موضوعات هستی شناختی یکی از ارکان شناخت دیدگاه های عرفانی و تبیین تفاوت سنت ها و مشرب های عرفانی است. درواقع، نظر عارفان در باب هستی بر آرای آن ها را در باب دیگر مسائل اثر می گذارد و اعمال و معاملات آن ها را جهت می دهد. بر همین مبنا پرسش مهم و اساسی در این باب آن است که موضوعات مربوط به شناخت هستی در منظومه فکری عارفان مختلف بر چه اصولی استوار شده و چگونه است. در این مقاله الگوها و مصادیق مربوط به هستی شناسی در دیدگاه عارفان سنت اول و دوم عرفانی تحلیل شده است. یافته ها نشان می دهد عارفان این دو سنت در باب هستی اختلافِ نظر اساسی دارند: عارفان سنت اول مبانی هستی شناختی خود را به تبع فیلسوفان و متکلمان بر پایه نظریه وسائط استوار ساخته اند؛ اما عارفان سنت دوم نه تنها در تبیین هستی به این نظریه معتقد نیستند؛ بلکه گاه به شدت با این نظریه و قائلان به آن مخالفت کرده اند.
شناخت رفتار اخلاق مدارانه زمامدار پیش و پس از به دست گرفتن حکومت می تواند سیاست های اخلاقی و میزان صداقت وی در عملکردهای بعدی وی را تبیین و برجسته تر بنمایاند. امام علی(ع)به عنوان یک زمامدار می کوشد با تأکید بر تقدّم اخلاق بر هر مقوله ای نشان دهد آموزه های اسلامی مورد تأکید در خلافتش، همانی است که در دوره پیش از حکومتش وجود داشته است. امام به عنوان رهبری اخلاق مدار در جنگ صفین می کوشد ابتدا از بروز جنگ جلوگیری کند و پس از جنگ نیز با رفتار اخلاق مدار با دشمنان خویش، نشان دهد که انسانیت بر محور اخلاق بر دیندار بی اخلاق برتری دارد. این پژوهش با مداقه بر سیره ی امام علی(ع)به روش توصیفی تحلیلی نشان می دهد، گفت وگو بر پایه گزاره های خاصِ اخلاق مدار، تن دادن به خواسته های اصلاح گرایانه بنابر اقتضائات موجود، استفاده از راهکارهای مناسب برای اسکات خصم به منظور ممانعت از تشنّج بیشتر جامعه، حفظ کرامت انسانی و پاسداشت حقوق افراد مخالف می تواند کشمکش به وجود آمده در جامعه را با رفتار اخلاق مدار زمامدار دفع کند.
به دنبال پی بردن به ضرورت مطالعه میان رشته ای درباره ذهن و نفس، در قرن بیستم دانشی به نام علوم شناختی ایجاد شد. ابن سینا در رویکردی مشابه، در آثار متعددش از زوایای مختلف به شناخت نفس پرداخته و از علوم گوناگون پزشکی، عصب شناسی، عرفانی و عقلی در این باره بهره برده است. این مقاله در پی شناخت روش و متدولوژی ابن سینا در طرح مسائل نفس است تا بتواند آن را با روش علوم شناختی مقایسه کند. به رغم مشابهت های کلی رویکرد ابن سینا در مسئله نفس با علوم شناختی، اختلافاتی عمده نیز وجود دارد که باعث به دست آمدن محتوا و نتایج متفاوت درباره نفس در هریک از این مطالعات شده است. روش ابن سینا که در خطوط کلی مشابه شیوه علوم شناختی است و بسیار پیش تر از این علوم وجود داشته است، روش میان رشته ای است. این روش درحوزه نفس شناسی در میان متفکران مسلمانان ادامه نیافت.
شیطان موجودی آزاردهنده از جن است که در برابر حضرت آدم(ع) تکبر ورزید و رانده شد و از خداوند کریم مهلت خواست تا بندگان، غیر از افراد مخلص را گمراه کند و خداوند متعال این مهلت را برای آزمایش انسان قرار داده است. واژه «شیطان» به دفعات مکرر در آیات قرآن بیان شده است. از پیدایش لفظ تا کسب مفهوم قرآنی اش، تطور قابل ملاحظه ای داشته است. هدف این پژوهش، دریافت مفهوم مسّ حضرت ایوب(ع) توسط شیطان و رنج و عذاب آن حضرت(ع) طبق آیه 41 سوره «ص» است. حال سوال اصلی این است که آیا شیطان این توانایی را دارد که انسان را بیمار کند؟ آیا مسّ شیطان از نوع لمس کردن و حلول شیطان در بدن حضرت ایوب(ع) بوده است؟ لذا در این پژوهش با روش توصیفی - تحلیلی تلاش گردید تا نگرش جدیدی از مسّ و کارکرد شیطان ارائه شود و شش دیدگاه در خصوص آیه مذکور بیان گردیده و سپس این دیدگاه ها با استفاده از دلایل قرآنی و عقلی، مورد نقد و تحلیل قرار گرفت. یافته ها نشان می دهد که نسبت بیماری به شیطان در طول اسباب طبیعی مورد قبول نیست؛ بلکه شیطان به وسیله وسوسه، موجبات رنج و عذاب حضرت ایوب(ع) را فراهم آورد. هم چنین کلمه مسّ شیطان به معنی وسوسه است و ادعای مسّ به معنای رنج و بلا، صحیح نیست.
در اندیشه مشائیان، به ویژه ابن سینا، علم به یک امر جزئی مادی به دو صورت حاصل می شود: گاهی انسان از طریق آلات و اعضای ادراکی به جزئیات علم پیدا می کند و گاهی علم بدون استعانت از آلات ادراکی به امر مادی تعلق می گیرد. ادراکی را که از طریق آلات ادراکی باشد، «ادراک حسی»، و ادراکی را که بدون استعانت از آلات ادراکی و از طریق علل شیء باشد، «ادراک جزئی علی وجه کلی» می نامند. از مشخصات این ادراک، وساطت ادراک علل کلی در شناخت مصداق منحصر به فرد کلی و معلول آن، عدم اتخاذ علم از معلوم و درنتیجه عدم تبعیت عالِم از معلوم حسی در ثبات و تغیر است. ابن سینا در سه جا از ادراک اخیر استفاده کرده است: اول، علم نفس به آلات ادراکی و تحریکی خود؛ دوم، علم پیشینی که انسان به گونه ای عقلی از طریق اسباب و علل شیء مادی به آن علم پیدا می کند؛ سوم، علم پیشین خداوند به جزئیات (مادیات) متغیر. نظریه مشائیان در علم پیشین انسان درباره حوادث جزئی کارایی لازم را دارد؛ اما درخصوص دو مورد دیگر با اشکالاتی مواجه است.
یکی از موضوعات کلامی که همواره مورد توجّه قرآن پژوهان مسلمان بوده و در سال های اخیر، به طور ویژه مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است، پلورالیسم یا همان کثرت گرایی دینی است. برخی از نو اندیشان معاصر همانند عبدالکریم سروش با استناد به برخی از آیات قرآن کریم که در آن ها، صراط مستقیم به صورت نکره ذکر گردیده است، آن را دلیل بر تعدّد صراط مستقیم پنداشته و ادّعای کثرت گرایی دینی نموده اند. از جمله آیاتی که بدان استناد جسته اند، عبارتند از : «إِنَّکَ عَلى صِراطٍ مُستَقیمٍ» (زخرف: 43)؛ «عَلى صِراطٍ مُستَقیمٍ» (یس: 4)؛ «وَ یَهْدِیَکَ صِراطاً مُستَقیماً» (فتح: 2)؛ «وَ هَداهُ إِلى صِراطٍ مُستَقیمٍ» (نحل: 121) که در سه آیه ی نخست، هدایت بر صراط مستقیم، مرتبط با پیامبر اکرم (ص) و در آیه ی چهارم، مرتبط با حضرت ابراهیم (ع) می باشد. رهیافت مقاله ی حاضر، با روش توصیفی- تحلیلی و با بهره گیری از آراء مفسّران و اندیشمندان قرآنی به ویژه علامه طباطبایی، آیات یاد شده را دلیل بر تفخیم، مبالغه و تعظیم صراط مستقیم دانسته و استناد این آیات، بر پلورالیسم دینی را مردود نموده و یگانه راه سعادت و آیین حق را دین مبین اسلام دانسته که صراط مستقیم در انحصار آن است.
قیام احمدبن موسی(ع)، به عنوان یکی از مهم ترین تحرکات مسلحانه شیعیان علیه نظام جور، در تاریخ اسلام و شیعه مظلوم واقع شده و کمتر پژوهش گری به تحلیل ابعاد این قیام پرداخته است. در حالی که قیام احمدبن موسی(ع)، که به قصد خونخواهی از امام رضا(ع) صورت گرفت، در تاریخ شیعه از اهمیت خاصی برخوردار است. همین امر، ضرورت انجام مطالعه در این خصوص را مورد تأکید قرار می دهد. از این رو مقاله حاضر، درصدد است تا ضمن توضیح نظری در زمینه رویه های برخورد با نظام جور دراندیشه شیعی، به تجزیه و تحلیل قیام احمدبن موسی(ع) علیه مأمون بپردازد. این پژوهش توصیفی و تحلیلی، به روش کیفی انجام شده و اطلاعات مورد نیاز آن با استفاده از اسناد و مدارک موجود در کتاب ها و مقالات گردآوری شده است. نتایج نشان داد احمدبن موسی(ع) برای حفظ اسلام معتقد به قیام مسلحانه با نظام جور بوده است.
سده ششم را در تاریخ فلسفه اسلامی-ایرانی می توان نقطة عطفی به شمار آورد، در این سده فلسفه با قرائت مشائی آن که در آثار فارابی و به ویژه ابن سینا ساخته و پرداخته شده بود، در مواجهه با انتقادات شدید غزالی دچار رکود شد و رفته رفته زمزمه تفکرات فلسفی تازه ای در قالب هایی غیر از نظام ارسطویی - ابن سینایی از جانب کسانی مانند شیخ شهاب الدین سهروردی به گوش می رسید. یکی از اندیشمندان ایرانی که در این سده ظهور کرد افضل الدین محمد مرقی کاشانی بود. گرچه در تاریخ فلسفه اسلامی - ایرانی نامش به آوازه دیگر متفکران سدة ششم نیست، اما باید توجه داشت که او فیلسوف نوپردازی است که سبک فلسفه ورزی خاصی دارد. بابا افضل به فراست دریافته بود که پس از انتقادات غزالی، تداوم تفکر فلسفی به شیوه مرسوم آن روزگار، یعنی به سبک مشائیان، آسان نیست و فلسفه مقبولیت خود را نزد مخاطبان از دست داده است. او به این اندیشه افتاد که طرحی نو در فلسفه دراندازد و راهی تازه پیش روی اندیشه ورزان و دانش وران بگشاید. بابا افضل ایراد اصلی را در ستیز و مخالفت کسانی مانند غزالی و دیگران با فلسفه نمی دید، بلکه معتقد بود که فلاسفه رسالت اصلی خود را فراموش کرده اند و در انجام کاری می کوشند که از عهده فلسفه بیرون است.