ساختگرایی در زمینة داستان بیشتر به بررسی عنصر روایت می پردازد. روایت شناس ساختگرا درصدد تدوین ساختار منسجم و واحدی از حوزه های گوناگون داستان است. نوشتة حاضر، مطابق برخی نظریات ساختگرایی که در متن آمده است به بررسی ساختار قصة امیرارسلان، آخرین بازماندة مهم نسل قصه های بلند عامیانة فارسی می پردازد. با توجه به دیدگاه ژرار ژنت، ساختار قصة امیرارسلان در دو سطح «روایتگری» و «روایت» جای بررسی دارد. در سطح روایتگری، ابتدا نقیب الممالک، روایتگر امیرارسلان معرفی گردیده و سپس از زاویه دید روایت در این قصه بحث شده است. در سطح روایت، نخست ساختار روایی قصه بررسی و سپس شباهت و تفاوت آن با دیگر قصه های بلند عامیانه ذکر شده است. در بخش دوم از سطح روایت، به ساختار نحوی قصه اشاره شده و کوشش شده است نقش اشخاص در قصه و اعمال و حرکاتشان در فشرده ترین شکل ممکن خلاصه شوند و طرحی چکیده وار از این قصه عرضه شود.
شاهنامه آیینه ای تمام نما از هویت و باورهای کهن ایرانیان در گذشته های دور تا پایان دورة ساسانیان است. بسیاری از باورهای کهن ایرانی در هر سه بخش این شاهنامه به ویژه در دورة اساطیری و حماسی تجلی یافته است. رستنی ها، پدیده هایی هستند که در اسطوره ها و باورهای توتمی و آنیمیسمی که شکل هایی از دین های ابتدایی اند نقش درخور تأملی دارند. بازتاب این باورها را که گاه با اساطیر دیگر اقوام مشترک است در شاهنامه می توان یافت. پرستش رستنی ها و اعتقاد به تبار نباتی انسان که در میان اقوام مختلف دیده می شود در شاهنامه نیز نمود دارد. همچنین بعضی از شخصیت های شاهنامه ایزدنبات هایی هستند که شکل زایش و مردن آن ها مشابه نمونة اساطیری آن هاست. در حقیقت این شخصیت ها صورت پیکرگردانی شدة ایزدنبات های اساطیری هستند.
این مقاله بر آن است تا نشان دهد مبحث «قصر» در منابع فارسی علم معانی چندان به سامان و منسجم نیست. در این آثار مرز میان جمله های مقصور ادبی تعیین نشده است؛ علاوه بر این، تقسیم بندی های آن بر اساس اشراف و تسلط خواننده بر قصد متکلم یا مخاطب شکل می گیرد. نگارنده در این مقاله با نقد و تقسیم بندی های سه گانة کتاب های معانی نتیجه می گیرد که جملات مقصور حقیقی و غیرادعایی باید در حیطة زبان و جملات غیرحقیقی و ادعایی باید در حوزة ادبیات بررسی شود و همچنین تغییر در لحن خواندن یا شدت تلفظ کلمات، موصوف و صفت یا صفت و موصوف آن را تعیین می کند و در تبیین قصرهای «افراد، قلب، تعیین» شناخت مخاطب بسیار ضروری است. نهایتاً اینکه جایگاه جملات مقصور در ذیل انواع جمله و مقاصد ثانوی آن مشخص نشده است. در پایان پیشنهاد می شود که در آموزش یا تجزیه و تحلیل مبحث قصر پنج عنوان «موضوع شناسی، ادبیت شناسی، مخاطب شناسی، جمله شناسی و غرض شناسی» در نظر گرفته شود.
در ایران باستان موبدان همواره یکی از مقامات برجستة جامعه به شمار می آمدند و در دربار شاهان نفوذی فوق العاده داشتند. این امر به خوبی در مشهورترین حماسة ملی ایران نمود یافته است و به حدی اهمیت دارد که با بررسی نقش و جایگاه موبدان در شاهنامه چگونگی ارتباط دین و حکومت در ایران باستان مشخص می شود. خویشکاری موبدان در شاهنامه منحصر به اجرای مناسک دینی نیست. آن ها هم در ادارة کشور اختیارات گسترده ای دارند، هم از نظر علمی سرآمد زمان خویش اند، هم تعلیم و تربیت را به عهده دارند و هم راوی داستان های کهن هستند. نظارت بر امور اقتصادی و پرچم داری در جنگ ها نیز از دیگر کارکردهای موبدان به شمار می رود. شایان یادآوری است واژة موبد در شاهنامه همیشه به معنای عالم دینی نیست، بلکه توسّع معنایی یافته و بر دانا و خردمند نیز اطلاق شده است. نگارندگان می کوشند کنش ها و سلسله مراتب موبدان را بر اساس متن شاهنامه و با استفاده از برخی متون پهلوی و تواریخ عهد اسلامی بازنمایند.
این پژوهش کوششی است صورت گرایانه که در آن دو هدف اصلی دنبال شده است؛ نخست پاسخ دادن به این پرسش که ماهیت فرایند آشنایی زدایی چیست و آشنایی زدایی وزنی چگونه روی می دهد. دوم نشان دادن اینکه در شعر ناصرخسرو ویژگی عروضی ای هست که می توان آن را نمونة برجسته ای از آشنایی زدایی وزنی به شمار آورد. به این منظور هفت وزن نامأنوس در دیوان وی یافته شد که به دلیل تفاوت ساختاری به دو دستة یک و شش تایی بخش شدند. شش وزن دستة دوم که پرداختن بدان هدف اصلی این جستار است در یک ویژگی عروضی مشترک اند و آن اینکه امتداد زنجیرة هجایی آن ها با وزن های رایج و هم خانوادة هریک متفاوت است. راز آشنایی زدایی وزنی برخی قصیده های ناصرخسرو را باید در همین ویژگی عروضی جست.
عرفان و تصوف اسلامی یکی از جریان های مهم فکری و فرهنگی است که از زمان پیدایش تاکنون تأثیرات فراوانی بر فرهنگ ایرانی اسلامی و زبان و ادبیات فارسی بر جای گذاشته است. از این جهت ضروری است تا ابعاد مختلف این طریقة فکری و عملی شناخته شود. یکی از راه های شناخت هدف، موضوع و غایت این طریقه و پی بردن به ابعاد تاریخی، محتوایی و سیر تحولات آن بررسی و تحلیل تعاریفی است که مشایخ این طریقه از صوفی، عارف، تصوف و عرفان ارائه کرده اند. این مقاله بر آن است تا با نقد و بررسی این تعاریف به شناخت بهتر این جریان فکری عملی برسد و باعث آشکارشدن زوایای پنهان آن شود تا شناخت بهتری درباب مسائل مربوط به این جریان به دست دهد. برای رسیدن به این هدف، ضمن مراجعه به دیدگاه های بزرگان و پیروان عرفان و تصوف، سعی در ترسیم کردن چارچوب فکری و عملی این طریقه و تبیین دیدگاه صوفیان و عارفان می شود.
نقد روان شناختی از شاخه های پویای نقد ادبی معاصر است که خود زیرشاخه های متعددی دارد. یکی از آن ها نقد از دیدگاه کارل گوستاو یونگ است. آثار هرمان هسه را می توان از دیدگاه روان کاوانة یونگ به خوبی نقد و تحلیل کرد، زیرا اندیشه ها و افکار او در موارد زیادی به یونگ شبیه است. آن ها با هم ارتباط مستقیم داشتند. هردو به سمبل ها و نمادها علاقه مند بوده آن ها را تفسیر و تحلیل می کردند. هسه نیز مانند یونگ درون گرا بود و به حقایق روانی فرد توجه داشت و در آثارش جنبه های اجتماعی کم رنگ است. هسه و یونگ علاقه مند به عرفان شرق از جمله عرفان هندی اند. هند حلقة زنجیری بود که یونگ و هسه را به هم پیوند داد. هندی ها در جهان سمبل ها زندگی می کنند، بر سمبل ها تأثیر می گذارند و از آن ها تأثیر می گیرند، اگرچه علاقه ای به تفسیر آن ها ندارند. سمبل ها از موضوعات مورد علاقة یونگ و هسه اند و فراوانی آن ها در آثار هسه زمینة مناسبی برای نقد و تحلیل از دیدگاه یونگ فراهم می کند. تفحص در سمبل ها که به آن ها نماد و رمز نیز گفته می شود و نقد کهن الگویی آثار ادبی، به ویژه آن دسته از آثاری که از اعماق روح و روان انسان برخاسته و درون گرایانه اند، شیوه ای مناسب برای درک معانی پنهان و نهفته در لایه های روساختی و بیرونی است. این تحلیل ها مشترکات و حقایق موجود در روان بشر را نیز نمایان می کند. در این مقاله سعی می شود با دیدگاهی روان کاوانه به نقد کهن الگویی داستان «سیذارتا»ی هرمان هسه پرداخته شود. الگوهای کهنی مانند رؤیا، سفر، قهرمان، آب، رودخانه و گذار از آن، آنیما، درخت و پیر خرد از نمادهای مهمی است که به گونه ای هماهنگ در این داستان گرد آمده و بیانگر تلاش انسان در فرآیند خودیابی و تفرد هستند. در این مقاله به بررسی این نمادها پرداخته می شود.
نگاه به زندگی عملی مولانا و یا به قول عارفان، در معامله با مردم، همچون آثار او امری استثنایی، قابل عنایت و آموزنده است. مطالعه و دقت در رفتارهای وی با قشرهای گوناگون مردم، اعم از فرادستان و فرودستان، خانواده و غیرخانواده و گروه هایی که به هر دلیلی از منظر اهل غرور، فاقد ارزش های انسانی اند، و همچنین نگاه وی به اهل قدرت و ثروت و شیوه اختصاصی تربیت مریدان، هرکدام می تواند حتی برای اهل روزگار ما نیز مفید فایده باشد.
این مقاله سعی می کند، موارد مذکور را با ذکر شواهد لازم بازکاوی کند.
شکواییه گونه ای از ادبیات غنایی است که در آن شاعر می کوشد تا عامل رنج وآزردگی خاطر خود را برای مخاطب روشن کند. به طور کلی شکواییه را براساس موضوع می توان به پنج دسته تقسیم کرد:1) شخصی 2) اجتماعی 3) فلسفی 4) سیاسی 5) عرفانی.
خاقانی از جمله شا عرانی است که غم و اندوه از جانمایه های شعر اوست.تقریباً می توان گفت شکوه و شکایت در شعر او نمود خاصی یافته است. او در دیوان اشعارش که شامل هفده هزار بیت است تقریباًًًًًًًًًًً هزاربیت به شکوه و شکایت پرداخته یعنی حدود 6 % دیوان خود را به این موضوع اختصاص داده است.شکواییه عرفانی در شعر خاقانی اصلاً وجود ندارد و شکواییه سیاسی کم ترین بسامد را داراست اما دیگر موضوعات، خود به شاخه های متنوع دیگری تقسیم می شوند.در این نوشتار به بررسی مقوله شکواییه وبازتاب آن در شعر خاقانی پرداخته می شود.
یکی از مضامین عرفان سازی که از دیر باز در پهنه ادب عرفانی فارسی مطرح بوده و باعث شکل گیری آثار بدیعی در این زمینه گردیده است، موضوع عقل وتقابل وتعارض آن با عشق وجنون عارفانه یا مکتب مشائی ارسطوئی (فلسفه واستدلال) با مکتب اشراقی افلاطونی (عرفان و شهود) است.عقل وخردی که عارف شاعری، همچون مولانا با آن در افتاده است ،و در دو اثر ماندگار خود؛یعنی: مثنوی وغزلیات شمس به تحقیر ونکوهش آن می پردازد، عقل یونانی است که پیرو نفس وخیال بوده و به مانند حجاب ومانعی در راه رسیدن به سر منزل مقصود است وبه تعبیر خود مولانا:«عقل جزوی است که منکر عشق است» [1] و منظور از آن عقل کلّی نیست که در آیات وروایات دینی و در سخنان عرفایی همچون مولانا، با عنوان «عقلِ عقل» مورد تمجید وتکریم فراوان واقع گردیده است. این مقاله به بحث و بررسی در زمینه تقابل وتعارض چنین عقلی با عشق وجنون عارفانه در مثنوی وغزلیات شمس، همراه با ذکر شواهدی از دیگر اشعار و متون عرفانی پرداخته است.3- عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود (مثنوی،دفتر اول،1384: 88).
یعجز الإنسان مهما حرص واجتهد فی دراسته أن یوفی الشریف الرضی بعض حقوقه. لأنّ الشریف الرضی إلی جانب العصر الذی عاش فیه – عصر زاخرٌ بالعلم، والمعرفه، والفکر النّیر- یتجلی بعده میزات إلی جانب شخصیته الشعریه.
أردنا من خلال هذا المقال أن ننصف الرضی وعبقریته، التی انشغل عنها القدامی بالمتنبی وشعره، ثم لم یلبثوا أن طلع علیهم أبوالعلاء المعری، فانشغلوا به إلی جانب انشغالهم بأبی الطیب. لهذا حاولنا أن نبحث عن مکانه الشریف الرضی بین شعراء المدیح من خلال هذه الأسطر القلیله.فرأینا أنّ الشریف یحتل مکانه بارزه إذا ما قورن بشعراء المدیح من معاصریه أو غیرهم. وأن المدائح عنده ذوات خلفیه تغایر خلفیات المدح التی نعرفها لدی غیره من الشعراء، أی أنها لا تنطلق من رغبه فی کسب أو ملق أو نفع معین.
یعتبر الاخلاص وصدق النیات زینه لکل إنسان؛ والتحلی بهذه الزینه لیس من السهل الیسیر بل یتطلب من الإنسان سنوات من الترویض لتتحقق لدیه هذه الصفات.والإسلام شجّع المسلمین علی التحلی بهذه الصفات کما شجعهم علی الأخلاق الحسنه.
ومن جانب آخر نری أن حیاه الأنبیاء والأتقیاء عامره بالاجتهاد للوصول إلی الأخلاق الحسنه وللابتعاد عن الرذائل الأخلاقیه.لیس من الیسیر للإنسان أن یتغلب علی النفس الأماره بالسوء، کما لیس من السهل أن یسیطر علی غضبه وأنانیته.ولهذا قیل: «الجنه حفت بالمکاره والنار حفت بالشهوات.»
یهدف هذا المقال إلی دراسه جانب من الجوانب الأخلاقیه للإمام علی (ع) إذ نراه قمه الأخلاق الفاضله، وقدوه الإخلاص فی أقواله وأعماله.فالمقال یقدم حکایه طریفه لحیاه هذا الإمام الهمام فی إحدی الغزوات، والحکایه نقلها مولانا جلال الدین فی المثنوی المعنوی، إذ صور الإمام (ع) فارسا شجاعا، مسیطرا علی غضبه وأنانیته، إلی جانب تمسکه العظیم بالقیم الأخلاقیه، والمبادئ الإنسانیه.
القصّه روایتها، دأب دؤوب، ونقلها سنّه سنیه فی تاریخ الأدب. لایمکن استقلال القصّه عن الأدب وانفکاکها منها. کلاهما یعالجان الإنسان لغه وحسّا. لیس من البعید عن الذهن أن ترجع قدمه روایه القصّه ماضیها ولاحقتها إلی تاریخ التفکر الإنسانی والشعور البشری. لذلک من الصّعب أن نرسم رسما معلوما بها ونحدّد حدّا تاریخیا لها. هناک علاقه عجیبه ومعجبه بین التّفکر الدّینی وروایه القصّه والأسطوره. التّفکر الدّینی یتمسّک دائما بالمحسوسات والتّصورات حتّی ینقل المدرکات والمعانی ومن هنا یتّصل بالقصّه سواء رمزیه، أو غیر رمزیه. هذه سنّه راسخه وغالبه فی الکتب الدینیه لاسیما القرآن الذی ملیء منها.حیث العرفان لغته ولباسه رمز یرتبط بالقصّه وتنبثق منها الرموز وتنبت منها الأسرار، قابله للتاویل، وحامله للتحویل فی کلّ الأعصار. مولانا جلال الدین بوصفه خرّیج هذا المکتب وتلمیذ هذه الحضاره الذکی، ینظر القصّه نظره خاصّه بها. القصّه عنده فخّ لاصطیاد المعانی، وهذا المقال یدرس القصّه وفلسفتها عنده.
إن لکل أمه ما تفاخر به، وهذا حال العرب الذین اعتزوا بلغتهم واشتهروا ببلاغتهم وفصاحتهم وحافظوا علی لغتهم أشد الاحتفاظ إذ کانوا یرسلون أبنائهم إلى البادیه لیحافظوا علی عربیه لسانهم، ومع ذلک فقد وجدنا فی ألفاظهم ما کان معرّباً ودخیلاً، ومن هنا کان اختیارنا لموضوع الألفاظ المعرّبه فی کتاب لسان العرب. فتناولنا هذا الکتاب بالبحث والاستقراء واخترنا فیها بعض ألفاظ معرّبه ودخیله فارسیه ثم بیان معناها وحکمُها. وحاولنا إرجاع کل لفظه إلى لغتها التی جاءت منها مع بیان معناها فی تلک اللغه وما کان ذلک إلا کشفنا عن أثر اللغات الأعجمیه فی اللغه العربیه ومدی تأثرها بها.
دژهوش ربا یاقلعه ذات الصور که مثنوی معنوی با آن به پایان می رسد، یکی از مهم ترین و جذاب ترین داستان های مثنوی است که تاکنون شرح های مختلفی بر آن نوشته شده است.گنبد سرخ نظامی در هفت پیکر هم در مجموعه آثار نظامی جایگاه ویژه و والایی دارد. با توجه به وجود پاره ای مشابهت ها بین این دو داستان، در مقاله حاضر سعی شده است تا با دیدی تطبیقی این دو داستان، تحلیل و بررسی شوند. نتیجه تحقیق حاکی از این است که یا مولانا درسرودن دژ هوش ربا تحت تأثیر گنبد سرخ نظامی بوده است و مانند دیگر داستان های مثنوی آن را در جهت اهداف و مقاصد خود به کار گرفته است و یااینکه هردو از منبع مشترک دیگری استفاده کرده اند.
شهرنوش پارسی پور و مارگریت دوراس دو نویسنده معاصر ایرانی و فرانسوی هستند که در داستان هایشان به دلایلی چون زن بودن، نویسنده و روشن فکر بودن، زیستن در دنیای قرن بیستم، آشنایی با نگرش های گوناگون فمینیستی، تجربه زندگی شرقی، شباهت ها و همسرایی هایی وجود دارد. سوال این است که چه همسرایی و هماهنگی های فکری و عقیدتی میان پارسی پور و دوراس وجود دارد؟ پیش فرض این تحقیق بر این استوار است که توجه به «عشق آزاد» و «رئالیسم جادویی»، سنت شکنی و عصیان علیه وضع موجود زنان، به چالش کشیدن باورهای بی پایه و خرافی، اعتراض به نگاه ملکی و مالی به زن، انتقاد از قوانین حاکم مرد محور، ذکر ستم پذیری و تحقیر تاریخی زن، خودفروشی و احساس ترس و ناامنی زنان، تشویق زنان به کسب علوم مختلف و الگو گرفتن از مردان و... مواردی مشترک در داستان های این دو نویسنده است.
ایران کشور فرهنگ و هنر و شعر و ادب محسوب می شود و عالمان و شاعران فراوانی در این کشور دیرینه و دانش پرور ظهور داشته اند؛ اما سهم همه شهرها و مناطق این کشور پهناور در این عرصه برابر نیست. سهم استان اصفهان در حوزه فرهنگ و ادب و هنر ممتاز است. یکی از دانش های زبانی ای که استادان این خطه بدان پرداخته اند و گوی سبقت را از دیگر مناطق ربوده اند، دانش دستورنویسی و پرداختن به مسایل زبانی است. علمی که به جهت فنی و دقیق بودن آن، اهتمام بدان کمتر بوده است. مقایسه آثار برآمده در ادب فارسی به شکل کتاب و یا مقاله نشان میدهد که نسبت این تحقیقات به پژوهش های زبانی بسیار بیشتر است و مسایل زبانی کمتر مورد عنایت قرار گرفته است. این مقاله می کوشد تا نقش موثر تنی چند از استادان اصفهانی را در این عرصه بنماید و با یادکرد و توصیف کار مشاهیر سنتی و جدید این خطه در این دانش فنی، سهم آنان را در این باره باز نماید. دانشی که پرداخت بدان در تحلیل متون و پی بردن به زوایای پنهان و هنری آن بسیار موثر است و متاسفانه در پژوهش ها مغفول مانده است.