هنگامی واژه ای به تنهایی و یا در عبارت و یا در جمله ای دارای ابهام است که دارای بیش از یک معنی و یا چند معناست. سابقه پرداختن به ابهام زبانی به ارسطو و رواقیون بازمی گردد و این موضوع همواره مورد توجه فلاسفه و منطقیون نیز بوده است. باید بین چندمعنایی و ابهام واژگانی که ظاهراً مشابه هم هستند تمایز قائل شد. چند معنایی درمورد واژه ای است که دارای چند معنای به هم مرتبط هست، اما ابهام واژگانی در تعریف سنتی واژه های هم شکل (هم آوا هم نویسی) هستند که هر کدام معنای مستقل و متفاوت و در فرهنگ واژگان هم مدخل جداگانه ای دارند. البته در تحقیقات زبان شناسی و در بسیاری از موارد، چندمعنایی را به نوعی ابهام واژگانی درنظر می گیرند. ابهام زبانی می تواند از نوع واژگانی، نحوی و یا کاربردشناختی باشد که در این مقاله صرفاً ابهام معنایی واژگانی تحلیل و تبیین خواهد شد. پرسش اصلی این مقاله عبارت است از اینکه آیا می توان از منظر زبان شناسی شناختی برای خوانش معنای حقیقی واژه دارای ابهام به لحاظ وجود هم زمان معنای حقیقی و مجازی و یا معنای صریح و ضمنی تببینی یافت؟ با مروری گذرا بر رویکرد شناختی و تحلیل نمونه واژگان دارای ابهام معنایی واژگانی در فارسی به این پرسش پاسخ داده خواهد شد و فرضیه ای با عنوان خوانش دوگانه ابهام معنایی واژگانی در ارتباط با تحلیل ابهام معنایی معرفی می شود. ارائه این فرضیه معنایی شناختی برای تبیین ابهام معنایی واژگانی دستاورد پژوهشی مقاله حاضر است.
Academic writing ability is an important goal that learners of English as a Second Language (ESL) or English as a Foreign Language (EFL) try to attain. While ESL students’ academic writings have been widely explored, owing to few studies investigating appraisal resources in EFL students’ argumentative writing, the gap still exists about EFL students’ academic writing. This study aimed to see how Kurdish-speaking learners of English employ appraisal resources in their writings. It further aimed to explore whether the appraisal framework can be utilized as an assessment scale for evaluating the students’ argumentative writing. To this end, the study investigated the argumentative essays written by 15 bilingual Kurdish-Iranian graduates of English within the framework of the appraisal theory. The instruments applied in this study consisted of a modified rating scale for assessing the essays in terms of the macrostructures exploited in them and the framework for the analysis of appraisal resources. Quantitative findings revealed high-graded essays employ more attitudinal items and fewer monoglossic resources than low-graded ones. Qualitatively, the high-graded essays articulated attitudinal values in nominal forms and sometimes in a backgrounded manner while these values were mostly presented by surge of feelings and in a foregrounded way in the low-graded essays. Regarding engagement, unlike the high-graded essays, the low-graded ones were poor in recognizing other voices and alternative positions. Inspired by the strength of the appraisal model evaluating writing, results suggest that high-graded essays are successful in positioning readers attitudinally and clarifying the ethical message to readers.
Investigating the “knowing”, a module of the KARDS model proposed by Kumaravadivelu (2012) for teacher education, of Iranian teachers of learner autonomy, this study is an attempt to illuminate some of the yet unexplored areas of teachers’ various types of knowledge of learner autonomy. Furthermore, it attempts to illustrate how Iranian Non-EFL teachers’ knowing affects their practices with regard to learner autonomy and how this could differ from that of Iranian EFL teachers. To that end 112 EFL and Non-EFL teachers were purposefully cluster-sampled. Based on convenient sampling but only after data saturation was reached were 12 teachers interviewed. Based on the result of the interviews and the data gleaned from the literature a questionnaire was developed. The sample were asked to complete the questionnaire and then through negative case analysis some were interviewed. The questionnaire tapped into the social, political, psychological and personal aspects of learner autonomy. The results indicated the informants, be it EFL or non-EFL, found learner autonomy to be a psychological construct, which can be traced back to their personal knowledge. Finally, with regard to the feasibility and desirability of learner autonomy implementation in the education system, the informants see learner autonomy as more of a desirable concept than feasible. It is hoped that teachers and teacher educators find the results as well as the suggestions-for-action made at the end of the study helpful and that the results have tangible implications for the Iranian education system when fed into professional development activities and strategic planning.
The sociocultural approach to writing strategy use emphasizes the importance of context and the mediating resources that learners can use to enhance the quality of their performance in writing (Lei, 2008). Accordingly, the present study explored the sociocultural strategy use of a convenient sample of 105 BA level students of English Language and Literature who had passed essay-writing courses in a state university in Iran by analyzing their responses to the items of a newly-developed sociocultural strategy use questionnaire consisting of different sub-scales, namely, artifact-mediated, rule-mediated, community-mediated and role-mediated strategies. The results of the descriptive statistics revealed that the tool-mediated strategies, which are the subcategory of artifact-mediated strategies, had the highest frequency of use which is rather justified in the context of Iran. In addition, the students’ overall strategy use and their writing ability were correlated and a statistically significant relationship was found between these two variables. However, the results of the multiple regression analysis indicated that none of the sub-scales had a unique predicting power in accounting for the learners’ writing ability. The researchers also compared the sociocultural strategy use of more- and less-skilled student writers and found a significant difference in the strategy use of different individuals.
در جستار پیش رو، سعی کرده ایم با توجه به نظریۀ «نابرابری قدرت در دیالوگ» فرکلاف، با بررسی دیالوگ های بین شخصیت های متضاد و هم تراز، در رمان آتش بدون دود نادر ابراهیمی، به شناخت شخصیت های قدرت مدار یا منفعل بپردازیم و از نگاه و جانب داری های ایدئولوژیک نویسنده رمز گشایی کنیم . برای نظم بیشتر این چارچوب نظری، از پرسش های مطرح شده در مدل پیشنهادی شورت ( 1996 ) برای شناخت قدرت در دیالوگ نیز استفاده شد، تا نوع روابط و نحوۀ تسلط قطب های شخصیتی داستان «گالان پهلوان متکی بر قدرت بدنی» و « آلنی قهرمان متکی بر قدرت فکر و اندیشه» تجزیه و تحلیل شود. تجزیه و تحلیل داده های بررسی شده، حاکی از آن است، نحوۀ برخورد دو شخصیت محوری رمان، در دیالوگ با دیگران، نسبت مستقیم با فراز و نشیب های دوران زندگی آنان دارد. دیالوگ های گالان با اطرافیانش به افراد خاصی محدود است و به مرور این دایره تنگ تر می شود و به همراه آن، از قدرت او نیز کاسته می شود و با مرگش، هژمونی زورگویی و تسلط قهری و اجباری او پایان می پذیرد. در حالی که، آلنی نه تنها با همۀ مردم به خصوص، زنان و اقشار طبقۀ پایین اجتماع وارد گفت وگو می شود؛ بلکه آنان را وادار می کند تا محور گفت وگو با اطرافیانشان قرار بگیرند. این عمل، باعث افزایش پذیرش مرام فکری و سیاسی او می شود و بعد از مرگش نیز تفکراتش در سخن و عمل نسل بعدی به سرعت تکثیر می شود.
فشرده سازی از مفاهیم کلیدی و نقطه عطف نظریه آمیختگی مفهومی (فوکونیه و ترنر، 2002) است. این نظریه که در چارچوب معنی شناسی شناختی تدوین شده است، درپی ارائه مدلی شناختی برای ساخت معنا است. فشرده سازی به انسان امکان می دهد تا به طور هم زمان زنجیره های پی درپی و پراکنده استدلال منطقی را کنترل و معنای آن ها را درک کند. پژوهش حاضر سعی دارد با هدف تبیین فرایند فشرده سازی در ایجاد نوآوری، تصویرسازی و ماهیت پویای ساخت معنا در شبکه آمیختگی مفهومی به بررسی مضامین نهفته در فیلم رقص در غبار به کارگردانی اصغر فرهادی (1381) بپردازد. یافته ها بیان گر آن است که رابطه حیاتی برون فضاییِ بازنمایی به کاررفته، از بسامد تکرار بالایی نسبت به سایر روابط حیاتی برخوردار بوده و پس از آن، به ترتیب بسامد کاربرد روابط قیاس و تغییر، علّت - معلول و جزء - کل و درنهایت، روابط زمان، واسنجی و مکان قرار می گیرند که در فضای آمیخته در روابط حیاتی درون فضایی یکتایی، هویت، زمان سنجه ای، رابطه مقوله ای و ویژگی فشرده می شوند. افزون بر این، یافته ها نشان می دهد این نظریه در ایجاد مفاهیم نوظهور و پیوستگی معنایی کفایت قابل قبولی دارد، امّا به نظر می رسد در بازنمایی انسجام روایی فیلم چندان توانمند ظاهر نمی شود.
این مطالعه تأثیر انواع مختلف ارائه معنای لغات را به صورت چندرسانه ای (متنی، تصویری و ویدئویی) از طریق بردهای هوشمند بر درک مطلب دانش آموزان ایرانی مورد بررسی قرار می دهد. از بین 102 نفر جمعیت کلی زبان آموزان دختر، 60 نفر بر اساس آزمون استاندارد نلسون انتخاب شدند. سپس آنها به صورت تصادفی به 4 گروه 15 نفره تقسیم شدند که عبارتند از: سه گروه آزمایش که از ارائه معنای لغات بهره می بردند و یک گروه کنترل. بر اساس نتایج مطالعه آزمایشی، بعضی از لغات متون کامپیوتری، به وسیله یک برنامه نرم افزار کامپیوتری، دارای چند لینک شدند که از طریق این لینک ها معنای آن ها به روش های مختلف (متنی، تصویری و ویدئویی) از طریق برد هوشمند ارائه می شد. وقتی معلم در حین تدریس لغت لینک دار روی برد هوشمند را لمس می کرد یک صفحه جدید ظاهر می شد. این صفحه یا لغت را با معنی آن به صورت متنی (برای گروهی که معنای لغات را فقط به صورت متنی دریافت می کردند), یا با تصویر آن (برای گروهی که معنای لغات را فقط به صورت تصویری دریافت می کردند) و یا با ویدئو ( برای گروهی که معنای لغات را از طریق فیلم و انیمیشن دریافت می کردند) نمایش می داد. هر گروه از زبان آموزان، متن های کامپیوتری را از طریق اینترنت برد هوشمند در کلاس درس بر اساس یکی از روش های فوق می خواندند. نتایج آماری داده های به دست آمده نشان داد که 1) هر سه گروه آزمایش که از ارائه معنای لغات با استفاده از برد هوشمند بهره می بردند (متنی، تصویری و ویدئویی) نسبت به گروه کنترل که از ارائه معنای لغات توسط برد هوشمند هیچ بهره ای نمی بردند، متون زبان انگلیسی را به صورت قابل توجهی بهتر درک می کردند.2) گروهی که معنای لغات را به صورت فیلم ویدئویی و انیمیشن توسط برد هوشمند دریافت می کردند در درک مطلب نسبت به گروه هایی که معنای لغات را فقط به صورت متنی یا فقط به صورت تصویری توسط برد هوشمند دریافت می کردند عملکرد بهتری داشتند؛ اما به صورت معنادار نبود. و در آخر هیچ تفاوت معناداری بین سه گروه آزمایش در درک و دریافت زبان آموزان از متون زبان انگلیسی از طریق برد هوشمند وجود نداشت.
زبان مخفی، یکی از گونه های زبان معیار است که در میان جوانان و یا گروه های بزه کار جامعه ایجاد می شود. هدف مقاله حاضر، شناسایی روابط معنایی در واژگان زبان مخفی در چهارچوب نظریه ساخت گرایی است. حجم نمونه ، مشتمل بر 1507 واژه است که به دو روش اسنادی از فرهنگ لغات زبان مخفی و روش مصاحبه محقق ساخته با روش نمونه گیری گلوله برفی استخراج گردیده است. پس از گرد آوری و آمایش، واژه ها بر اساس ماهیّت و مفهومشان در چهارده حوزه معنایی دسته بندی شدند. علاوه بر تعیین حوزه های معنایی، مفهوم هر دسته واژگانی نیز مشخص شد. زیرا، پدیدآورندگان واژگان زبان مخفی در ساخت این واژه ها و برای نهان نگه داشتن اسرار درون گروهی از دانش درون زبانی خود استفاده می کنند. این در حالی است که ممکن است مصداق این واژه ها با این مفاهیم متفاوت باشد. سپس، روابط معنایی داده های واژگانی هر حوزه با روش تحلیل محتوای کیفی مشخص گردید. سؤال پژوهش این است که در صورت وجود روابط معنایی در زبان مخفی بیشترین و کمترین بسامد روابط معنایی متعلق به کدام رابطه است؟ یافته های تحلیل معنایی پژوهش حاضر، نشان داد که ترادف معنایی و هم نویسه به ترتیب بیشترین و کمترین فراوانی روابط معنایی را در این واژگان دارند.
در این مقاله قصد داریم به بررسی نشانداری در صرف اسم و ضمیر زبان های ایرانی نو شمال غربی از منظری درزمانی براساساصل کاستن صورت ها (هاوکینز 2004) بپردازیم. طبق این اصل صورت های نشاندار پایین ترین مرتبه و صورت های بی نشان بالاترین مرتبه را در سلسله مراتب کاربردبنیاد دارند. ترتیب مقولات در سلسله مراتب کاربردبنیاد بر اساس بسامد وقوع آنها در زبان ها است و دلیل این بسامدهای گوناگون را می توان به دلایل ارتباطی، پیچیدگی و وقوع نابرابر عناصر زبانی در محیط اجتماعی نسبت داد.در این مقاله نشان داده ایم تغییرات نشانداری در سلسله مراتب شمار و جنس در صرف اسم و ضمیر زبان های مورد مطالعه، طبق اصل کاستن صورت ها و پیش بینی های آن است و در سلسله مراتب حالت استثنائاتی وجود دارد که مطابق پیش بینی های این اصل نیست.
این پژوهش به بررسی تأثیر و ارتباط سطح انگیزه بر روی درک مطلب زبان آموزان ایرانی می پردازد که برنامه آموزشی مبتنی بر رابطه متقابل بین زبان آموز و معلم و کار گروهی بین زبان آموزان دریافت می کنند. در ابتدا زبان آموزان به چهارگروه تقسیم می شوند. زبان آموزان همگی دانشجویان ترم سوم رشته مترجمی زبان انگلیسی بودند و در پیش آزمون تافل و اجرای اولیه پرسش نامه شرکت کردند و تفاوت معناداری بین سطح انگیزه و توانایی درک مطلب آنان وجود نداشت. سپس آنان در دو گروه آزمایشی و دو گروه کنترل قرار گرفتند. دو گروه کنترل (گروه الف و ب) به ترتیب ۲۸ و ۱۲ نفر زبان آموز داشتند و شیوه آموزش مهارت درک مطلب متداول را دریافت کردند. گروه های آموزشی (الف و ب) به ترتیب ۲۸ و ۱۲ نفر زبان آموز داشتند و شیوه آموزش مهارت درک مطلب مبتنی بر رابطه متقابل بین زبان آموز و معلم و کار گروهی بین زبان آموزان را دریافت کردند. در انتها همگی در پس آزمون تافل و اجرای دوم پرسش نامه شرکت کردند. نتایج با استفاده از تحلیل واریانسِ دوطرفه وتحلیل واریانس چندمتغیره تجزیه و تحلیل شدند. نتایج نشان داد که گروه های آموزشی از گروه های کنترل بهتر عمل کردند و برنامه کمک آموزشی بر روی انگیزه برای خودکارآمدی، چالش، کنجکاوی، رقابت، شناخته شدن، نمرات، دلایل اجتماعی و اطاعت در درک مطلب تأثیر می گذارد.
افعال مؤثر همان طور که در شکل گیری کارها و اعمال نقش دارند، در تغییر حالت ها نیز می توانند تأثیرگذار باشند. در روابط پیوستاری و انفصالی که میان سوژه و شیئی ارزشی شکل می گیرد، این افعال بیش از پیش اهمیت خود را نشان می دهند. تغییر موقعیت و رفتن از حالتی به حالت دیگر، گاه نیازمند خواستن است و گاه توانستن. از کنارهم قرار گرفتن این دو عامل، چالشی در راه قهرمان داستان «مردی در قفس» به وجود می آید که تا آخر داستان با آن دست به گریبان است. او گاه می خواهد رابطه را حفظ کند، ولی نمی تواند و گاه نیز می کوشد تا آن را قطع کند که باز هم ناموفق است. این داستان سرگذشت مردی است که مدام با آنچه می خواهد داشته باشد و آنچه از دست می دهد در تکاپوست. این جستار تلاش می کند نحوه عمل و اثر افعال تأثیرگذار بر شکل گیری احساسات قهرمان داستان را نشان دهد. تنهایی، ویژگی اصلی قهرمان این داستان است و ناتوانایی در تغییر وضع و شرایط حاکم این حس را تقویت می کند.
این تحقیق به بررسی کمی و کارکردی اشاره به خود در پایان نامه های کارشناسی ارشد در علوم نرم می پردازد. یکی از اهداف مهم این تخقیق یافتن کارکرد اشاره به خود در در پایان نامه های کارشناسی ارشد در علوم نرم بود. بدین منظور، بیست پایان نامه کارشناسی ارشد در علوم نرم ، در چهار رشته ی دانشگاهی به طور تصادفی از کتابخانه های چهار دانشگاه طراز اول انتخاب شدند. در هر رشته دانشگاهی، پنج مورد در بازه ی زمانی هفت سال (2014-2007) انتخاب شدند. این تحقیق، صرفا بخش مباحثه پایان نامه ها را مورد بررسی قرار داد. بررسی کمی این نوشته جات نشان داد که فراوانی انواع مختلف عناصر اشاره به خود، در علوم نرم کاملا متفاوت می باشد. میان این عناصر، ضمیر ""من"" با فراوانی 49 ، پر کاربردترین ضمیر اول شخص بود. همچنین این عناصر اشاره به خود، به طور کارکردی، براساس طبقه بندی نقش ضمایر شخصی در کلام Tang and John(1999)، مورد تجزیه وتحلیل قرار گرفتند. یافته های تحقیق حاضر، از بعد کارکردی نشان داد که پر کاربردترین نقش کلامی عناصر اشاره به خود در این نوشته جاتRecounter of research process وکمکاربردترین Originator بود.