مفهوم هرمنوتیک به منزله شاخه ای خاص از دانش ، مربوط به دوران مدرنیته است . واژه یونانی Hermeneutike از زمان افلاطون به کار می رفته اما معادل لاتینی آن ، یعنی Hermeneutice ، از قرن هفدهم به بعد تداول یافته است . در دوره معاصر ، هرمنوتیک فلسفی بر این نکته تاکید دارد که مفسر در فهم خود بی طرف نیست ؛ بلکه افق معنایی مفسر و ذهنیت و پیش داوری های او دخالت دارد و اینکه افق معنایی حادثه یا متن بدون دخالت ذهنیت مفسر فراچنگ آید انتظاری بیجا و نامعقول تلقی شده است .
هدف در این بررسی آن است که با استفاده از میراث جامعه شناسی معرفتی در قلمرو، دو انگاره تبیین کننده اجتماعی و معرفتی به شکل گیری، تحول و توسعه علوم اجتماعی جدید پرداخته شود و نیز موانع عمده آن مورد بررسی قرار گیرد. تحلیل این مساله در دو سطح اجتماعی (تاریخی و یا ساختاری) و معرفتی (الگوها و تحلیل های عقلانی) به هنجارهای همگن و ناهمگنی باز می گردد که از لحاظ تاریخی قابل تصدیق اند و نیز از منظور لوازم معرفت شناسی تاریخی قابلیت های مورد انتظار را دارا می باشند. به نظر می رسد نگاه تاریخی به روند پیشرفت علوم اجتماعی تاکنون توانسته است تصویر کلی از شرایط فوق را فراهم سازد. اما استفاده از شیوه های تبیین اجتماعی از جمله کاربرد الگوی عام روش شناختی مبتنی بر ادغام دو مبنای معرفتی و اجتماعی، که خود در حکم ابزارهای مهم تحلیل جامعه شناختی تلقی می گردند، روش نسبتا نوینی است که مستلزم توجه بیشتر در بررسی های جامعه شناختی می باشد. بدون تردید تعمیم صحیح روش مزبور این امکان را فراهم می سازد که زوایای پیچیده و پنهان رشد و یا تاخر در رشد علوم اجتماعی جدید بیشتر مورد شناسایی قرار گیرد. در واقع هدف از تدوین مقاله حاضر، ضمن تجربه در کاربرد روش مورد اشاره برای انجام مطالعه علمی خاص، افزایش سطح تحلیل و دریافت از موضوع در قبال نقش و اهمیت علوم اجتماعی در جامعه های معاصر از جمله کشور ما و نیز بازخوانی دلایلی است که به عنوان عوامل و موانع رشد علوم اجتماعی می تواند در اشکال مختلف زمینه توسعه علوم فوق را تقویت نماید. با آگاهی از روند تاریخی این علوم اجتماعی در ارتباط نزدیک با نیازها، ضرورت ها، تعمیم و نفوذ انگاره های شناختی قرار دارد. تغییر در روند زندگی اجتماعی در دوران جدید از تاریخ در غرب، نخبگان علمی این منطقه از عالم را به ضرورت کارکردی و اجتماعی نظام بخشی در حوزه تفکر و اندیشه اجتماعی و سرانجام تاسیس شاخه های معین علمی به قصد دریافت منظم از جوانب مختلف پدیده های اجتماعی رهنمون گشته است. حاصل گفتار آن که موضوع فوق در کنار تولید انگاره های معرفتی نوین مقدمات استقلال معرفت شناسی را برای این علوم در مجموع و یا به گونه ای جدا از یکدیگر فراهم می نماید. به نظر می رسد رشد علوم اجتماعی در یک فرایند عمومی از قواعد اجتماعی و علمی قابل شناختی پیروی می نماید، که علم بدان ها، می توان امکان گسترش زمینه های توسعه علمی و اجتماعی را در هر جامعه ای تضمین نماید.
این پژوهش تحت عنوان «بررسی مقایسهای مشارکت سیاسی دانشجویان دختر و پسر در تهران» به روش توصیفی - مقایسهای انجام شده است و اطلاعات آن به روش میدانی و از طریق پرسشنامه محقق ساخته (با 88 پرسش بسته در قالب 43 پرسش اصلی) جمعآوری شده است. پرسشنامهها بین 1041 نفر دانشجوی شاغل به تحصیل در پنج دانشگاه تهران، شهید بهشتی، الزهرا (س) ، امام صادق (ع) و صنعتی شریف، به طور مساوی توزیع شد. سپس دادههای آماری، با بهرهگیری از نرمافزار کامپیوتری SPSS انجام شد و با استفاده از مجذور خی و تحلیلهای دو متغیره و سه متغیره و براساس نوع و میزان همبستگی بین متغیرهای وابسته و مستقل نتایج ارائه شد. نتایج پژوهش حاضر مؤید یافتههای جهانی در رابطه با علاقهمندی سیاسی زنان در مقایسه با مردان است و نشان میدهد که زنان اعم از اینکه در دانشگاههای مختلط یا غیرمختلط باشند، علاقهمندی سیاسی کمتری (در مقایسه با مردان) دارند و فعالیتهای سیاسی آنان، کمتر از مردان، جنبه فعالانه دارد. بینش سیاسی زنان بیش از مردان تحت تأثیر خانواده شکل میگیرد. زنان دیرتر از مردان توجه به مسائل سیاسی را آغاز میکنند. نتایج این پژوهش نشان میدهد که شغل پدر و مادر و نیز تحصیلات پدر و مادر رابطه آماری معنیدار و مثبتی با علاقهمندی سیاسی دختران دارد. از سوی دیگر متغیرهای ازدواج و مقطع تحصیلی، تفاوت معنیداری را در رابطه با علاقهمندی سیاسی دو گروه آزمودنی نشان نمیدهد.