هدف اصلی این مقاله ارائة الگوریتمی بر پایة رویکرد تصمیم گیری چند معیارة فازی، به منظور
اندازه گیری قابلیت خدمت رسانی زنجیره های تأمین در راستای افزایش رضایت مندی مشتریان است.
برای این منظور، در ابتدا شاخص های ارزیابی عملکرد از طریق مرور پیشینة تحقیق در خصوص
عملکرد و خدمت رسانی زنجیره های تأمین، شناسایی شدند، سپس، برای انتخاب شاخص های مناسب
به منظور اندازه گیری قابلیت خدمت رسانی زنجیره های تأمین، از تکنیک غربال گری فازی استفاده شد.
علاوه بر این، ضریب اهمیت نسبی هر یک از شاخص های منتخب با استفاده از تکنیک فرایند تحلیل
فازی برای رتبه بندی عملکرد زنجیره های تأمین TOPSIS سلسله مراتبی فازی تعیین شد و از تکنیک
در ایجاد رضایتمندی مشتری استفاده شد. در گام پایانی، ضمن قطعی سازی مقادیر فازی شاخص های
منتخب در قالب چهار مؤلفة اصلی، اندازة قابلیت خدمت رسانی هر زنجیره تأمین بر روی نمودار چهار
وجهی ترسیم گردید. اجرای الگوریتم پیشنهادی در یک مطالعه موردی نشان داد که این چارچوب از
کارایی و اعتبار عملی بالایی برخوردار است.
یکی از مشکلات شرکت های تولیدی، انتخاب بهترین سیستم تولیدی با توجه به قابلیت های شرکت،
وضعیت بازار، رقبا و هم چنین وضعیت اقتصادی و سیاسی میباشد. در همین راستا یکی از بهترین
سیستم های تولیدی، سیستم تولید به هنگام 1 میباشد که دارای مزایای زیادی بوده، اما اجرای آن با
توجه به محدودیت های مختلف، مشکل می باشد و مدیران بخش تولید با این مسأله مواجه هستند که آیا
این سیستم را در شرکت خود پیاده کنند یا خیر.
در این مقاله یک متدولوژی و مدل تصمیمگیری مبتنی بر تکنیک فرایند تجزیه تحلیل شبکه ای 2 برای
بررسی این موضوع در یک شرکت تولیدی تولید کننده ماشین آلات چاپ صنعتی به منظور تعیین
راهبرد مناسب ارائه شده است.
به این منظور ابتدا معیار های تصمیمگیری از طریق مطالعه متون و تحقیقات گذشته و به کارگیری
تکنیک گروه اسمی در میان خبرگان مشخص، سپس مدل تصمیمگیری مربوط به آن از طریق مصاحبه
با خبرگان تهیه و در نهایت از طریق اجرای مقایسات زوجی و حل مدل، بهترین راهکار تعیین شد.
به زعم بسیاری از محققین و نظریه پردازان سازمانی، نقشی که ویژگی های سازمانی در ایجاد کارآفرینی سازمان ایفا می کنند قابل توجه است و چنانچه رابطه بین این مولفه ها در فرایند کارآفرینی به طور صحیح تبیین شود، می تواند نویدبخش دست یابی به کارآفرینی سازمانی باشد. بنابراین، بررسی رابطه بین ویژگی های سازمانی (5 ویژگی: حمایت مدیریت، تشویق و پاداش، تفویض اختیار، فرصت زمانی، و ساختار سازمانی) و کارآفرینی سازمانی در شرکت نفت و گاز پارس، که یکی از شرکت های تابعه وزارت نفت است، رسالت این تحقیق می باشد، تا بدین وسیله سازمان مذکور با استقرار عوامل فوق، مزیت رقابتی خویش را ارتقا بخشد. روش این تحقیق، از نوع توصیفی – همبستگی است. جامعه آماری این پژوهش، کارشناسان شرکت نفت و گاز پارس است. ابزار گردآوری داده ها پرسشنامه است که آلفای کرونباخ آن 0.95 به دست آمده است. بر اساس تحلیل استباطی داده ها، یافته های پژوهش موید رابطه مثبت و معنادار دو متغیر عوامل ویژگی های سازمانی (به استثنای متغیر حمایت مدیریت) و کارآفرینی سازمانی در شرکت نفت و گاز پارس است. به عبارت دیگر، با افزایش یا کاهش میزان استقرار عوامل سازمانی، میزان کارآفرینی سازمانی نیز افزایش با کاهش می یابد. در پایان، با توجه به نتایج حاصله، پیشنهاداتی برای استقرار و تقویت سامانه کارآفرینی سازمانی ارائه شده است
با توجه به وجود ذخایر عظیم نفت و گاز در کشور ایران، صنعت پتروشیمی یکی از محورهای اصلی توسعه اقتصادی به شمار می رود؛ اما استخراج این ذخایر عظیم و تبدیل آن به محصولاتی با ارزش افزوده زیاد از طریق فرآیندهای پتروشیمی، نیازمند فناوری های مدرن و پیشرفته ای است که عمدتا در اختیار کشورهای توسعه یافته می باشد. با توجه به این که یکی از موثرترین روش های دستیابی به این فناوری ها، انتقال آنها از کشورهای توسعه یافته است، هر ساله پروژه هایی در قالب همکاری فناورانه با دیگر کشورها، در صنعت پتروشیمی ایران تعریف و به اجرا گذاشته می شود. اما این پروژه ها عمدتا با چالش های زیادی رو به رو می شوند که در نهایت منجر به کاهش اثربخشی یا حتی عدم موفقیت آنها از نظر انتقال فناوری می گردد.
این پژوهش به کمک مطالعه موردی پروژه احداث واحد تبدیل متانول به پروپیلن (MTP)، که یکی از مهم ترین و جذاب ترین پروژه های اخیر صنعت پتروشیمی ایران از بعد انتقال فناوری بوده است، به بررسی دقیق و موشکافانه چالش های اجرایی و مدیریتی این گونه پروژه ها پرداخته است. پژوهش حاضر با روش ترکیبی کیفی – کمی انجام پذیرفته و یافته ها و پیشنهادات ارزشمندی را برای افزایش اثربخشی و موفقیت پروژه های انتقال فناوری که در قالب همکاری فناورانه بین المللی در صنعت پتروشیمی ایران انجام می شود ارائه نموده است.
در مقاله حاضر تلاش شده رابطه بین هوش احساسی و رهبری تحول آفرین در مدیران شرکت های گاز استانی شرکت ملی گاز ایران مورد بررسی قرارگیرد. برای این منظور هوش احساسی بر اساس مدل دانیل گلمن و رهبری تحول آفرین بر اساس مدل بس و آوولیو تعریف گردیده و بر این مبنا چهار فرضیه اصلی و بیست فرضیه فرعی تنظیم شده است. ابزار جمع آوری اطلاعات، دو پرسشنامه شامل پرسشنامه هوش احساسی با 67 سوال و پرسشنامه سبک رهبری تحول آفرین با 20 سوال است که پس از سنجش روایی و پایایی، در اختیار نمونه آماری (شامل 494 نفر) که با استفاده از روش نمونه گیری تصادفی ساده (قرعه کشی) و روش نمونه برداری احتمالی پیچیده (سیتماتیک)، از سطوح مختلف مدیران (عالی، میانی و عملیاتی) بدست آمده بود و قرار داده شد. پس از جمع آوری پرسشنامه ها، اطلاعات حاصله تلخیص و طبقه بندی و برای تجزیه و تحلیل آنها از روش آمار استنباطی (آزمون همبستگیr پیرسون) استفاده گردید.
نتایج حاصل از آزمون فرضیه ها، کلیه فرضیه های تحقیق را تایید نموده که این امر بیانگرآن است که بین هوش احساسی و رهبری تحول آفرین در مدیران شرکت های گاز استانی رابطه معنی داری وجود دارد
در سال های اخیر تئوری محدودیت ها نظیر یک فلسفه مدیریتی موثر برای مسایل ترکیب تولید برای افزایش سود و با توجه به گلوگاه ها به کار گرفته شده است. همچنین تئوری مجموعه های فازی نیز مانند یک ابزار مناسب برای مدیریت تولید در زمانی که پویایی محیط تولید مانع تعیین دقیق تابع هدف، محدودیت ها و سایر پارامترهای مدل میشود، کاربرد دارد. از جمله چیزهایی که در مساله ترکیب تولید با آن برخورد می شود آن است که امکان تعیین دقیق ظرفیت، زمان پردازش و یا سود وجود ندارد. بنابراین در این تحقیق سعی می شود الگوریتمی بر مبنای تئوری محدودیت ها و برنامه ریزی خطی فازی برای مسایل ترکیب تولیدی که دارای این پارامترهای فازی هستند، ارایه شود. این الگوریتم می تواند نتایج اثربخشی داشته باشد
مقاله حاضر به مدلسازی و بهینه سازی سیستم گرمایش از کف با لوله های پکس (Pex ) می پردازد. برای مدلسازی سیستم، ناحیه محاسباتی به دو بخش تقسیم می شود. ناحیه اول عبارت است از ناحیه فوقانی کف که در برگیرنده هوای اتاق و دیواره های آن می باشد. این ناحیه با استفاده از مدل چند ناحیه ای (multizone model ) مدلسازی می شود. در این مدل، ناحیه اول به صورت یک حجم کنترل در نظر گرفته شده و معادلات غیر خطی انرژی در آن به وسیله روش نیوتن رافسون حل می گردد. ناحیه دوم، ناحیه زیرین کف است که شامل لوله های گرمایش، بتن و کف پوش می شود. این ناحیه به صورت عددی مدلسازی می شود. با تلفیق مدلسازی نواحی اول و دوم، مدلسازی کل سیستم تکمیل می گردد. برای بهینه سازی سیستم گرمایش از کف، یک تابع هدف پیشنهاد شده و قطر لوله، ضخامت بتن، نوع و ضخامت کف پوش و سرعت آب گرم درون لوله ها به عنوان متغیرهای تصمیم گیری ( پارامترهای طراحی) در نظر گرفته می شود. در ادامه، حساسیت تابع هدف به تغییر متغیرهای تصمیم گیری مورد بررسی قرار می گیرد. و در نهایت، اثرات تغییر دمای اتمسفر و ضخامت عایق حرارتی ساختمان بر پارامترهای طراحی مورد ارزیابی قرار می گیرد.
سازمان های تولیدی معاصر با چالش هایی از دو سو مواجه هستند. از یک سو، فلسفه ها و تکنولوژیهای تولیدی جدید برای منسوخ کردن فلسفه ها و تکنولوژیهای تولیدی موجود ظاهر شده اند. از سوی دیگر، مشتریان امروز با تقاضای محصولات و خدمات جدید در یک دوره زمانی کوتاه مدت پیشاپیش جسور و مهاجم تر شده اند. از این رو، سازمان های تولیدی امروز به منظور تأمین چالش های هجوم آورده از هر دو سو نیاز دارند که بر حسب موقعیت های رقابتی پیرامون به سرعت عمل کنند. بنابراین در طی چند دهه گذشته، صحنه تولید به سمت نوع نسبتاً جدیدی از پارادایم تولید تحت نام ""تولید چابک"" جهتیابی کرده است. اما یک سؤال وجود دارد که آیا چابک سازی یک سازمان، یک ضرورت اجتناب ناپذیر فعالیت و رقابت در عرصه اقتصاد جهانی است. در این مقاله، با استفاده از چارچوب مفهومی تحلیل نیاز به چابکی، یک مدل فازی ارایه شده است که از مفهوم فازی در فرآیند سنجش و تحلیل نیاز به چابکی و نیز مدل های تصمیم گیری چند شاخصه استفاده شده است.
سرمایه گذاران بالقوه و استفاده کنندگان از اطلاعات مالی و غیر مالی برآنند تا شرکت های موفق را از شرکت های ناموفق تمیز دهند تا بدین وسیله تصمیمات سرمایه گذاری مناسب تری را اتخاذ نمایند. به دلیل این که ارزیابی عملکرد ابعادی چندگانه و ماهیتی پویا و وابسته به زمان دارد، ارزیابی های معمولی نمی تواند جنبه های مختلف عملکرد را در طول زمان نشان دهد.
در این مقاله از MADM چند دوره ای برای ارزیابی به عنوان شاخص های ورودی در DEA استفاده شده است. این اطلاعات (شامل وزن و مقادیر شاخص ها) در دوره های متفاوتی ارایه می شود، بنابراین وزن شاخص ها و مقادیر آنها برای هر گزینه پویا خواهد بود. در روندها نیز چون آخرین رخدادها اغلب مهم تر هستند، بطور طبیعی وزن بیشتری را به خود اختصاص می دهند. بنابراین می توان گفت که تصمیم گیری بر اساس روش های مستقل از زمان مناسب نمی باشد، و در نظر گرفتن چند دوره در اندازه گیری عملکرد گزینه ها، نه تنها لازم بلکه حیاتی است. محققان پیشین کمتر به این مساله پرداخته اند و در نتیجه اغلب مدل های پیشین در مسایل ارزیابی، فقط از یک جدول تصمیم که مربوط به آخرین دوره بود، استفاده می کردند.
در این مقاله سعی شده است که با نتایج ادغام شده ماتریس های چند دوره گذشته، در تحلیل کارایی از مدل ترکیبی TOPSIS و DEA استفاده شود. یک واحد تصمیم گیری ایده آل مجازی به مدل DEA اضافه خواهد شد و دو واحد تصمیم گیری مجازی،IDMU و ADMU برای شکل دهی ساختار دو مدل DEA برای محاسبه بهترین و بدترین کارایی نسبی ممکن بکار می روند. این دو کارایی متمایز با استفاده از روش TOPSIS یکپارچه می شوند، تا یک شاخص ترکیبی بنام نزدیکی نسبی (RC) به IDMU را بوجود آورند.شاخص RC بعنوان معیار ارزیابی کلی هر DMU مورد استفاده قرار می گیرد، تا بر پایه آن یک رتبه بندی کلی برای تمامی DMU ها بدست آید.
دانش مالی یک رشته دانشگاهی رایج و بسیار مورد توجه می باشد که تلاشهای تخصصی زیادی را در سالهای اخیر به سمت خود معطوف نموده است. پیچیده شدن روزافزون بازارهای مالی، طراحی ابزارهای مالی جدید و فناوری رایانه، نیاز فعالان در حوزه کسب و کار را به ریاضیات دو چندان نموده است. ریاضیات علاوه بر اینکه برای تحلیل مسایل مالی حیاتی می باشد، در واقع یک زبان محسوب می گردد که ارتباطات میان مفاهیم، تکنیکها و نتایج مالی را بیان می نماید. با این وجود هنوز هم بسیاری از افراد با عدم اطمینان از رویکرد ریاضی بهره می گیرند و پیچیدگی آن احساس ناخوشایندی را برای آنان فراهم می کند. در بسیاری از موارد برای مواجهه با تحلیلهای مالی، به ندرت اصول اولیه و بدیهی ریاضیات مورد استفاده قرار می گیرد و یادگیری ابزارها و تکنیک های جدیدتری از ریاضیات ضرورت می یابد. در این مقاله چارچوب کلی کاربرد ریاضیات به عنوان یکی از ابعاد اصلی روشهای کمی در مطالعات مدیریت با مطالعه موردی «دانش مالی و سرمایه گذاری» مورد بحث و بررسی قرار می گیرد.
امروزه یکی از بزرگترین چالش های پیش روی سازمان ها، همراستایی استراتژیک فن آوری اطلاعات با کسب و کار می باشد. سازمان ها برای دستیابی به مزیت رقابتی از رویکردهای متفاوتی برای ایجاد همراستایی استراتژیک بهره می-گیرند. معماری سازمانی رویکردی اثربخشی است که علاوه بر مدیریت بهینه فن آوری اطلاعات سازمان، همراستایی استراتژیک کاربردهای فناوری اطلاعات و نیازهای کسب و کار را امکان پذیر می سازد. بلوغ معماری سازمانی، میزان تحقق اهداف پروژه معماری سازمانی که مهمترین آن همراستایی استراتژیک فن آوری اطلاعات و کسب کار می باشد را مورد بررسی قرار می دهد. در این مقاله ارتباط بین بلوغ معماری سازمانی و الگوی بلوغ همراستایی استراتژیک مورد مطالعه قرار گرفته است تا بدین ترتیب مشخص شود که آیا بلوغ معماری سازمانی می تواند به عنوان توانمندساز الگوی بلوغ همراستایی استراتژیک عمل کند؟ جامعه آماری پژوهش، شرکت هایی هستند که در آن ها پروژه معماری سازمانی پیاده سازی شده است. داده های به دست آمده از پرسشنامه با استفاده از آزمون های همبستگی پیرسون و رگرسیون تحلیل شده است. با توجه به نتایج بدست آمده می توان بیان کرد که موفقیت معماری سازمانی به میزان زیادی در بلوغ همراستایی استراتژیک فناوری اطلاعات تاثیر گذار است.
با ظهور عصر جدید کسب و کار که تغییر را به عنوان یکی از خصوصیات اصلی با خود دارد، تضمین
موفقیت و بقای سیستم های تولید، سخت تر می شود. در تقابل با این شرایط متغیر، سیستم تولید چابک
به عنوان پیشرفته ترین سیستم یا به عبارتی پارادایم تولید، امروزه در حال ارائة خود به دنیای تولید
است و در این راستا توسعة متدهای ارزیابی چابکی بنگاه ها نیز اهمیت ویژه ای یافته است.
شیوه های سنجش چابکی اساساً دارای یک نقص کلی هستند و آن عدم توجه به میزان نیازمندی به
چابکی، برای ارزیابی و مقایسة چابکی بنگاه ها با بنگاه های دیگر می باشد. در واقع شدت تغییرات
محیطی و تلاطم نیازمندی های مشتریان، تعیین کنندة میزان نیاز به چابکی برای بنگاه ها می باشد و با
توجه به ماهیت و اندازة متفاوت این تغییرات برای سازمان های مختلف، سطح مطلوب چابکی برای
آن ها متفاوت خواهد بود. بنابراین شیوه های ارزیابی باید میزان چابکی را به صورت قدرت پاسخگویی
مناسب به این تغییرات مورد سنجش قرار دهند. در این مقاله با هدف رفع این نقیصه، تکنیک تحلیل
پوششی داده ها با تعریف ورودی ها و خروجی های چابکی، برای اررزیابی چابکی بنگاه های تولیدی
تعدیل شده است. در پایان این مدل اندازه گیری برای ارزیابی چابکی 20 بنگاه تولیدی از 5 صنعت
مختلف به کار گرفته شد و چابکی نسبی بنگاه ها و نیز میزان بهبود در خروجی ها به منظور رسیدن به
مرز کارایی سازمان های مختلف از نظر چابکی، تعیین و مسیر بهبود برای آن ها ترسیم شد.
مقاله کنونی کوششی است در زمینه ارزیابی و بررسی نقادانه پیش نویس سند "نقشه جامع علمی کشور" که به همت شورای عالی انقلاب فرهنگی تهیه گردیده است. نقطه عزیمت مقاله توضیحات مختصری در خصوص مفاد و مضمون فناوری نرمی است که تولید و تدوین "نقشه راه" نام دارد. به دنبال آن تحلیلی از جنبه های مختلف متن سند پیش نویس در دو تراز بحث های مفهومی و جنبه های شکلی ارائه می شود. در هر قسمت سعی شده است تا پس از عرضه دیدگاه های نقادانه، پیشنهادهایی نیز برای بهبود متن سند عرضه گردد
با وجود گذشت بیش از یکصد سال از کشف و استخراج نفت به صورت صنعتی در کشورمان، هنوز ما به سطح قابل قبول از فناوری بومی این صنعت دست نیافته ایم. این مقاله در پی پاسخ به چرایی این پدیده، دو عامل به هم پیوسته فقدان بستر فرهنگی و رویکرد مناسب در سیاستگذاری (کلان و بخشی) را به عنوان شرط لازم بومی سازی مورد بحث و کاوش قرار داده است و در پایان راهبردها و راهکارهایی برای ایجاد و تحقق این شرط ارائه کرده است. به دلیل تطویل مباحث، مقاله در دو قسمت جداگانه تدوین شده است که در قسمت اول پس از بررسی، مفاهیم فقدان بستر فرهنگی مناسب مورد بررسی قرار گرفته است و در این قسمت، سیاستگذاری نامناسب مورد بررسی قرار می گیرد و راهکارهایی برای تسهیل فرآیند بومی سازی ارائه می گردد.