هجا از شمى ترین واحدهاى زبانى است که از دیرباز مورد مطالعه قرار گرفته و بحث و بررسى پیرامون مرزهاى آن بسیار بوده است. در زبان ایتالیایى هم بر روى آن مطالعات بسیارى انجام گرفته است. در این مقاله عناصرى که در آغازه، قله و پایانهء هجا در ایتالیایى قرار مى گیرند، بررسى مى شوند. این گرایش آشکار نیز به چشم مى خورد که خوشه هاى همخوانى شکسته و به هجاهاى ساده تر تبدیل مى شوند. نقش همخوان هاى روان، نوع واکه و محل تکیه در تعیین مرزهاى هجایى باید مورد توجه قرار گیرد. حرف تعریف، حرف اضافه و دیگر عناصرى که در محور همنشینى قرار مى گیرند زمینه هاى شکست خرشه هاى همخوانى آغازین واژه را فراهم مى کنند، اما در درون واژه، همنشینى واکه ها در این روند سودمندند.
مقالهء حاضر بررسى رویکرد فلسفى داستایفسکى نسبت به مسئله آزادى، دریافت او از وضعیت بشر و بعد مذهبى، تمثیلى و تحول عظیم فکرى وى در بازپسین نوشته هایش- از خاطرات زیر زمینى تا "افسانهء مفتش بزرگ "، بخش فلسفى برادرا ن کاراما زوف- است. فلسفه روسى آرمان طلب و نمادگرا، از سال هاى پسین قرن نوزدهم، این رمان نویس را به عنوان پدر فکرى خود برگزید. چگونه مى توان شیفتگى فلاسفه و ادبا را در برابر یک داستان نویس توجیه کرد؟ آیا انگاره هاى اصلى فلسفهء داستایفسکى از هنر داستانى او جدا است؟ این بررسى بر تحلیل هاى روشنگرانهء فیلسوفانى همچون لئون شستوف، نیکولا بردائوف و نظریات نرین میخاییل باختین در بارهء اهمیت آوا، گفتار و ابداع چندآوایى داستانى توسط داستایفسکى استوار است. افزون بر توجه به سویه هاى فلسفى آثار در قبال آزادى، که موضوع بخشى از مقاله است، بررسى تاثیر داستایفسکى بر برخى ادباى فرانسوى، از جمله آندره ژید و ناتالى ساروت نیز در اینجا مدنظر است.
داستان کوتاه که نوع اروپایی آن ریشه در قرن هاى گذشته دارد و به دکامرون بوکاچیو مى رسد به شکل امروزى خود از قرن نوزده، با صنعتى شدن اروپا و کم شدن فرصت مطالعه در جامعهء کتابخوان حضور پیدا کرد. شاید نگارش داستان کوتاه، از نگاه نویسنده اى مبتدى و نوپا و خوانندگان معمولى، کارى نه چندان پر زحمت به نظر برسد و چنین انگاشته شود که مى توان با قرار دادن یک یا چند شخصیت، در بطن کنشى یگانه، داستان کوتاه نوشت اما در عمل، نگارش این نوع ادبى- همچون سایر انواع ادبى- گذشته از استعداد، قریحه، ذوق، انگیزه، آگاهى و دانش، هنر و دیگر ویژگى هاى نویسندگى، نیاز به راهبردهایى دارد که معمولا پس از مطالعهء تعداد قابل توجهى از داستان هاى کوتاه و تجزیه و تحلیل آن ها و استخراج عناصرى که ساختار داستان کوتاه را تشکیل مى دهند، به دست مى آید. در این مقاله، با استفاده از نظریه هاى صاحبنظران در زمینهء نگارش داستان کوتاه، ویژگى هاى کلى آن برشمرده و راهبردهاییارانه مى گردد.
ادبیات تطبیقى علمى است متحول که در طول حیاتش در اروپا و آمریکا تعاریف و گرایش هاى گوناگونى داشته است. بحث بر سر اروپا محورى گروهى از تطبیقگران، در مقابل موضع گیرى گروهى دیگر، که تا چند صباحى موجبات تشتت را فراهم کرده بودند، در اواخر قرن بیستم بعد جدیدى یافت و در نتیجه، زمینه بعضى از مطالعات تطبیقى دوباره متحول شد و مفاهیم جدیدى ارائه گردید. در همین زمینه، ملیت گرایى، که محلى از اعراب نداشت) به شکل گرایشهاى گوناگونى ظاهر شد. حوزهء تطبیقى بعضى از بخش هاى ادبیات تطبیقى، که وسیع شده است، مثل ادبیات ترجمه، هم اکنون زمینه هاى تطبیقى چندى، از جمله جایگاه مترجم و ترجمه را فراهم کرده است. در مقالهء حاضر به بررسى این روند تا به امروز پرداخته شده است و در مقاطع زمانى گوناگون هم، تعاریف ادبیات تطبیقى مورد بحث قرار گرفته است
ارنست یونگر، مبلغ، نظریه پرداز و پیشرو حرکت ننوناسیونالیسم در آلمان، خط فکر ناسیونالیستى خود را در دهه بیست، در قالب خاطرات جنگ جهانى اول، بعد متافیزیکى بخشید و با ژرف نگرى به پدیده جنگ، پرچمدار شعار "جنگ پدر ناسیونالیسم است،، شناخته شد. اگر چه نگرش گاه بسیار افراطى نویسنده به جنگ و ناسیونالیسم، موج جدیدى از جنبش هاى ملى را در آلمان ایجاد کرد، اما خود اوبا فاصله گرفتن منطقى از احزاب ناسیونالیستى که به مبارزه افراطى با قدرت حاکم- جمهورى وایمار- پرداخته و در صدد سرنگونى آن بودند، تکروى در مسایل سیاسى پیش گرفت و تنها راه مبارزه را مبارزه ایدئولوژیکى دانست. پرداختن به ادبیات جنگ ارنست یونگر در دهه بیست، بیانگر دوران پر تلاطم و حاکى از روح ماجراجویانه و سرکش فردى است که بر علیه نظام خشک و بى روح بورژوازى آلمان دست به شورش مى زند، این شیوه فکرى نمودى عینى در آثار نویسنده در دهه بیست که به ادبیات جنگ مشهور است، داشت.
مسئله چندآوایى در روایت، به ویژه در متون داستانى که توسط نظریه پردازانى چون میخاییل باختین m.bakhtine و اسوالد دوکروo.ducrot مطرح شده، به خواننده این امکان را مى دهد تا با نگرشى نو متن داستانى را نظاره کند، هر گفته را در ارتباط با گفته هاى دیگر قرار داده آن را همچون حلقه اى از زنجیره گفتار، در روایت کلى داستان به حساب آورد. هر نوشته اى مى تواند شامل گفتگویى تخیلى، واقعى، تفسیرى از جانب نویسنده یا راوى- که الزاما همان نویسنده نیست ولى پیام دهنده در متن است- ابراز عقیدهایى از طرف شخصیت داستان و غیره باشد. در بسیارى از روایت هاى داستانى به خصوص در قرن بیستم، این آواها به هم مى آمیزند و خواننده باید به عنوان دریافت کنندهء پیام، خود برداشت لازم را از متن بکند.
در این مقاله سعى شده است، نقطه نظرات زبانشناسان کثورهاى مشترک المنافع در مورد جملات بدون شخص با یکدیگر مقایسه گردد. افعال بدون شخص، در زبان فارسى و روسى مى توانند به صورت اشکال منجمد و تغییرناپذیر ظاهر گردند. در این مقاله، جملات بدون شخص زبان روسى و فارسى از لحاظ نحوى مورد مقایسه قرار گرفته اند. مولف سعى نموده، نقطه نظرات خود را در مورد جملات بدون شخص و در مورد اظهارات سایر زبانشناسان بیان نماید. در پایان مقاله، نتیجه حاصل از تحقیق و بررسى جملات بى شخص زبان روسى و فارسى و مطالعات مولف بیان گردیده است.
نوربرت الیاس با تأکید بر ضرورت توجه به نسبی بودن تأثیر عوامل مختلف در صورتبندیها و فرایندهای اجتماعی و نیز توجه به صیرورت تاریخی آنها، پایههای "جامعهشناسی آرایشی" یا به تعبیری دیگر از خود او، "جامعهشناسی فرایند" را مستحکم ساخته است. در واقع هنر اصلی الیاس ایجاد سنتز یا ترکیبی مناسب از آثار کنت، دورکیم و وبر است. او بر آن است که آدمیان را باید در تعامل و وابستگی متقابل به یکدیگر مورد شناسایی قرار داد. زندگی انسانها وابسته به آرایشهای مختلفی است که روابط آنها با یکدیگر، آن را شکل میدهد. این آرایشها مدام در حال تغییرند و در جریان این تغییر، با شیوههای متنوعی نظم پیدا میکنند. بنابراین، برای شناخت صحیح و دقیق رویدادهای اجتماعی باید فرایند و ماهیت آرایشهای موجود را به خوبی درک کنیم او زندگی اجتماعی را به یک بازی تشبیه میکند که هر یک از حرکتهای بازیکنان فقط با شناخت آرایش تیمی و حرکتهای قبلی امکانپذیر خواهد بود. پس مفهوم آرایش ناظر بر شبکههای متداخل و به هم پیوستهای است که کنش افراد را به یکدیگر میپیوندد و آنان را هم به انجام کارهایی قادر میسازد و هم از انجام کارهایی باز میدارد. حتی گروههای متخاصم نیز با یکدیگر روابط و در نتیجه بر یکدیگر تأثیرات متقابلی دارند. محور این آرایشهای متغیر، نوعی تعادل قدرت متحرک است که گاه به این سو و گاه به آن سو میرود. قدرت عامل توانایی بخش و در عین حال، محدود کنندهای است که بر روابط انسانی حاکم است. بهنظر میرسد که آشنایی با مبانی، ساختار و ساز و کارهای جامعهشناسی آرایشی گذشته از جنبه نظری آن، میتواند ما را در شناخت ماهیت آرایشهای اجتماعی موجود و تحولات گوناگون و پرشتاب پس از پیروزی انقلاب اسلامی و به ویژه سالهای اخیر بهعنوان یکی از عوامل زمینهساز آینده، مدد دهد.
شرح بیتی از مثنوی معنوی که در آن به وحدت قوا یا یکسانی ادراکات نفسانی اشاره شد موضوع این پژوهش است که ضمن بحث مفصلی در باب اینکه چگونه و در چه مرحله ای از معرفت این ادراکات - شنیدن، گفتن و دیدن - یکی می شوند و اینکه ماهیت روح چیست و چگونه و در چه مرحله ای از تجرد همه اندام های آدمی یکسان عمل می کنند، بیت مورد نظر را از سه دیدگاه ادبی، فلسفی و عرفانی مورد بررسی قرار میدهد. از میان این سه دیدگاه، دیدگاه عرفانی بیش تر مطمح نظر است. نیز برای تفسیر و تبیین هر چه بیشتر این موضوع شواهدی از تجارب مربوط به وحدت قوا از ابن فارض مصری، میرداماد، فلوطین و نیز شواهدی از آربری ذکر شده و در پایان این جستار ادبیاتی از مثنوی و دیوان شمس تبریزی که در آنها به تلویح یا به تصریح به این موضوع اشاره شده، برای تأکید بیشتر یادآوری شده است.
"نویسنده در این مقاله تلاش نموده است تا از طرفی علل اجتماعی ـ اقتصادی، و از طرف دیگر آرا و نظریاتی (داخلی / خارجی) را در خصوص انقلاب سفید و بویژه اصلاحات ارضی تحلیل نماید.
اشرف با اشاره به فشارهای مختلفی که در خصوص انجام اصلاحات بر دولت شاه وارد می شد، اساساً بنیان تفکر مبتنی بر انجام اصلاحات را در بیرون از دولت محمدرضا پهلوی جستجو می نماید. وی در این مقاله به بررسی روابط
دهقانی / زمینداری در ایران پیش از اصلاحات می پردازد و بر اساس این بررسی مختصر جامعه شناختی بر آن است تا اثرات برنامه های اصلاحی شاه را بر طبقات اجتماعی ایران و بالاخص روستاییان ارزیابی کند. رونق شهرها، رشد جمعیت، مهاجرت فزاینده از روستاها به شهرها، از بین رفتن تنظیمات و ترتیبات اجتماعی پیشین در مناطق روستایی و بسیاری تحولات و دگرگونیهای دیگر منجر به تغییراتی در ساختار اجتماعی و طبقاتی جامعه ایران شد که مهمترین آنها شکل گیری اقشار و طبقات جدیدی بود که نقش آنها در تحولات اجتماعی بعدی قابل توجه گردید. بنابراین اجرای برنامه های اصلاحات موجب تغییرات وسیعی در حوزه های مختلف
اجتماعی / اقتصادی جامعه ایران شد. با این حال، گرچه انقلاب سفید به بنیانهای سنتی اقتدار پاتریمونیالیستی (علما، بازار و طبقات زمیندار) که ارتباط بین الیگارشی پیشین و نیز بین آنها و توده های شهری، روستایی و قبیله ای را برقرار می کردند، خاتمه داد؛ اما در دهه 1970 منجر به شکل گیری اتحادهای انقلابی جدیدی شد که از ترکیب گروههای کوچک علمای انقلابی، پیروان بازاری آنها و فعالان فکری به وجود آمده و از منابع سرشار انسانی، مالی و فرهنگی بازار، مسجد و شبکه های مدرسه / دانشگاه برخودار بودند. و از سوی دیگر نیز دولت اتوکراتیک رانتیر مواجه با بحران فقدان اراده برای اعمال قدرت در ایام بحرانی بود. روی هم رفته مجموعه این عوامل به همراه ضعفهای ساختاری طبقات متوسط جدید منجر به سقوط رژیم شاه شد.
"
در این مقاله نگارنده تلاش می کند تا به بررسی مبانی فکری گروههای سیاسی اسلامگرا در فاصله زمانی سالهای 1320 تا 1357 بپردازد؛ زیرا تبیین مواضع فکری و اختلافات نظری این گروهها، زمینه را برای درک بسیاری از چالشهای اندیشه ای بعد از انقلاب فراهم می آورد.
هرچند بسیاری از گروههای یاد شده در کلیت اهدافی همچون مبارزه با استبداد، استعمار، ایجاد حکومت اسلامی، تلاش برای استقرار قوانین اسلامی و ... مشترک بودند؛ اما در نگاه عمیقتری می توان اختلافات فکری مهمی را نیز در دیدگاهها و مبانی اندیشه ای آنها مشاهده کرد که با پیروزی انقلاب و قرار گرفتن در محیطی جدید، این اختلافات زمینه بروز پیدا کرد و علت ظهور دیدگاههای مختلف در مقاطع تاریخی بعد از انقلاب گردید.
این مقاله در دو قسمت ارائه خواهد شد که در قسمت اول مواضع فکری گروه اسلامگرا شامل فداییان اسلام، حزب ملل اسلامی، هیأت مؤتلفه و روحانیت مبارز مورد بحث قرار می گیرد و در قسمت بعدی مواضع فکری نهضت آزادی و گروههای سوسیالیست اسلامگرا بویژه سازمان مجاهدین خلق مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.