«عرفان اسطوره ای»، نخستین و بنیادی ترین عرفانی است که تا اکنون انسان آن را ورزیده است. «عرفان اسطوره ای»، عرفانی است از آن انسان های کهن و اسطوره ای، که در سپیده دمان تاریخ، به گونه ای یکسر طبیعی و ناآگاهانه، آن را می آزموده اند و به کار می بسته اند.گمانم بر آنست که، انسان های اسطوره ای و کهن، نخستین عارفان گیتی بوده اند، چرا که، جهان بینی آنان با عارفان امروزین، البته با نگاهی به فراخی و نه به ژرفی، همسانی هایی داشته است. این جستار، یک همسنجی (= تطبیق) فراخ نگرانه، بر پایه های «حکمت ذوقی»، «خاکساری»، «ریاضت کشی»، «زیباپرستی» و «دست افشانی رازورانه» (= سماع)، میان عارفان امروزین و انسان های اسطوره ای و کهن را به سامان می رساند، و نمونه هایی از اسطوره های «زنده» و «مرده» را برای اثبات این همسانی ها، فرادست می دهد.جدای از این همسنجی (= تطبیق)، عرفان انسان های کهن، نامزد به «عرفان اسطوره ای» به گستردگی، کاویده و بررسیده و آشکار می آید، و نظریه هایی نغز و نو، درباره دست افشانی رازورانه (= سماع) و دین بهی (= زردشتی)، دینی بر بنیاد «زیباپرستی»، نشان داده می شود.
اگر آنچه برای بسیاری از عارفان و صوفیان بزرگ ما، در بسیاری از زمینه ها و در گذشته هایی نسبتا دور، رنگ و بوی آرزو و آرمان داشت امروزه در دنیای نو به نوعی واقعیت یافته است، پس راز اقبال مردم این زمانه به جهانی چنان دور و غریب چیست؟ مگر نه این است که عصاره والاترین کرده ها و گفته های اقطاب و مشایخ تصوف در حیطه مسایل اجتماعی و انسانی این بوده که به آدمیان بیاموزند که همدیگر را، صرف نظر از رنگ و نژاد و زبان و عقیده و ایمان و جنسیت، دوست بدارند و برای همه کس به صرف انسان بودن کرامت و عزت قایل شوند؟ مگر فی المثل عبارت حک شده بر سر در خانقاه ابوالحسن خرقانی در زمره درخشان ترین سخنان صوفیان به شمار نیامده است که «هر که در این بارگاه آمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید که آن کس که در نزد خدا به جانی ارزد در چشم ابوالحسن به نانی ارزد؟» اگر مهم ترین و والاترین آرزوی عارفان گذشته ما تحقق بخشیدن به چنین ارزش های مهم و ناب انسانی بوده است، امروزه که جهان، در پرتو سالیان سال تلاش و جدیت برای تثبیت و گسترش دموکراسی و حقوق انسانی، این اصول را جزء لاینفک قوانین مدنی و اجتماعی خود ساخته، دیگر چه نیازی هست که، در انبوهی از متون پریشیده و پراکنده و کهن، در به در بگردیم تا به بیان آروزی فعلیت یافتن آنها برسیم؟
برجستگی جنبه های هنری از ویژگی های بارز تاریخ وصاف و سایر متون مصنوع و فنی است. از میان ظرافت های هنری، ایهام جایگاهی ویژه در تاریخ وصاف دارد. در این مقاله در روشی توصیفی-تحلیلی، ایهام های موجود در جلدهای پنج گانه کتاب بررسی شده تا جایگاه ایهام، زمینه های ایهام پردازی و نقش ایهام در گره گشایی ابهام های این متن مصنوع روشن شود. پژوهش حاضر نشان می دهد که بهره گیری فراوان نویسنده از ایهام های لغوی و ایهام سازی با لغات و اصطلاحات علوم و دانش های مختلف، از تنوع زمینه های ایهام سازی و توانایی علمی گسترده او سرچشمه می گیرد و نویسنده در ایهام های کتاب، به سنت های ادبی و نوگرایی توجه ویژه ای دارد. از این رو می توان گفت تاریخ وصاف چکیده ای از ایهام های زبان فارسی و ظرفیت های ایهام سازی آن است و نقد و تحلیل ایهام های کتاب می تواند بخشی از پیچیدگی های آن را مرتفع سازد و راه را برای ورود به این متن مصنوع هموار کند.
این مقاله، بر اساس نظریه تک اسطوره ژوزف کمپبل به تحلیل نمادهای داستانِ تلخونِ صمد بهرنگی می-پردازد. کمپبل برای سفر قهرمانان اساطیری به منظوردست یافتن به فردیت، الگویی در نظر گرفته که از سه مرحله اصلی عزیمت، تشرف و بازگشت تشکیل شده است. آه، پیکی است که به واسطه تاجر، تلخون (خودآگاه) را به سفر دعوت می کند. تلخون و ناخودآگاه (مرد جوان) در مرحله نخست به سلامت از آستانه می گذرند و پیش از گذر از جاده آزمون ها به وصل (ازدواج جادویی) می رسند. با مرگ جوان، تلخون به یاری پیک، سفرِ دیگری را از بازار برده فروشان آغاز می کند و در مسیر تشرف با دیو هایِ طمعِ مال و شهوت مبارزه می کند و پس از به زانو درآوردنِ دیو نفس، با پرِ مرغ و آبی، که نمادی از "برکت نهایی" و رهاورد سفر اوست، برای احیای ناخودآگاه خویش بازمی گردد. بازگشت او به یاری "پیک "، نشان از آزادی او در آمد و شد میان دو جهان خودآگاه و ناخودآگاه دارد. این داستان نمادین با نظریه کمپبل هم خوانی زیادی دارد. با این تفاوت که دو بار دیدار میسر می گردد. یک بار قبل از گذر از مسیر تشرف، و بارِ دیگر با موفقیت در عبور از جاده آزمون ها و پس از دریافت برکت نهایی رخ می دهد
از رایج ترین شیوه های بررسی اساطیر، تحلیل روان کاوانه آن هاست. کارل گوستاو یونگ، واضع نظریه روان شناسی شخصیّت، با مطرح ساختن مقوله کهن الگوها دریچه ای تازه، رو به دنیای نقد و تحلیل اساطیر گشود. یونگ برای هر شخص، ناخودآگاه فردی و جمعی را در نظر می گیرد. از نظر او ناخودآگاه فردی بر لایه ای عمیق تر فطری بنا شده که ناخودآگاه جمعی یا کهن الگو نامیده می شود. بروز و ظهور کهن الگو در آثار هنری به خصوص ادبیات و اسطوره ها برجسته تر است. این پدیده در شاهنامه که از نامورترین اسناد اساطیری و حماسی ایرانی به شمار می رود، قابل توجه است. کهن الگوهایی چون عبور از موانع و مشکلات، پهلوان آزمون، نقش برجسته قهرمان (پهلوان)، مادرمثالی، سایه، آنیما، آنیموس و... از کهن الگوهای برجسته شاهنامه هستند. در هفت خوان رستم بسیاری از این کهن الگوها دیده می شوند؛ همچنین مطابق نظریه یونگ می توان مراحل هفت خوان را نوعی گذر از «من» و رسیدن به «خود» در جهت شکل گیری «فردانیّت روانی فرد» دانست. این مسیر جز با یاری قهرمان (رستم) و گذر از سایه ممکن نیست. در واقع در این مسیر کیکاووس که نماد انسان است، در مسیر حرکت از «من» به «خود» (فردانیّت فرد) از یاری های رستم (قهرمان) بهره مند می شود. این پژوهش با رویکرد تحلیلی تطبیقی و با تکیه بر نظریه روان شناسی یونگ، کهن الگویی داستان هفت خوان رستم را بررسی می کند.
یکی از مفاهیم مهم پساساختارگرایی، مرکززدایی یا انزوای سوژه است که تاثیر زیادی در جهت گیری مطالعات ادبی داشته است. برخلاف سوژه اومانیستی که به ابژه های پیرامون خود معنی می بخشد، سوژه پساساختارگرا مرکزیت خود را در جایگاهش از دست داده است و در معرض نوعی انزواست. سگ ولگرد هدایت، شرح انزوا و خاموشی یک سوژه- سگ به نام پات در یک روز پاییزی است، لذا بررسی نشانه شناختی این داستان از این جنبه درخور توجه است.
در این مقاله بررسی می شود که چگونه رمزگان های حاکم بر سرنوشت پات، همگی بر انزوای غیرقابل اجتناب او دلالت دارند. پس از گم شدن سوژه- سگ یا گسست ارتباط بین پات و صاحبش، سوژه «جایگاه سوژه ای» جدید می یابد. در این جایگاه، سوژه نه تنها قادر به رمزگذاری برای برقراری ارتباط با خداوندگارش یا به لحاظ نشانه شناختی، منشا معنا و هویت برای او نیست، بلکه از درک رمزگان های حاکم بر آن نیز عاجز است؛ این امر به نوبه خود درجه ای از عدم مرکزیت و انزوا را برای او به همراه دارد و سرانجام منتهی به مرگ سوژه می شود.