می مسیس (محاکات) یکی از دیرینه ترین نظریه های هنری است که پیشینه اش به پیش از افلاطون هم می رسد. در عین حال از جمله نظریاتی است که قرایت های گوناگونی از آن مطرح شده است. در این مقاله، نظریه سه تن از فیلسوفان که در سه قلمرو متفاوت فکری اثرگذار بوده اند، بررسی می شود: افلاطون، ابن سینا و آکویناس. افلاطون در یونان، ابن سینا در قلمرو اسلام و آکویناس در قرون وسطای مسیحی، جزء مهم ترین شخصیت های فلسفی بوده اند و هر کدام از ایشان مکتبی را به خود اختصاص داده است. در این جستار بر آنیم تا قرایت هر کدام از آنان را با تحلیل نگرش ایشان در رویکرد تطبیقی، بررسی کنیم و تمایز آن را با قرایت های متناظر دریابیم. ازآنجاکه زیست فکری آنان یکسان نیست، قرایت آنان از می مسیس نیز مشابهت ندارد. افلاطون بر پایه معرفت شناسی مثل محور، ابن سینا بر پایه معرفت ناظر بر ارسطو و آکویناس به جهت دیدگاه ویژه اش درباره می مسیس قرایت های خاصی ارایه داده اند.
معنویت نمی تواند محملی برای شریعت گریزی باشد. لازم ه دین داری شریعت محوری است. از سوی دیگر دین در درون خود, معنویت را نیز به دنبال دارد. بنابراین لازمه معنویت دینی گام نهادن در وادی شریعت است. اگر چه معنویت امری تشکیکی است؛ اما معنویت بدون پذیرش شریعت الهی بی معناست. امروزه برخی به عدم این تلازم نظر داده و از معنویت منهای دین و معنویت های شریعت گریز سخن می گویند. اگر چه برخی از مؤلفه ها و لوازم معنویت در بعد سطحی، بدون شریعت هم امکان پذیر است؛ اما بی شریعت هرگز نمی توان در سطوح میانی و بالایی معنویت گام نهاد. ملاصدرا از جمله حکمایی است که طریق معنوی را منهای شریعت نپذیرفته و با تحلیل فلسفی به اثبات معنویت شریعت گرا می پردازد؛ مسالک معنوی که ادعای مفر از شریعت گریزی دارند را تخطئه می کند و آن را غیر معقول می خواند. عبادت و التزام به تکالیف شرعی را شرط ورود به سعادت و کمال آدمی معرفی کرده و از ضرورت عبادات و مناسک شرعی در آثار خود سخن می گوید. در این تحقیق با روش توصیفی و تحلیلی دیدگاه صدرا را درباره نقش شریعت در معنویت دینی بیان داشته و به نقد کج روان در حوزه معنویت های جدید که ادعای معنویت منهای شریعت دارند، خواهیم پرداخت.
امام صادق (ع) در استدلال وجود خدا با زندیق مصری از برهان انّی استفاده نموده است و از طریق معلول به سمت اثبات علت گام برداشته است. در واقع امام(ع) از دو برهان حرکت و نظم، که در فلسفه نیز مطرح است، برای اثبات خدا درمحاجه با زندیق مصری بهره جسته است. ایشان از براهین و استدلال های منطقی نیز به عنوان یک ابزار، در گفتگو و احتجاج خود استفاده کرده است. در همین راستا در کلام رئیس مذهب تشییع ، برهان «اِنّ» البته با رعایت پیش نیازهای متعارف در مفاهمه قابل مشاهده می باشد. زندیق مصری با اینکه اعتقادی به وجود خدا نداشت پس از بحث و گفتگوی با امام(ع) به وجود خدا معتقد و در مقابل استدلال وی تسلیم شده است. در این مقاله ضمن صحه گذاشتن بر بکارگیری برهان «اِنّ» برخی از نکات برجسته این مناظره از نگاه آیت جوادی آملی طرح و بازخوانی شده تا از این طریق، رویکرد امام صادق (ع) در این مناظره به عنوان الگویی برجسته در مباحث اعتقادی، عقلانی و منطقی مطرح و مورد بهره برداری قرار گیرد.
اصحاب لوکیوم (مدرسه علمی فلسفی ارسطو) عنوان مابعدالطبیعه (متافیزیک) را بر مجموعه ای از دست نوشته های ارسطو - که آنها را فلسفه اولی نامیده بود - اطلاق کردند. این عنوان در تاریخ فلسفه پیش از اسلام، تفسیر دوگانه یافت. در تفسیر اول، جنبه تعلیمی و در تفسیر دوم، جنبه رتبی فلسفه اولی در نظر بود. فارابی در مفهوم و غرض از مابعدالطبیعه و شایستگی این عنوان مسائلی را درانداخت و ابن سینا سخن از مشکل بودن یا مفهوم نبودن آن گفت. سؤال مطرح شده از حیث تاریخی و معناشناختی این است که آیا بوعلی پس از آشناشدن با کتاب «اغراض مابعدالطبیعه ارسطو» باز هم بر موضع قبلی خود بود یا این اصطلاح را تلقی به قبول کرد. دیگر اینکه در صورت نفی آن چه عنوانی را و به چه دلیل جایگزین آن می دانست و بالاخره دیدگاه او در میان فلاسفه بعد چه وضعیتی پیدا کرد. مقاله در پی پاسخ به این سؤالات است و این مباحث را مطرح می کند که موضع ابن سینا در نارسایی مفهوم مابعدالطبیعه برای فلسفه اولی حتی بعد از آشنایی با کتاب «اغراض...» نیز باقی بود. او به همین دلیل الهیات را برای جایگزینی مابعدالطبیعه مطرح کرد؛ زیرا بر این بود که الهیات – بدون نیاز به تأویل- جامع معنی تحقیق در امور عامه و مفارقات است و فیلسوفان و متکلمان مسلمان و مسیحیِ پس از او، اصطلاح الهیات را در آثار خود به کار برده و جایگزین مابعدالطبیعه کرده اند.
یکی از مهم ترین مباحثی که امروزه در عرصه فلسفهدین و فلسفهعلم مطرح است، موضوع «نسبت علم و دین» و «علم دینی» است. حکیم متألّه آیت الله جوادی آملی (مدّظلّه) در خلال مباحث کتاب «منزلت عقل در هندسه معرفت دینی» به طرح کلیاتِ دیدگاه خویش در این رابطه پرداخته است که می توان آن را چالش برانگیزترین نظریه درباره علم دینی دانست. لذا اشکالات و پرسش های متفاوتی درباره آن نظریه مطرح شده است که از جمله مهمترینِ آنها، «عدم انسجام» و همچنین «عدم کارآمدی و ثمربخشی به خصوص در ساحت علوم تجربی» می باشد. لذا در این نوشتار تلاش شده است تا بر محور اندیشه های آن حکیم متألّه، به ترتیب در جستجوی پاسخ این دو پرسش باشیم که «جهت نیل به یک الگو برای اسلامی سازیِ علوم تجربی چه باید کرد؟» و سپس «چنین طرحی در صورت بسط یافتن و عملی شدن، چه ثمرات و کارکردهایی به دنبال خواهد داشت؟» بنابراین مبتنی بر دیدگاه های ایشان، ابتدا ملزوماتِ دینی سازیِ علوم تجربی ذیل دو عنوان «اصول گزاره ای» و «اصول روش شناختی» تبیین گردیده، سپس ثمرات پیاده سازیِ این الگو ذیل پنج عنوان تبیین می گردد. در این بخش روشن می شود که در صورت تبدیل شدنِ این تئوری به یک الگوی عملیاتی، علم تجربی ثمراتِ چشم گیری خواهد داشت که «افزایش کارآمدیِ علوم تجربی و جهش تکنولوژی» یکی از آن ها خواهدبود.
احدیت، قله توحید است که سوره توحید این مرتبه را گزارش می کند؛ آن هم در ظاهری سهل و ممتنع و ساختاری سلبی که از معرفی های اثباتی معمول، متفاوت است. در نوشتار حاضر با روش معناشناختی (واژه شناختی، روابط هم نشینی، جانشینی و سیاق) و تحلیل روایات و تفاسیر، مفهوم قرآنی احد، واکاوی و سپس با احدیت عرفانی، مقایسه و موازنه و درنهایت، فضای ادراکی آن به تصویر کشیده شده است. توصیفات سلبی از احدیت به شناخت پذیر نبودن آن اشاره دارند. خدایی که در وهم و اندیشه و وصف بیاید، نه خدای مطلق که خدای مخلوق در اعتقاد است. همچنین اوصاف سلبی از نسبت بسیار نزدیک ذات با موجوات حکایت دارد؛ نسبتی که حتی تعبیر نزدیک نیز برای آن نارسا است و جایی برای غیریت و استقلال باقی نمی گذارد؛ چنانکه عارفان وحدت وجودی با نظریه تجلی، از راز عینیت حق و خلق پرده برداشته اند. احدیت در یگانگی ادراک می شود. این یگانگی با تجلیات محبوبی و فنای محب از محبی و ورود او در محبوبی حاصل می شود. به نوعی انسان تبدل وجودی می یابد و خدا در انسان فردیت می یابد (قرب نوافل) و او در خدا فانی (قرب فرائض) و با خدا یگانه می شود.
قاعده وجوب هدایت در اندیشه های کلامی شیعه نقشی کلیدی دارد که پیش تر در نوشته ای مستقل به آن اشاره شد، اما نقش پررنگ این قاعده در مباحث مهدویت کاملاً مغفول مانده است. بسیاری از مسائل مهدویت با این قاعده ربطی وثیق دارند و توجه به این قاعده می تواند به تحلیلی متفاوت از این مسئله ها و پاسخی عمیق و کاربردی بیانجامد؛ تحلیل و پاسخی که کلام اهل بیت نیز مؤید آن است. در این مسیر، تحلیل دوباره برخی از مهم ترین مسائل مهدویت و نسبت سنجی آن با قاعده وجوب هدایت، نقطه آغاز مناسبی است برای روشن شدن نقش پررنگ قاعده وجوب هدایت.
گام دوم، ارائه تحلیلی است دقیق تر از قاعده وجوب هدایت و نتایج آن در عرصه های مختلف. بررسی نتایج به دست آمده در پرتو روایات اهل بیت می تواند سنجه ای باشد بر درستی نتایج و تکمله ای باشد بر بهره های مستفاد از تحلیل های کلامی.
انقسام علیت به خارجى و تحلیلى، کارکردهاى فراوانى در فلسفه اسلامى دارد که گستره برهان از جمله آنهاست. برهان به عنوان تنها روش معتبر منطقى در اکتساب یقین، از رهگذر علیت تحلیلى بستر تحولات و کارکردهایى است. 1. کارآمدى برهان اقترانى حملى، 2. حصرگرایى اقسام برهان در «لمّ»، «دلیل» و «إنّ مطلق» (معلولینِ علت واحده) و ردّ برهان «ملازمات عامه» و 3. امکان طرح برهان «لمّ» در اثبات وجود حق تعالى و نقد برهان «شبه لمّ» از جمله تأثیرات علیت تحلیلى در گستره برهان است.