خواجه مجدالدّین بن احمد همگر معروف به مجد همگر از شاعران مشهور ایران در قرن هفتم هجری است. او را در ادب فارسی بیشتر از روی حکمی که در مقایسه امامی هروی و سعدی کرده است، می شناسند. وی شاعری سهل و ممتنع سراست. رباعیات متعدد و لطیف عاشقانه و گاه حکمی و اجتماعی وی، از بهترین ترانه های شعر و ادب فارسی است. تاکنون از دیوان این شاعر، نسخه مصحَّح و منقّحی تدوین و چاپ نگردیده است. تنها نسخه خطی چاپی دیوان وی، به واسطه احمد کرمی در سال 1375 از سوی انتشارات « ما » به چاپ رسیده است. نسخه هایی که در تصحیح این دیوان در دسترس مصحّح بوده، همگی پس از قرن یازدهم هجری کتابت گردیده است. یکی از قدیم ترین و ارزنده ترین نسخ، از رباعیات این شاعر، نسخه ای است که در سال 697 هجری، توسط نوه وی ( اسحق بن قوام بن مجد همگر ) کتابت گردیده و مشتمل بر بخش عظیمی از رباعیات اوست. این پژوهش بر آن است تا به تطبیق و مقایسه این نسخه نفیس با دیگر نسخه های خطی و چاپی، به گونه های تحریف رباعیات این شاعر در نسخه های متعدد و نیز نسخه چاپی بپردازد و ضرورت تصحیح و چاپ رباعیات وی را بر اساس قدیم ترین نسخ، تبیین نماید.
هفت خوان رستم به طور اخص و هفت خوان های دیگر ایرانی، همچون هفت خوان اسفندیار یا شبه هفت خوان گرشاسپ، نوعی جستجوی جاودانگی است. نوعی نبرد با نفس درون و با هدف آسان کردن دشواری هاست، دشواری های راه تکامل و عروج انسان. پژوهش حاضر با بررسی و تحلیل هفت خوان های ایرانی بر آن است که در خوان چهارمِ همه هفت خوان ها، با وجود آنکه ظاهراً بن مایه آن ها مواجهه پهلوان با زن است؛ اما در پس این مواجهه باید نمادهای اسطوره ای دیگری را جستجو کرد. خوان چهارم که در ظاهر نبرد میان مرد (پهلوان، قهرمان) و زن است در اساس و ریشه نبردی میان آتش و آب است. آتش پسر اهورامزدا است و آب دشمن آن است. آب که روزگاری نماد تقدّس و پاکی اهورا بود، در عصر ساسانی و پس از تسلّط افکار زروانی بر دستگاه دینی عصر، به عنصری اهریمنی تبدیل گشت. با تجزیه و تحلیل خوان چهارم رستم، اسفندیار، گرشاسپ، هراکلس و نیم نگاهی به داستان های زال و رودابه، سام نامه خواجوی کرمانی، خسرو و شیرین نظامی و کلیدر محمود دولت آبادی به اثبات این نظریه پرداخته ایم.
اراده و بیان هر نوع معنی، قالب مخصوص و کلام ویژه خود را میطلبد و مثلاً زبان شعر، غالباً، گویای مفاهیم و محتوای مربوط به نثر نیست. بنابراین، انتخاب نوع کلام با توجه به مقاصد و اهداف ادیب از تألیف و تصنیف، ضرورت تام و تمام دارد. استفاده از نثر موزون و مسجّع به عنوان کلامی مستقل در زبان و ادبیات فارسی، برای اولین بار در متون عرفانی رواج و شیوعی گسترده یافت. هدف از طرح این بحث، چرایی انتخاب این نوع کلام در متون عرفانی و به ویژه نامه های عین القضات همدانی است؟ در واقع، جستار حاضر به بررسی مختصات سبکی نثر موزون از لحاظ لفظ، معنا، تناسب میان آن دو، موضوع و ادبیتِ کلام در نامه های قاضیمیپردازد و آن را بر اساس ویژگی های این نوع کلام و مبتنی بر بلاغت، با استفاده از شیوه مطالعه کتابخانه ای مورد نقد قرار میدهد. نتایج نشان میدهد که استفاده موردی نویسنده از نثر موزون و مسجع، بیشترین تأثیر را بر خواننده/ مخاطب دارد و در این میان برای ایجاد ارتباط بین عارف و سالک، این نوع نثر ادبی می تواند ایفاکننده بهترین نقش در نوع خود باشد و آنچه باعث میشود که نویسنده نتواند به تمامی از نثر موزون و مسجع بهره ببرد، انباشتگی و پراکندگی مطالبی است که در ذهن او حضوری پررنگ دارد.
جلال آل احمد (1302- 1348 ه.ش.) نویسنده ای متعهّد، آرمانگرا و عملگراست که داستان نویسی را با نگارش داستان های کوتاه از سال 1323 شروع کرد و تا پایان عمر ادامه داد. آنچه در داستان های آل احمد چشمگیر به نظر می رسد شیوه های حضور نویسنده در این آثار است که گاه شکل مداخله گرانه به خود می گیرد و گاه نیز این حضور به صورت غیر مستقیم است و در هرحال برآمده از نگرش خاص نویسنده و الزاماتی است که این نگرش بر داستان های وی اعمال می کند. داستان های بلند جلال آل احمد «سرگذشت کندوها» و «مدیر مدرسه» (1337)، «نون والقلم» (1340) و «نفرین زمین» (1346) که در دهه پایانی زندگی وی به نگارش درآمده، حاصل نگرش ویژه نویسنده به قالب داستان است. در مقاله حاضر کوشش شده است تا چگونگی حضور نویسنده و رابطه آن با این نگرش خاص و الزاماتی که موجب حضور نویسنده در این آثار گردیده است بررسی شود.
حضور نویسنده در داستان های مورد نظر را می توان ناشی از تعهّد نویسنده دانست که داستان را به عنوان ابزاری برای آگاهی دادن در شرایط سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خاص در نظر گرفته و با صراحت و تکیه بر گنجینه سنتهای قصّه های ایرانی کوشیده است رسالت خود را به انجام برساند.
شاهنامه ی حکیم توس، دایرةالمعارف بزرگی است که فرهنگ و تاریخ کهن ایران زمین را در بردارد. یکی از هزاران مفاهیم ارزشمند معنوی که در این اقیانوس فراخ گستر و ژرف عمق به زیبایی و شیوایی موج می زند، نیایش پروردگار یگانه است. بازتاب گسترده ی این کردار معنوی در شاهنامه نشان از آن دارد که نیایش همچون خداجویی، از نخستین روزگاران شکل گیری تمدن بشری کرداری پسندیده و همراه با باور و اعتقاد در فرهنگ مردم ایران زمین بوده است. با تأملی در شاهنامه به روشنی دریافت می شود که نیایش یکی از مستحکم ترین پناهگاه های خداجویان، خردمندان، پهلوانان و پادشاهان و وسیله ی مقابله با جادوگری ها و بداندیشی ها و ترفندهای دشمن است. نیایش های شاهنامه به گونه ای درس خداشناسی می دهند و اغلب برای طلب نیازهای عمومی و منافع ملی و رستگاری معنوی به کار می روند نه برای منافع شخصی. این کردار معنوی، آدمی را به منبع اصلی قدرت وصل می کند و نیاز او را هر چند که انسانی تمام عیار چون رستم باشد و یا پادشاهی آرمانی، قدرتمند و با خرد و هنر چون کی خسرو، نشان می دهد. در این پژوهش نیایش های شاهنامه از جنبه های گوناگون همچون: نوع خواسته ها در نیایش، نیایشگران به تفکیک شخصیت ها و .... بررسی می شود.
یکی از ویژگی های رویکرد ساختارگرایی در تحلیل متن توجه به تقابل های دوگانه است. درحقیقت تقابل بین فرهنگ و طبیعت نوعی ساختار محسوب می شود، بر این اساس دو سوی این تقابل اغلب در حین اجرا در رابطه سیال، تنشی و دیالکتیک قرار دارند که رابطه ای سلبی و هم ایجابی است. بنابراین، از این منظر می توان گفت که در آیین تعزیه، فرهنگ و طبیعت درهم آمیخته اند و پیوسته همدیگر را تعریف می کنند.
تعزیه فی نفسه پدیده ای فرهنگی است، اما در بطن آن (به مثابه متن) طبیعت قرار دارد. حال اگر طبیعت را در تحلیل تعزیه در نظر نگیریم، تعزیه هویت متنی خود را از دست می دهد، زیرا عناصر طبیعت از جمله لایه های درون متنی آن محسوب می شوند. از این رو، طبیعت و فرهنگ در چارچوب تعزیه به شکلی پویا در حال تعریف و بازتعریف یکدیگر هستند. بدین منظور در این مقاله که با روش توصیفی ـ تحلیلی به نگارش درآمده، تعامل و دیالوگ بین فرهنگ و طبیعت، تطبیق آنها و نوع رابطه و جایگاه آنها با رویکردی ساختارگرایانه بررسی و تحلیل شده است. بنابراین نشان دادن چگونگی کُنش متقابل بین فرهنگ و طبیعت در فرایندی تعاملی و دیالکتیک، هدف این مقاله محسوب می شود.
تضاد یکی از پیوندهای معنایی میان کلمات و یکی از مؤلّفه های مهم زبان است که در بعد واژگانی در حوزه مطالعات دستور زبان قرار می گیرد و در بعد معنایی از مقولات بلاغی به حساب می آید. اهل زبان به طور ناخودآگاه از این مؤلّفه در سخن خویش استفاده می کنند و چون از ابتدا با آن مأنوس و آشنا هستند هنگام به کاربردنش با مشکلی روبه رو نمی شوند؛ ولی غیر فارسی زبانان در بسیاری از موارد هنگام یافتن متضاد کلمهای دچار مشکل میشوند؛ زیرا ساختار تضاد در زبان فارسی کاملاً قیاسی نیست و در بسیاری از موارد سماعی است. در برخی ساختارهای قیاسی نیز کاربر، علاوه بر نحوه ساخت، باید به معنای آن نیز توجه نماید؛ زیرا متضاد به دو کلمهای اطلاق می شود که در تمام ویژگیها غیر از یک مشخصه، یکسان باشند. کلمات متضاد اعم از کلمات منفی است و رابطه هم نشینی مهمترین عامل در تشخیص متضادهاست، چون هنگام کاربرد متضاد باید به تمام ویژگیهای همسان و غیر همسان آن دو کلمه توجه داشته باشد. در زبان فارسی تضاد دو ساختار عمده دارد: متضادهای قیاسی یا مشتق که از ترکیب پیشوندهای مختلف با اسم، صفت، بن فعل و... ساخته می شوند؛ زیرا در زبان فارسی پسوند یا میانوند متضادساز وجود ندارد. دوم متضادهای سماعی یا مرکب که گاه با توجه به تکیه اصلی بر روی معنی کلمه یک جزء آن ثابت و یک جزء دیگر تغییر می کند و گاه نیز هر دو جزء متغیر است. گاهی نیز ترکیب های متضاد با واو عطف یا بدون آن ساخته میشود که اگر این گونه متضادهای مرکب یک مفهوم واحد را به ذهن برساند، در مقوله پارادوکس یا متناقض نمایی نیز که در حوزه بلاغت است، قرار گیرد. در کتابهای دستور کمتر به مقوله تضاد پرداخته شده است. دستور پژوهان نوعاً به تضاد نپرداختهاند یا اشارهوار از آن گذشتهاند. در یک بررسی میدانی که بر روی نزدیک به شصت کتاب دستور انجام گرفت؛ از مجموع بیش از 20 هزار صفحه حجم این کتابها کمتر از هفت صفحه مطلب درباره تضاد یافت شد.
برطبق روان شناسی تحلیلی یونگ، روان انسان تشکیل یافته از سیستم های روانی است که به «کهن الگو» (archetype) و نمونة مثالی شهرت یافته اند. این پژوهش بر آن است تا کهن الگوی سایه را به منزلة مهم ترین و بارزترین کهن الگویی که در اشعار شاعر بزرگ معاصر، مهدی اخوان ثالث، بازتاب یافته است بررسی و تحلیل کند. از آن جا که کهن الگوی سایه در شخصیت انسان دارای کارکردهایی است که مربوط به جنبة منفی شخصیت انسان می شود، در این پژوهش سعی شده است تا افزون بر کارکردهای منفی سایه، به کارکردهای مثبت آن نیز توجه شود و بازتاب آن ها در اشعار و زندگی شاعر بررسی شود. چون یونگ «نمادها» را شکل آشکار کهن الگوهای پنهان و رؤیاهای عمیق دانسته است و آفرینش های هنری و ادبی را زمینه های بازیابی و تجلی آن ها می داند، کهن الگوی سایه در اشعار اخوان در قالب شخصیت های نمادینِ منفی نیز ظهور پیدا کرده اند؛ «شغاد»، «دقیانوس»، «اسکندر»، «زن جغد»، و «جادو» نمونه هایی از این مواردند.
در حوزة زبان¬شناسی و نظریه¬های ادبی، زبان فارسی و عربی معاصر سخت متأثر از ترجمه است. با مقایسة کتاب ها و مقالات فارسی و عربی در حوزة نقد ادبی در¬می¬یابیم که مترجمان عرب زبان به رغم ترجمه¬های متعدد برای هر اصطلاح، عملکرد مقبول¬تری دارند. شاید از دلایل این موفقیت قابلیّت اشتقاقی زبان عربی باشد. اصطلاح «intertextuality» در زبان عربی به «التّناصّ»، «تداخل النّصوص»، «التفاعل النّصی» و معادل¬های دیگری ترجمه شده و به ترتیب، به معنای «دادوستد متون»، «تداخل متون» و«تعامل متون» است، اما این اصطلاح در زبان فارسی به «بینامتیت» ترجمه شده که دربردارندة مفاهیم موجود در این نظریه نیست. در این مقاله با مقایسة معادل¬های فارسی و عربیِ اصطلاحات مربوط به نظریه «بینامتنی»، وجوه موفقیت یا ناکامی مترجمان فارسی و عربی را نقد و بررسی می کنیم.
یکی از نمادینه ترین ابزارهای نبرد در شاهنامه، گرز گاوسر است که در نبرد کیهانی فریدون و ضحاک بهکار رفته و پیشینة اساطیری آن در نابودی شر، آن را تبدیل به یکی از مهم ترین ابزارهای پهلوانان ایرانی در ستیز با دشمنان اهریمنی کرده است. این جستار، برای توصیف فرایند نمادپردازی این ابزار، ارتباط این نماد را با پیش زمینة مهری اسطورة گاو بررسی می¬کند. در این آیین، غلبة مهر بر گاو نخستین، یکی از ضروریات انقلاب زمستانی و طلیعه¬بخش چیرگی نور بر تاریکی و گرما و بهار بر سرما و زمستان بوده است. این اسطوره در فرهنگ زرتشتی، در قالب پیدایش جانوران از نطفة گاو قربانی¬شده و در حماسة ایرانی در قالب کین¬خواهی گاو مقدس و خویشکاری ابزار نمادین گرز گاوسر دیده میشود و ترسیم شکل گاو بر این گرز، می¬تواند نمادی برای پیروزی ابدی و ضامنی برای پایداری زندگی (گئو یا گاو، به معنی هستی) و روشنی (تجسم مادی مهر در پرتوهای خورشید) باشد.
در این پژوهش برپایه نظریه روانکاوی ژاک لکان، روانکاو پساساختارگرای فرانسوی، رمان شازده احتجاب هوشنگ گلشیری تحلیل و بررسی می شود. پس از طرح مباحثی نظری درباره چند اصطلاح رایج در نظریه لکان (حیث واقع، ساحت خیالی، ساحت نمادین، نام پدر و نگاه خیره، در خوانشی نقادانه از شازده احتجاب گلشیری چگونگی کارکرد این مفاهیم سنجیده خواهد شد. نگارندگان این پژوهش کوشیده اند به دو پرسش اساسی پاسخ دهند: رمان شازده احتجاب در کدام ساحت لکانی روایت می شود؟ و علت عمده گسستگی و عدم انسجامِ ساختار «خود» شازده احتجاب و ساختار روایی این رمان چیست؟
در حوزة زبان¬شناسی و نظریه¬های ادبی، زبان فارسی و عربی معاصر سخت متأثر از ترجمه است. با مقایسة کتاب ها و مقالات فارسی و عربی در حوزة نقد ادبی در¬می¬یابیم که مترجمان عرب زبان به رغم ترجمه¬های متعدد برای هر اصطلاح، عملکرد مقبول¬تری دارند. شاید از دلایل این موفقیت قابلیّت اشتقاقی زبان عربی باشد. اصطلاح «intertextuality» در زبان عربی به «التّناصّ»، «تداخل النّصوص»، «التفاعل النّصی» و معادل¬های دیگری ترجمه شده و به ترتیب، به معنای «دادوستد متون»، «تداخل متون» و«تعامل متون» است، اما این اصطلاح در زبان فارسی به «بینامتیت» ترجمه شده که دربردارندة مفاهیم موجود در این نظریه نیست. در این مقاله با مقایسة معادل¬های فارسی و عربیِ اصطلاحات مربوط به نظریه «بینامتنی»، وجوه موفقیت یا ناکامی مترجمان فارسی و عربی را نقد و بررسی می کنیم.