنامه های مدیریت زمان بارلینگ، کلوی و چونگ، خودکارآمدی اسکوارتز و جروسالم و هوش هیجانی برادبری و گریوز استفاده شد. داده های به دست آمده با تکنیک کواریانس چند متغیره تحلیل شد. نتایج نشان داد افرادی که در دورة آموزشی هوش هیجانی شرکت کردند بیش تر از افرادی که در این دوره شرکت نکردند، زمان خود را مدیریت می کنند و احساس خودکارآمدی بیش تری می کنند. همچنین معلوم شد که آموزش هوش هیجانی قسمت بیش تری از واریانس مدیریت زمان کوتاه مدت را در مقایسه با ورایانس مدیریت زمان بلند مدت و خودکارآمدی تبیین می کند. پژوهش حاضر ضمن بسط ادبیات پژوهشی مدیریت زمان، خودکارآمدی و هوش هیجانی، به توجه ویژة مشاوران مدارس به هوش هیجانی دانش آموزان تأکید می کند.
پژوهش حاضرباهدف بررسی اثربخشی آموزش فراشناخت و خلاقیت بر خود پنداره انجام شده است.طرح پژوهش،شبه آزمایشی و در دو گروه آزمایش ویک گروه گواه با پیش آزمون-پس آزمون صورت گرفت. جامعه آماری پژوهش شامل دانش آموزان دختر پایه هفتم منطقه 2 شهرتهران در سال تحصیلی 94-1393بود و به کمک نمونه آماری شامل 54 نفر که از این تعداد به تصادف، 18 نفر درگروه آزمایش فراشناخت، 18 نفر درگروه آزمایش خلاقیت و 18 نفردرگروه کنترل جایگزین شدندو پیش آزمون سنجش خودپنداری تحصیلی دلاور برای گروه ها اجرا و سپس 10 جلسه 70 دقیقه ای گروه آزمایش اول با روش بسته آموزشی برگرفته از روش TREE(مدل سکستون و همکاران) و گروه آزمایش دوم با روش بسته های آموزش خلاقیت محقق ساخته برگرفته از اصول تورنس و ویلیامز و گروه کنترل با روش متداول آموزش دیدند.جهت بررسی افزایش خود پنداره تحصیلی پس آزمون استفاده شد و داده هابا استفاده ازآزمون های آماری موردنیازازجمله تحلیل کوواریانس موردتجزیه وتحلیل قرار گرفت. یافته ها نشان داد دانش آموزانی که از آموزش های فراشناختی و خلاقیت برخوردار بودندنسبت به دانش آموزانی که به روش متداول آموزش دیدند به صورت معناداری خود پنداره تحصیلی شان افزایش یافته است؛و راهکار های مناسب جهت ارتقاء خودپنداری تحصیلی پیشنهاد گردید.
زمینه و هدف: هدف این تحقیق بررسی رابطه عملکرد خانواده و مسؤولیت پذیری در نوجوانان دارای نقایص بینایی و نوجوانان عادی بود.
مواد و روشها: در این تحقیق علی- مقایسه ای، با استفاده از روش تمام شماری 60 دانش آموز پسر دارای نقایص بینایی و با نمونه گیری چند مرحله ای 150 دانش آموز پسر عادی انتخاب شدند. ابزارهای پژوهش شامل مقیاس سنجش خانواده (Family Assessment Device) و پرسش نامه مسؤولیت پذیری (California Psychological Inventory) بود. برای تجزیه و تحلیل داده ها، از همبستگی پیرسون، آزمون z فیشر و آزمون t مستقل استفاده شد.
یافته ها: تفاوت آماری معنی داری (96/0p>) در متغیر عملکرد خانواده بین گروه دانش آموزان عادی و گروه دانش آموزان نابینا وجود نداشت. اما در متغیر مسؤولیت پذیری و نیز ضریب همبستگی بین عملکرد خانواده و مسؤولیت پذیری در دانش آموزان عادی با دانش آموزان نابینا تفاوت آماری معنی داری وجود داشت (به ترتیب016/0p>؛96/1p>).
نتیجه گیری: عملکرد خانواده بر روی مسؤولیت پذیری نوجوانان نابینا تأثیرگذار بود
هدف از این پژوهش شناسایی نیمرخ های عاطفه تحصیلی دانش آموزان در متغیرهای تعلل ورزی تحصیلی، جهت گیری هدف و باورهای انگیزشی و نیز تفاوت این نیمرخ ها از لحاظ پیشرفت تحصیلی بود. روش پژوهش پیمایشی و از نوع علّی- مقایسه ای بود. آزمودنی ها 407 نفر از دانش آموزان سال سوم متوسطه شهر تبریز بودند و به روش نمونه گیری خوشه ای چند مرحله ای انتخاب شدند. برای تشخیص نیمرخ های عاطفه تحصیلی پرسشنامه های راهبرد های انگیزشی برای یادگیری ((MSLQ، پرسشنامه هدف پیشرفت ((AGQ و مقیاس ارزیابی تعلل ورزی-نسخه دانش آموز((PASS در میان آزمودنی ها اجرا شد. برای تحلیل داده ها از روش های آماری ، تجزیه تابع تشخیص و tمستقل استفاده شد. نتایج حاصل از تحلیل خوشه ای نشان دهنده دو نیمرخ عاطفه تحصیلی سازگار(225=n) و ناسازگار(182=n) در میان دانش آموزان بود. نخستین نیمرخ شامل دانش آموزانی با مقادیر بالای ارزش گذاری درونی تکلیف و خودکارآمدی، مقادیر متوسط ناراحتی از تعلل ورزی، تغییر عادت تعلل ورزی، هدف تسلط و عملکرد گرایشی و مقدار پایین اضطراب امتحان، تعلل ورزی در تکالیف، امتحان و تهیه گزارش نیم سالی و هدف تسلط- اجتنابی بود که نیمرخ دارای عاطفه تحصیلی سازگار نامیده شد. نیمرخ دوم نیمرخ دارای عاطفه تحصیلی نا سازگار نامیده شد که شامل دانش آموزانی با مقادیر بالای اضطراب امتحان، هدف تسلط اجتنابی، تعلل ورزی در تکالیف، امتحان و تهیه گزارش نیم سالی، مقادیر متوسط ناراحتی از تعلل ورزی، تغییر عادت تعلل ورزی، هدف تسلط و عملکرد گرایشی و مقادیر پایین ارزش گذاری درونی و خودکارآمدی بودند. نتایج آزمون tحاکی از آن بود که نیمرخ عاطفه تحصیلی سازگار نسبت به نیمرخ دارای عاطفه تحصیلی نا سازگار، پیشرفت تحصیلی بالاتری داشتند.