بعضی از کلماتی که از عربی به فارسی منتقل می شود، گاهی مفهومی جز آنچه گه از زبان اصلی از آنها مستفاد می شود، دارد. این گونه کلمات، در کاربرد متون فارسی، گاهی معنی شعر اصلی یا عبارت را دچار مشکل می کند، زیرا که در زمانی خاص، آن کلمه، به مفهومی خاص رایج شده و شاعر یا نویسنده، آن را به همان مفهوم به کاربرده است .از طرف دیگر، بعضی از فرهنگ نویسان معنی و مفهوم ترکیبی را بر اساس قیاس و گمان و با برداشت ذهنی از بیت یا عبارت، در کتاب خود، می آورند، که آن معنی یا کلا، اشتباه است و یا در حول و حوش معنی اصلی دور می زند. این گونه ترکیبات، نیاز به کند و کاوی دقیقتر و علمی تر دارد، که می تواند راه گشای دیگران در رسیدن به مفهوم اصلی و دقیق آن ترکیب باشد ...
دو شاخه اصلی معرفت بشری را می توان معرفت فلسفی و معرفت شهودی نامید. معرفت شهودی یا اشراقی که مبتنی بر مشاهده قلبی است، سابقه دیرین دارد و به خصوص در میان شرقیان از اهمیت ویژه ای برخوردار است. عرفا این شاخه را اصلی ترین شاخه معرفت می دانند.در این مقاله نخست معرفت شهودی یا تجربه دینی تحلیل شده و سپس نظرات مولوی در این باره تبیین شده است. نویسنده پس از تحلیل تجلی خداوند بر دل اولیا و انبیا و انسانهای پاک و تجلی او برجهان به بحث عشق و کشف و ادراک جهان غیب و کشف اسرار نهان پرداخته است.
موضوع این مقاله، چنان که از عنوان آن برمی آید «قضا و قدر و جبر و اختیار در مثنوی معنوی» است که نویسنده کوشیده است معیار مولانا را در ارزیابی دو مقوله در خور تامل و بحث انگیز« قضا قدر» و «جبر و اختیار» و نیز جایگاه هر یک را در باور وی بشناسد و دریافت خویش را با شواهدی گویا از کلام مولوی به خواننده این مقال ارائه نماید.
آنچه از شاعر بزرگ توس فردوسی در اذهان توده مردم جای گرفته است رزم است و میدان است و هیاهو و فریاد، دستی که از تن جدا می شود و پایی که از رفتن باز می ماند تن های بی سر و سرهای بی پیکر، چکاچک شمشیرها و برق نیزه ها، از هم دریدن جوشنها و نشستن سنانها در سپرها. اما خواص می دانند که این همه هست و چیزهای دیگر نیز. حکمت است و معرفت، خردورزی است و عبرت آموزی تامل است و تفکر در این مقال سعی بر آنست که پرده از گوشه ای از دنیای خردگرایی فردوسی برداشته شود و چهره این بزرگ مرد شیعه وطندوست چنان که هست نمایان شود تا بیشتر حرمت نهنند و این «دانشی مرد نیکی شناس» را.
سلطان باهو شاعر عارف نامدار پاکستان و شبه قاره هند در سال 1039 ه.ق دو سال پس از جلوس بزرگترین پادشاه از سلسله مغول کبیر هند یعنی شاه جهان (13.07 ه.ق) در شهر جنگ از توابع پنجاب لاهور تولد یافت. نامش را به مناسبت رویایی که مادرش – بی بی راستی – دیده بود و آن اینکه فرزندی به دنیا خواهد آورد که نور علم و معرفت او سراسر جهان را خواهد گرفت، باهو گذاشتند یعنی با خدا یا خدا با او است.بیش از 144 کتاب نوشته که 143 کتاب آن به زبان فارسی و یک جلد آن به زبان محلی سرائیکی است. سلطان باهو پس از 63 سال عمر با برکت در سال 1102 ه.ق در شهر شورکوت لاهور درگذشت و مزار شریفش در آن شهر زیارتگاه خاص و عام است.