نوستالژی از اصطلاحاتی است که از علم روانشناسی وارد عرصه ی ادبیات شده است. در جستار پیش رو نگارندگان بر آنند تا با استفاده از شیوه ی توصیفی – تحلیلی به بررسی این پدیده ی روانی در سروده های دو شاعر معاصر عراقی و ایرانی «نازک الملائکه» و«فروغ فرخزاد» بپردازند. تحقیق نشان از آن دارد که اوضاع نابسامان سیاسی و اجتماعی روزگار شاعران، عدم توجه به زن، فاصله های طبقاتی، از دست دادن عزیزان و... باعث شده است که این دو شاعر به ناخودآگاه خود رجوع نمایند و با حسرت و دیدی تراژیک از آن روزگاران یاد کنند. مهمترین دستاورد پژوهش آن است که بن مایه های نوستالژیک، مانند اوضاع سیاسی و اجتماعی، یاد مرگ، یاد عشق، اندوه هبوط، یاد کودکی، یاد زادبوم، آرمان شهر، یاد عزیزان را در سروده های هر دو شاعر می توان یافت با این تفاوت که در بیان برخی مسائل تفاوت هایی نیز در کلام و اندیشه این دو شاعر دیده می شود.
استعاره یکی از مهم ترین ابواب علم بیان، دست کم در معنای کلاسیک آن، به شمار می آید. تعریف استقراریافتة امروز آن، که مبتنی است بر مجازی که علاقة آن مشابهت باشد، حاصل تلاش بزرگ مردانی چون عبدالقاهر جرجانی و ابویعقوب سکاکی است که توانستند این نظریه را در بلاغت اسلامی پایه گذاری کنند و تکوین دهند. نظریة استعارة جرجانی که ماهیتاً حاصل ژرف نگری در آثار پیشینیان اوست نشان دهندة بینشی کارکردگرا به استعاره است. دید قرآن شناسانة بلاغت نویسان نخستین، که جرجانی را می توان آخرین حلقة این طیف از محققان دانست که با نگاهی ویژه به قرآن به بررسی مسائل بلاغی می پرداختند، باعث می شد تا از اجزای زبان توقع ایفای نقش های مهم در قرائت آیات قرآن، و به طور کلی، متون ادبی داشته باشند. نظریة استعارة جرجانی پس از رسیدن به سکاکی در مفتاح العلوم به رغم دقت زیاد و داشتن چهارچوب مستحکم بازتابی دیگر دارد؛ نگرش ادیبانة سکاکی باعث می شود تا لزوم درنظرگرفتن کارکرد برای استعاره به دست فراموشی سپرده شود، حال آنکه جرجانی با بینشی عمیق به نقش اجزای زبان در متن دقت می کند. مقایسة آثار جرجانی و سکاکی با یکدیگر نشان می دهد که این دو، نه تنها در این مورد اخیر، بلکه در موارد دیگری نیز اختلافاتی دارند. پژوهش حاضر به بررسی این اختلافات خواهد پرداخت و اختلاف این دو را در تعریف، ماهیت، و روش برخورد با استعاره نشان خواهد داد.
این مقاله برگرفته از کتاب «سعدی» است. در این مقاله نویسنده به بررسی زمانه و روزگاری که سعدی در آن میزیسته، میپردازد که بنا بر شواهد تاریخی، ایران، سالهایی بدتر از سالهایی که سعدی در آن میزیسته، از سر نگذرانیده است. در این مقاله با بررسی تاریخی این دوران خواننده بهتر میتواند اوضاع زمان سعدی را درک کند و حتی به گونهای بهتر سعدی را بشناسد.
در این مقاله به بررسى نمادهاى اندامى به کار رفته از نباتات در ادبیات فارسى پرداخته ایم و دیوان شاعرانى چون رودکى، فرخى، منوچهرى، ناصرخسرو، سنایى، سعدى، مولوى و حافظ بر این اساس مورد مطالعه و بررسى قرارگرفته است. مطابقت این گونه کاربردهاى ادبى بر پایهء تشبیه و در قالب یک ارتباط تثلیثى آنیمیسم، تناسخ گیاهى و باور اساطیرى تبدیل انواع از گیاه پیکرى به انسان پیکرى، سیر تصویرگرایى اندامى انسان را در ادب فارسى نشان مى دهد.
این مقاله به بررسی ارتباط اوزان شعر فارسی با محتوا و مضامین آن می پردازد. این که آیا وزن و محتوا در شعر فارسی با یکدیگر پیوندی تنگاتنگ دارند، از سؤال هایی است که برخی پژوهشگران، کوشیده اند به آن پاسخ دهند. از منظر آنان، وزن های اصلی شعر فارسی را می توان بر اساس ارتباط با مضامین و مفاهیم طبقه بندی کرد و اغلب شاعران بزرگ، دانسته یا نادانسته این تناسب را رعایت کرده اند. از این رو، باتوجه به ضرورت مقایسة کاربرد اوزان در مفاهیم مختلف برای رسیدن به نتیجه ای قابل اعتماد، ابتدا 3209 قصیده از بیست شاعر شاخص پیش از مغول مطالعه و پس از بررسی، 1018 قصیده که محتوای نسبتاً مشخصی داشته اند، در دو دستة اصلی شادیانه ها (تبریک و تهنیت اعیاد، فتح ها و مناسبت های شاد) و غمگنانه ها (مرثیه، حبسیه و شکواییه) طبقه بندی و پس از بسامدیابی، به روش تحلیلی- توصیفی بحرها و وزن های اصلی معرفی و میزان رعایت تناسب محتوایی در کاربرد هریک بررسی شده است. بنابر یافته های این پژوهش، دست کم در سنت قصیده سرایی تا آغاز سدة هفتم، شاعران در انتخاب وزن های اشعار خود توجهی به محتوا نداشته اند و از اغلب بحرها و وزن ها، در مضامین متضاد، استفاده کرده اند. اندک تمایز موجود در برخی گونه های عروضی هم، برآمده از سلیقه و ذوق فردی، تفاوت جغرافیای شاعری و سنت ادبی غالب بر سبک شاعر بوده است.
هنجارگریزی معنایی، یکی از شیوه هایی است که شاعران و نویسندگان، با بهره گیری به جا و هنرمندانه از آن، سطح ادبی آثارشان را ارتقا می بخشند. بیژن نجدی از جمله نویسندگانی است که در ساخت و پرداخت داستان های خود، تمایل زیادی به استفاده از این شیوه داشته است. از آن جا که هنجارگریزی معنایی بیشتر خاص شعر است، بهره گیری از آن در آثار منثور، زبان این آثار را شعرگونه می نماید. فرضیة پژوهش حاضر آن است که یکی از مهم ترین عواملی که زبان داستان های نجدی را از منطق عادی گفتار خارج کرده و آن را به سوی زبان شاعرانه سوق داده، نمود انواع هنجارگریزی معنایی در این داستان هاست. به منظور اثبات فرضیة پژوهش، انواع هنجارگریزی معنایی در داستان های نجدی با استفاده از شیوة استقرایی مشخص و پربسامدترین و مؤثرترین آن ها از حیث شاعرانه ساختن زبان داستان های نجدی بررسی شده است. نتیجة پژوهش بیان گر آن است که از بین انواع ترفندهای ادبی که در چهارچوب هنجارگریزی معنایی قرار دارد تشبیه، تشخیص، مجاز، حس آمیزی، بزرگ نمایی و متناقض نما، بیش ترین نقش را در شاعرانه ساختن زبان داستان های نجدی داشته است.
جریان عرفان، جنبه شاخصی از معنویت اسلام است که در عرصه های گوناگون فرهنگی، هنری، ادبی و... فرصت رشد و نمو یافته است. یکی از بارزترین عرصه های رشد این جریان مربوط به بناهای مذهبی به ویژه مقابر است که پس از مساجد بیشترین و مهم ترین حجم بناهای بازمانده از معماری ایران دوران اسلامی را به خود اختصاص داده است. مقابر شیوخ و بزرگان متصوفه گونه ای از مقابر دوران اسلامی است که معمولا به وسیله مریدان در داخل همان خانقاه شیخ و با خصوصیات ویژه ای ساخته شده اند. موضوع اصلی این تحقیق بررسی و کشف تاثیرات عرفان اسلامی به طور عام و تصوف مکتب شیخ صفی به طور خاص بر مضامین کتیبه های قرآنی و حدیث مقبره این عارف و صوفی بزرگ با تکیه بر متون عرفانی به ویژه کتاب صفوهالصفا به عنوان زندگینامه و مرامنامه عرفانی شیخ صفی است. نکته اساسی در این راستا اثبات این حقیقت است که اصول عرفان و تصوف اسلامی فقط محدود به یک عقیده و طرز خاصی از زندگی نبوده، بلکه به طور گسترده ای در سایر ابعاد زندگی عرفا و متصوفه، از جمله در نحوه تزیین و انتخاب مضامین کتیبه های مقابر آنها نیز موثر بوده است. با توجه به یافته های تحقیق، مضامین کتیبه های قرآنی و حدیث مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی؛ ارتباط مستقیم با مفاهیم عرفان اسلامی و به ویژه آرا و اندیشه های صوفیانه مکتب صفویه دارد که به تفصیل در صفوهالصفا و سایر متون عرفانی تشریح و تفسیر شده است.
ادبیات تطبیقی از مهم ترین گونه های ادبی است که ما را در یافتن وجوه مشترک اندیشه های بزرگان جهان که از نظر زمانی و مکانی از یکدیگر فاصله دارند، یاری می رساند. میگل د. اونامونو، فیلسوف، شاعر و متکلم اسپانیایی با بر جای گذاشتن اثر مهم و عمیق خود، درد جاودانگی، تاثیر بسیاری بر اندیشمندان پس از خود و به ویژه فلاسفه اگزیستانسیالیست گذاشت. از سویی گزاره های اونامونو در باب ایمان به خدا، شباهت بسیاری به عرفای شرقی دارد و ما را به مقایسه افکار این فیلسوف ژرف اندیش اسپانیایی با این افراد وا می دارد.در مقاله حاضر تلاش شده است تا دیدگاه اونامونو درباره «ایمان» با دیدگاه حافظ شیرازی، شاعر و متفکر قرن هشتم هـ. ق. مقایسه شود و گزاره های هر دو در باب ایمان و عشق به خداوند به محک تطبیق کشیده شود. این شباهت و همسانی را به خوبی می توان با ذکر شواهدی از درد جاودانگی اونامونو و ابیاتی از دیوان حافظ شیرازی نشان داد.چکیده عربی: یعتبر الأدب المقارن من أهم الأشکال الأدبیة التی تساعدنا علی استیعاب الآراء المشترکة لدی مفکری العالم الذین باعد الزمان والمکان بینهم. فقد أثّر میجل دیه أونامونو، الفیلسوف و الشاعر و المتکلم الإسبانی، بعد خلق نتاجه الکبیر “ألم الخلود” تأثیرا عظیما علی المفکرین بعده، سیما الفلاسفة الوجودیین. هذا و إن عقائد اونامونو حول الإیمان بالله تتشابه إلی حد کبیر بعقائد العرفاء الشرقیین ما یجعلنا نقوم بدراسة مقارنة بین هذا الفیلسوف المفکر و العرفاء الشرقیین.ألقی هذا المقال الضوء علی دراسة مقارنة بین نظرة أونامونو و حافظ الشیرازی الشاعر و المفکر الذی عاش فی القرن الثامن إلی «الإیمان» للتمکن من القیام بدراسة مقارنة بین عقائدهما حول الإیمان و الحب الإلهی. و تراءی للباحث أنه من الممکن إبداء التشابهات الموجودة بینهما بعد تقدیم نماذج من «ألم الخلود» و دیوان حافظ الشیرازی.
مطالعه تاریخ ادبیات فارسی و بررسی سیر تحولات و علل آن از آغاز مورد توجه پژوهشگران غیر ایرانی بوده است. از همین منظر آثار شبلی نعمانی، ادوارد براون و یان ریپکا به دلیل طرح سه دیدگاه متفاوت در بررسی تاریخ ادبیات فارسی و تحولات آن شایسته توجه است: دیدگاه شرقی شبلی نعمانی، دیدگاه غربی ادوارد براون و دیدگاه رئالیستی و مقیّد یان ریپکا. افزون بر آن توجه به موضوع هایی از قبیل مخاطب شناسی، نقد سنّت و واقع گرایی بر اساس دیدگاه های جدید که زمینه ساز نگاه های نو در قلمرو ادبیات فارسی بوده است، آَشکارا در آثار این سه تن دیده می شود. در این نوشتار، موارد یاد شده، بررسی و در ضمن آن اختلاف نظرها و همانندی های نظریه های آنان ریشهیابی شده است. و برخی زمینه های تحول و تجدد ادبی نیز واکاوی گردیده است. نتیجهاین بررسی نشان می دهد که شبلی نعمانی بیش تر به زیباشناسی اثر، فارغ از مسائل تاریخی و اجتماعی توجه دارد؛ اما زیباشناسی را در خدمت محتوا قرار می دهد. ادوارد براون همه توجهش به محتواست و ادبیات را آیینه رویدادهای اجتماعی روزگار می داند. البته این نظر براون با دیدگاه جامعه شناسانه ریپکا کاملاً متفاوت است؛ زیرا براون این موضوع را به شکلی سطحی مطرح می کند، در حالی که ریپکا به گونه ای محوری به تحلیل حوادث اجتماعی می پردازد و بازتاب آن را در حوزه اندیشه، ادبیات و زندگی بررسی و نظریه پرداری می کند. شبلی نعمانی گذشته و سنّت را می پذیرد؛ ولی ریپکا منکر آن است و براون آمیزه ای از سنّت و نوگرایی را پیشنهاد می کند.
دوشیزه روشنی از اساطیر مانوی است که نور ربوده شده به دست دیوان را دوباره به سرزمین روشنایی برمیگرداند . در برگرداندن این نور ، مهرایزد (روح زنده) با یاری زروان و مادر زندگی و ... برای نجات انسان نخستین که نور او ربوده شده ، در دست دیوان اسیر گردیده و در دنیای تاریکی افتاده ، در تکاپو هستند . آنها انسان نخستین را نجات داده ، نور را به او برگردانده و او را به سرزمین روشنایی باز میآورند . رستم نیز در هفت خان برای نجات کاوس که نور چشم او به دست دیوان ربوده شده و در سرزمین تاریکی در دست دیوان اسیر است با راهنمایی زال و رودابه ، و یاریگری رخش در تکاپوست ...