شاهنامه فردوسی یکی از گنجینه های ادب فارسی است که آن را چونان سندی که در بردارنده هویت باستانی و اصیل ایرانی باشد، دانسته اند. این اثر عموماً از زاویه ادبی و تاریخی مورد توجه واقع شده و کمتر به انعکاس مفاهیم و پدیده های سیاسی در آن توجه شده است. سؤال اصلی پژوهش حاضر این است که نگاه فردوسی در شاهنامه به پدیده های سیاسی و جهان پیرامون خود به کدام یک از رویکردهای نظری در روابط بین الملل نزدیک تر است؟ فردوسی را باید یک واقع گرای سیاسی بخوانیم یا یک آرمان گرا؟ برای این منظور از روش تطبیقی استفاده شده و تلاش گردیده است تا با استخراج مهم ترین شاخصه های دو نظریه فوق، ارزیابی از اندیشه های فردوسی حاصل شود. یافته های پژوهش نشان می دهد درحالی که فردوسی به لحاظ مباحث فرانظری به دیدگاه های سازه انگارانه نزدیک است، اما در مباحث نظری او را باید یک واقع گرا خواند. این نکته به ویژه در تفسیرهایی که از سرشت انسان، جنگ، قدرت و امنیت به دست می دهد بیش از هر چیز نمایان است. با این توضیح که واقع گرایی او از جنس هابز و والتز نیست و به نوعی به وجهی جدید با نام «واقع گرایی آرمان خواهانه» نزدیک می شود.
Turkey as one of the regional actors in the Middle East has taken the ‘Look East’ policy in its foreign policy since 2002, when the Justice and Development Party (AKP) has come to power. Although the relations between Turkey and Afghanistan have a historical background dating back to the Ottoman, but the geopolitical and geostrategic position of Afghanistan has doubled its significance for Turkish politicians during the NeoOttomanism, the situation which has emerged in Turkish politics, especially its cultural diplomacy over Afghanistan Since the rise to power of the AKP. So, in this article, the main question is, what are the objectives and tools of Turkish cultural diplomacy in Afghanistan during the AKP era? In response to this question, the main hypothesis is that Turkey's cultural diplomacy during the AKP era was based on the use of shared linguistic, ethnic and religious values to strengthen Turkey's soft power in Afghanistan as well as the hegemony of Turkey in the region.
این مقاله به بررسی نقش دو نهاد و رژیم اروپایی جامعه زغال و فولاد و معاهده الیزه در گسترش و نهادینه سازی روابط دوجانبه میان کشورهای آلمان و فرانسه در چارچوب نظریه نهادگرایی نئولیبرال می پردازد. فرضیه پژوهش این است که جامعه زغال و فولاد و معاهده الیزه به عنوان دو نهاد و رژیم منطقه ای، بر انگیزه های سودجویی و رقابت دو کشور فرانسه و آلمان تأثیر گذاشته و موجب گسترش همکاری میان دو کشور شده است. یافته های پژوهش نشان می دهد که جامعه زغال و فولاد و معاهده الیزه به عنوان دو نهاد مستقل، از طریق فراهم کردن اطلاعات و اشتراک آنها و همچنین وضع قوانین تجاری و ضدکارتل نقش مهمی در گسترش همکاری های دوجانبه آلمان و فرانسه و به تبع آن در همگرایی اتحادیه اروپا داشته است. همچنین مطالعات نشان می دهد که بین نهادها و رژیم های اروپایی و همکاری های دوجانبه آلمان و فرانسه روابط متقابلی وجود دارد، ضمن اینکه نهادها و رژیم های اروپایی موجب تسهیل همکاری میان دو کشور شده است، گسترش همکاری میان دو کشور خود موجب توسعه تکاملی نهادهای اروپایی و همچنین تسری آن به سایر حوزه های کارکردی شده است.
هدف از پژوهش حاضر تحلیل کمی میزان توجه به مفاهیم و ارزش های دفاع مقدس در کتاب های درسی رشته علوم انسانی مقطع دوم متوسطه (دبیرستان) در سال تحصیلی 97-96 می باشد. جامعه آماری پژوهش شامل کلیه کتاب های رشته علوم انسانی است. روش پژوهش تحلیل محتوای کمی است. نتایج پژوهش نشان داد که بیشترین مطلب در خصوص موضوع دفاع مقدس در کتاب های استان شناسی (31 استان) آمده است. پس از آن در کتاب آمادگی دفاعی مطالب بیشتری در خصوص دفاع مقدس آورده شده است. پس از آن نیز در کتاب های فارسی و ادبیات فارسی بیش از سایر کتاب ها به موضوع دفاع مقدس و ارزش های آن پرداخته شده است. در کتاب های فلسفه، منطق، تعلیمات ادیان الهی و اخلاق ویژه اقلیت های دینی، ریاضی و آمار، انسان و محیط زیست و کارگاه کارآفرینی و تولید نیز هیچ گونه اشاره ای به موضوع دفاع مقدس نشده است. در پایان نیز پیشنهاد هایی ارائه شده است.
این مقاله با توجه به اهمیت جایگاه شهید آیت الله سید حسن مدرس به عنوان یکی از شخصیت های سیاسی و اجتماعی برجسته و اثرگذار در تاریخ معاصر ایران، درصدد شناخت مؤلفه های فرهنگ سیاسی مذهب تشیع در اندیشه و رفتار سیاسی ایشان و پاسخ به این پرسش است که این مؤلفه ها چگونه در تفکر و رفتار سیاسی آن شهید متجلی شده اند؟ بر این اساس و در چارچوب نظریه ساختار و کارگزار و با استفاده از روش کیفی تحلیل اسنادی و با مراجعه به متون تاریخی، خطابه ها و نطق های آیت الله مدرس و نیز پژوهش های مرتبط، تجلیمؤلفه های فرهنگ سیاسی تشیع در اندیشه و سیره سیاسی ایشان بررسی شده است. این بررسی نشان می دهد که نه تنها رفتار سیاسی و اجتماعی شهید مدرس به عنوان یک مجتهد تراز اول و نیز وکیل مجلس، تحت تأثیر مؤلفه های فرهنگ سیاسی شیعه، از جمله جهاد، امر به معروف و نهی از منکر و ایثار و شهادت طلبی بوده است، بلکه می توان آن شهید را بازتولیدکننده عناصری همچون شجاعت و عدم تقیه در مبارزه با استبداد به عنوان یک عالم سیاستمدار شیعی به شمار آورد.
این مقاله جستاری برای بررسی این مسئله مهم است که اصولا سیاست های خارجی دونالد ترامپ در قبال رقبا، اعم از رقبای اقتصادی همچون جمهوری خلق چین تا رقبای امنیتی همچون کره شمالی و جمهوری اسلامی ایران پیشتر مبتنی بر تعمیق تنش ها و تهدیدها بوده است اما در یک چرخش پارادایمی بزرگ، ماهیت تهدیدات خود به ویژه علیه جمهوری اسلامی ایران را از قدرت نرم همچون جنگ رسانه ای مبدل به یک جنگ تمام عیار نمود که اوج آن ترور سپهبد سلیمانی بوده است. لذا سوال اصلی این مقاله معطوف به این است که مهمترین دلیل یا دلایل چرخش پارادایمی سیاست خارجی ترامپ در قبال جمهوری اسلامی ایران و جبهه مقاومت شیعیان در منطقه از تهدیدات نرم به تهدید سخت (ترور) چه بوده است؟ فرضیه ای که نویسندگان به بوته آزمایش گذارده اند تاکیدی بر این مسئله است که فقدان دستاوردهای جمهوری خواهان در زمینه قدرت نرم از یک سو و تحکیم روزافزون ائتلاف جبهه مقاومت از سوی دیگر، بسترساز این چرخش پاردایمی بوده است. یافته های مقاله که بر اساس روش تحلیلی توصیفی و بهره گیری از تئوری های ترکیبی جوزف نای- رئالیسم تهاجمی جان مرشایمر می باشد نشان می دهد که سه اصل کلان موفقیت های جبهه مقاومت به ویژه در پساداعش، موفقیت در انتخابات آینده ریاست جمهوری ایالات متحده و شکنندگی ائتلاف عربی- عبری مهمترین دلایل چنین چرخشی بوده است.
با گذشت چند سال از فروپاشی حکومت مبارک در مصر، بررسی های متعددی در زمینه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی درباره علل وقوع این رخداد ارائه شده است. در همین زمینه، مقاله حاضر تلاش می کند با تکیه بر رهیافتی ساختاری و با توجه به تحلیلی دولت محور به مهم ترین علل وقوع انقلاب در مصر بپردازد. بر این اساس، سوال اصلی مقاله مربوط به «چرایی» آسیب پذیری حکومت حسنی مبارک در مصر است. به نظر می رسد بررسی نقش سه عامل/ متغیر اصلی ساختاری در قالب یک چارچوب تحلیلی و نظری بتواند به این پرسش پاسخ دهد. عامل اول به ماهیت خاصی از رژیم های اقتدارگرا اشاره دارد به این صورت که ماهیت سلطانی حکومت مبارک، رژیم را به مرحله فروپاشی نزدیک کرد. عامل دوم معطوف به ماهیت اقتصاد سیاسی رژیم های اقتدارگراست بدین گونه که رژیم های اقتدارگرای رانتیر و یا نیمه رانتیر در آسیب پذیری و تغییر رفتار سیاسی آن نقش مهمی دارند. عامل سوم مربوط به رابطه رژیم های اقتدارگرای منطقه با ابرقدرت ها است بدین شکل که وابستگی سیاسی و اقتصادی به ابر قدرت ها، و مشخصا ایالات متحده، رژیم را در معرض آسیب پذیری بیشتر قرار می دهد. ترکیب این سه عامل/ متغیر، وضعیتی را ایجاد می کند که یک رژیم را در آستانه فروپاشی قرار می دهد. این نوشته مبتنی بر داده های تاریخی درباره سه دهه حکومت مبارک در مصر (1981-2011) است که به شیوه اسنادی و کتابخانه ای جمع آوری شده است.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، یکی از اتهاماتی که بارها علیه جمهوری اسلامی ایران مورد بهره برداری قرار گرفته، حمایت از گروه های تروریستی و تروریسم است که با نشانه هایی چون صدور انقلاب، تسخیر لانه جاسوسی، حمایت از نهضت های اسلامی، حمایت از سوریه و نیز پیگیری سیاست های هسته ای بازنمایی می شود. بر این اساس، غرب و به ویژه امریکا با تکیه بر قدرت و بهره گیری از ابزار رسانه ای به تثبیت گفتمانی دروغین به نام "تروریسم دولتی" علیه جمهوری اسلامی ایران همت گمارده است. این مقاله در چارچوب نظریه "گفتمان" و با بهره گیری از روش کتابخانه ای به بررسی اتهامات وارده بر جمهوری اسلامی ایران در مقوله تروریسم، به ویژه تروریسم دولتی پرداخته است. مفروض نوشتار حاضر این است که ماهیت و سرشت اسلامی - انقلابی و استکبارستیز و راهبرد نه شرقی و نه غربیِ جمهوری اسلامی ایران، دلیل پیدایش گفتمان یادشده می باشد که در ابعاد اتهام و تهاجم نظامی، فرهنگی و اقتصادی ظهور یافته است.
این مقاله در پی ریشه یابی علت ناکامی مشروطه خواهان در دست یابی به آرمان ها و برنامه های دولت مشروطه است. انقلاب مشروطه پس از پیروزی، گرفتار ناملایمت هایی شده و در رسیدن به اهداف خود ناکام ماند. در این دوره، ایران در نظام بین-الملل ادغام شده بود؛ بنابراین فهم تحولات داخلی آن بدون درک تحولات نظام بین الملل اگر غیر ممکن نباشد، کاری دشوار خواهد بود. به این ترتیب با نگاهی به وضعیت نظام بین الملل در آن مقطع تاریخی به تبیین تحولات انقلاب مشروطه می-پردازیم. در این پژوهش در چهارچوب نظریه موازنه قدرت، با تکیه بر تحولات های ساختاری در نظام بین الملل، رویدادهای پس از انقلاب را تا زمان جنگ جهانی اول و شکست دولت مشروطه بررسی می کنیم. این پژوهش به دنبال پاسخ به این پرسشی است که چرا انقلاب مشروطه با وجود تلاش های بسیار، چندی پس از پیروزی زود هنگام خویش ناکام ماند؟ در پاسخ به پرسش فوق می توان این فرضیه را ارائه داد: از آنجا که اهداف انقلاب مشروطه ایران با سیاست ها و منافع روسیه و متحد آن، انگلستان، در تضاد بود، این دو قدرت با همکاری یکدیگر و کارشکنی های خود بر سر راه مشروطه خواهان سبب ناکامی آن شدند.
اتحادیه ی اروپا به عنوان بزرگ ترین بلوک اقتصادی جهان، یکی از نمونه های موفق همگرایی محسوب می شود. پیمان های آمستردام (۱۹۹۶) و لیسبون (۲۰۰۷) گامی در جهت همگرایی بیشتر در حوزه ی سیاست خارجی و امنیتی مشترک بود. در سال های اخیر، اتحادیه با چالش های فراوانی رو به رو بوده است از جمله در حوزه ی اقتصاد، امنیت و فرهنگ. در زمینه ی واگرایی در اتحادیه می توان به عواملی مانند برگزیت و شکاف میان شرق و غرب، گسترش بیش از حد اتحادیه، تلاش برای بازیابی هویت ملی در برابر هویت جمعی و احزاب راست گرا اشاره کرد. سؤال اصلی این مقاله عبارت است ازاینکه؛ بحران های اروپایی، چه تأثیری بر آینده ی اتحادیه ی اروپا خواهند گذاشت؟ فرضیه ی این گونه بیان شده است که، در حوزه ی امنیت و دفاع اروپایی، خروج بریتانیا موجب تضعیف ساختارهای امنیتی و کاهش چشم انداز گسترش اتحادیه ی اروپا می شود. در بعد اقتصادی نیز، بحران یورو موجب افزایش شکاف بین شمال و جنوب اروپا و کاهش مشروعیت نهادهای اقتصادی شده است و درحوزه اجتماعی نیز بحران هویت، تقویت ملی گرایی و قدرت یابی احزاب راست افراطی را درپی خواهد داشت. روش پژوهشی که در این مقاله استفاده شده، روش تحلیلی-توصیفی و در چارچوب نظریه های همگرایی است. یافته های پژوهش نشان می دهند که همگرایی اروپایی از مسیرخود خارج نمی شود و اتحادیه ی اروپا به فروپاشی منجر نخواهد شد.
ملی کردن نفت از دوره های مهم تاریخ معاصر ایران و به یک معنا اولین تجربه حضور جدی ایران در عرصه سیاست بین الملل محسوب می شود. در این دوره شاهد مذاکرات جدی و طولانی میان نمایندگان دولت ایران و طرف های غربی هستیم. بریتانیا می کوشید رفتار دولت مصدق را از طریق مجموعه ای از تهدیدات و مشوق ها تغییر دهد. با وجود این، در طول زمان شاهد تغییر ملموس در رفتار دولت ایران در خصوص مسئله نفت نیستیم. دولت مصدق می توانست با انعقاد توافقی جدید با شرکت نفت جنوب تهدیدات را خنثی و درآمد بیشتری کسب کند و دولت را از فروپاشی کامل نجات دهد، اما تنها در پی اجرای کامل قانون «خلع ید» و اخراج شرکت نفت از ایران بود. اگرچه این سرسختی همواره مورد توجه ناظران داخلی و خارجی بوده، تاکنون توضیحی نظام مند از آن ارائه نشده است. هدف این مقاله بررسی چگونگی امکان پذیری تکوین و تداوم ملی کردن نفت در دولت مصدق به رغم وجود تهدیدات مادی است. با تکیه بر نظریه امنیت هستی شناختی و روش تحلیل گفتمان نشان داده می شود که با شکل گیری پیله ادراکی در قالب ساخت خویشتن و حوزه سوژگی در رابطه با دشمن نزدیک و دور و در تداوم آن، تکوین هویت مقاومت و سیاست شرم که سبب عزت جویی شد، امکان گریز از ملی کردن نفت وجود نداشت.
توسعه سیاسی در معنای گسترش مشارکت و رقابت ایدئولوژیک در عرصه زندگی سیاسی، دست کم در سطح نخبگان، نیازمند تشکیلات، سازمان ها و وقوع تحولاتی در ساختار جامعه سنتی است. برنامه های نوسازی در دوره پهلوی اول زمینه تحولات سیاسی اجتماعی را فراهم آورد و تا اندازه ای شرایط برای رقابت سیاسی و مشارکت فراهم شد. اما پیدایش ساخت دولت مطلقه، مانع عمده ای بر سر راه گسترش مشارکت و رقابت ایجاد کرد و موجب بازتولید اقتدارگرایی گردید. این نوشتار می کوشد با تکیه بر متن مذاکرات مجالس ششم تا دوازدهم شورای ملی و با مبنا قرار دادن این امر که نوع دولت و نظام سیاسی ارتباط مستقیمی با تحقق یا عدم تحقق توسعه سیاسی دارد، مفهوم توسعه سیاسی را در دوره پهلوی اول (1320-1304) مورد بررسی قرار دهد. نگارند گان با گزینش مدل «برنارد کریک»، به بازنمایی مفهوم توسعه سیاسی در متن مذاکرات مجالس شورای ملی این دوره و در پرتو توصیف بافتار تاریخی، پرداخته اند. بازخوانی متن مذاکرات براساس مدل کریک حکایت از آن دارد که ساخت دولت در کنار حضور مجلس فرمایشی که در موارد یازده گانه مدل مورد بررسی، بر مطلقه بودن ساخت دولت صحه می گذارد، می تواند به عنوان یکی از دلایل اصلی ناکامی توسعه سیاسی مورد توجه قرار گیرد.
انقلاب اسلامی ایران متأثر از عقلانیت اسلامِ شیعی، در پیشبرد اهداف کلان خود، تمدن نوین اسلامی، با چالش هایی مواجه است. چالش های فکری و به تعبیری «عقلانیت»، بنیادی ترین چالش ضد یک نظام فکری است. به نظر می رسد عقلانیت سکولار، بنیادی ترین چالش پیشروی عقلانیت اسلام تمدن گرا، در زمینه و زمانه جمهوری اسلامی است. دراین راستا، این نوشتار با کاربست روش کیفی از نوع هرمنوتیک متن گرا درصدد پاسخ به این سؤال است: «لایه های فکری و نمودهای اجتماعی چالش سکولاریسم با اسلام تمدن گرا» چیست؟ یافته های تحقیق بر این نکته تأکید دارد که ریشه این چالش در مسئله معرفت دینی است. تمایز دوگانه در امر شناخت، منجر به دلالت ها و تجویزهای سیاسی- اجتماعی مختلفی در اصول و روند حکمرانی در دوره جمهوری اسلامی گردیده است. امکان یا امتناع علوم انسانی اسلامی، دینی یا عرفی اداره کردن جامعه، تاریخی بودن یا رسالت تمدنی قائل شدن برای انقلاب اسلامی، ذاتی یا عرضی بودن هنجارهای اسلام سیاسی، نظیر استکبارستیزی، از مهم ترین نمودهای اجتماعی این چالش است. اقناع فکری و اتقان نظری، لازمه فائق آمدن بر چالش سکولاریسم است که در این نوشتار اجمالاً ازنظر اسلام تمدن گرا به آن پرداخته شده است.
تحولات سیاسی مستقیماً زیر تأثیر چارچوب های معرفتی کنشگران در روند تجربیات و زندگی واقعی در جامعه و سیاست هستند. رهبری را می توان مهم ترین کنشگر در پویش تحولات سیاسی دانست. اهمیت رهبری در صورت تقبل هم زمان شأن رهبری سیاست و نظریه پرداز سیاسی مسجل می شود. امام خمینی این دو شأن هم زمان را داشت. قالب های معرفتی و روند رهبری سیاسیِ ایشان این امر را پیش رو می گذارد که هم واقعیت برای تطابق با الگوی معرفتی ایشان تغییر کرد و هم بخش هایی از الگویی معرفتی و رهبری با واقعیت های سیاسی معاصر تطابق یافته اند. به همین دلیل به مشروعیتِ مشارکت مردم در سیاست و برسازی مردم سالاری دینی رأی داده اند. این وضعیت سبب تغییرِ نظام معرفتیِ ایشان و بدنه نیرو های سیاسی، ساختارسازی و تغییر نهادی در سیاست، تقسیم سیاسی معرفت و نوعی تنوع و تفاوت در آگاهی سیاسی شده است. در این چارچوب، مسئله محوری این پژوهش به نسبت رهبری و واقعیت سیاسی در نظامِ معرفتیِ امام خمینی مربوط می شود. پرسش اصلی ما این است که چگونه نظام معرفتی اندیشه امام خمینی به رهبری ایشان و روند تحولات عینی سیاسی ایران و واقعیت آن شکل و جهت می داده است. عمده ترین پاسخ ما نیز این است که نظام معرفتی معطوف به سیاست در تعامل با فرایند عملی و واقعیِ استقرار جمهوری اسلامی، با کمک به تشکیل ساختار های نهادی جدید، تقسیم و ساختار سیاسیِ تقسیم معرفت به ذخایر معرفتی نظام سیاسی و نخبگان انقلابی جمهوری اسلامی شکل داده و از این طریق روند تحولات عینی را شکل می داده است.
Changes in the international system, along with crises in the Middle East and the emergence of inefficient states coexisting with religious and racial groups in the region, make one wonder about the nature of the state in today’s systematic world, in general, and the nature of the state in the Middle East, in particular. The present study provides a theoretical framework based on quantum mechanics, known as New Global Governance or the pattern of proliferative order (in contrast to the distributive order pattern) in an attempt to examine changes in the concept of the state in developed and developing/underdeveloped (the Middle East) countries. It focuses on class structure in the context of global governance and the way in which it is related to the state in order to examine the nature of the state in the future. The study argues that in the new systemic order in developed worlds, states drive class struggles from the economic realm into the political realm and sustain themselves as an institution. However, in the Middle East, states are mythic; they lack social bonding forces and are highly influenced by class structure, dominant political and economic structures, their meta-class nature, and the emergence of multi-group movements challenging states, making them vulnerable to continuous breakdown. In such a situation, new myths of governance as governance institutes, such as partisan-urban governance in the Kurdistan region, the Islamic emirate of al-Qaeda, the Isis Islamic Caliphate, the Rojava Cantons and the Democratic confederalism of P.K.K. will replace the state and the collapsed states will never regain their power.