امام علی(ع) حدود چهارده قرن پیش در دوران حکومت کوتاه خویش به بیان اصول مبنایی حقوق بشر و حقوق خصوصی، عمومی، سیاسی و اجتماعی انسان پرداخته است. این مقاله بر آن است تا با روش توصیفی و تحلیلی به موضوع حقوق بشر در نهج البلاغه بپردازد. نتایج بررسیها بیانگر آن است که مکاتب غربی علیرغم اینکه به وضع و ترویج اصطلاح حقوق بشر پرداخته اند، مبتکر اصلی حقوق بشر نمیباشند. ازاین رو پیشینه حقوق بشر را میتوان در ادیان الهی به ویژه در دین مبین اسلام جستجو نمود. متون اسلامی به روشنی حقوق انسان ها را در عرصه های مختلف مطرح نموده است. افزون بر اینکه اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر با حقوق بشر اسلامی تفاوت مبنایی دارد که این امر با مقایسه اعلامیه مزبور با قوانین و حقوق اسلامی و منابع فقهی به وضوح قابل درک است.
یکی از کاربردی ترین دلیل ها در علم اصول و فقه و همچنین حقوق، استصحاب است. استصحاب حکم به بقای آن چیزی است که در گذشته بوده است. بعد از وحید بهبهانی، غالب اصولی ها معتقدند که استصحاب اصل عملی است، اما پژوهش بیشتردر ادله اعتبار استصحاب، بیان گر صحت نظریه اماره بودن استصحاب است. عقل، سیره عقلا و روایات، همگی بر لحاظ جنبه کاشفیت در اعتبار استصحاب دلالت دارند. نبود گرایشهای تعبدی در روشهای عقلا، اماریت استصحاب در دیدگاه فقهای متقدم بر وحید بهبهانی و لزوم دیدگاههای واقع گرایانه در فقه، همگی موید این نظریه هستند. حجیت آثار شرعی مترتب بر لوازم عقلی و عادی مستصحب و همچنین صلاحیت جانشینی استصحاب به جای علم، از آثار مهم اماره بودن استصحاب است.
عقل به مثابه یکی از ابزارهای شناخت و معرفت انسانی جایگاه رفیعی بین فلاسفه و اندیشمندان دارد، اما در عرفان بسیاری از عارفان، عقل را حجاب شناخت و معرفت می دانند، موضوع اصلی در عرفان نظری ابن عربی و نگرش عرفانی ملاصدرا، شناخت اسما، صفات و افعال حق تعالی است. ابن عربی در عین احترام به جایگاه عقل، عقل نظری را در معرفت به حق عاجز و ناتوان می شمارد و معتقد است عقل در شناخت حق تعالی دو مقام و مرتبه دارد: یکی مقام ادراک و دیگری مقام قبول و پذیرش، عقل را در مقام ادراک و شناخت ذات حق و بعضی از مراتب تعینات و تجلیات حق، ناتوان معرفی می کند. اما عقل را در مقام پذیرش و قبول، قادر به شناخت حق می داند و برای آن محدودیتی قائل نیست. ملاصدرا نیز برای عقل در شناخت حق و اسما و صفاتش حد و مرزی قائل است و معرفت حقیقی را از راه شهود قلبی و فراتر از استدلال عقلی می داند. وجه مشترک ملاصدرا و ابن عربی در این است که هر دو معتقدند، راه های حسی و عقلی برای رسیدن به همه جنبه های عالم واقع، ناقص و ناتمام هستند، اما همین ابزارهای شناخت یعنی حس و عقل و خیال را مظهری از مظاهر حق می دانند که انسان باید حد و حدود هر یک را بداند و هیچ کدام را ملاک قضاوت نهایی در مورد ناشناخت ها قرار ندهد. در این مقاله ابتدا نظر ابن عربی و سپس دیدگاه ملاصدرا طرح و به دنبال آن وجوه اشتراک و افتراق آنها در مورد عقل بررسی می شود.
سخن از معرفت در ساحت فلسفه به دو صورت کلی هستی شناسی و معرفت شناسی انجام می گیرد. این نوشتار که ادعا دارد به معرفت پژوهی در آثار حضرت امام (ره) پرداخته است در مقام تفکیک این دو ساحت نیست، بلکه بالاجمال به تبیین کلیاتی در عرصه معرفت و تاثیر آن بر فلسفه تربیتی امام می پردازد.
مسائلی از قبیل چیستی معرفت و تعریف آن، اقسام معرفت، شرایط حصول معرفت نافع، سامان بخش چارچوب کلی این مقاله است. تقسیم های مختلفی که برای علم انجام می گیرد از حصولی و حضوری، نظری و عملی و نیز تقسیمی منطبق بر ساحت های وجودی انسان، ادامه بخش این نوشتار است. تبیین شرایط سودمندی علم که از آن جمله است ضرورت ملازمت علم با تواضع و تهذیب نفس، درونی شدن علوم و معارف و حسن فاعلی از دیگر مباحثی است که مورد اشارت قرار می گیرد و در نهایت فلسفه تربیتی ماخوذ از این مباحث معرفی می شود.
شیخ الرئیس در بحث قوه واهمه باورهای خاصی دارد، از آن جمله جسمانی بودن قوه واهمه است. از منظر این فیلسوف میان قوه واهمه و دستگاه ادراکی انسان ارتباط ویژه ای برقرار است. به علاوه میان واهمه و بدن ارتباطی تنگاتنگ وجود دارد. او این تاثیر و تاثر را به گونه ای خاص تبیین کرده است. ما در این مقاله درصددیم ضمن آوردن دلایل وافی و کافی شیخ در نوشته هایش بر تعامل قوه واهمه و ارتباط آن با قوای فعاله دیگر از جمله نفس ناطقه و مراتب گوناگون آن، نتایج حاصل که منطبق بر روشمندی فلسفه مشاء است، بگیریم و در این خصوص سعی خواهیم کرد تاثیرات واهمه را بر حواس ظاهر و حواس باطن از منظر شیخ به تماشا گذاریم.
تلقی سنتی و کلاسیک از فهم و تفسیر متن بر آن است که معنای متن مستقل از قرائت و مقدم بر تفسیر خوانندگان، موجود است و به قصد و نیّت مؤلف وابسته است. نوپراگماتیسم یک مکتب فکری پست مدرن از زمره روی کردهای تفسیری «خواننده محور» و ذهنی گرا محسوب می شود که در تحلیل خود از فرایند قرائت متن، نقش محوری را به مفسر داده و سهم بسیار ناچیزی برای متن قائل است. مقاله ی حاضر ضمن تشریح مبانی نظری و فلسفی روی کرد نوپراگماتیسمی به تفسیر متن (که در آثار ریچارد رورتی و استانلی فیش متبلور است) و نقد و ارزیابی آن، وجوه ضعف و نارسایی آن را خاطرنشان می کند.
بی گمان، همزیستی مسالمت آمیز که پیام مشترک همه ادیان است، هنگامی قابل دستیابی است که صاحبان ادیان به منظور تعمیق شناخت خود از یکدیگر به گفت وگو بنشینند. گفت وگو زمانی موثراست که از چارچوب اصول و ضوابط آن خارج نشود. علم گرایی، تعارف و تعامل، وحدت گوهری ادیان، آزاد اندیشی و اصل تکریم متقابل، از جمله اصول گفت وگوی پایدار و موثر است که این نوشتار به آن می پردازد. همچنین عدالت ورزی نسبت به اهل کتاب، احترام به پیمانها و قرار دادهای بین المللی، دلجویی و تالیف قلوب، معامله به مثل و عدم تجاوز نسبت به پیروان سایر ادیان، از جمله مولفه های مسالمت آمیز است که در قرآن به آنها تصریح و در این مقاله به آن اشاره شده است.
از حدیث «مَنْ ماتَ» با تعابیر گوناگون استفاده می شود که «امام» وظایفی برعهده دارد و واجد خصوصیاتی است که هر حاکمی را شامل نیست؛ از این رو عدم شناخت و تخلف از چنین پیشوایی، مستلزم مرگ جاهلی است. صفات و شرایط امام در حدیث «من مات» و سایر منابع معتبر بیان شده است. تأمل در این حدیث و لوازم آن به دور از پیش داوری ها، فواید نظری و عملی مهمی برای مسلمانان دارد.
قریب به اتفاق دانشمندان اسلامی در اصل مسئله تحریف کتاب مقدس، اعتقاد مشترکی دارند؛ چون تناقض گویی متون کتاب مقدس، ناسازگاری اعتقادات موجود در آن در باره خدا و پیامبران بر اساس کلام اسلامی، گواهی تاریخ بر وقوع تحریف در عهدین و سایر موارد، داّل بر تحریف است؛ ولی در دلالت آیات قرآن بر تحریف لفظی یا معنوی کتاب مقدس، اختلافاتی موجود است. برخی آیاتقرآن، تورات و انجیل را نور و هدایت نامیده، بر ضرورت اقامه احکام آنها تأکید کرده است؛ از برخی از آیاتقرآن کریم تحریف و عهدین استفاده می شود ولی دانشمندان اسلامی در این باره نیز تأملاتی دارند.
یکی از مسائل چالش بر انگیز و حل ناشده درباره مثنوی، علل پیدا و پنهان تعطیلی مجالس مثنوی در انتهای دفتر اول، و شروع با تأخیر آن در دفتر دوم است. برای این موضوع، هم در مثنوی و هم در آثار معاصران مولانا می توان عللی جستجو کرد، اما هیچ کدام از این اسباب یا عوامل به تنهایی قانع کننده به نظر نمی رسد، از این رو، شارحان و محققان قدیم و جدید، به دنبال عوامل دیگری رفته اند، عواملی که فی المجموع پذیرفتنی می نماید و غالباً از فحوای ابیات مثنوی قابل اخذ و استنباط است. نگارنده در مقاله حاضر، ضمن بیان پیشینه بحث، و نقل لبّ اقوال و آرای صاحب نظران قدیم و جدید، و نیز استخراج و تشریح آرای مولوی، با قرائت و تأملی تأویلی(نقد هرمنوتیکی) مجموعه این آرا و اقوال را با سه رویکرد(گوینده محور، مخاطب محور و متن محور) دسته بندی و تبیین علّی می کند، و به نتایج تازه ای دست مییابد. این تقسیم بندی و رویکرد تازه، خواننده را بیشتر از آنکه به اسباب و عوامل تأخیر توجه دهد، به پیشینه، عوامل، دلایل و درس های پیدا و پنهان معرفتی و سلوکی آن متوجه می کند؛ عواملی که در فهم موارد مشابه دیگر در مثنوی(مانند خاموشی نابه هنگام در دفتر ششم) و غیر مثنوی(مانند علاقه عارفان به خاموشی و مواضع آن در آثار عرفانی) نیز قابل استنباط یا تطبیق است. همچنین با این دسته بندی و تأمل تازه نگارنده در منابع برون متنی و درون متنی، برخی اسباب و عوامل ناگفته تأخیر، کشف و توجیه و تبیین می شود که پیشتر بدان ها توجه یا اشاره ای نشده بود. اسباب و عوامل معرفتی و سلوکی و آموزشی، نقش و اهمیت صبر و خاموشی، تشخیص و دستور سلوکی مولوی به خاموشی، توجه به اقتضائات ادبی و بلاغی، نقش مخاطب مطلق و حکمت و اراده او، نقش مخاطبان عام، و نیز توجه به نیازهای متن(مثنوی) و تأثّر متن از احوال گوینده و مخاطب از اهمّ آن عوامل است.
مطالعه رابطه چندسویه متون ادبی، از ارتباطات عمیق فرهنگی، داد و ستدهای محتوایی و تعاملات ادبی آن ها در طیّ قرون متمادی، پرده برمی گیرد و به کشف راز زیبایی، کمال هنری و جاودانگی شاهکارهای ادبی می انجامد. مثنوی مولوی، از آن گونه شاهکارهایی است که نه تنها با متون ادبی پیشین رابطه دارد و با آن ها گفت وگو می کند، بلکه سخت با فرهنگ مردم گذشته و اهالی دین و تصوف و عرفان، پیوند می خورد. بررسی و تحقیق در آثاری که بتوان ردّ پای مفاهیم، ایده ها وساخت های مثنوی را در آن ها یافت و نیز، تبیین نوع تعامل مثنوی با این متون، از اهداف پژوهش حاضر است؛ پژوهشی که لاجرم، به کشف منابع و مآخذی نویافته از حکایت هایی منجر شده که در کتاب مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی نیامده اند و سرچشمه های تازه ای از آبشخور فکری مولانا را نمایان می سازد و جنبه های هنرمندی مولانا را تبیین می کند.
مسیحیان و یهودیان بر این باورند که خداوند برای راهنمایی انسان، پیامبرانی را برانگیخت و پیام خود را از رهگذر وحی به آنها رساند. مجموعه ی این پیام های وحیانی در پیکر کتاب مقدس، مشتمل بر عهد عتیق و عهد جدید، شکل گرفته است. با نگاهی گذرا به تاریخ یهودیت و مسیحیت و متون تفسیری آنان، خواهیم دید که گونه های مختلف تفسیری با روش ها و گرایش های گوناگون، برداشت های گوناگونی از این متون عرضه کرده اند که گاه برای خواننده نه تنها هدایت بخش نیستند، بلکه ابهام آفرین نیز می نمایند. در میان این روش های تفسیری، دو روش نسبت به دیگر روش ها از کهنگی و گستردگی شایان ملاحظه ای برخوردارند؛ نخست، تفسیر ظاهری و دیگری، تفسیر غیرظاهری (تمثیلی و مجازی). تفسیر ظاهری تنها با ظاهر الفاظ و نخستین لایه ی معنایی سر و کار دارد، اما تفسیر غیر ظاهری که در نقطه ی مقابل رویکرد نخست قراردارد، در پی کشف معانی درونی و روحانی متون مقدس است. این رویکرد در تفسیر کتاب مقدس همیشه نمود جدی داشته و مفسر را در تبیین معنای واقعی متن و از میان برداشتن دشواریهای آن یاری می رساند. در این شیوه ی تفسیری، مسیحیان از یهودیان بهره های فراوان برده اند، به ویژه که با کمک آن می توانستند متون خود را با متون مقدس یهود پیوند زنند.
همواره پیشینه مباحث مهدویت با پرسمان های فربه و اندیشه خیزی چون چیستی و چرایی غیبت امام عصر پیوند می یابد. دغدغه این پرسمان ها تنها به طالبان مطالعات منجی باوری محدود نیست، بلکه هر کس به تتبع در تاریخ علاقه مند است، به ناگزیر با آن سر و کار خواهد یافت. با وجود فراگیری اندیشه مهدویت در تمامی فرق و مذاهب اسلامی، این اندیشه در همه فرقه های اسلامی به یک قوت و شکل نیست، بلکه این آموزه در بین شیعیان امامی از جایگاه مهم تری در قیاس با دیگر فرق اسلامی برخوردار است.
بحث اعتقاد به حضور معصوم و غیبتش از انظار و به تبع آن کالبد شناسی بحث انتظار فرج و غیبت امام دوازدهم تفسیر عمل گرایانه از اصل امامت شیعه را به اندیشه و پویایی علمی و فکری فرامی خواند.
این نوشتار آغازی است در بازنمایی پیامدهای باورداشت غیبت در عرصه علمی و فکری شیعیان در قرن سوم و چهارم. نویسنده در پاسخ به چرایی این مسئله، تصویری متفاوت از آموزهمهدویت در نزدعالمان شیعه برمی گزیند. در ادامه نیز یافته های تحقیق را یک به یک ذکر می کند.
از زمینه سازی ظهور، هم آمادگی برای ظهور را می توان اراده کرد و هم اقداماتی را که سبب تعجیل ظهور می گردد. بی شک رفتارهایی که تعجیل در ظهور را باعث می شود، به معنای تأثیرگذاری عملکرد انسان ها در تعجیل یا تأخیر ظهور است. این نوشتار، کوشیده تا با استناد به روایات، ثابت کند که زمینه سازی، به هر دو معنای آن درست و مستند به روایات است و عملکرد انسان ها، تأثیر مستقیمی در غیبت و ظهور امام دارد. از سوی دیگر، کوشیده تا اثبات کند که میان رفتار مردم و غیبت و ظهور امام به صورت کلی، رابطه علّی و معلولی برقرار نیست؛ گرچه بی تردید، غیبت معلول سوءرفتار مردم است و با تغییر مثبت در انسان ها، ظهور حتماً اتفاق خواهد افتاد. همچنین کوشیده تا این معنا را اثبات کند که زمینه سازی، وظیفه ای مستقل و متفاوت با مسئولیت های معهود دینی نیست، بلکه انجام دادن همین مسئولیت های معهود دینی، ظرفیت همراهی با امام را در مردم ایجاد می کند و زمینه های ظهور را فراهم می سازد.
آموزه های مهدویت به تأملاتی تازه نیاز دارد؛ تأملاتی در ساختار این اندیشه، تا آن را از قالب پراکنده هایی زیبا به سیمای سازمانی پربار درآورد. اندیشه مهدویت، شعاعی از پرتوی اصل امامت است که سازمانی بس دقیق و ظریف بر آموزه های آن حکومت می کند. در بازاندیشی این مفهوم باید به ابهامات و سؤالات، توجهی وافر داشت که گاه در میان این سؤالات نیمی از جواب و پیش طرحی از ساختار نهفته است.
این نوشتار تلاش کرده تا گامی در این مسیر بردارد و پایه های اندیشه مهدویت را در معارف تربیتی و ولایی ترسیم نموده و اهداف امامت را در عرصه تربیت افراد، روابط میان مؤمنان و کلّیت جامعه مشخص کند. ترسیم مبانی و اهداف امامت و مهدویت، مقدمه مناسب و لازمی است برای درک اصولی که امام در حرکت عظیم خویش به آن وفادار است. با تبیین این اصول، ساختاری ترسیم می شود که پایه ای است برای توضیح تفاوت میان مشی معصومین و گامی است برای درک حکمت های نهفته در هر یک.
این نوشتار، آغازی است بر سلسله ای از تأملات که می کوشد تا بابی از حکمت های غیبت را بگشاید و طرحی را در میان آموزه های مهدویت دراندازد.