روایت های مثنوی دارای شکست های فراوانی است که به دلیل عوامل گوناگون به وجود می آید. با توجّه به این امر، پرسش مهّم این مقاله این است که راوی (مولوی) از چه شیوه هایی برای ارتباط برقرار کردن میان پیرفت ها و رویدادهای داستانیِ پاره پاره و جدا از یکدیگر استفاده می کند؟ به طور کلّی این شیوه ها را می توان به سه دسته تقسیم کرد. استفاده مولوی از این شگردها نشان دهنده اهمیت دادن راوی به نکات ظریف داستان پردازی است که کاملاً به ویژگی های گفتمان روایی خود از جمله شفاهی بودن آن و داشتن سطوح روایی چندگانه آگاه است و تلاش می کند با به کارگیری چنین شگردهایی انسجامِ پیرنگ داستان ها را حفظ کند و روایت شنو را دوباره در جریان و فضای داستانِ قطع شده قرار دهد..
سنت فکری – فلسفی غرب از افلاطون و ارسطو و حتی پیش تر از آن، تا قرن بیستم و در اندیشه و آرای فردینان دوسوسور زبانشناس سوئیسی، تحت تاثیر رویکردی دو قطبی، گفتار را بر نوشتار ترجیح می داده است. در این نگره، انتقال کامل معنا از طریق «گفتار» امکان پذیر می نمود؛ حال آن که نوشتار تنها فرع و جانشین گفتار قلمداد می شد. بطور طبیعی، چنین رهیافت کلام محورانه ای، سرانجام عرصه را برای هرمنوتیک کلاسیک فراهم می کرد. آن جا که دغدغه وصول به نبت مولف، هدف تفسیری عنوان می شد. با نگاهی گذرا به تاریخ و فرهنگ ایرانی- اسلامی، می توان مدعی شد،که با چنین تجربه وتلقی ای مشابه ،در گفتمان اندیشگی زبان و ادب کلاسیک مواجه هستیم. چنان که بطور خاص، ناصرخسرو این مهم را سامان بخشیده است. وی از یکسو با تمهید مقدمات نظری و در قالب عناوینی چون «نام و نامدار»، «نطق و قول و کلام» و «قول و کتابت»، به دفاع ازکلام محوری می پردازد و سرانجام به برتری گفتار بر نوشتار رای می دهد و از دیگر سو، با تفکیک میان تنزیل به عنوان ظاهر کتاب و شریعت و تاویل به مثابه باطن و روح آن، حصول به نیت مولف را ،هدف غایی موول معرفی می نماید، این مقال طرح و شرح مبسوط این مدعا خواهد بود.
ادبیات تطبیقی دانشی است که با یافتن وجوه مشترک به بررسی احتمال تاثیرگذاری و تاثیر پذیری دو یا چند اثر ادبی که به قلمروهای ملی ادبی متفاوت تعلق دارند، و نیز تحلیل و آشکارداشت چند و چون این تاثیر و تاثر، می پردازد. این تطبیق ها معمولا در بستر دو زبان صورت می گیرد اما متغیرهای دیگری همچون زمان و زمینه های فرهنگی و اجتماعی خلق آثار، تفاوت در شیوه های زیستی و جغرافیای فرهنگی را نیز دربرمی گیرد. در پژوهش های تطبیقی روایت شناختی، وجوه مشابه و متفاوت درونمایه های آثار، شیوه ها و عناصر روایتگری بررسی می شود.
خسرو و شیرین نظامی و نظیره ی آن پدماوت عبدالشکور بزمی دو منظومه ی بزرگ ایرانی و هندی اند که در ساختار روایی تشابه ها و تفاوت هایی دارند. هر دو اثر از حوادث و شخصیت های تاریخی مایه گرفته اند اما روایت نظامی به داستان و روایت هندی به تاریخ متمایل تر است. از نظر زاویه دید، راوی داستان نظامی دانای کل مطلق و راوی منظومه هندی دانای کل خنثی است. هر دو منظومه از زمان تقویمی و حسی بهره گرفته اند اما زمان تقویمی در آنها قوی تر است. در انتقال زمانی و مکانی روایت دو منظومه شباهت ها و تفاوت هایی وجود دارد. توصیف مناظر طبیعی، مراسم رزم و بزم، و اشخاص در اشکال مختلف در هر دو منظومه نقش مهمی در واقع نمایی دارد.
کتاب سندبادنامه از جمله داستان های مطرح در نثر فارسی است که درباره سابقه، منشا و نسخه های منظوم و منثور آن اتفاق نظر چندانی وجود ندارد. بعلاوه در هزار و یک شب نیز داستان هایی تحت عنوان حکایات سندباد بحری وجود دارد که شرح مسافرت های هفت گانه شخصی به همین نام است.
مقاله حاضر به ریشه یابی حضور سندباد در ادب پارسی می پردازد و به شکل گذرا سندبادنامه های مطرح در تواریخ ادبیات را از ابتدا مطرح می کند. سپس نامدارترین سندبادنامه موجود که همان سندبادنامه ظهیری سمرقندی است، از لحاظ تاریخی و نیز محتوایی مورد بحث قرار می گیرد.
در بخش بعدی، داستان سندباد بحری از هزار و یک شب مورد تحلیل قرار می گیرد؛ نظرات مختلف پیرامون واقعی بودن آن و جنبه های روانکاوی آن مطرح و مورد مداقه قرار می گیرد و در پایان از بحث نتیجه گیری به عمل می آید.
درآثار مولانا جلال الدین بلخی، تمثیل ها و تشبیه تمثیل های بسیاری به کار رفته است تا مفاهیم و آموزه های مورد نظر خالق آن را برای مخاطب بازگو کند. در برخی موارد، مطابقت زائدالوصف ممثل ها بررسی شدنی است؛ چراکه در همه آن ها شیری در وضعیتی قرار گرفته که به غلط گاو پنداشته یا دیده می شود. این ممثل، سمبل است؛ ترکیبی پنهان و پیدا از موجودی که اجزای سازنده آن، یعنی شیر و گاو، هریک نمادی مجزا هستند. آنچه در این میان دیدنی است، استادی شگفت آور مولانا جلال الدین در خلق هنریِ نمادی جدید با این سمبل هاست. دین، حدیث و سنت بر یکسان بودن حقیقت وجوه مختلف رسالت، یعنی کلمهالله، رسول الله، کلام الله و اولیاءالله، آن ها که به اصطلاح می توان «تئوفانی1» خواندشان، صحه گذارده اند. به همین دلیل، مولانا جلال الدین برای خلق نمادی که بتواند تئوفانی را سمبلیزه کند، از ترکیب نماد الوهیت (شیر) با نماد دنیاوی بودن (گاو) بهره می برد. او برای تمثیل کردن این ها نماد «شیر در میان نقش گاو» را به منزله ممثل برمی گزیند. این نماد در دیوان شمس هم دیده می شود؛ اما بیشترین کاربرد آن در مثنوی است. جالب توجه اینکه نحوه تکرار این نماد، ساختار معنایی کشف شده در مثنوی را تصدیق می کند و این ساختار نیز نحوه به کارگیری این نماد را در مثنوی توضیح می دهد. از این رو، اهمیت، جایگاه و تشخص آن در ذهن و زبان مولانا جلال الدین آشکار می شود.
به عقیده بسیاری از محقّقان، شعرِ کمتر شاعری به اندازه نظامی و خاقانی دچار تحریف و تصحیف شده است و علّت آن نیز توجه بیش از اندازه عموم مردم به شعر آنها - بیشتر در مورد نظامی- و دیگر، دشواری شعر آنهاست که گاهی، کاتبان نُسخ هنگامی که با واژهها و ترکیبهای غریب و پیچیده آنها مواجه شدهاند، جای این ترکیبها و واژههای نامأنوس را با واژهها و ترکیبهایی که به نظر آنها رسیده و با آن آشنایی داشتهاند و معنی و مفهوم آن را نیز می فهمیده اند، عوض کردهاند؛ به همین سبب است که در برخی موارد، شارحان و حتّی فرهنگنویسان با برخی ترکیبات در شعر قدما مواجه میشوند که از گزارش معنی و مفهوم آن ترکیبها، فرو میمانند.
آنچه در این مقاله از نظر خوانندگان میگذرد، تصحیح تصحیفی مشابه در سه بیت مختلف از خمسه نظامی است که این تصحیفها، تا حدودی در شعر نظامی و حتّی دیوان خاقانی فراگیر است. همچنین به شرح چند بیت از خمسه نظامی که بنوعی با ترنج و نارنج مرتبط است، پرداخته شده است.
تصویرهای شعر سپید از دهة سی تا کنون تحولات گوناگونی یافته اند که می توان آن ها را به دو بخش تقسیم کرد : 1. تصاویر شاملویی 2. تصاویر بعد از دهة هفتاد. در نگاهی کلی می توان گفت محمور عمودی در شعر سپید بسیار مهم تر از شعر کلاسیک است و این به سبب «فردیت»، «تخیل آزاد»، «تجدد و نوآوری»، و «تنوع عناصر تصویرساز» است. تصویرهای «شاملویی» اغلب «حسی» اند و با «عناصری طبیعی» با «تشخیص» ساخته می شوند، اما تصویرهای «بعد از دهة هفتاد»، اکثراً «حسی ـ انتزاعی» اند و از عناصر « غیرطبیعی» ساخته می شوند و«فضاسازی» با آن ها بیشتر از انواع دیگر تصویر است.
جلال آل احمد از نویسندگان پرکار دهه ی چهل (ه .ش) در آثار خود، بارها مسائل اجتماعی، سیاسی و عقیدتی را به چالش کشیده است؛ انتقاد از مسائل جامعه نه تنها در مقالات و سایر نوشته های او، بلکه در داستان های کوتاهش نیز نمود دارد.
از پنج مجموعه ی داستان کوتاه چاپ شده از وی، چهار مجموعه، دارای داستان هایی بهره مند از عناصر طنز هستند؛ آل احمد در این مجموعه ها فلاکت و عقب ماندگی عوام، رواج باورهای خرافی، بی اعتنایی افراد نسبت به اجتماع و شهروندان، سیاست بازی و روش های نامطلوب مبارزه برای رسیدن به شهرت، از بین رفتن اصالت های فرهنگی و تعصبات دینی را در قالب داستان مورد انتقاد قرار می دهد و برای مطرح کردن این موضوعات، مانند بسیاری از آثار انتقادی دیگر از قالب طنز استفاده می کند.
آل احمد، افزون بر بهره گیری از طنز در درون مایه ی داستان هایش، از طنز کلامی (طنز در بیان راوی داستان یا شخصیت های اصلی آن) نیز استفاده می کند و برای این منظور، سازوکارهای طنزآفرینی را در خدمت داستان قرار می دهد.
این مقاله به بررسی کارکرد اصلی مهم در تحلیل گفتگو می پردازد که به فیلسوف معاصر پل گرایس تعلق دارد. او معتقد است مکالمه میان افراد، علاوه بر رد و بدل کردن اطلاعات، بر پایه همکاری میان آنها است و در همین راستا اصلی به نام «اصل همکاری» را مطرح می کند که شامل قواعدی درباره زیربافت متون است. از آنجا که اصل همکاری گرایس در رابطه با گفت وگو مطرح شده، می توان آن را در تحلیل متون نمایشی به کار برد. در این مقاله، «اصل همکاری» گرایس در نمایشنامه سالارزنان اثر کاریل چرچیل مورد کاوش قرار می گیرد و تلاش می شود که در راستای این بررسی، به رویکردهای سیاسی - فمینیستی موجود در متن پرداخته شود، چرا که بی گمان گفت وگوها بخش عمده ای از این رویکردها را نشان می دهند. هدف این مقاله این است که نشان داده شود چطور بهره گیری از رویکردهای زبان شناختی و استفاده از امکانات گفت وگو می تواند به نمایشنامه نویس در روند خلق اثر یاری رساند.
تعتبر قضیه التناص الأدبی قضیه حدیثه عرف قدیماً باسم التضمین، وظهر المفهوم الحدیث لهذه الظاهره الأدبیه علی ید الباحثه جولیا کریستیفا التی طورت المفهوم عن مفهوم الحواریه أو الصوت المتعدد الذی اجترحه الناقد والمفکر الروسی میخائیل باختین.ثم اتسع مفهوم التناص وأصبح بمثابه ظاهره نقدیه جدیده وجدیره بالدراسه والاهتمام، وشاعت فی الأدب الغربی ولاحقاً انتقل الاهتمام بتقنیه التناص إلی الأدب العربی مع جمله ما انتقل إلی الأدب العربی فی ظواهر أدبیه ونقدیه عربیه ضمن الاحتکاک الثقافی.
وإذا ما انتقلنا إلی جذور هذا المفهوم فی الأدب العربی نجد أنه مصطلح جدید لظاهره أدبیه ونقدیه قدیمه. ومن جمله الأدباء الذین استفادوا کثیرا من هذه الظاهره هو أمل دنقل الذی یشکل التناص فی شعره عنصراً أساسیاً ومؤثراً، إذ یوظف التناص الأسطوری ویبرز من خلال هذا التوظیف لتبین وقائع عصره.تحاول هذه المقاله أن تقوم بدراسه قضیه التناص والتناص الأسطوری وفاعلیته فی شعر الشاعر.
مدح النبی (ص) أحد الموضوعات القدیمه التی اهتم الشعراء بها. أنشد فی العصر الحدیث، بعض من شعراء المهجر النصرانی قصائد فی مدح النبی (ص) خاصه إلیاس فرحات، ودعوا العرب إلی التسامح والأخوه والوحده. ما هی الأفکار والدوافع التی أدّت إلی مدح النبی؟ فی الحقیقه یعتقد بعض شعراء المهجر بوحده الأدیان، ولهذا یکرمون الرسول ویمجدونه فی شعرهم ونثرهم. یجعل هؤلاء الشعراء حب الوطن دینهم والعروبه محوره. یعتبر التسامح الدینی فی أشعار إلیاس فرحات رفضا للتعصب والجمود، وهو من العناصر البارزه فی أدب المهجر. یمجّد فرحات دین الإسلام لأنّ هذا الدین أنشأ أثرا کبیرا فی توحید الملل. کما أنّه یقدّم العمل الخیر علی فرائض الأدیان، ویری أن الإسلام حقّ، علی الرغم أنّه نصرانی متمرد علی طقوس الدین المسیحی.