مطالعات بینامتنی یکی از رویکردهای مهمّ در پژوهش های ادبی معاصر شناخته می شود. طبق نظریه بینامتنیّت ، هر متن ادبی، بازخوانش و زایشی از آثار ادبی پیشین یا معاصر با خود است. با عنایت به این تعریف، می توان تلمیح را یکی از مصادیق بارز بینامتنیّت تلقّی کرد. یکی از شاعرانی که به صورت گسترده از این آرایه در شعر خود استفاده کرده، محمّدکاظم کاظمی شاعر پرآوازه مقاومت افغانستان است که در این پژوهش شیوه های کاربرد تلمیح در اشعار او با روش توصیفی- تحلیلی بررسی شده است. چنانکه نتایج حاصل از این تحقیق نشان می دهد، تلمیحات شعر کاظمی غالباً در پیوند با موضوع ها و متون دینی از قبیل قرآن، حدیث، تاریخ اسلام، قصص انبیاء و ... شکل گرفته و روابط بینامتنی بر مبنای قواعد سه گانه کریستوا میان متن حاضر و غایب، به صورت نفی جزئی، نفی متوازی و نفی کلّی بروز یافته است که در این میان نفی جزئی در اشعار کاظمی از بسامد بیشتری برخوردار است.
کلیات اشعار وحشی بافقی (939– 991؟) یک بار در سال (1338) به تصحیح دکتر حسین آذران (نخعی) و به وسیله انتشارات امیرکبیر در فروردین (1339) منتشر شده است که شاید در آن زمان بهترین تصحیح آثار وحشی بوده است. اما به دلایلی که اشاره می شود نیازمند تصحیح مجدد است؛ این کار با روشی علمی و دقیق انجام نشده است. در این کار از چهار نسخه استفاده شده است که همه آن ها از جهت قدمت، صحت و جامعیت اعتبار کافی ندارند و همچنین شامل همه آثار شاعر نیستند؛ ضمن این که ابهام و اشتباهات بسیار از قبیل: خوانش های نادرست، گزینش های نامناسب، گزارش های نادرست و خطاهای چاپی، نگارشی و ویرایشی بسیار در آن وارد شده است. کاستی ها و ایراداتی نیز به حواشی آن راه یافته است. افتادگی های مکرر تک بیتی و چندبیتی و اشعار نویافته در نسخه های قدیم تر که مورد استفاده مصحح نبوده است، حدود %10 به آثار شاعر می افزاید. این مقاله می کوشد ضمن نقد و بررسی روش تصحیح و تدوین دیوان چاپ شده و اعتبارسنجی نسخه های مورد استفاده و ارائه نمونه هایی از اشکالات موجود، لزوم تصحیح دوباره کلیات وحشی را تبیین کند.
کثیر من الأشعار الحدیثه علی خلاف الشعر القدیم تتمتع بالحواریه وعناصرها کالقوال الثنائی والکرنفال والکرونوتوب والآلیات الأمریه والندائیه والإستفهامیه وإلخ. أخوان ثالث الشاعر الإیرانی المعاصر و معروف الرصافی الشاعر العراقی المعاصر، هما اللذان اهتما إلی المضامین الإجتماعیه وتجسّداها فی أشعارهما وثاما بمعارضه الإستعمار والإستغلال. فهما حاولا أن یحلّا القضایا الإجتماعیه مستفیدین من المجالات الحواریه. إذن تحاول هذه المقاله علی أساس المنهج المقارن إلی دراسه الحواریه وعناصرها المختلفه فی قصیده من أخوان «قصه شهر سنکستان»، و قصیده لمعروف رصافی «الفقر والسقام». قد خلصت النتیجه أن هاتین القصیدتین أنتجتا من الظروف الإجتماعیه وسعی الشاعران بتوظیف الحواریه وعناصرها لیتناولا الحواریه لحل المشاکل الإجتماعیه بصوره رمزیه. وأیضاً نجد أن اعتماد الشاعرین کان علی أهم عناصر الحواریه کالأمر والإستفهام والنداء والکرنوتوب، والکرنفال. یجدر الذکر أن المنهج المستخدم فی هذه الدراسه هو المنهج الوصفی التحلیلی، فی أساس المدرسه الأمریکیه فی الأدب المقارن. الحواریه فی قصیده «قصه شهر سنکستان» لأخوان وقصیده «الفقر والسقام» للرصافی
قصه الحیوانات من أهم الطرق التی تخلق الإشتیاق والأمیال النفسیه فی مخاطبها کی یتابع حوادث القصص وتزید الفضایل والرذائل الأخلاقیه والنتائج الحاصله منها. فتنقلها إلی قارئها والدلیل علی ذلک أنّ هذه القصص خیالیه لأن فی هذه القصص توجد الشخصیات الحقیقیه وهی الوحوش والطیور وغیرها. وفی القصص الخیالیه قد ألفت کتب کثیره وأوجدوا تحقیقاتٍ ثمینه وحتی الآن هذه التحقیقات بابها مفتوحه ولکن لم یتوجهوا کثیراً إلی مظاهر الطفل فی ایران وکلما وجّهوا فی تحقیقاتهم تأثیر القصص بصوره کلاسیکیه فی ایران، وتوجهوا إلی قصص قدیمه مثل «کلیله ودمنه» وبعض آثار عطار الشاعر الإیرانی. تمکنّا فی هذا المقال أن نبحث باختصار حول قصص الحیوان خاصه فی الآثار المختاره للطفل الإیرانی فی الأربعینیات والخمسینیات والستینات والسبعینات ویبحث عن طریقه استعمالها والتحلیل النفسی حولها، ونتیجه هذه التحقیقات فی أدب الطفل للأربعینیات فی ایران توقضنا بأن نتوجه إلی الأشکال المتفاوته فی الأثار الشعریه والقصصیه النثریه فی الأربعینیات الأخیره للطفل فی ایران.
اشتهر الفیلسوف الفرنسی میشیل فوکو بتحلیله للسلطه فقد ابتکر مفهوما جدیداً للسلطه کان ضاله الجمیع فإنّه تعامل مع السلطه بوصفها عملاً تبادلیا ثنائیا منتجاً. کما تتنتج أسالیب مقاومته أشکالاً جدیده من السلوک. فیؤکد فوکو أن السلطه استراتیجیه أکثر منها ملکیه ولیست حقاً تحتفظ به لنفسها الطبقه السائده وإنّما هی شبکه من العلاقات تنتشر وتتطور فلا یعتبر فوکو السلطه وملابساتها علاقات تتشکل بین المواطنین أو بین سطوح الطبقات الاجتماعیه، بل هی مجموعه علاقات تنتشر فی بنیه المجتمع ککل ویقوم بها الجمیع بشکل أو بآخر فیمارسها کلٌ من الأمراء والمهمشین. لقد عُرف جمال الغیطانی بقدرته علی جعل فنه الروائی لصیقا بواقعه الحیاتی وآلامه الفکری فروایته «الزینی برکات» من أبرز روایاته فی هذا المجال. بناءً علی هذا، تسعی هذه الدراسه أن تقارب هذه الروایه موضحه أبرز المبادئ والأفکار الرئیسیه المتعلقه بعلاقه القوه واللسطه بالمجتمع بمفهومه الفوکوی کما تناقش أهم مبررات السلطه فیها، متخذه المنهج الوصفی- التحلیلی لتبیین ملامحها ومعالمها.
الاستعاره المفهومیه هی أصل طبیعی لها حضور فی کل مکان تُستخدم فی حیاتنا الیومیه واعیه أو غیر واعیه. المهم فی هذا النوع من الاستعاره، إیجاد أسلوب یخلق طریقه لإدراک المفاهیم الذهنیه والانتزاعیه أکثر وضوحا. فمن المستحسن أن نستخدم هذه الآلیه المفهومیه لقراءه النصوص الشعریه المعاصره وشرح مفاهیمها المجرده. سعی هذا البحث، دراسه الاستعاره المفهومیه معتمداً علی نظریه لایکوف و جونسون - وهما مبدعا هذه النظریه فی القرن الحاضر- فی قصیدتی میخائیل نعیمه(«صدی الأجراس» و«النهر المتجمد»)، الشاعر المعاصر اللبنانی، بالمنهج الوصفی- التحلیلی، ومبنیا علی العلم الإدراکی ثم دراسه تصامیمها التصوریه، یعنی بِنیه مفهومیه تُخلق علی أساس تجارب مختلفه لإدراک المفاهیم الانتزاعیه. فی أجابه السؤَالین: کیف تتجلّی الاستعاره المفهومیه فی القصیدتین؟ و کیف تؤدی الاستعاره المفهومیه إلی فهم القصیدتین أکثر وضوحا؟ ومن أهم ما وصل إلیه البحث، هو أن الشاعر فی القصیدتین قام بتصویر شعره مستعینه بالاستعاره المفهومیه، ذلک یساعدنا إلی فهم الانتزاعیات کما هی.
قبل تواجد الفن الدینی یجب أن یکون الفنان الدینی. یعنی یجب أن یکون علم الدین إلی جانب البصیره الدینیه والاسلامیه. توفیق الحکیم من الأسماء البارزه فی تاریخ الأدب العربی الحدیث، کانت للطریقته انتاجات فنیه واستقبال الشارع الأدبی العربی. وله تیار خاص، سمیَ تیاره المسرحی، بالمسرح الذهنی لصعوبه تجسیده فی العمل المسرحی. الأثر الأعظم علی تبلور خصوصیه تأثیر أدب توفیق الحکیم وفکره علی أجیال متعاقبه من الأدباء، لأجل هذا السبب معرفه مجالاته الفکریه وطریقه تأثرها بالمنابع الدینیه وظروف الزمان ضروریه، إذن من الجید إذا استطعنا أن ندرس الموروث الدینی الباقی فی طیات آثار المفکرین والأدباء کتوفیق الحکیم . حتی ندرک بأن التصور الدینی کیف تجلی فی آثاره ومسرحیاته لکی یکون لنا الفن الدینی، قبل کل شیء یجب أن یکون لنا فنان بالعلم الدینی إلی جانب البصیره الدینیه. حاول هذا المقال أن یستفید من منهج الوصفی وکتب المنابع فی المکتبات حتی یبین مکانه تراث الدینی فی مسرحیه «أهل الکهف».
پروین اعتصامی یکی از موفق ترین شاعران معاصر ایرانی در استفاده از «فابل» به منظور بیان آموزه های اخلاقی و اجتماعی است. یکی از پیش متن های اساسی پروین در آفرینش فابل ها و تمثیلات اش، افسانه های لافونتن ، شاعر سده هفده فرانسوی، است. لیکن به تعبیر رولان بارت ساختار هر روایت، متشکل از تعدادی رمزگان فرهنگی مانند پروآیروتیک، هرمنوتیک، سمیک، نمادین و ارجاعی است. این رمزگان منعکس کننده موقعیت فردی و اجتماعی هنرمند و مبتنی بر سنت های ادبی و فرهنگی یک جامعه است. از این روی، در مقاله حاضر، با این پیش فرض که در آثار بازآفرینی شده از یک زبان به زبان دیگر، بیش از هر چیز رمزگان فرهنگی آن دستخوش تغییر و تحول می شود، آن ها را در ساختار روایت «بلبل و مور» پروین اعتصامی که بازآفرینی حکایت «زنجره و مور» ژان دو لافونتن است، مورد واکاوی قرار داده است. نتیجه این بررسی، بر این نکته دلالت دارد که پروین اعتصامی برای آفرینش مجدد حکایت تمثیلی لافونتن ، کنش های روایی، تعلیق های داستان، تقابل های دوجزئی، محیط و فضا و خصوصیات روانی شخصیت های داستان و نیز ارجاعات درون متنی و برون متنی آن را متناسب با بافت فرهنگی و اجتماعی خویش تغییر داده است.
از آنجا که مهم ترین ویژگی داستان های شفیعی و سعید هاشمی ، طنزپردازی است و نظریه طنز ایوان فوناژی از قابلیت بالایی برای بررسی طنز در آثار ادبی، برخوردار است، لذا در این مقاله چند اثر از این دو نویسنده بر مبنای نظریه فوناژی بررسی می شود. فوناژی آراء متنوعی در باب طنز در گروه سنی کودک و نوجوان دارد که می توان آن ها را در سیزده مؤلّفه جمع کرد. ابعاد سیزده گانه طنز در نظریه فوناژی از این قرار هستند: صنعت جناس، دومعنایی، انحراف از هنجار، چندمعنایی، هم نویسی، هم آوایی، ابهام های نحوی، ابهام در روساخت جمله، ابهام در ژرف ساخت، اختلاط و ابهام ژرف ساخت و روساخت، تضاد معنا میان روساخت و ژرف ساخت، تأکید آوایی، مکث آوایی، تحریف آوایی(ادغام و قلب). نتایج نشان می دهد شفیعی مهارت عجیبی در آفرینش انحراف از معیار از طریق انواع مصادیق آن دارد. همچنین هاشمی تضاد میان روساخت و ژرف ساخت را بسیار بهتر پرورانده و به کار برده است.
بر اساس نظریات ساختگرای یاکوبسن و افرات درباره نقش های ارتباطی کلام بین گوینده و مخاطب، پیامی معنادار مبادله می شود که از طریق یک مجرای فیزیکی انتقال می یابد. به عقیده آن ها این الگوی ارتباطی در تمام کنش های ارتباط کلامی مصداق دارد و ارسال پیام نیاز به زمینه ای دارد که یا رمز کلامی است یا در قالب کلام گنجانده می شود. عارف آن هنگام که می خواهد جهانی را نشان دهد که در آن الفاظ کارکرد خود را از دست می دهند، گاه به نقل داستان هایی در ستایش خاموشی می پردازد و گاه خود نیز خاموش می شود. با توجه به الگوی ارتباطی یاکوبسن می توان از خاموشی در فرآیند ارتباط به خوبی بهره مند شد و لذت حاصل از دریافت سکوت را در شش نقش ارتباطی گفتار جست و جو نمود. نتایج حاصل از این پژوهش نشان می دهد که کاربرد برخی از نقش های ارتباطی سکوت در کلام مولانا مانند نقش ترغیبی و نقش ارجاعی دارای بسامد بیش تری است. بررسی معنا شناسی گفتمان خاموشی در تخلص مولانا بر اساس غزلیات شمس
الیاس ابوشبکه شاعر معاصر لبنانی و شارل بودلر شاعر معاصر فرانسوی، از جمله شاعرانِ سرشناس رمانتیست هستند که مضامین مکتب رمانتیسم را به زیبایی کم نظیری در سروده های شان هویدا ساخته اند. شعر این دو شاعر، دربردارنده مضامین رمانتیکی مشترک فراوانی است که در این میان، حزن و اندوه و نیز مرگ اندیشی، بسامد و جایگاه درخوری را به خود اختصاص داده است، چراکه هر دو شاعر به سبب شرایط و مشکلات مشابه زندگی، نسبت به زندگی بدبین بوده و نگرشی همراه با حقد و کینه نسبت به آن داشتند، به طوری که می توان سراسر زندگی این دو شاعر رمانتیست را تمنای مرگ در میان انبوه مشکلات دانست. «أفاعی الفردوس» نام اثری است که الیاس ابوشبکه در سرایش آن، به شدت تحت تأثیر «گل های رنج» شارل بودلر بوده است چنانکه گویی برخی از مفاهیم موجود در اشعار ابوشبکه ، ترجمه اشعار بودلر می باشد. مقاله حاضر بر آن است با مقایسه اشعار این دو شاعر معاصر لبنان و فرانسه و تبیین مفاهیم مشترک در شعر آنان، تأثیرپذیری ابوشبکه از بودلر را به اثبات رساند.
زن در فرهنگ های مختلف و در تمامی دوران، جایگاه و موقعیت خاصی داشته که با توجه به فرهنگ و سنت هر دوره جایگاه و موقعیت های متفاوتی می یافت. در تاریخ ایران پس از اسلام که با تمدن و فرهنگ اموی هم زمان بود زن حضور چشمگیری دارد و به صورت نسبی، این دو فرهنگ در زمینه جایگاه و موقعیت اجتماعی و فرهنگی زن، دارای تفاوت ها و شباهت های آشکار بوده اند. «خسرو و شیرین» نظامی و دیوان جمیل بن معمر در زمره آثار غنایی ادب پارسی و عربی این دوره هستند که نمود بارزی از محدودیت های این نوع بشری را به تصویر می کشند. نظامی در منظومه «خسرو و شیرین» نظامی علی رغم قدمت در بسیاری از موضوعات مربوط به زن سنت شکنی کرده و در برخی موارد دیدگاه هایی متفاوت با جامعه سنتی عصر خویش ارائه کرده است که در مقایسه با آثار آن دوره در جای خود بسی قابل تأمل دارد. از سوی دیگر در ادبیات عربی نیز شاعری چون جمیل بن معمر در دوره ای می زیسته است که در جامعه عربی چندان ارزشی برای زن و ارزش های زنانه قائل نبوده اند ولی با این وجود در اشعار این شاعر نیز به ارزش های زنانه و نقش زن توجه زیادی شده است که این امر به نوبه خود مطالعه تطبیقی این موضوع را در «خسرو و شیرین» نظامی و دیوان جمیل بن معمر اقتضا می کند.
داستان «سرگذشت ژیل بلاس» در چهار جلد، اثر آلن رنه لوساژ ، به زبان فرانسه نوشته شده و میرزا حبیب اصفهانی آن را به فارسی ترجمه کرده است. هر مترجمی علاوه بر امانتداری در اصل داستان، به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه، به دلیل هویت فرهنگی خود تغییراتی در متن داستان اعمال می کند که این تغییرات می تواند برگرفته از مسائل اجتماعی و فرهنگی عصر مترجم باشد. جستار حاضر با روش تحلیلی- توصیفی و استفاده از منابع کتابخانه ای، اجتماعیات را در اثر یادشده مطالعه کرده است. حاصل پژوهش نشان می دهد که نویسنده و به تبع آن مترجم اثر، بسیاری از مسائل اجتماعی مانند آزادی، جایگاه اجتماعی زن و واگذاری تربیت کودکان به افراد کاردان، آیین خواستگاری و ازدواج، دزدی، فقر و تضاد طبقاتی، تقدیرباوری، مراسم سوگواری، بازی های محلی و... را در این اثر بازتاب داده است. وجود این عناصر در این اثر نشان می دهد که ادبیات تنها عرصه زیبایی های کلامی نیست. ادبیات، زبان گویای هر جامعه و نمایان گر احوال حاکم بر آن زمان و منعکس کننده مکنونات درونی، باورها، طرز تفکّر و جهان بینی نویسنده است.
یکی از انواع جدید نقد متون ادبی، نقد کهن الگویی متون می باشد که مبتنی بر نقد روان شناختی بوده و بر اساس نظریات کارل گوستاو یونگ ، روان شناس معروف و معاصر سوئیسی شکل گرفته است. به اعتقاد وی، روان آدمی از سه سطح خودآگاه، ناخودآگاه فردی و ناخودآگاه جمعی تشکیل شده است. عمیق ترین سطح روان، ناخودآگاه جمعی است که اسطوره ها، افسانه ها و باورهای هزاران ساله بشر از دل آن بیرون آمده است. یونگ فرآورده های ناخودآگاه جمعی را، نمونه های اولیه، کهن الگو می نامد که مظاهر مختلفی مانند مادر، پیر خردمند، قهرمان، آنیما، آنیموس، تولد مجدد، سایه و نقاب دارد. بر اساس نظر یونگ صور مثالی به تنهایی محتوایی ندارند بنابراین خود را در قالب نمادهایی در رؤیا و اساطیر به ظهور می رسانند. امروزه کهن الگو از مباحث اصلی نقد ادبی و به ویژه نقد اسطوره ای است و جست وجو در نمادهای کهن الگویی، از مسائل مورد علاقه پژوهش گران ادبیات عرفانی به شمار می آید. از آنجایی که مولانا عارفی است که دارای ذهن نمادگرا بوده و مثنوی را در قالب یک اثر رمزی سروده است که پهنه بیکران نمادهای کهن الگویی است و دارای قابلیت بررسی کهن الگویی است، لذا در این تحقیق، نمادهای کهن الگویی «مثنوی معنوی» مولانا در طبقه کهن الگوی فرعی و در زیرشاخه رنگ مورد بررسی قرار گرفت.
تحقیق حاضر با رویکردی از تحلیل ساختاری به نام برجسته سازی فرم و محتوای غزلی از مولانا را مورد بررسی قرار می دهد. برجسته سازی به معنای ظرفیت شاعر در بکارگیری بازی های زبانی و موسیقایی و امکانات هنری خود است. به گونه ای که طرز بیان خود آشنازدا و برجسته ساز باشد. مولانا با بهره گیری از سازه های برجستگی متن از قبیل بازی های آوایی، واژگانی، نحوی و موسیقایی، هماهنگی جالب میان ساختار و محتوا را نوآوری کرد. هدف این مقاله در این است که تصویری را از درجه هنری و برجستگی مولانا به دست دهیم. در این تحقیق از روش تحلیلی- توصیفی بر طبق رویکرد ساختاری بهره برده شد تا غزل را از لحاظ برجسته سازی آوایی، واژگانی، نحوی، و معنایی بررسی کند. یافته تحقیق حاضر این است که مولوی با یاری جستن از نوآوری های ساختاری و معنایی، زبان شعری خود را از هنجار معمول در اشعار دیگران جدا و متمایز کرده است. زیباشناختی غزل مولانا در هنر بهره گیری مناسب و متَقَدِّم از همین مؤلفه ساختاری و معناشناختی تحقق یافته است.
تصاویر شعری از عناصر اصلی شعر و از معیارهای مهم نقد ادبی نزد متقدمین است. صور خیال که از تلفیق اشیا، کلمات و احساسات در هنگام خلق یک اثر هنری ایجاد می شود، بر جذابیت شعر افزوده، آن را نزد مخاطب و شنونده زیباتر و دل انگیزتر می سازد. تسلط شاعران بر تصویرگری هنری برخاسته از ذوق و قریحه خاص و از وجوه امتیاز و برتری آنان بر یکدیگر است. در این پژوهش، تصویرگری هنری در شعر ابتهاج و شفیعی کدکنی از منظر رمانتیسم که یکی از بهترین و عالی ترین جلوه های احساسی بشر است بررسی شده است. یافته های پژوهش نشان می دهد که این دو شاعر در استفاده از تصاویر هنری برای بیان اهداف خود که بعضاً مقاصد اجتماعی و سیاسی بوده، بسیار مهارت داشته و موفق بوده اند. رمانتیسم این شاعران با اجتماع پیوند غیر قابل انکاری داشته و به نوعی عشق فردی را فدای عشق اجتماعی نموده اند.
در اندیشه عرفانی مولانا حقیقت زبان ریشه در معنا دارد که منبعث از بارگاه الهی است. مولانا در «مثنوی» نسبت به زبان دیدگاهی کاملاً درونی و محتوایی دارد. در نظر وی دنیا همواره در حال تحول است و هر لحظه مشکل و صورت تازه ای می یابد. در تعاملات عرفانی مولوی پیرامون زبان، حقیقت زبان چیزی از جنس لفظ نیست بلکه از جنس صداست و آن «صدا» سرچشمه اصلی کلمات است. نظریات عرفانی مولانا بر ارکان خاصی استوار است که یکی از آن ها رکن عشق که مولانا آن را در لابه لای اشعار خود اساس پیشرفت ها و کرامت های انسانی می داند و در عین حال مولانا خداوند را مظهر و محور اصلی عشق معرفی می کند. عشق به خداوند در سرتاسر «مثنوی» شریف با عشق است. نظام موجود در جهان با هماهنگی خاصی قابل رؤیت است و حکمت خداوند ایجاب می کند که همه چیز و همه کس در محل به خصوص خویش بگیرند.
ادبیات پایداری در دنیا در اغلب موضوع ها و زبان ها، جهت گیری واحدی را دنبال می کند و شاعران و نویسندگان این ادبیات هم تحت تأثیر اغراض مشترک، تلاش می کنند تا مهم ترین بن مایه های پایداری را در آثار خود منعکس کنند و به این طریق مردم را در راه مبارزه با اهداف عالی زندگی خود تشویق نمایند و بسا بررسی این بن مایه ها در دو زبان مختلف، مفهوم پایداری را تقویت می کند و بر میزان تأثیرگذاری آن بر اندیشه ها می افزاید لذا در این پژوهش با روش تحلیلی- مقایسه ای مبتنی بر مکتب آمریکایی ادبیات تطبیقی، سعی شده است بن مایه های مشترک پایداری در دو زبان مختلف- تازی و پارسی- با محوریت شعر دو شاعر، احمد مطر و نصرالله مردانی بررسی شود و مفاهیم مشترک پایداری- ستایش آزادی و آزادگی، عشق به وطن، دعوت به مبارزه و قیام و بهره گیری از نمادهای ملی، مذهبی و قومی- در اشعار هر دو مقایسه شود و بیش از پیش زوایای پنهان و ناگشوده ادبیات پایداری را در عراق و ایران بنمایاند و از مهم ترین یافته های این پژوهش آن است که احمد مطر ، زبانی طنزآمیز و مأیوسانه و نصرالله مردانی زبانی حماسی، آرمانی و امیدوار کننده تحت تأثیر روزگاران و ادبیات خویش در بیان بن مایه های مشترک ادبیات پایداری دارند، و هر دو در بیان نمادهای ملی و مذهبی سرآمد هستند.