آرشیو

آرشیو شماره ها:
۹۱

چکیده

متن

آنچه در کشور ولایت و میهن ما که کانون محبّان اهل بیت است، با نام «جمهورى اسلامى» شکل گرفت، الهامى بود که امام خمینى از «سنّت نبوى»، «حکومت علوى»، «حماسه حسینى»،«فقه جعفرى» و «انتظار مهدوى» گرفته بود.
گرچه سیره و کلام همه معصومین علیهم السلام، در شکل گیرى اندیشه حکومتى حضرت امام نقش داشت، ولى آنچه از کلام و سیره حکومتى و عدالت گسترى و حق مدارى حضرت على(ع) در نظر امام امت جاى داشت و در سخنان گهربارش انعکاس مى یافت، سهمى بیشتر داشت.
از این رو، و در جهت تکریم «سال امام على علیه السلام» که از نظر تحلیل روشها و منشها و فضایل و خصایص حضرت على(ع) موقعیتى پربرکت و خجسته بود، نگاهى به ویژگیها و جوهره و اهداف «حکومت علوى» مى افکنیم، آن هم از منظر امام راحل، که احیاگر مشى و مرام امیرالمؤمنین(ع) در «مدینه ایران» و گستره «جهان اسلام» بود. خواهیم کوشید که در حد ظرفیت این نوشته، به برخى مستندات سخنان و دیدگاههاى امام، از کلام حضرت امیر(ع) نیز اشاره کنیم.
دین و سیاست
جوهره سیاسى و بعد حکومتى دین اسلام، آنچنان واضح و گویاست، که جز از جاهلان یا مغرضان برنمى آید که آن را انکار و تکذیب کنند. حکومتى که پیامبر اکرم(ص) پس از هجرت، در مدینه تشکیل داد، و «ولایت»ى که براى تداوم خط رسالت، پیش بینى شده بود و حضرت امیر(ع) در زمان مقتضى عهده دار آن شد و «حکومت» را به دوش گرفت تا دین خدا را با تکیه بر قدرت اجرایى در جامعه پیاده کند، گویاترین سند و شاهد این ادعاست.
امام، در موارد فراوانى در پاسخ به شبهه آفرینى کوته نظران نسبت به تشکیل حکومت یا ورود به مسایل سیاسى، به سیره حضرت على(ع) استناد مى فرمود. به این چند نمونه توجه کنید:
«خاصیتى که در على بن ابى طالب(ع) بود که یک رجل سیاسى بود، از خطش معلوم است که مرد سیاست بوده و از کاغذى که به مالک اشتر نوشته و دستورهایى که داده، همه اش دستورهاى سیاسى است.»[1]
«آن هم حکومت حضرت امیر است که همه تان مى دانید و آن وضع حکومتش و آن وضع سیاستش و آن وضع جنگهایش. نگفت که ما بنشینیم در خانمان دعا بخوانیم و زیارت بکنیم. چکار داریم به این حرفها، به ما چه.»[2]
«حضرت امیر، حکومت اسلامى داشت و حکومتهاى اسلامى مى فرستاد آن طرف، اینها سیاست نبودند؟»[3]
«حضرت امیر، یک مملکت را اداره مى کرد، سیاستمدار یک مملکت بود.»[4]
حکومت حضرت على(ع) از دیدگاه امام راحل، خط بطلانى است بر اندیشه بیمار و استعمارىِ «جدایى دین از سیاست» که از دیرباز دشمنان آن را تبلیغ مى کردند و امروز نیز به شکلى دیگر تکرار مى شود.
حضرت امام به سیره امیرالمؤمنین استناد مى کند تا این تفکر انحرافى را نفى کند، در بحث ولایت فقیه، مى فرماید:
«این را که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علماى اسلام در امور اجتماعى و سیاسى دخالت نکنند، استعمارگران گفته و شایع کرده اند. این را بى دینها مى گویند. مگر زمان پیغمبر اکرم(ص) سیاست از دیانت جدا بود؟ ... مگر زمان خلفاى حق یا ناحق، زمان خلافت حضرت امیر(ع)، سیاست از دیانت جدا بود؟ دو دستگاه بود؟ این حرفها را استعمارگران و عمال سیاسى آنها درست کرده اند تا دین را از تصرف در امور دنیا و از تنظیم جامعه مسلمانان برکنار سازند.»[5]
آبروبخشى به حکومت
روش حکومتى امام على(ع) و قرار گرفتن وى در رأس حکومت، نه تنها براى او آبرو و موقعیت جدید پدید نیاورد و مقام او را نیافزود، بلکه پیشوایى او به زمامدارى و حکومت، آبرو و اعتبار بخشید.
این سخن را شخصى خطاب به آن حضرت چنین بیان کرده که: «ما تَزَیّنتَ بالخلافةِ بل زانَتْ بک»، با حکومت و خلافت، آراسته نشدى، بلکه این خلافت بود که با وجود تو زینت و آراستگى یافت.
شهرت عدل، از قضاوت توست
جاودان جلوه عدالت توست
وجود باعظمت حضرت على(ع) چنان ارزش آفرین است که به غدیر و امامت و حکومت معنى مى بخشد. حضرت امام در این زمینه مى فرماید:
«مسأله غدیر، مسأله اى نیست که بنفسه براى حضرت امیر یک مسأله اى پیش بیاورد، حضرت امیر مسأله غدیر را ایجاد کرده است. آن وجود شریف که منبع همه جهات بوده است، موجب این شده است که غدیر پیش بیاید. غدیر براى ایشان ارزش ندارد، آن که ارزش دارد خود حضرت است که دنبال آن ارزش، غدیر آمده است ... نصب حضرت امیر به خلافت، این طور نیست که از مقامات معنوى حضرت باشد، مقامات معنوى حضرت و مقامات جامع او این است که غدیر پیدا بشود.»[6]
از دید حضرت امام، شخصیت حضرت على است که به چیزى به نام رهبرى و حکومت، معنى و قیمت مى بخشد و آن را ارزشمند مى سازد، و گرنه اصل حکومت و زمامدارى به خودى خود چیز تحفه اى نیست، مگر آنکه توسط افراد لایق و ارزشى، وسیله اى براى احقاق حق و ترویج خوبیها گردد. امیرالمؤمنین(ع) در سخنى که به ابن عباس فرمود، حکومت را بى ارزش تر از پاره کفشى مى داند، مگر آنکه وسیله اى براى اقامه حق و باطل زدایى باشد:
«و الله لهى احبُّ الىّ مِن اِمرَتکم، اِلّا اَن اُقیمَ حقّاً اَو اَدْفَعَ باطلاً».[7]
حکومت در راستاى احیاى حق
فلسفه تشکیل حکومت در اسلام، اجراى احکام الله با تکیه بر قدرت اجرایى است. پیامبر اکرم(ص) و امامان(ع) اگر براى تصدى قدرت اجرایى تلاش و برنامه ریزى داشتند، در مسیر این هدف بوده است، نه آنکه نفس ریاست و حکومت برایشان موضوعیت داشته باشد.
امام امت مى فرماید:
«عهده دار شدن حکومت فى حدّ ذاته، شأن و مقامى نیست، بلکه وسیله انجام وظیفه اجراى احکام و برقرارى نظام عادلانه اسلام است ... نفس حاکم شدن و فرمانروایى وسیله اى بیش نیست و براى مردان خدا اگر این وسیله به کار خیر و تحقق هدفهاى عالى نیاید هیچ ارزش ندارد ... تصدى حکومت، به دست آوردن یک وسیله است، نه اینکه یک مقام معنوى باشد، زیرا اگر یک مقام معنوى بود، کسى نمى توانست آن را غصب کند یا رها سازد. هرگاه حکومت و فرماندهى وسیله اجراى احکام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پیدا مى کند و متصدى آن صاحب ارجمندى و معنویتِ بیشتر مى شود.»[8]
و در باره دیدگاه على(ع) نسبت به حکومت مى فرماید:
«او تمام مقصدش خدا بود، اصلش این دنیا و این ریاست و اینها در نظر او چیزى نبود مگر اینکه بتواند یک عدلى را در یک دنیا برقرار کند، والا پیش آنها مطرح نبود که یک ریاستى داشته باشند یا خلافتى داشته باشند، مگر اینکه بتوانند یک عدلى را اقامه کنند و یک حدى را جارى کنند.»[9]
این سخنان، اشاره به کلام مولاست که حضرت، در بیان عامل و انگیزه حکومت طلبى و اوصاف پیشواى حق، مى فرماید:
«... اللّهم انّک تَعلَمُ انّه لم یکنِ الذّى کانَ مِنّا منافسةً فى سلطانٍ و لا التماسَ شیى ءٍ مِن فضول الحُطام، و لکن لِنَرُدَّ المعالِمَ مِن دینک و نُظْهِرَ الاصلاحَ فى بلادِک، فیأمَن المظلومونَ مِن عبادک و تُقامَ المُعطَّلةُ مِن حُدودک؛[10]
خدایا! تو خوب مى دانى که آنچه از سوى ما بود و از ما سر زد، براى رقابت و کشمکش در قدرت و ریاست یا براى دستیابى به اموال ناچیز دنیا نبود، بلکه براى آن بود که اصول روشن دین تو را برگردانیم و در سرزمین تو اصلاح پدید آوریم، تا در نتیجه آن، بندگان ستمدیده ات امنیت یابند و حدود تعطیل شده تو اجرا گردد.»
امام امت در دعوت مسؤولان به خدمت به خلق خدا و گره گشایى از مشکلات آنان و دلبسته نشدن به ریاست و پست و مقام، سیره آن حضرت و سخن او را به یادها مى آورد و مى فرماید:
«شماها شیعه همان هستید که مى گوید که من به اندازه این کفش کهنه اى که هیچ نمى ارزد، امارت شما را به اندازه این برایش ارزش قایل نیستم، مگر اینکه حقى را ایجاد کند.»[11]
امیرالمؤمنین، در پذیرفتن حکومت و خلافت، انکار و ممانعت داشت. آن قدر گفتند و اصرار کردند و با تجمع و بیعت خویش، حجت را بر او تمام کردند که مسؤولیت زمامدارى را پذیرفت، آن هم با هدفِ مقابله با ستم و رفع ظلم و فقر و گرسنگى از جامعه و اعاده حقوق تلف شده و غارت شده از مردم و بیت المال و مبارزه با ثروت اندوزان و شکمبارگان، که اینها همه از فلسفه هاى حکومت در اسلام است و حضرت در خطبه شقشقیّه (خطبه سوم نهج البلاغه) به این شرایط و زمینه هاى پذیرش مسؤولیت زمامدارى اشاره فرموده است (اَما و الذّى فَلَقَ الحبّة و بَرَءَ النَسَمَة، لو لا حضور الحاضر ...).
عدالت اجتماعى
از شاخصه هاى مهم «حکومت علوى» که آبروبخش نظام امامت است، «عدالت اجتماعى» است. نمونه هاى فراوانى در سیره آن حضرت، نشان دهنده اهمیت این مسأله براى او به عنوان ضامن اجراى احکام اسلام در جامعه است. روشى که او در استفاده از بیت المال و تقسیم برابرانه آن میان صاحبان حق، پرهیز از تبعیض در داورى، برخورد با متخلّف، هر کس که باشد، هرچند برادر یا دختر خودش باشد، پدید آوردن عرصه اى براى شکایت از ظالم و رسیدگى به مظلومان و احقاق حق آنان، یکسان دیدن عرب و عجم در عطاها از بیت المال، پرهیز از کمترین ستمى در حقِ ضعیف ترین افراد و طبقات، اجراى حدود الهى بدون اغماض در باره زورمندان و اشراف و معاریف، برابر ساختن زندگى و سطح معیشت خویش با محرومان و فقیران و مستضعفان و ... داشت، حکومت او را به عنوان «نمونه» براى همیشه تاریخ، ماندگار ساخت و دیگران را در حسرت آن گونه «عدالتهاى علوى» گذاشت.
امام امت، از دوران پنج ساله حکومت آن حضرت، به عنوان نمونه اى یاد مى کند که سزاوار است پیوسته براى آن جشن گرفت و براى این «مدل جهاندارى» مباهات و افتخار کرد. مى فرماید:
«این پنج سال حکومت ... با همه گرفتاریهایى که بوده است و با همه زحمتهایى که از براى حضرت امیر فراهم شد، سلبش عزاى بزرگ است و همین پنج ساله و شش ساله، مسلمین تا به آخر باید برایش جشن بگیرند، جشن براى عدالت، جشن براى بسط عدالت، جشن براى حکومتى که اگر چنانچه در یک طرف از مملکتش، در جایى از مملکتش، براى یک معاهد، یک زن معاهد، یک زحمتکش بیاید یک خلخال از او، از پاى او درآورد، حضرت این حاکم، این رییس ملت آرزوى مرگ مى کند که مرگ براى من مثلاً بالاتر از این است که در مملکت من یک نفر زنى که معاهد است، خلخال را از پایش درآورند. این حکومت، حکومتى است که در رفتنش مردم باید به عزا و سوگوارى بنشینند و براى همین پنج سال و پنج روز حکومتش باید جشن بگیرند. جشن براى عدالت، جشن براى خدا، جشن براى اینکه این حاکم حاکمى است که با ملت یکرنگ است، بلکه سطحش پایین تر است در زندگى و سطح روحى اش بالاتر از همه آفاق است و سطح زندگیش پایین تر از همه ملت.»[12]
مساوات همگان در برابر دستگاه قضایى و قاضى، یکى از جلوه هاى عدالت اجتماعى است. امام امت از این جلوه، که حضور حضرت امیر در دادگاه، در کنار یک یهودى در مورد مرافعه اى که نسبت به زره داشتند، یادآور آن است، مى فرماید:
«رفت در محضر قاضى اى که خودش او را نصب کرده است. قاضى حضرت امیر را احضار کرد. رفت. نشستند جلوى او. حتى تعلیم داده به قاضى که نه، به من زیادتر از این نباید احترام کنى، قضاوت باید همچو، هر دو على السّوا باشیم. یکى یهودى بود و یکى هم رییس، از ایران گرفته تا حجاز، تا مصر، تا عراق. قاضى رسیدگى کرد و حکم بر ضد حضرت امیر داد.»[13]
خطبه اى که حضرت امیر در آغاز خلافت خویش خواند (خطبه 16 نهج البلاغه) منشور حکومتى او بر پایه رعایت حق و عدل و مساوات و عدالت اجتماعى بود و خبر از آن مى داد که در سیستم حکومتى آن حضرت، با شهرت یافتگان و مال اندوختگان و جلوافتادگان به ناحق و حرام، برخورد خواهد شد و محرومان و صاحبان حق و مستضعفانِ پایمال و حق باخته، به حق خویش خواهند رسید (حتّى یَعودَ اسفلکُم اعلاکم و اعلاکم اسفلکم و لیسبِقَنَّ سابقون کانوا قَصّروا و لَیُقصّرنَّ سبّاقون کانوا سَبَقُوا). و برخوردى که با «عقیل» کرد و افزون خواهى او را پاسخ مساعد نداد و وى را با آهن گداخته، از عذاب خدا بیم داد، نمونه دیگرى از عدل علوى است.[14]
قانون مدارى
شعار قانون دادن، وقتى ارزنده است که در عمل هم به آن پایبندى باشد، حتى در آنجا که به زیان انسان باشد. اگر قانون حاکم باشد، هیچ صاحب حقى از تباه شدن حقش نخواهد ترسید و هیچ زورمندى هم در سایه زر و زور خویش نخواهد توانست تا از چنگ قانون بگریزد. احساس امنیت در جامعه، از نشانه هاى حاکمیت قانون است. حکومت علوى و اسلامى، براى افراد جامعه، تأمین جانى و مالى فراهم مى سازد.
امام راحل مى فرماید:
«حکومت اسلامى در صدر اسلام بود و هیچ وحشتى هم در زمان حکومت على بن ابى طالب سلام الله علیه نبود و مردم در امان بودند.»[15]
«حکومت رسول الله و حکومت امیرالمؤمنین حکومت قانون است، یعنى قانون خدا آنها را تعیین کرده است، آنها به حکم قانون واجب الأطاعه هستند، پس حکم از آنِ قانون خداست و قانون خدا حکومت مى کند.»[16]
حاکمیت قانون، هم مانع دیکتاتورى است، هم جلوى هرج و مرج را مى گیرد، هم سلامت اخلاقى و امنیت اجتماعى را تأمین و تضمین مى کند و اطاعت مردم از حاکم اسلامى و مسؤولان هم در چنین شرایطى، فرمانبردارى از اشخاص نیست، بلکه اطاعت از قانون خدا و شرع است و مسؤولان، مجریان آنند و ناظر بر حجّت اجرا.
امام امت در باره این بعد از قانون مدارى در جامعه و حکومت علوى مى فرماید:
«حکومت اسلامى مثل حکومت على بن ابى طالب، دیکتاتورى تویش نیست. حکومتى است که به عدل است، حکومتى است که زندگى خودش از زندگى سایر رعیّتها بدتر است، ... این حکومت اصلاً مى تواند دیکتاتورى؟ دیکتاتورى براى چه بکند؟ عیش و عشرتى نیست تا اینکه بخواهد دیکتاتورى بکند براى او.»[17]
«در حکومت على بن ابى طالب هم اینجور نبوده که هرج و مرج باشد، هر کس هر کارى دلش بخواهد بکند. اگر یک کار خلاف مى کرد، حضرت امیر مى آورد و حدّش مى زد. این طور است مسأله.»[18]
و در جاى دیگر مى فرماید:
«زمان امیرالمؤمنین هم قانون حکم مى کرد، امیرالمؤمنین مجرى بود. همه جا باید این طور باشد که قانون حکم کند، یعنى خدا حکم بکند، حکم خدا.»[19]
خود حضرت امیر، در برابر اصرار آنان که از او مى خواستند خلافت را بپذیرد، روى این مسأله تأکید مى کرد که حکومت او حکومتِ قانون است و به هیچ توصیه اى، درخواستى، افزون خواهى و امتیازطلبى گوش نخواهد داد و آنچه را که «مرّ حق و قانون خدا»ست عمل خواهد کرد، هرچند برخى را خوش نیاید و رنجیده شوند. حضرت مى فرماید:
«و اعلموا اَنّى اِنْ اَجَبْتُکُم، رَکِبْتُ بِکمُ ما اَعْلَمُ وَ لَمْ اُصْغِ اِلى قولِ القائِلِ وَ عَتْبِ العاتِبِ ...»؛[20]
بدانید که اگر دعوت شما را (براى قبول خلافت) بپذیرم، بر شما به مقتضاى علم خودم حکومت خواهم کرد و به سخن هیچ گوینده اى و گِله هیچ گِله گزارى اعتنا نخواهم کرد.
در حکومت قانون مدار، حکّام هرگز مجاز نیستند که از اختیارات و قدرت خویش سوء استفاده کنند و به مردم اجحاف نمایند. امام امت نسبت به این بعد حکومت علوى مى فرماید:
«دولت حقّه حضرت امیر سلام الله علیه، که ولى امر بر همه چیز بود، در خدمت مردم بود. این طور نبود که حکومت بخواهد حکومت بکند و مردم همین طور بى خود اطاعت کنند. این طور نبود که حکومت بخواهد به وسیله قدرتى که دارد اجحاف کند به مردم و ظلم کند که مردم به واسطه آن ظلم از او متنفر باشند.»[21]
تکلیف گرایى
یک حکومت مکتبى یا مسلمان مکتبى آن است که همه حرفها، عملها، برنامه ها، موضع گیریها، جنگها و صلحها، رابطه ها و قطع رابطه هایش بر مبناى رهنمود مکتب و الهام گرفته از دین باشد. این، فرق میانِ «سیاستِ دینى» و «دین سیاسى» است. براى حضرت امیر، جز رضاى الهى و عمل به وظیفه، چیز دیگرى تعیین کننده نبود و سکوت و فریادش، جنگ و خانه نشینى اش همه بر اساس انجام وظیفه بوده است، هرچند در این راه، خون دلها خورده و لطمات بسیار دیده است.
به تعبیر حضرت امام:
«اگر آن شهید دلباخته اسلام و اسلام شناس حقیقى مثل اینان فکر مى کرد و به گوشه عزلت به عبادت خدا مشغول مى شد و راهى جز بین مسجد و منزل نمى پیمود، نه جنگ صفیّن و نهروان پیش مى آمد و نه جنگ جمل، و نه مسلمانان فوج فوج به قتل مى رسیدند و شهید مى شدند.»[22]
نیز به فرموده وى:
«حضرت امیر، تابع اسلام است. اسلام بگوید با مسلمین جنگ کن، جنگ مى کند، بگوید با کفّار جنگ کن، جنگ مى کند. وقتى بنا باشد یک طایفه اى از مسلمین، اینها توطئه کردند براى اینکه اسلامى که مى خواهد متولد بشود این را از بین ببرند و یک دسته دیگر هم اغفال کردند دنبال این معنى، تکلیف حضرت امیر سلام الله علیه است که شمشیر را بکشد و در سه جنگ با مسلمین، کسانى که اظهار اسلام مى کردند و فریاد اسلام مى کشیدند و همه شان هم از صدام مسلمان تر بودند، شمشیر بکشد و در سه جنگ با مسلمانان جنگ بکند، براى اطاعت امر خدا و براى حفظ اساس اسلام.»[23]
امام امت، در باره سازش ناپذیرى امیرالمؤمنین با معاویه و عدم رضایت به بر سر کار ماندن او و بى اعتنایى به توصیه هایى که از او مى خواستند سیاست به خرج دهد و فعلاً کارى به معاویه نداشته باشد، و تعهد حضرت امیر به تکلیف دینى خود در این مسأله، مى فرماید:
«آنهایى که حضرت امیر را به خیال خودشان نصیحت مى کردند که شما یک مدتى معاویه را بگذارید در حکومت شما باشد و بعد که پایه حکومت شما قوى شد، آن وقت او را ردّ مى کنید، به هیچ یک از آن حرفها اعتنا نکردند و حجّتشان هم این بود که یک نفر آدمى که بر خلاف موازین الهى رفتار مى کند و ظلم را در بلاد راه مى اندازد، من حتى یک آن هم نمى توانم که او را حاکمش قرار دهم، بلکه اگر حاکمش قرار مى دادند، این حجّت مى شد بر اینکه مى شود یک فاسقى هم از طرف ولىّ امر حاکم باشد ...»[24]
خود امیرالمؤمنین(ع) در پاسخ به حرفهاى خیرخواهانه کسانى که مى خواستند با دادن بیت المال، بیش از حدّ استحقاق، به کسانى جهت جذب آنان (سیاستى که معاویه پیش گرفته بود)، فتنه گران را خاموش سازد و با پول افراد را بخرد، مى فرمود:
«اَتأمرونّى اَنْ اَطْلُبَ النَّصْرَ بِالجور فیمنْ وُلّیتُ عَلیه؟ وَ اللهِ لا اَطُورُ بِهِ ما سَمَرَ سمیرٌ وَ ما امّ نَجمٌ فى السماءِ نَجْماً ...؛[25]
آیا مرا مى خوانید که پیروزى را با ستم در مورد آنچه بر آن ولایت یافته ام به دست آورم، به خدا سوگند، پیوسته روزگار و تا وقتى ستاره اى به سوى ستاره دیگر مى رود، گِرد این مسأله نخواهم گشت. اگر مال، مال خودم بود، میان آنان یکسان و برابر تقسیم مى کردم، تا چه رسد که مال، مال خداست.»
در مورد برخورد با سپاهیان جمل و با خوارج نهروان که با پیشانیهاى پینه بسته و سجده هاى طولانى، با على(ع) مى جنگیدند، جز فرهنگ «عمل به تکلیف»، على را به جنگ با آنان وادار نساخت. کارى که بر خیلى ها گران مى آمد و از تحلیل آن ناتوان بودند و مسأله برخورد قاطع با فتنه گران بر ضد حکومت الهى علوى را ناروا مى دانستند، یا شهامت آن را نداشتند. حضرت امیر در باره خشکاندن ریشه خوارج نهروان مى فرماید:
«ایّها الناسُ! فانّى فَقَأتُ عینَ الفتنةِ و لم یکُنْ لِیَجْتَرِى ءَ علیها احدٌ غیرى ...؛[26]
اى مردم، من بودم که چشم فتنه را در آوردم و جز من کسى جرأت بر آن کار نداشت.»
ورود در این میدان پرمخاطره و نداشتن هیچ گونه تسامح و تساهل و ملاحظه کارى در برخورد با توطئه گران و فتنه انگیزان، از ویژگیهاى «حکومت علوى» است.
امام خمینى(قدس سره) مى فرماید:
«امیرالمؤمنین سلام الله علیه با آن همه عطوفت، با آن همه رحمت، وقتى ملاحظه فرمود خوارج مردمى هستند که فاسد و مفسد هستند، شمشیر کشید و تمام آنها را الّا بعضى که فرار کردند، از دم شمشیر گذراند.»[27]
«یوم خوارج، روزى که امیرالمؤمنین شمشیر کشید و این فاسدها را، این غدّه هاى سرطانى را درو کرد. این هم یوم الله بود.»[28]
وقتى کسى بخواهد به «تکلیف شرعى» عمل کند، قهراً کسانى که با این عمل به وظیفه، متضرر مى شوند یا موقعیتى را از دست مى دهند، جبهه گیرى خواهند کرد. حضرت با اینکه پیامدهاى رفتار مکتبى خود را مى دانست، در عین حال به وظیفه الهى عمل مى کرد، هر چند موجب رنجش کسانى شود.
امام امت در مورد اینکه برخى «خودى»ها تحمل حکومت عادلانه و الهى حضرت امیر را نداشتند، مى فرماید:
«حضرت امیر هم نتوانست. تکلیف را عمل کرد، ولى در مقابلش ایستادند، اصحاب خودش ایستادند در مقابلش.»[29]
خوارج، با شعار «لا حکم الاّ لله»، سر از اطاعت وى برتافتند و رو در روى حضرت ایستادند. امام تا آنجا که مى توانست آنان را تحمل کرد و بر اهانتها و زخم زبانها و تعریضهایشان صبر کرد. آنان بر خصومت خویش افزودند. جبهه نهروان که پیش آمد، در برابر او صف آرایى کردند. درنگ و شکیبایى حضرت فراوان بود. تا آنجا که مردى از یاران حضرت را به قتل رساندند. حضرت با دیدن پیکر آغشته به خون او، فرمود: اکنون دیگر نبرد با آنان حلال گشت، پس بر آنان حمله آورید: «اَلآنَ حَلَّ قتالُهم، اِحملوا عَلى القوم».[30]
این درنگ و تأمل تا آن مرحله، نشانه تکلیف گرایى در حکومت علوى است، و گرنه پیش از آن هم دستور حمله مى داد، ولى تا آن هنگام، حجت تمام نگشته و تکلیف، مسلم نشده بود.
تکلیف الهى در مقابله مفسده جویان فریب خورده و توطئه گر، حفظ جامعه و امت اسلامى از شرّ آنان است. حضرت امام در این زمینه مى فرماید:
«وقتى مسلمانى هم بازى خورد و به جنگ با مسلمانهاى هدایت شده برخاست، او هم جوابش حدید است، اگر بیّنات و میزان نتوانست کار خودش را بکند، جوابش حدید است.»[31]
در جاى دیگر مى فرماید:
«امیرالمؤمنین اگر بنا بود که خیر، هى مسامحه کند، شمشیر نمى کشید هفتصد نفر را یکدفعه بکشد. تا آخر آن اشخاصى که قیام کرده بودند به ضدش، تا آخر، ضد اسلام بود دیگر، تا آخرشان را کشت و چند نفر دیگر فرار کردند.»[32]
گرفتاریهاى حکومتى
امام على(ع) وقتى به حکومت و خلافت رسید، چون در طریق احیاى احکام اسلام و مبارزه با کژیها و بدعتها و فسادها گام برمى داشت و در این راه، کمترین سازشى نداشت (هم چنان که لازمه یک حکومت مکتبى و ارزشى همین است) با معارضه ها و مخالفتهایى روبه رو شد. مخالفان یا طمع مادى داشتند، یا خواستار سهمى در حکومت و ریاست بودند، یا در پى برخوردارى از امتیازاتى بودند و چون با روش عادلانه حضرت مواجه شدند، برخى پیمان شکستند، بعضى به براندازى پرداختند، گروهى هم جاهلانه سر از اطاعتش برتافتند و به جبهه دشمنان پیوستند. این بود که حضرت، هم گرفتار جهل دوستان بود، هم نیرنگ و توطئه دشمنان. پیدایش سه جنگ جمل، صفین و نهروان ریشه در همین مسأله داشت و حکومت حضرت را درگیر با بحرانهاى داخلى و فرو نشاندن فتنه ها و آشوبها ساخت و در نتیجه عمده توان حکومت علوى را در بسطِ دین و ارتقا بخشیدن به بینش مسلمانان و آموزش معارف به تضعیف کشاند و مجالى براى حضرتش نماند تا به اهداف متعالى خویش در یک حکومت اسلامى برسد.
امام امت در این زمینه مى فرماید:
«آن چیزى که موجب تأسف است، این است که مجال پیدا نکرد حضرت امیر سلام الله علیه، نگذاشتند مجال پیدا بکند. چون حکومتى که حکومت الله است در دنیا به آن نحوى که مى خواست خود حضرت امیر، مى خواست پیاده کند تا دنیا بفهمد که اسلام چى آورده است و چه شخصیتهایى دارد، در آن وقت که حکومت دست ایشان نبود که مجال نبود. آن وقت هم که حکومت دست ایشان آمد، باز مجال ندادند. سه تا جنگ بزرگ در زمان ایشان افروختند و مجال این که یک حکومتى که دلخواه او هست برقرار کند، نشد.»[33]
در جاى دیگر مى فرماید:
«زمان حضرت امیر که مواجه بود با آن جنگهاى داخلى و آن منافقهایى که از کفار بدتر هستند و نگذاشتند حکومت شکل بگیرد به طورى که دلخواه باشد. اگر گذاشته بودند، مهلت داده بودند، ولو در یک دوره کوتاهى حکومت تحقق پیدا کرده بود، آن الگویى که آنها به عالم نشان مى دادند، براى بشر تا آخر یک درس بزرگى بود و ما باید متأسف باشیم براى این امر که محروم شدیم از یک همچو برکت بزرگى.»[34]
خود حضرت امیر هم گلایه مندانه از این گونه مخالفتها و مخالفان که در قالب ناکثین و قاسطین و مارقین در برابر حکومتش به مشکل آفرینى پرداختند یاد مى کند و مى فرماید:
«فَلَّما نَهَضْتُ بالأمرِ نَکَثَتْ طائفةٌ و مَرَقَتْ اُخرى و قَسَطَ آخرون ...؛[35]
چون حکومت را به دست گرفتم، عده اى پیمان شکستند، عده اى از دین و اطاعت بیرون رفتند، عده اى نیز راه ستم و تجاوز پیش گرفتند.
این صف آرایى نیروهاى مسلمان علیه یکدیگر که ریشه در جهل و خودخواهى و تعصب و دنیاطلبى و ریاست خواهى داشت، براى حضرت امیر بسیار ناراحت کننده بود و همه آنها هم برمى گشت به صلابت دینى و رفتار و سیاست اصولى و عمل بر طبق معیارها و موازین که حضرت، حاضر نبود از آنها عدول کند و هزینه آن را هم مى پرداخت.
امام امت از این فصل تلخ دوران حکومت على علیه السلام چنین یاد مى کند:
«مشکلات امیرالمؤمنین سلام الله علیه از مشکلات ما بیشتر بوده، گرفتارى آنها از گرفتارى ما بیشتر بوده، آنها از دوستانشان مخالفت مى دیدند. این دسته اى که قیام کردند در صفین در مقابل حضرت امیر و ایستادند و شمشیر کشیدند به روى حضرت، اینها از دوستان حضرت بودند. مخلصین حضرت بودند، گرفتارى حضرت از مخلصینش شاید بیشتر بود از سایرین.»[36]
طلحه و زبیر، با آن همه سوابق، مدعى شدند که با این شرط ما بیعت کردیم که ما را در خلافت شریک کنى. و چون حضرت به تأمین منافع و خواسته هاى نامشروعشان نپرداخت، علیه او جبهه ناکثین را گشودند و جنگ جمل را بر او تحمیل کردند. خوارج نهروان از سپاهیان خود او بودند. با اصرار و فشار آنان، حضرت حکمیت را در جنگ صفین پذیرفت. بعد از سوى خود آنان مورد تکفیر قرار گرفت و اعتراض، که چرا تن به حکمیت دادى؟ پس کافر شدى و جنگ با تو واجب است. شگفتا از اینهمه اعوجاج و لجاجت و کج فهمى!
حضرت امام در این مورد مى فرماید:
«به حضرت امیر تحمیل کردند. مقدسین تحمیل کردند. آنهایى که جبهه شان داغ است و اضرّ مردم اند بر مسلمین. آنها تحمیل کردند بر حضرت امیر حکمیت را ... بعد که حضرت امیر با فشار اینها نتوانست، مى خواستند بکشندش اگر نکند ... این ابتلا را حضرت امیر داشت.»[37]
مشکل حکومت علوى، مواجهه با خشک مقدسان کج فکرى بود که جنگ با على را هم با قصد قربت انجام مى دادند و مدعى اسلامیت بودند. امام خمینى مى فرماید:
«آنهایى هم که حضرت امیرالمؤمنین على(ع) را در محراب عبادت کشتند، مدعى اسلام بودند. آنهایى که لشکرکشى کردند و هجوم آوردند به لشکر اسلام در صدر اسلام و هجوم آوردند به لشکر على بن ابى طالب آنها هم ادعاى اسلام داشتند و با اسم اسلام با اسلام جنگیدند.»[38]
حضرت گرفتار ساده لوحى دوستان خود و نیرنگ بازى دشمنانى چون معاویه و عمروعاص بود. از اینکه مى دید اهل باطل در باطل خودشان همدل و متحدند ولى پیروان حق، ناهماهنگ و پراکنده، دلش خون مى شد و دردمندانه مى فرمود:
«والله یمیتُ القلبَ و یَجْلبُ الهمَّ مِن اجتماعِ هؤلاءِ القوم عَلى باطِلِهم و تفرّقکم عَنْ حَقّکم؛[39]
به خدا قسم این مسأله دل را مى میراند و اندوه و غصه مى آورد که این گروه بر باطل خویش متحدند و شما از حق خویش پراکنده اید.»
و بعد آرزو مى کند که کاش آنان را نمى دید و آنان وى را نمى دیدند، چرا که دل حضرتش را خون کردند، جرعه جرعه غصه و اندوه بر او نوشاندند و رأى و فرمانش را با تخلف و سرپیچى تباه ساختند و او را به ناآشنایى به فنون جنگ متهم ساختند و در پایان دردمندانه تر مى افزاید که: «و لکن لا رأىَ لِمَنْ لا یُطاع».
امام راحل در باره این مظلومیت شگفت حضرت امیر، چنین مى فرماید:
«امیرالمؤمنین سلام الله علیه در صدر اسلام مظلوم تر از هر حاکمى در هر وقت بود. آن قدر اذیتش مى کردند. همان مقدسها ایستادند مقابل. گفتند باید قرآن را بالاى نیزه کرد. اگر چنانچه قبول نکنى چه خواهیم کرد. مجبورش کردند به اینکه قبول کند. بعد هم تکفیرش کردند، گفتند توبه کن، تو کافر شده اى!»[40]
اهتمام به حفظ نظام
وقتى ثمره ایمانها، جهادها، دعوتها و شهادتها به برپایى «نظام اسلامى» مى انجامد و رسول خدا(ص) یا «امام» در رأس حکومت دینى قرار مى گیرد، یکى از اهداف بلند اسلام و بعثت تحقق یافته است. از این رو حفظ آن نظام از زوال و ضعف و مقابله با توطئه گران و براندازان یک ضرورت است.
یکى از انواع جهادها در اسلام «جهاد بر ضد اهل بغى» است، یعنى سرکوبى آنان که به قصد براندازى شورش و توطئه مى کنند. فرقى هم میان «اهل بغى» نیست که از چه طایفه و گروه و با چه سوابق و نشانها و ویژگیها باشند. قیام مسلحانه بر ضد حکومت مشروع و قانونى و الهى که کارى رجعت طلبانه و در راستاى احیاى جاهلیت است، حرام است و سرکوبى آن لازم و کشته هاى این درگیرى از سوى حق همه شهیدند و از سوى تجاوزگران همه دوزخى.
وقتى مردم با امیرالمؤمنین بیعت کردند و «حکومت علوى» تحقق یافت، آنان که مسلحانه به میدان مبارزه با حکومت او آمدند، همه «اهل بغى» بودند. حضرت امیر نیز با این جمله که: «و اَحُثّکم على جهادِ اَهلِ البَغى»[41] (شما را به پیکار با اهل بغى و تجاوز برمى انگیزم و فرا مى خوانم) بر این نکته تأکید مى فرماید.
امام امت(قدس سره) مى فرماید:
«قیام بر ضد حکومت اسلامى در حکم کفر است، بالاتر از همه معاصى است، همان بود که معاویه قیام مى کرد. حضرت امیر قتلش را واجب مى دانست. قیام بر ضدّ حکومتِ اسلامى یک چیز آسانى نیست.»[42]
حضرت امیر(ع) تلاش مى کرد که زمین را از لوث وجود آلوده دامن و تیره اندیش و وارونه فکرى چون معاویه پاک کند، آنجا که مى فرماید:
«وَ سَأجْهَدُ اَن اُطَّهِّر الأرضَ مِنْ هذا الشخصِ المعکوسِ و الجِسمِ المرکوسِ».[43]
کسانى در یک مرحله با حضرت امیر «بیعت» کردند، و بزودى بیعتشان تبدیل به «عصیان» شد و عصیان سر از «فتنه» در آورد و حکومت مرکزى مورد تهدید قرار گرفت. اینجا بود که حضرت بدون کمترین تردید، با پیمان شکنان بصره در جنگ جمل و با فتنه انگیزان و متجاوزان شام در صفین و با یاغیان لجوج خوارج در نهروان به جهاد پرداخت تا حکومت اسلامى و آیین حق را از خطر حفظ کند و منافقان را در دستیابى به اهدافشان (اعاده جاهلیت) ناکام بگذارد.
این بینش و بصیرت در یاران حضرت امیر هم بود و فریب چهره به ظاهر مسلمان متجاوزان و شورشیان را نمى خوردند. عمار یاسر که به پیش بینى پیامبر خدا در جهاد با اهل بغى در صفین به شهادت رسید، شامیان را خوب مى شناخت. حرفهاى زیبا و عمیقى در باره دشمنان دارد. از جمله در خطاب به عمروعاص مى گوید:
«جنگ ما با شما که پیمان شکن و ستمگرید، به دستور پیامبر است که فرمود: با ظالمان و روى گردانان از حق بستیزید و شما همان هایید.»[44]
و در باره معاویه، در سومین روز آغاز نبرد صفین، خطاب به همراهان مى گوید:
«اى مسلمانان! آیا مى خواهید به دشمن خدا و رسول بنگرید؟ آیا مى خواهید ستم کننده به مسلمین و یاور مشرکین را ببینید؟ ... فردى که تا رحلت رسول خدا ما او را به عنوان دشمن مسلمین و دوست گنهکاران مى شناختیم؟ آگاه باشید این شخص همان معاویه است. او پیوسته تلاش دارد که نور خدا را خاموش سازد و با دشمنان خدا هماهنگ است.»[45]
شناخت «نفاق» از وراى نقاب «اسلام» بصیرتى مى خواهد که در جبهه امیرالمؤمنین و یاوران بصیرش بود و حفظ «حکومت علوى» را در سایه جهاد با منافقان نقابدار و کافرانِ تسلیم شده (نه مسلمان) مى دیدند.
حضرت امام، که خود گرفتار این گونه دشمنان نقاب زده بود که چه به صورتِ منافقین، با نظام اسلامى مى جنگیدند، چه به صورت متجاوزان بعثى قصد سرنگونى جمهورى اسلامى را داشتند، در باره تداوم این خط از صدر اسلام تا کنون، این گونه تحلیل مى کند:
«حلّ مسأله منافقین از اعظم مشکلاتى است که براى ملت ما و براى اسلام از اول بوده است. با معاویه باید چه کرد که امام جماعت است و براى خدا و (به قول خودش) براى اسلام، براى خودش مى خواهد هم جنگ بکند براى اسلام و هم چه بکند و اینها. منافق است، به مردم شام حالى کرده است که من یک آدم مسلمانى هستم و مخالف امیرالمؤمنین هم که اصلاً مسلمان نیست.»[46]
جهاد حضرت على(ع) با معاویه براى حفظ نظام اسلامى و رفع تجاوز و ستم از مسلمانان بود. به تعبیر حضرت امام(رحمة الله علیه):
«حضرت امیر، نه اینکه این چون نماز مى خوانده، چون کافر بود، قیام کرد بر ضد او. نخیر، کافر نبود و مسلمان هم بود و اظهار اسلام هم مى کرد، و لکن بر خلاف موازین این مسند را گرفته بود. یک حکومت جائر بود که بر خلاف موازین الهى مسندى را گرفته بود و در آن مسند هم به طور ظالمانه عمل مى کرد. از این جهت حضرت امیر قیام کرد. ولو نرسید به نتیجه، لیکن تکلیف را ادا کرد. تکلیف این بود که با چنین آدمى معارضه و مبارزه بکند.»[47]
به هر حال، «حکومت علوى» از دیدگاه امام امت، حکومت حق، احکام خدا، عدالت و فضیلت، قاطعیت در برابر دشمن، جهاد با توطئه گران بر ضد نظام، قانون مدارى و خدمت به مردم است. حکومتى نمونه و الگو براى همه جهان و همیشه تاریخ.
اگر غدیر در اسلام به عنوان یک عید بزرگ معرفى شده است، به خاطر الگودهى به پیشوایى و رهبرى و حکومت است، چرا که در عرصه غدیر، تجسم ارزشها و معیار حق معرفى شد و حکومتى على گونه و حاکمیتى بر اساس قرآن و دین، موجب رضاى خدا، اکمال دین و اتمام نعمت به شمار آمد.
پایان این نوشته را نیز کلامى از حضرت امام خمینى(قدس سره) مى آوریم که «غدیر» را به مثابه الگوى رهبرى و حکومت مطرح فرموده است:
«روز عید غدیر، روزى است که پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله وظیفه حکومت را معین فرمود و الگوى حکومت اسلامى را تا آخر تعیین فرمود و حکومت اسلام نمونه اش عبارت است از یک همچو شخصیتى که در همه جهات مهذّب، بر همه جهات معجزه است و البته پیغمبر اکرم این را مى دانستند که به تمام معنى کسى مثل حضرت امیر سلام الله علیه نمى تواند باشد، لکن نمونه را که باید نزدیک به یک همچو وضعى باشد از حکومتها تا آخر تعیین فرمودند.»[48]
سلام بر امام على(ع)، الگوى کامل حکومت و رهبرى در اسلام.
و درود بر خمینى(قدس سره) احیاگر مشى و مرام علوى در عصر حاضر.
________________________________________
پى نوشت ها:
1 ـ صحیفه نور، ج7، ص128.
2 ـ همان، ج2، ص28.
3 ـ همان، ج15، ص56.
4 ـ همان، ج5، ص167.
5 ـ ولایت فقیه (مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام)، ص16.
6 ـ صحیفه نور، ج20، ص27.
7 ـ نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 33.
8 ـ ولایت فقیه، ص44.
9 ـ صحیفه نور، ج13، ص71.
10 ـ نهج البلاغه، خطبه 131.
11 ـ صحیفه نور، ج18، ص270.
12 ـ صحیفه نور، ج1، ص166.
13 ـ همان، ج3، ص10.
14 ـ نهج البلاغه، خطبه 224
15 ـ صحیفه نور، ج4، ص139.
16 ـ همان، ج7، ص201.
17 ـ همان، ج11، ص37.
18 ـ همان، ج10، ص137.
19 ـ همان، ج11، ص171.
20 ـ نهج البلاغه، خطبه 92.
21 ـ صحیفه نور، ج13، ص183.
22 ـ همان، ج18، ص41.
23 ـ همان، ج19، ص136.
24 ـ همان، ج3، ص198.
25 ـ نهج البلاغه، خطبه 126.
26 ـ همان، خطبه 93.
27 ـ صحیفه نور، ج9، ص6.
28 ـ همان، ص63.
29 ـ همان، ج7، ص37.
30 ـ مروج الذهب، ج2، ص415.
31 ـ همان، ج15، ص149.
32 ـ همان، ج19، ص95.
33 ـ صحیفه نور، ج18، ص126.
34 ـ همان، ج19، ص26.
35 ـ نهج البلاغه، خطبه 3.
36 ـ صحیفه نور، ج8، ص89.
37 ـ همان، ج20، ص32.
38 ـ همان، ج14، ص91.
39 ـ نهج البلاغه، خطبه 27
40 ـ صحیفه نور، ج16، ص93.
41 ـ نهج البلاغه، خطبه 97.
42 ـ صحیفه نور، ج10، ص15.
43 ـ نهج البلاغه، نامه 45.
44 ـ کامل ابن اثیر، ج2، ص381.
45 ـ اعیان الشیعه، ج8، ص374.
46 ـ صحیفه نور، ج10، ص284.
47 ـ همان، ج3، ص183.
48 ـ همان، ج3، ص197.