فوق عالم مرئى و محسوس (ناسوت)، عالم نامرئى و روحانى (لاهوت) است که دست عقل از دامان آن عالم کوتاه است و ارتباط و اتصال به آن عالم، مخصوص اصفیا و برگزیدگان حق است که انبیا و اولیا نام دارند. انبیا به واسطه عصمت و مقام وحى و رسالتى که دارند و اولیا نیز بنا به جایگاه قدسى و قربى که بر اثر موهبت الهى، تهذیب و ترویض نفس، موت ارادى و اتصال نفس ناطقه انسانى به مبادى اولیه و ارتسام از آنها در نفس انسانى برخوردارند و داشتن ایمان مستحکم و خالصانه، مصداق "الا إن اولیاء الله لاخوف علیهم و لاهم یحزنون " هستند و از آنان به اذن و تأیید الهى و اثبات مراتب قرب، اعمال خارق العاده و غیر معهودى- وراى علل و اسباب ظاهرى- صادر مى شود که معجزه و کرامت نام دارد. در این مقاله، خوارق عادات (معجزات انبیا و کرامات اولیا) از دیدگاه عنقاى قاف معرفت- مولوى- در حماسه روحانى بشریت- مثنوى معنوى- مورد بررسى قرار میگیرد.
از قرن هفتم و هشتم (ه.ق) که دوران طلائى غزل فارسى است، شاعرى را نمى توان یافت که در سرودن غزل تحت تأثیر آن دوره نبوده باشد. غزل در دوره ى معاصر نیزکم وبیش متأثر از همان دوره است. بررسى غزل هاى امیر هوشنگ ابتهاج (هـ ا. سایه) که از غزل سرایان بنام روزگار ماست از جهت تأثیرپذیرى از حافظ موضوع این مقاله است. این بررسى از چند جنبه صورت گرفته است: ا- تأثیر ترکیبات و عبارات حافظ در غزل سایه 2- تأثیر مضامین حافظ در غزل سایه 3- تأثیر ساخت هاى شعرى حافظ در غزل سایه 4- تأثیر غزل حافظ در شعر نیمایى سایه.
تاثیر فلسفه بر ادبیات، انکارناپذیر است. از این میان می توان به فلسفه ای اشاره کرد که مارتین هایدگر در قرن بیستم مطرح می کند و ادبیات عصر پسامدرن را تحت تاثیر خود قرار می دهد. تاکید بر پیوند انسان و جهان تلاش در جهت شناخت آنها و نیز کوشش برای بازگشت به اصلها و سرچشمه ها سه ویژگی بنیادی فلسفه هایدگر است که در ادبیات پسامدرن رسوخ یافته است. از طرفی این سه اصل بنیادی در رگ و ریشه اسطوره نیز هست. بدین ترتیب به واسطه فلسفه هایدگر سه شباهت بنیادین میان اسطوره و ادبیات پسامدرن پدید می آید. گذشته از این ویژگیهای بنیادین مشترک، شباهتهای بسیاری یز در سطح این دو هست که در اسطوره «ناآگاهانه» و بیشتر به دلیل مبتنی بودن آن بر فرهنگ شفاهی رخ می دهد و در ادبیات پسامدرن «آگاهانه» و البته در پی به کارگیری تمهیداتی خاص. در این مقاله با نظر به فلسفه هایدگر، ویژگیهای مشترک اسطوره و ادبیات پسامدرن مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
ردیف گوشه ای از موسیقی شعر است و با اینکه در تکمیل موسیقی قافیه و وزن اهمیت بسیاری دارد، اغلب نقشها و کارکردهای آن نادیده گرفته شده است. این مقاله می کوشد، ابتدا با ارزیابی تعاریفی که از ردیف ارایه شده و بازگویی نارسایی بعضی از آنها، تعریفی برگزیند که ضمن داشتن انسجام و سادگی، جامع و مانع بودن، در زمینه پژوهش نیز سودمند واقع شود. از آنجا که ردیف تنها در زبان فارسی حضوری موفق دارد و بسامد آن در زیباترین و موسیقایی ترین غزلهای فارسی از جمله غزلهای حافظ، بسیار چشمگیر است، در ادامه نقشهای گوناگون ردیف از جمله نقش موسیقایی و معنایی آن را با توجه به غزلهای حافظ پی می گیریم. آمار انواع ردیفهای فعلی، اسمی، گروهی، جمله ای، ضمیری، صفتی و حرفی حافظ، نیز فراهنجاری در ساخت ردیف و قافیه که نشان از نوعی شگرد هنری است، از جمله مباحثی هستند که در این مقاله مورد بررسی قرار خواهند گرفت.
وزن شعر فارسی بر پایه نظم بخش ها یا هجاهاست. هر گاه شاعر به جای دو هجای کوتاه، یک هجای بلند بیاورد، از اختیار تسکین یا سکته بهره گرفته است. سکته نیز در آغاز مصراع، در همه جای مصراع، به کار می رود. سکته، به ویژه در وسط مصراع در تغییر آهنگ شعر، بسیار موثر است. در این پژوهش به اثبات رسیده که میزان سکته عروضی وسط مصراع در غزل های خاقانی نسبت به غزلهای انوری، پنج برابر است، زیرا: 1. زبان غزل های انوری، ساده تر است و بیشتر از وزن های کوتاه بهره گرفته است؛ در حالی که زبان غزل های خاقانی، سنگین تر است و بیشتر از وزن های متوسط، بلند و متناوب الارکان سود جسته است؛ 2. انوری در زندگی، روحیه ای شادتر از خاقانی داشته است؛ 3. تخلص (لقب شاعری) خاقانی و لزوم ذکر آن در پایان غزل نیز یکی از عوامل کثرت سکته در غزل های اوست.