جهانی شدن بر جوانب گوناگون زندگی تأثیر می گذارد. این تأثیر نه فقط بر اقتصاد و سیاست و مناسبات اجتماعی، بلکه بر فرهنگ ها و نظام های آموزشی و هویت مردمان نیز هست. برنامه ریزی ثمربخش و نوآوری در آموزش عالی زمان ما نمی تواند بدون توجه دقیق و عمیق به تأثیرات جهانی شدن بر هویت ملی جوانان و دانشجویان صورت گیرد. به دلیل اهمیت مسئله و ناشناخته های که در این جریان قرار دارد، هدف پژوهش حاضر تعیین میزان تأثیر جهانی شدن بر هویت ملی دانشجویان بوده است. روش تحقیق مورد استفاده در این پژوهش، توصیفی- پیمایشی و جامعه آماری شامل کلیه اعضای هیئت علمی دانشگاه اصفهان در سال تحصیلی 89-1388 بالغ بر 518 نفر می باشد. از بین جامعه آماری با استفاده از روش نمونه گیری تصادفی طبقه ای متناسب تعداد 184 نفر به عنوان حجم نمونه در نظر گرفته شدند. تجزیه و تحلیل اطلاعات در دو سطح آمار توصیفی شامل (میانگین، انحراف معیار، واریانس) و آمار استنباطی برآورد گردید. نتایج حاصل از تحقیق نشان داد میانگین حاصله در خصوص مؤلفه های تعلق ملی، اتحاد و همبستگی ملی و ایثارگری و از خودگذشتگی برای وطن تقریباً برابر با سطح متوسط (3) بوده و در خصوص مؤلفه زبان فارسی، میانگین حاصله از سطح متوسط (3) بزرگ تر بوده است. می توان نتیجه گرفت که از نظر اعضای هیئت علمی دانشگاه اصفهان، جهانی شدن بر هویت ملی دانشجویان تأثیر داشته است. همچنین نتایج تحقیق نشان داد که تفاوت معناداری بین نظرات اعضای هیئت علمی دانشگاه بر اساس جنسیت وجود ندارد، اما به لحاظ سابقه تدریس و رشته تحصیلی این تفاوت معنادار است.
تحلیل سیاست خارجی یکی از حوزه های مهم در مطالعات بین المللی است که نه تنها در ایران بلکه در کل به نسبت سایر حوزه های روابط بین الملل کمتر مورد توجه قرار داشته است. در عین حال، این حوزه در دهه های 1950 تا 1970 میلادی بسیار رو به رشد بود و گمان می رفت به مرزهای قابل قبول مفهومی و نظری دست می یابد. اما با زیر سئوال رفتن رفتارگرایی و اثبات گرایی حاکم بر رشته و نیز به زیر سئوال رفتن دستاوردهای آن تلاش های نظری مهم در حوزه آن کاهش یافت. اما از دهه 1990 مجدداً این حوره مطالعاتی رو به رشد گذاشت. مسئله ای که در این پژوهش تلاش شده به آن پرداخته شود تبیین احیای این رشته مطالعاتی از دهه 1990 است. یافته های این پژوهش که هم بر مبنای روش های تحلیل کمّی و هم کیفی با مطالعه مقالات علمی مرتبط با سیاست خارجی انتشاریافته در بازه زمانی پیش و پس از دهه ی 1990 صورت گرفته حاکی از آن است که مهمترین عوامل مؤثر در احیای این حوزه مطالعاتی عبارتند از: پایان جنگ سرد و پاسخگو نبودن نظریه های کلان روابط بین الملل به تحولات منجر به آن و نیز پس از آن، ظهور چارچوب های تحلیلی و نظری نوینی در روابط بین الملل که فراتر از حوزه خاص نظام بین الملل بودند و توان دربرگیری مطالعات سطح واحدها را داشتند، و سرانجام ظهور امکانات جدید در حوزه تحلیل.
پدیده کودتای نظامی برای پاسداری از نهادهای دمکراتیک و حفاظت از بنیان های کمالیسم از سوی ارتش به یک تراژدی سریالی در سیاست و حکومت ترکیه تبدیل شده است؛ به گونه ای که باوجود تلاش هایی به منظور نزدیک ساختن شاخص های حکومتداری به موازین کپنهاک در سپهر سیاسی و مدنی این کشور، تکرار کودتا نوعی تناقض درونی در ساختارهای مدنی و نهادهای سیاسی- نظامی ترکیه مدرن را به معرض نمایش می گذارد، امری که متاسی از یک سنت بانفوذ و گسترده کمالیستی در حیات جمهوری نوین ترکیه است. فهم چرایی، زمینه ها و علل وقوع کودتای نافرجام 15 جولای در ترکیه منوط به درک ماهیت روابط بین دولت و نهاد ارتش از یک سو و روابط دولت عدالت و توسعه با جماعت گولن و همچنین نحوه تعامل نیروهای سیاسی- مدنی گروه های اسلام گرا و کمالیست و ارتباط آنها با نیروهای خارجی از سوی دیگر است. نوشتار حاضر در قالب سه سطح تحلیل، به بررسی زمینه های داخلی، تاثیر متغیرهای خارجی بر روابط نیروهای داخلی و پیامدهای استراتژیک منطقه ای و بین المللی کودتای ترکیه می پردازد.
در دورة پسا جنگ سردو فروپاشی نظام دوقطبی در حوزه سیاست خارجی و امنیتی آلمان
تحولات مهمی به وجود آمد و این کشور خود را برای نقشآفرینی و حضوری مؤثر در راستای
حفظ صلح و امنیت بینالمللی و همکاری با سازمانهای بینالمللی و بهویژه سازمان ملل متحد مهیا
کرد که ازجمله مهمترین این موارد حضور نیروهای نظامی آلمان در افغانستان بعد از حوادث
یازده سپتامبر 2001 و سقوط طالبان، با هدف صلح سازی و کمک به سازمان ملل متحد برای
تحقق ایجاد صلح و امنیت است.
این پژوهش درصدد پاسخ به این سؤال اصلی است که آلمان در راستای برقراری و حفظ
صلح و امنیت بینالمللی چه نقشی در افغانستان ایفا کرده است؟ یافته ها ی این پژوهش نشان
میدهند، هرچند حضور و مشارکت فعال آلمان در افغانستان در چارچوب اهداف و منافع سازمان
ناتو و نیروهای حافظ صلح سازمان ملل متحد (ایساف) به از بین بردن کامل تروریسم منجر نشده،
با این هم ه توانسته است به توانمندساز ی دولت افغانستان، بازسازی ساختارهای اقتصادی و
اجتماعی و برقراری آرامش نسبی در این کشور کمک کند و آلمان را به یکی از کشورهای مهم
جهان در کمک به سازمانهای بینالمللی برای تحقق اهداف انسان دوستانه مبدل سازد
رالز برای ایجاد وضعیتی منصفانه و بی طرفانه در وضع نخستین جهت تدوین اصول عدالت، با فرض اصل عدم نفع متقابل در وضع مذکور، ویژگی های روان شناختی نمایندگان همچون نوع دوستی و حسادت که قابلیت تأثیرگذاری بر تدوین اصول عدالت را دارند، از وضع مذکور حذف می کند. اما برخی از رقبای فکری وی همچون روبرت نوزیک که یکی از پایه گذاران مکتب لیبرتارین است، از دیدگاه رالز انتقاد می کند و روش وی را نه تنها منصفانه و بی طرفانه نمی داند بلکه آن را خلاف طبع بشر و ناروا می شمرد. وی حذف حسادت از وضع نخستین را غیرقابل دفاع می داند زیرا طبیعت آدمی با تمام ویژگی هایش باید در یک نظریه سیاسی در نظر گرفته شود. بااین حال نوزیک نظریه رالز را نیز خالی از حسادت نمی داند. به نظر وی، ازجمله اصولی که در نظریه رالز باعث به وجودآمدن حسادت می شود، اصل تفاوت است. در این مقاله انتقادات نوزیک تحلیل می شود و به این سؤالات پاسخ داده می شود که آیا درنظرگرفتن ویژگی حسادت در تدوین نظریه عدالت ضروری است؟ همچنین آیا نظریه عدالت رالز، خود موجد حسادت است؟ نقد و بررسی آرای رالز و نوزیک در چارچوب تحلیل محتوا و مقایسه ایست.