امروزه آثار پائولو کوئلیو در ردة عرفان های نوظهور جای گرفته است. آثار پائولو بیشتر در قالب رمان است و یافتن مبانیِ اندیشه ای او، چندان ساده نیست؛ حال آنکه برای خوانندگان پرشمار آثار او، درک اصول اندیشه هایش بسیار مهم است. در این مقاله دیدگاه های دین شناختی پائولو بررسی خواهد شد. برای این کار همة کتاب های پائولو را به دقت مطالعه و فیش برداری، و سپس با دقتی بیشتر اطلاعات را جمع آوری و طبقه بندی کردیم. در مرحلة آخر آموزه های او را که اینک انسجام یافته بودند و در کنار هم مرادشان آشکار شده بود کانون نقد و تأمّل قرار دادیم.
خلاصه ای از نظرات دین شناسه پائولو را چنین میتوان گزارش داد: پائولو تمایل دارد دین را نوعی قرارداد اجتماعی بداند که تنها کارکرد آن فراهم کردن نیایش جمعی است. او هر انسان را متفاوت با دیگران، و وظیفة هر کس را پیگرفتن رؤیاهای خود میداند. از این رو اعلام میکند که نیازی به نبوت و شریعت نیست و هر کس میتواند راه را خود بپیماید. در فرجام شناسی نیز پائولو معتقد به تناسخ است و کوشیده است آن را موجه بنمایاند.
مقاله پیش رو در صدد است با بررسی نسبت دین و روان انسان از منظر آیات قرآن کریم زمینه تامل و تدبر بیشتر در این دسته از آیات را فراهم نماید.
در این تحقیق ضمن ارائه تعریفی از دین بر پایه جستاری در آیات قرآن، به بررسی میزان توجه قرآن و آموزه های معرفتی، نظیر آموزه های اعتقادی، اخلاقی و عبادی، و احکام تشریعی آن به روان انسان پرداخته است؛ و ازآنجاکه دانش روان شناسی از مدعیان تبیین رابطه دین و روان است به سه دیدگاه روان شناسان دراین باره نیز، اشاره شده است.
از آنجا که در فقه اسلامى، واقعیت مرگ و حیات، موضوع حکم شرعى قلمداد شده است، احرازمرگ مغزى به مثابه مرز مرگ، بسیار اهمیت دارد. ساختار این مقاله جستجو در زمینه موضوع شناسى مرگ مغزى از منظر پزشکى و سپس کاوشى در ساحت فقهى - حقوقى آن است. دیدگاه برگزیده، پذیرش تلقى تساوقِ مرگ مغزى با زهوق روح است، دیدگاهى که در پروتکل الحاقى «قانون پیوند اعضا و مرگ مغزى» سنجه حدوث مرگ قطعى انسان بر شمرده شده است. مبناى این نگرش نیز از نظر پذیرش مرجعیت عرف خاص در این مسئله و جزم فقیه به باور متخصصان در تساوق مرگ مغزى با مرگ طبیعى نشئت مى گیرد. گرچه در این فرض، نمى توان تا زمان سرد شدن بدن، احکام شرعى میت را بر وى مترتب دانست، اما ادامه معالجات، دیگر ضرورتى نخواهد داشت و با فرض حالت اضطرار، برداشت اعضاى پیوندى جایز است.
آیین بودا، آیینی اخلاقی است که دغدغه های عملی دارد تا نظری. دغدغة بودا، رهایی انسان از رنج و نیل به مقام نیروانه است. این مقاله، پس از معرفی اجمالی آیین بودا، دربارة مبانی، غایت، مراتب و قلمرو اخلاق بودایی بحث کرده و در پایان، برخی آموزه های آن را نقد و بررسی میکند. مبانی اخلاقی آیین بودا، عبارتند از: چهار حقیقت شریف، به اضافه قانون کرمه و اصل تناسخ. همة انسان ها نمیتوانند به غنای کامل اخلاقی برسند؛ یک فرد بودایی باید خود را از آز، کینه و فریب برهاند و در برخورد با دیگران، مهربان و غمخوار باشد. از دیدگاه بودا، شخص با رهایی از دلمشغولیهای فردی، اجتماعی، خاموش کردن همة تمایلات و خواهش های نفسانی، از رنج و تولّد مکرر در این جهان نجات مییابد و به آرامش و رستگاری ابدی میرسد.
یکی از بنیادیترین مفاهیم فلسفة اخلاق ارسطو، فضیلت است و شناخت این مفهوم، راه را برای شناخت و ارزیابی دستگاه اخلاقی او هموار میسازد. از سوی دیگر، قدیس توماس، بزرگ ترین پیرو ارسطو در قرون وسطا نیز ظاهراً با این مفهوم همچون ارسطو برخورد میکند؛ با این تفاوت که آن را افزون بر معنای پیشین، معنایی متعالی میبخشد. اکنون پرسش اساسی این است که فضیلت در نظام اخلاقی ارسطو چه جایگاهی دارد و آیا معنای فضیلت در دستگاه فکری توماس، دقیقاً همان معنای ارسطویی را دارد یا خیر؟ پس از دانستن اینکه ارسطو تعریفی انسانی، دنیایی و عقلانی از مفاهیم سعادت و خیر و فضیلت ارائه میدهد و توماس، با دشواریهایی میکوشد تا این مفاهیم را با دستگاه فلسفی - مسیحی خود سازگار کند، در این نوشتار خواهیم کوشید تا بدان پرسشها پاسخ دهیم. همچنین در پایان، کلام هر دو فیلسوف را به اختصار نقد و بررسی کرده ایم.