The United States’ relations with Cuba are rooted in the US intervention in the process of Cuba’s independence from Spain in the 1890s. The US preserved its interest-based approach towards Cuba during the first half of the 20th century, which culminated in the Cuba’s counter-hegemonic revolution in 1959. This revolution led to more than fifty years of hostility between two countries, which took a new form under President Obama’s administration. Indeed, Barack Obama and Raul Castro surprised the world in 2014, announcing that they would reinstate full diplomatic relations and pacify bilateral tensions. Since World War II, United States has been the hegemon of the world relying on three pillars of its liberal bloc, i.e. liberal values and culture, economic and military capabilities, and international organizations. However, during Obama’s administration, the occurrence of events such as the rise of new economic powers, Global Financial Crisis and the rise of left-turn in Latin America caused some speculations about the declining US hegemony and its transition to leadership. However, qualitative content analysis of the US Inter-American policies indicates that US hegemony in Latin America including Cuba is deeply rooted in the early decades of US formation. Moreover, the continuation of US economic embargo on Cuba and its long-lasting military presence in the island indicate that Obama’s policy did not provide a leveled playing field to resolve Cuba’s problems. Hence, US leadership in Cuba and true and equal partnership between both countries still seem unattainable.
آمریکای لاتین منطقه ای سرشار از منابع و ذخایر ارزشمند زیر زمینی است که ایالات متحده از دیرباز به آن نظر داشته و این منطقه را طی بیش از یک قرن، حیاط خلوت خود تلقی و در شئونات مختلف آن دخالت کرده است. جمهوری اسلامی ایران به دلیل عدم تقارن قدرت با آمریکا و به منظور مقابله با سیاست های خصمانه این کشور، گسترش و تعمیق نفوذ معنوی خود در منطقه آمریکای لاتین، با به کاربردن قدرت نرم و بهره گیری از تضادهای ماهوی برخی کشورها و ملت های منطقه با آمریکا توانسته است عمق استراتژیک خود را در حیاط خلوت آمریکا و مرزهای جغرافیایی این کشور گسترش دهد و به تعامل و تبادل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی با آنها بپردازد و از فشار فزاینده این کشور بر خاورمیانه بکاهد. بحث اصلی مقاله حاضر این است که آمریکای لاتین به لحاظ موقعیت های خاص اقتصادی، فرهنگی جمعیت شایان توجه عرب تبار و مسلمان و سیاسی و منابع متعدد و متنوع زیرزمینی و هم سویی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی که بین دولت های چپ حاکم در منطقه با ایران وجود دارد، می تواند در رسیدن ایران به اهدافی چون توسعه نفوذ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و گسترش مقصد صادراتی کالا و خدمات فنی مهندسی خود، با افزایش به کاربردن قدرت نرم ایفای نقش کند. سؤال اصلی مقاله حاضر این است که قدرت نرم به عنوان ابزار کاربردی جمهوری اسلامی ایران به منظور افزایش نفوذ در منطقه آمریکای لاتین، در چه حوزه هایی قابل تبیین است و چه دستاوردهایی به همراه خواهد داشت؟ جمهوری اسلامی ایران با پیگیری سیاست تنوع بخشی به شرکا و هم پیمانان خود در حوزه خارجی، به دنبال جلب شرکای دیگر برای افزایش همکاری های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی با تقویت دیپلماسی عمومی به منظور بسترسازی روابط دیپلماتیک نوین، به ویژه در آمریکای لاتین است.
مسأله اصلی در این مقاله بررسی «چگونگی حرکت به سمت فقه تمدنی و تدوین توضیح المسائل تمدنی» است. این بحث در پارادایم کلام شیعی و فقه و اصول فقه جواهری است. در این دستگاهِ معرفتی، «اجتهاد» عبارت است از: «کشف الحکم عن مدرکه» و «حکم» عبارت است از: «الاعتبار الشرعی المتعلق بأفعال العباد» و به علت قیدِ «افعال العباد» در تعریف حکم، روی کرد رفتاری فردی به خود گرفته است. داعیه تمدن سازیِ اسلام و مواجهه با نیازها در مقیاس اجتماعی و بین المللی، سبب شده است تا تلاش برای استخراج دیدگاه اسلام در مقیاس جمعی و با روی کرد استخراج «فرآیندها»، مورد توجه جدی قرار بگیرد. با نظر به تعریف «فقه تمدنی» که «العلم بالاحکام الشرعیه المتعلقه بالتفاعلات و التعاملات فی الهیاکل و المُنظَّمات لحصول العدل و التحسینات» است، فعال سازیِ این دانش نیاز به شناخت از «مقیاس کلان»، «روابط و فرآیندها» در «ساختارها و سازمان ها»، برای اکتشاف راهبردها از ادله نقلی دارد. در این مقاله، تلاش شده است تا الزامات شناختی و عملیاتی برای تحقق دانش فوق ارائه گردد و بر اساس ایده «فقه تمدنی»، شبیه سازیِ یک «توضیح المسائل تمدنی» نیز صورت گیرد.
با وجود پیش بینی نهادها و سازمان های گوناگون زمامداری، براساس نظام تفکیک قوا با نظارت رهبری و تعیین حقوق و وظایف هر یک در قانون اساسی 1358، تجربه چندین ساله نشان داد که انجام وظیفه و اتخاذ تصمیم در برخی از امور با رعایت کامل قانون به راحتی قابل اعمال نیست. در این مدت، بن بست ها و تنش هایی در کشور به وجود آمد که حل و فصل و رفع آن برای تثبیت اصل نظام ضروری می نمود. «مجمع تشخیص مصحلت نظام» نهادی است که پس از پاره ای چاره جویی های موردی با ابتکار و به موجب فرمان 17/11/1366 امام خمینی(ره) تأسیس شد و در بازنگری قانون اساسی در سال 1368 جایگاه قانونی یافت. در این مقاله، بستر های پیدایش منازعات گفتمانی در مذاکرات شورای بازنگری قانون اساسی در جهت تثبیت و قانونمندی این اصل مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است.
این مقاله از طریق مطالعه تطبیقی وضعیت انگلستان، فرانسه بعنوان دولتهای غیر وارداتی با پروس، روسیه و به ویژه ایران دوره پهلوی به عنوان دولتهای وارداتی، اولاً نشان می دهد که ارتش در فرایند تکوین دولتهای وارداتی رشد شتابان و بیشتری نسبت به دولتهای غیر وارداتی یا درون زاد داشته است. ثانیاً با تاکید بر ایران استدلال می کند از آنجاکه وارداتی بودن دولت، تحمیل آن از بالا را ایجاب نمود، بدین سان ایجاد یک ارتش قوی و بزرگ در عصر دولت سازی به یک ضرورت تبدیل گردید. ثالثاً نشان می دهد که رشد شتابان ارتش در دولتهای وارداتی و به ویژه ایران پیامدهایی برای دولت مدرن در حال تکوین این جوامع به همراه داشته است به گونه ای که آنها را واجد برخی از خصلتهای رژیم های اقتدارگرای نظامی ساخته است. نهایتاً و تا آنجاکه به ایران مربوط می شود مقاله استدلال می کند که گذرگاه رسیدن از خصلت وارداتی بودن دولت، رشد سریع نفرات ارتش و بالتبع کارکردهای گسترده آن به برخی خصایل رژیم اقتدار گرای نظامی در پهلوی اول، گذرگاه تقریباً مستقیمی بوده است. این گذرگاه نشان می دهد که توسعه سیاسی در اولین دولت مدرن ایران یک فرایند وابسته به گذشته بوده است؛ به این معنا که یک عامل تاریخی مانند وارداتی بودن مختصات آن را تعیین نموده است.
این نوشتار در پی آن است تا ریشه های شکل گیری یکی از پدیده های سیاسی و اجتماعی، یعنی یک حزب سیاسی را در دوره ای مشخص از تاریخ معاصر ایران واکاوی کند تا به واسطه آن بتوان از تحلیل های سطحی و همیشه در دسترس که همواره نتایج ساده و اغلب گمراه کننده در پی دارد، فراتر رود و امکان شناخت دقیق تر آنها را فراهم آورد. چگونگی شکل گیری حزب کارگزاران سازندگی و نقش برنامه های نوسازی دولت هاشمی رفسنجانی در آن، پرسش اصلی این پژوهش است که برای تبیین آن از میان سه نظریه رایج، نظریه نوسازی مبنای نظری قرار گرفته و از روش تحقیق تحلیل داده های ثانویه استفاده شده است. در نظریه های جدید نوسازی به جای تمرکز بر الگوی نمونه، به ویژگی های تاریخی و خاص هر جامعه توجه می شود. یافته های این پژوهش نشان می دهد، میان نوسازی دولت هاشمی و شکل گیری حزب کارگزاران ارتباطی استوار وجود دارد، زیرا نوسازی دولت هاشمی، دگرگونی های شایان توجهی در شاخص های توسعه در ایران ایجاد کرد که به احیای طبقه متوسط جدید و مبنای شکل گیری حزب کارگزاران و پیروزی های آن حزب در انتخابات بعدی منجر شد و حزب کارگزاران را به عنوان یک نیروی اصلی مدافع اصلاحات سیاسی و اقتصادی، آزادی های اجتماعی و مدارای فرهنگی وارد فضای سیاسی ایران کرد.
انقلاب اسلامی ایران یکی از بزرگ ترین رخدادهای اجتماعی در قرن بیستم است. در جهانی که تغییر و تحولات مستمر، مرزهای طبیعی جوامع را درنوردیده و سرنوشت ملت ها را به هم پیوند زده، پدیده ای با این گستردگی و عظمت نه تنها نهادها و نظام های سیاسی یک ملت و یک قوم را درهم ریخته و سرنوشت تاریخی آنان را در مسیر تغییرات بنیادین قرار داده است، بلکه دامنه های آن بسی فراتر از یک کشور رفته و ملت هایی را در سمت و سویی تازه و دنیایی نو به جریان انداخته است. ازاین رو در این نوشتار به این پرسش پاسخ داده شده که «انقلاب اسلامی ایران چه تأثیری بر تحولات ژئوپلیتیک شیعی در یمن:1979 تا 2015 داشته است؟» فرضیه ای که در پاسخ ارائه می شود این است که آموزه های تشیع و تفکرات انقلابی امام خمینی (ره) که منجر به پیروزی انقلاب اسلامی در ایران شدند نقش مؤثری در گسترش تشیع و احیاء شیعیان زیدی و تغییر ژئوپلیتیک شیعه در یمن 1979 تا 2015 داشته است. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران روحیه ی انقلابی در بین ملت ها تکامل یافت و در قالب آرمان های انقلاب اسلامی به دیگر کشورها نیز سرایت کرد و در اثر این تحول موجی از خودآگاهی و بیداری اسلامی، کشورهای اسلامی به خصوص جوامع شیعی را فراگرفت.
«حکمت سیاسی» یک مفهوم ایرانی و اسلامی است که با فلسفه سیاسی و اندیشه سیاسی تفاوت دارد، اگر چه گاهی مترادف با فلسفه سیاسی نیز به کار رفته است. هدف این مقاله تبیین حکمت سیاسی در ایران باستان است و از سه طریق این هدف را دنبال کرده است. ابتدا به بیان معنای حکمت و حکمت سیاسی می پردازد، سپس به اجمال نشان می دهد که ایران باستان منشأ اصلی حکمت و حکمت سیاسی بوده است، و در پایان به برخی اصول حکمت سیاسی در ایران باستان می پردازد. ایرانیان تلاش می کردند در یک دستگاه فکری و فلسفی کلان با تکیه بر این اصول، شایستگان را به حکومت بگمارند، حکومت را به عدالت سوق بدهند و از ظلم حاکمان جلوگیری کنند. این اصول عبارتند از: تقسیم هستی به گیتی و مینو ، نظریه حکیم حاکمی، فرّه ایزدی، فرّکیانی، و رد نظریه تغلب. بخشی از استنادات مقاله به سهرودی فیلسوف بزرگ و بنیانگذار مکتب فلسفی اشراق است، چون او به خوبی این حکمت را نشان داده و مکتب فلسفی خود را نیز بر حکمت ایران باستان بنیان نهاده است.
صلح امام حسن(ع) با معاویه، یکی از پرمناقشه ترین رویدادهای تاریخی است که برداشتهای مختلفی از آن، صورت گرفته است. عده ای آن را اقدامی عزتمندانه در مواجهه با مخالفان و از مقوله مذاکرات سیاسی حکیمانه می دانند که دارای اصول و ضوابطی معین است و برخی دیگر آن را اقدامی منفعلانه و از سر ضعف می پندارند. در این پژوهش، با تبیین معنا و مؤلفه های مذاکره سیاسی و مروری اجمالی بر ماجرای گفت وگوهای صلح امام حسن(ع) با معاویه، در بررسی تطبیقیِ شاخصه های مذاکره سیاسی با ویژگی ها و شرایط حاکم بر جریان این صلح، مشخص می گردد که این گفت وگوها، از نوع مذاکره سیاسی با مخالفان است و بر اساس اصول و ضوابطی خاص صورت گرفته است. این مطالعه، با استفاده از روش توصیفی- تحلیلی، ضمن بررسی منابع معتبر تاریخی- رواییِ مرتبط با این جریان، مهم ترین اصول و ضوابط مذاکره امام حسن(ع) در صلح با معاویه را با لحاظ زمان، در قالب اصول «پیش از مذاکره»، «حین مذاکره» و «بعد از مذاکره» تقسیم و مورد بررسی و تبیین قرار می دهد.
پدیدارشناسی برجسته ترین گرایش فلسفی قرن بیستم و حتی قرن فعلی است. برخی از مدعیات این نحله فلسفی بنای بسیاری از گرایشات پیشین فلسفی که در علوم انسانی آنها را به کار می بردیم ویران نموده است. ولی متاسفانه شاهد آنیم که پژوهشگران علوم انسانی بدون توجه به انتقادات وارده از جانب پدیدارشناسان بزرگی همچون هایدگر به راه غلط پیشین خود گام گذاشته و دستاوردهای ابطال شده قبلی را همچنان بسط و گسترش می دهند. هدف این نوشتار نشان دادن این موضوع است که پدیدارشناسی هایدگر به عنوان منطقی برسازنده می تواند این نقص بنیادین گرایشات سنت فلسفی غرب را بر طرف ساخته و با طرح انتولوژی بنیادین شیوه هستی دازاین در جهان را مورد واکاوی قرار داده و خلا بسیاری از روش شناسی های معمول در علوم انسانی را پر کرده و باعث شود تا این روش شناسی های از مدعیات پیشین خود مبنی بر دست یافتن به حقیقتی جدید دست بردارند و مداقه بیشتری درباره ماهیت هستی انسان داشته باشند.
The relationship between ethnic and faith communities in the United States and domestic forces relating to a converging and diverging social contract on the one hand, and US foreign, security and military policies in national, regional and global contexts on the other hand, constitutes the key focus of this paper and the ongoing research upon which it is based. Theories related to American ethnicity provide the theoretical framework for the discussion. These include Assimilationism, Ethnic Pluralism and Ethnic Conflict Theory. These theories help explain the prevalent narratives and assumptions concerning Muslims in the US. Ethnic and faith communities and groups have at times played significant and important roles in American national security and foreign policy. The power and influence of some ethnic and faith communities living inside the United States in relation to national security and foreign policies is well documented. These groups are overtly and covertly lobbying for national and foreign policy goals, creating a nexus and axis between domestic and foreign and national security policies. In the 21 century and in the post 9-11 world, the US administration’s focus, lobbying and influence in ethnic and faith communities living inside the US in the service of its foreign, military and national security policies has been overlooked. Ethnic and faith communities in this new era and environment are at the center and core of this relationship.