هر نظریه ای برای تداوم خود نیازمند است تا با مقتضیات زمانی و مکانی هماهنگی و تحول یابد. در تحول یک نظریه، باید فرضیه های اصلی یک نظریه را حفظ کرد تا به بن و ریشه آن ضربه وارد نشود. ازسوی دیگر، تحول باید به گونه ای باشد که یک نظریه بتواند با شرایط زمانی و مکانی خود وفق یابد. این همان چیزی است که در روش شناسی لاکاتوش مشاهده می شود. ایمر لاکاتوش ازجملة فیلسوفان علم محسوب می شود. او منتقد روش شناسی پوپر است. پوپر براساس نگرش ابطال گرایانة خود تلاش می کرد تا نظریات به گونه ای مورد ابطال قرار گیرند. سپس، نظریات ابطال شده حذف و نظریات جدید جانشین آن شوند. به نظر لاکاتوش، ابطال گرایی پوپر سعی دارد راهی ارائه دهد که بتوان ازطریق آن، با آزمون های قاطع، بین دو نظریه رقیب قضاوت کرد. بنابراین، او روش شناسی متفاوتی با روش شناسی پوپر ارائه می دهد. روش شناسی لاکاتوش مبتنی بر راهنمون سلبی و راهنمون ایجابی است.
این مقاله درصدد ایده و الهام گرفتن از روش شناسی لاکاتوش است تا بر اساس آن بتوانیم سیر تحول نظریه ولایت انتصابی عامه فقیهان، به نظریه ولایت مطلقه فقیه را، بررسی کنیم. تأکید اصلی در ایده و الهام گرفتن از روش شناسی لاکاتوش، راهنمون سلبی و راهنمون ایجابی است. بنابراین، این مقاله در صدد تجزیه و تحلیل روش شناسی لاکاتوش و انطباق دادن آن با نظریة ولایت فقیهان نیست. تنها به این بسنده می کنیم که پس از ایده گرفتن از روش شناسی لاکاتوش، تحول و تکامل تاریخی نظریه ولایت انتصابی عامه فقیهان به نظریه ولایت مطلقه فقیه را بررسی کنیم.
آیا برای رهبران سیاسی جایز است برای رساندن جوامع خود به منافع بزرگ و دور نگاه داشتن آنها از فجایع، عمیقترین اصول اخلاقی را نادیده انگاشته، در راستای خلاف آنها حرکت نمایند؟ با این پرسش، قصد طرح موضوعی را داریم که در میان فیلسوفان به مسألهی «دستهای آلوده» مشهور شده است. دشواریهای زیاد و مختلفی در مباحث فلسفی پیرامون این موضوع وجود دارد که انعکاس دهندهی پیچیدگی نظریّههای کلّیتر در ارتباط با سیاست و اخلاق است. همهی این مباحث به هر حال متوجّه این موضوع است که تصمیمگیری و عمل صحیح سیاسی گاهی در معارضه و مخالفت باارزشهای مسلّم اخلاقی قرار میگیرند.
مقالهی حاضر سعی بر این دارد که این دشواریها را حل نماید و موضوعات کلیدی و اصلی سیاسی که نظریّهی «دستهای آلوده» به آن دعوت میکند را از ابهام خارج کند. در آغاز مقاله متنی را از یکی از رمانهای مشهور قرن نوزده میلادی به زبان انگلیسی ذکر میکنیم و سپس ردپای عنوان دستهای آلوده را دنبال کرده، به گذشته بر می گردیم و به نامهایی چون ماکیاولی[1] میرسیم؛ هرچند که شهرت و رواج فعلی این عنوان را باید بیش تر مدیون نوشتهها و کارهای نظریّه پرداز معروف آمریکایی درعرصهی سیاست، یعنی مایکل والزر،[2] بدانیم. نظرات والزر با توجّه به کارهای دانشمندان پیش از وی، چون ماکیاولی و ماکس وبر[3] و با توجّه به تغییرات مشخّص در نگرش فکری وی، به طور مختصر مورد بحث واقع میشود. به دنبال آن، پنج مسألهای که این مقاله برای طرح آن نوشته شده را مطرح خواهیم کرد.
نخستین مسألهایکه به آن خواهیم پرداخت این است که آیا موضوع دستهای آلوده مطلبی سردرگم و قواعد آن متناقض است؟ دوم، آیا عبورکردن و نادیده گرفتن حدود و ضوابط اخلاقی به خاطر مصالح سیاسی، در چارچوب اخلاق و قوانین آن انجام میشود و یا فراتر از آن اتفاق میافتد؟ سوم، آیا فراخوان «دستهای آلوده» از هر جهت و یا حداقل در اصول، محدود به سیاست است یا این که میتواند در سایر جنبههای زندگی نیز کاربرد داشته باشد؟ این مسألهی مهمی است. چهارم، شرایطی که موجب توجیه مسألهی دستهای آلوده می شوند چه هستند؟ پنجم، علیرغم این که مسألهی دستهای آلوده با موضوع دو راهیهای اخلاقی نسبت و شباهت دارد، ولی مسأله این است که آیا این شباهتها میتواند موجب نادیده گرفتن تفاوتهای مهم گردد؟
در جریان بحث پیرامون موضوعات فوق، به مسایل مرتبط دیگری نیز خواهیم پرداخت؛ نظیر تفاوتها وشباهتهای موضوع دستهای آلوده با «واقعگرایی اخلاقی»،[4] چگونگی تمسّک به اصول «اخلاق نقش»[5] برای منطقی نشان دادن قواعد مسألهی دستهای آلوده، کشف ارتباط این موضوع با مسألهی «حدود اخلاق وظیفهگرا»[6] و تأکید بر این نکته که بیشترین انگیزه در رویآوردن به مسألهی دستهای آلوده از موضع مبهم علم اخلاق در قبال نبایدهای مطلق اخلاقی ناشی میشود؛ زیرا موضع علم اخلاق در این قسمت دارای دو بخش است؛ انکار آن ها، به همراه تعلّق خاطر انسانها در داشتن و انجام دادن برخی از آن ها.
یکى از اقسام مهم تجربه دینى، تجربه تفسیرى است. این مقاله با روش توصیفى ـ تحلیلى، این قسم از تجارب دینى را با نگرش اسلامى بررسى، و محورهاى اساسى بینش قرآنى درباره این قسم از تجارب را تحلیل و تبیین مىکند. ابتدا تجربه تفسیرى را تبیین مفهومى کرده، سپس ارتباط آن را با تبیین دینى بازگفته و آنگاه با تقسیم تبیین، به عقلانى و غیرعقلانى، عقلانیّت تفسیرهاى دینى را نشان داده است.در این مقاله تأثیر و تأثر دو جانبه تجربه تفسیرى و احوال و عواطف آدمى، ارتباط تجربه تفسیرى با برخى از آموزههاى اصلى اسلام، از جمله توحید افعالى و اسماى الهى و نیز، عوامل دخیل و منشأ خطا و عینیّت تجربه تفسیرى مورد بررسى قرار گرفته است.