هر متنی با متون پیش از خود رابطه دارد و با آنها گفتگو می کند، و معنا در بافتی بینامتنی با ارجاع از متنی به متن دیگر شکل می گیرد. غزلیات شمس که حاصل مکاشفات و تجربه های معنوی مولوی است به شخصیت های قرآنی نیز می پردازد. مولوی ماجراهای پیامبران در قرآن را تنها رویدادی از آنِ گذشته نمی داند و معتقد است آن وقایع در سطحی دیگر برای کسانی که تشبه به احوال آنان دارند، روی می دهد. مولوی در غزلی که در این مقاله بررسی می شود، وقایع پیش آمده بر حضرت آدم را به گونه ای بیان می کند که می توان آن را زبان حال آدم دانست، یا گزارش تجربه راوی از آن ماجرا.
بر اساس نتایج این تحقیق، نسبت دو متن (قرآن و غزل مورد نظر) با یکدیگر نسبت میان مستعارله و مستعارمنه در استعاره فرض شده است، مستعارمنه یا بر مبنای اصطلاحات بینامتنی (زَبَرمتن)، متن غزل است و آیات قرآن با توجه به قراین، مستعارله یا بر مبنای اصطلاحات بینامتنی «زبر متن» در نظر گرفته شده است و آنگاه متن غزل با توجه به آیات، تفسیر و تحلیل شده است. از آنجا که زاویه دید این غزل اول شخص است راوی به احساسات و عواطف خود یا آدم نیز در شعر پرداخته است. سیر روایت این غزل بر مبنای محور عمودی با آیات مربوط به آدم در سوره بقره انطباق دارد، به گونه ای که علاوه بر موضوع اصلی، موضوع فرعی آن دو نیز به هم شباهت دارد.
متون مکاشفه ای روایت گر رؤیاها و کشف و شهودهایی است که افرادی خاص بدان نایل شده اند. سفر به عالم معنا که تجربه ای جهانی است، در دوران ساسانی مورد توجه و اهمیت خاصی قرار گرفت به طوری که چهار نمونه از آن در میراث ادبیات نوشتاری این دوره بر جای مانده است. آنچه در این مقاله مورد توجه قرار می گیرد، بررسی و تحلیل محتوایی معراج نامه ها، شیوه اجرای این آیین و تجربه های سفر به جهان غیب و دلایل آن است. همچنین این مقاله در پی آن است که بداند آیا در دوران ساسانی، معراج امر رایجی بوده است یا خیر. به دیگر سخن، آیا این باور به دوران ساسانی منحصر است و یا امر تکرارپذیری در طول تاریخ ما بوده است؟ چه ضرورت هایی به بروز این تجربه ها منجر شده است؟ آیا همه این چهار تجربه مورد نظر، می تواند در یک ساحت فکری و معنوی قرار گیرد؟