هدف پژوهش حاضر بررسی نقش عوامل شخصیتی و انگیزشی در پیشبینی اضطراب پژوهشی دانشجویان تحصیلات تکمیلی بود. طرح پژوهش توصیفی و از نوع همبستگی بود. جامعه آماری شامل دانشجویان تحصیلات تکمیلی دانشگاه تبریز در سال تحصیلی ۱۴۰۲-۱۴۰۳ بودند که از میان آنها ۲۱۶ نفر به صورت نمونهگیری در دسترس انتخاب شدند. از مقیاسهای اضطراب پژوهش غلامی بورنگ و همکاران (۱۳۹۶)، انگیزش یادگیری توان، و همکاران (۲۰۰۵)، و ۶ عاملی شخصیتی هگزاکو برای جمعآوری دادهها استفاده شد. آزمون همبستگی پیرسون و تحلیل رگرسیون چندگانه نشان داد که عوامل انگیزشی مانند خودکارآمدی، راهبردهای یادگیری فعال، ارزشمندی یادگیری و اهداف مرتبط با عملکرد و موفقیت به کاهش اضطراب پژوهشی کمک میکنند. همچنین محیط یادگیری تأثیر مثبتی در تقویت انگیزهها و کاهش اضطراب پژوهشی دارد. از سوی دیگر، ویژگیهای مثبت شخصیتی مانند صداقت، برونگرایی، توافقجویی، وظیفهشناسی و گشودگی به تجربه با کاهش اضطراب پژوهشی مرتبط هستند، در حالی که هیجانی بودن به افزایش اضطراب منجر میشود. همچنین خودکارآمدی و اهداف مرتبط با موفقیت بیشترین تأثیر را در کاهش اضطراب پژوهشی دارند. هر دو عوامل شخصیتی و انگیزشی تأثیر مهمی در کاهش یا افزایش اضطراب پژوهشی دارند. عوامل انگیزشی و ویژگیهای مثبت شخصیتی تأثیر زیادی بر کاهش اضطراب پژوهشی دارند، در حالی که ویژگیهای منفی مانند هیجانی بودن، میتوانند اضطراب پژوهشی را افزایش دهند. محیط یادگیری مثبت نیز نقش مؤثری در کاهش اضطراب و بهبود عملکرد پژوهشی ایفا میکند. در نتیجه تقویت ویژگیهای مثبت شخصیتی و ایجاد انگیزشهای درونی برای مدیریت اضطراب پژوهشی دانشجویان تحصیلات پیشنهاد میشود.
مقدمه و هدف: پژوش حاضر با هدف بررسی رابطه ذهن آگاهی با فرسودگی تحصیلی و خودتنظیمی تحصیلی بین دانش آموزان متوسطه با نقش واسطه ای حمایت ادراک شده از معلّم، انجام شد. روش شناسی پژوهش: روش این پژوهش از حیث ماهیت توصیفی- همبستگی و از حیث هدف کاربردی بود. جامعه آماری مورد مطالعه در این پژوهش تعداد 2200 نفر از دانش آموزان دختر مقطع متوسطه شهرکرد بودند که با استفاده از جدول مورگان تعداد 327 نفر از آنها انتخاب شدند. به منظور اندازه گیری داده ها در این پژوهش از پرسشنامه های سالملا آرو و ناتانن(2005)، حمایت ادراک شده معلّم برمان و یانگ (2014)، پنج وجهی (بائر، اسمیت، هاپکینز، کریتمایر وتونی (2006) و خودنظم دهی سواری و عرب زاده (1392) استفاده شد. برای آزمون فرضیه های پیشنهادی از مدل سازی معادلات ساختاری استفاده شد. یافته ها: در میان سازه های پژوهش، حمایت ادراک شده معلّم دارای بیشترین میانگین و خودتنظیمی تحصیلی دارای کمترین میانگین بود. همچنین فرسودگی تحصیلی دارای بیشترین انحراف معیار و حمایت ادراک شده معلّم دارای کمترین انحراف معیار بوده، و ذهن آگاهی دارای اثر مستقیم بر فرسودگی تحصیلی می باشد. بحث و نتیجه گیری بین ذهن آگاهی با فرسودگی تحصیلی دانش آموزان متوسطه، رابطه معنادار وجود دارد. همچنین بین ذهن آگاهی با خودتنظیمی تحصیلی دانش آموزان متوسطه، رابطه معنادار وجود دارد. از طرفی مشخص شد حمایت ادراک شده از معلّم در رابطه بین ذهن آگاهی با فرسودگی تحصیلی دانش آموزان متوسطه، نقش واسطه ای ایفا می کند.
پیشینه و اهداف:هدف پژوهش حاضر کار آمدی روان آموزشی گروهی پویشی در توانمندسازی ایگو و کاهش تعارضات برون سازی شده در دانشجو معلمان بود. روش ها: طرح پژوهش از نوع نیمه آزمایشی با پیش آزمون - پس آزمون و گروه گواه بود.جامعه آماری در این پژوهش را کلیه دانشجو معلمان دختر و پسر مشغول به تحصیل در دانشکده های دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی در سال تحصیلی 1403-1402 تشکیل می دهند.نمونه مورد مطالعه در پژوهش حاضر 30 نفر بودند که به روش نمونه گیری در دسترس و از طریق فراخوان انتخاب و پس از مصاحبه بالینی اولیه به صورت تصادفی در دو گروه آزمایش و کنترل (هر گروه 15 نفر) گمارده شدند.ابزار اندازه گیری شامل پرسش نامه مقیاس توانمندی ایگو (PIES، مارکستروم و همکاران، 1993) و مقیاس حل تعارض (CRQ، فیشر و ویکز، 1994) بود. گروه آزمایش به مدت ۸ جلسه بسته روان آموزشی گروهی پویشی در قالب مدیریت دفاع های تاکتیکی را دریافت کردند،گروه کنترل برنامه عادی خود را داشتند و پس از اجرای آزمایش ها و پس آزمون، در یک درمان گروهی شرکت داده شدند.داده های پژوهش با استفاده از روش تحلیل کوواریانس چند متغیری مورد تحلیل قرار گرفت.یافته ها:نتایج نشان داد که مداخلات روان آموزشی گروهی پویشی بر افزایش توانمندسازی ایگو موثر بوده است؛همچنین مداخلات روان آموزشی گروهی پویشی بر کاهش تعارضات بین فردی نیز موثر بوده است.نتیجه گیری:بنابراین استفاده از برنامه روان آموزشی گروهی پویشی برای افزایش توانمندی ایگو و تعارض های برون روانی دانشجو معلمان مؤثر است و استفاده از این روش می تواند برای شناخت بهتر دانشجومعلمان از خود سودمند باشد.
هدف از این پژوهش قوم نگاری چالش های معلمان غیر بومی در مدارس دارای خرده فرهنگ های بومی است. روش کیفی از نوع قوم نگارانه وجامعه شامل کلیه مدارس دوره ابتدایی و جامعه بومی شهرستان مرزی لاین است. پس از تحلیل یافته ها به کمک روش تحلیل محتوای موضوعی یافته ها در9 مولفه از جمله ناتوانایی های معلمان غیر بومی در محیط های بومی،ترس بومیان از ضعیف شدن فرهنگ بومی منطقه،ناتوانی معلمان غیر بومی در کنترل دانش آموزان در مناطق چند زبانه،عدم برخورداری معلمان غیر بومی از اطلاعات بومی جهت آموزش و عملکرد بهتر دانش آموزان،استقبال جامعه بومی از معلمان بومی در جهت یادگیری و ایجاد انگیزه در دانش آموزان،مشکلات ارتباطی معلمان غیر بومی با جامعه بومی ،عدم اعتماد بومیان به افراد برون گروهی ، نگرانی ازالگو بردای بومیان از فرهنگ غیر بومی،عدم ویژگی های مربوط به محیط بومی در معلمان غیر بومی شناسایی شدند و مدل مفهومی چالش های معلمان غیر بومی مشخص شد. از آنجایی که کشور ایران دارای خرده فرهنگ های بومی و قومی متنوع می باشد در راستای توجه به اصل عدالت آموزشی پیشنهاد می شود برنامه درسی پاسخگویی فرهنگی متناسب با سیستم های جوامع بومی تدوین و ارائه شود
هدف این پژوهش تبیین رویکرد تربیت اخلاقی ملااحمد نراقی و مقایسه آن با رویکرد تربیت اخلاقی مورد نظر در اسناد بالادستی آموزش وپرورش بوده است. در این راستا، از روش تحقیق کیفی مقایسه تطبیقی جرج بردی بهره گرفته شده که به شناسایی و میزان توجه به مؤلفه تربیت اخلاقی و دریافت وجوه شباهت یا اختلاف بین این دو رویکرد می پردازد. بنابراین، پژوهش حاضر می تواند به بهبود رویکردهای تربیتی در سیستم آموزشی کشور کمک کند. یافته ها مبین این مطلب است که همواره تأکید بر اهمیت تربیت اخلاقی و تأثیر آن بر همه جنبه های زندگی انسان، میان اندیشه های ملااحمد نراقی و دیدگاه اسناد بالادستی آموزش وپرورش وجود داشته است. اما، در رویکرد ملااحمد نراقی توجه به جنبه های فردی در تربیت اخلاقی پررنگ تر بوده است. همچنین تأکید بر عادت و تلقین در مراحل ابتدایی تربیت ازجمله نکات اساسی موردنظر ایشان است، بدین لحاظ رویکرد ایشان رویکردی مستقیم به تربیت اخلاقی بوده و به رویکرد تربیت منش نزدیک است. درحالی که رویکرد تربیت اخلاقی مورد نظر در اسناد بالادستی آموزش وپرورش را می توان تلفیقی از چند رویکرد تبیین ارزش ها، رویکرد تحلیل ارزش ها، رویکرد غیرمستقیم یا رویکرد تلویحی و ضمنی و رویکرد تربیت منش دانست.
اضافه بار کتب درسی پدیده ای فراگیر در سراسر جهان است. شناخت و پیشگیری از معضلات آن برای هر نظام آموزشی ضرورت دارد. در این پژوهش تلاش شد با استفاده از روش پدیدارشناسی توصیفی و واکاوی ادراک و تجربه زیسته معلمان به شناسایی و بازنمایی تبعات اضافه بار برنامه درسی در دانش آموزان بپردازیم. مشارکت کنندگان را از میان معلمان آموزش و پرورش مناطق 3 و 8 تهران و با استفاده از نمونه گیری ملاکی انتخاب کردیم. داده ها پس از 15 مصاحبه اشباع شد. داده ها را با استفاده از مصاحبه نیمه ساختاریافته گردآوری و بر اساس راهبرد کلایزی تحلیل کردیم. به منظور تأییدپذیری صحت داده ها از شیوه های بازرسی و بازبینی در زمان کدگذاری، بهره گیری از نظرات همکاران و تأیید آنها و ارتباط درازمدت استفاده کردیم. مرور مستمر و متوالی مصاحبه ها و مقایسه داده ها به شناسایی و دسته بندی سه مضمون اصلی عملکردی، روان شناسی، رفتاری و هشت زیر مضمون و ۲۳ نشانگر منجر شد. با توجه به نتایج به دست آمده، می توان گفت دانش آموزان با تبعاتی همچون کاهش تعهد و سازگاری تحصیلی روبه رو هستند. با توجه به اهمیت دوره ابتدایی و اثرات مخاطره آمیز اضافه بار در ابعاد فردی و اجتماعی در این دوره پیشنهاد می شود در تصمیمی فوری، با استفاده از موارد شناسایی شده، نسبت به اصلاح کتب درسی اقدام شود و به تبع آن کیفیت برنامه درسی نظام آموزشی را ارتقاء داد.
هدف پژوهش حاضر، شناسایی راهکارهای توسعه برنامه درسی تربیت بدنی مدارس از طریق فناوری های نوین بود. روش پژوهش از نوع کیفی با استفاده از تکنیک تحلیل مضمون انجام شد. مشارکت کنندگان در پژوهش شامل 16 نفر از متخصصان (9 نفر متخصص تربیت بدنی، 3 نفر متخصص فناوری،3 نفر از اساتید دانشگاه و 1 نفر سردبیر تربیت بدنی) بودند. انتخاب نمونه ها تا زمان دستیابی به اشباع داده ها ادامه یافت. ابزار پژوهش مصاحبه های عمیق و نیمه ساختارمند بود. برای ارزیابی روایی پژوهش از روش های بررسی اعضا، بازبینی مجدد مسیر کسب اطلاعات، درگیری طولانی مدت و مقایسه مستمر و همچنین برای ارزیابی پایایی از پایایی بازمون استفاده شد. به منظور تجزیه وتحلیل داده ها، با استفاده از روش کدگذاری باز، مضامین فرعی و مضامین اصلی، راهکارهای توسعه درس تربیت بدنی مدارس از طریق فناوری های نوین شناسایی و استخراج شدند. درنهایت 10 راهکار مؤثر ازجمله تأمین زیرساخت های فناوری ورزشی در مدارس، انتخاب فناوری ورزشی مناسب، آموزش و توانمندسازی نیروی انسانی و... شناخته شدند. با توجه به یافته های پژوهش حاضر پیشنهاد می شود مسئولان و دست اندرکاران توجه ویژه ای به تأمین زیرساخت های مالی و امکاناتی داشته و با ایجاد حمایت ها و مشوق های مالی برای کاربران به افزایش دسترسی و انگیزه آن ها به استفاده از فناوری در فرایند یاددهی و یادگیری درس تربیت بدنی کمک کنند. همچنین توصیه می شود مدیران عالی جهت همگام سازی موفقیت آمیز برنامه درسی تربیت بدنی مدارس ایران با فناوری های روز دنیا به یافته های پژوهش حاضر توجه نمایند.
هدف: دختران نوجوان در مسیر هویت یابی خود، نیاز مبرم به آموزش و همراهی والدین دارند. بر همین اساس، این پژوهش با هدف مقایسه اثربخشی آموزش هویت یابی مبتنی بر فرزندپروری با آموزش تحول مثبت نوجوانی بر عزت نفس و خودکارآمدی دختران نوجوان اجرا شد. روش ها: پژوهش حاضر از نوع نیمه آزمایشی در سه مرحله پیش آزمون، پس آزمون و پیگیری با گروه کنترل است. جامعه آماری دختران نوجوان در شهر اصفهان در بهار 1403 بودند، که از میان آن ها 45 نوجوان دختر به روش در دسترس انتخاب و در سه گروه (هر گروه 15 نفر) گمارده شدند. پرسشنامه های عزت نفس روزنبرگ (1965) و خودکارآمدی موریس و اوشر (2011) برای سنجش متغیر وابسته در سه مرحله استفاده شد. دو گروه درمان، هر یک طی 10 جلسه 60 دقیقه ای تحت آموزش قرار گرفتند و گروه کنترل هیچگونه آموزشی دریافت ننمود. داده ها با استفاده از تحلیل واریانس اندازه های تکرار شده و آزمون تعقیبی بونفرونی از طریق نرم افزار SPSS نسخه 26 تحلیل گردید. یافته ها: نتایج نشان داد در عزت نفس و خودکارآمدی بین آموزش هویت یابی مبتنی بر فرزندپروری با آموزش تحول مثبت نوجوانی با گروه کنترل تفاوت معناداری وجود دارد (01/0>p). در اثربخشی دو آموزش بر عزت نفس تفاوت معناداری وجود نداشت (05/0<p) و هر دو رویکرد بر افزایش عزت نفس دارای اثربخشی یکسانی بوده اند، ولی در خودکارآمدی آموزش هویت یابی مبتنی بر فرزندپروری نسبت به آموزش تحول مثبت نوجوانی دارای اثربخشی بیشتری بوده است (01/0>p). نتیجه گیری: با توجه به اثربخشی آموزش هویت یابی مبتنی بر فرزندپروری در مقایسه با آموزش تحول مثبت نوجوانی بر افزایش و خودکارآمدی دختران نوجوان، پیشنهاد می شود در مراکز مشاوره روان شناختی نوجوانان، آموزش هویت یابی مبتنی بر فرزندپروری در جهت افزایش خودکارآمدی و آموزش هر دو آموزش در جهت افزایش عزت نفس دختران نوجوان مورد استفاده قرار گیرند.
هدف مطالعه حاضر، پیش بینی خودتنظیمی تحصیلی دانشجویان براساس کمالگرایی با نقش میانجی اضطراب امتحان و تعلل ورزی تحصیلی بود. پژوهش حاضر، یک مطالعه توصیفی و از نوع همبستگی می باشد و جامعه آماری آن را تمامی دانشجویان در حال تحصیل دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز در سال تحصیلی1404-1403 تشکیل داد. بدین منظور نمونه ای شامل 320 دانشجو به روش نمونه گیری خوشه ای تصادفی انتخاب و مورد آزمون واقع شدند. برای جمع آوری داده ها، دانشجویان به پرسشنامه سولومون و راث بلوم (1984)، پرسشنامه چندبعدی کمال گرایی هویت و فلت (1991)، پرسشنامه اضطراب امتحان فریدمن و جاکوب (1997) و پرسشنامه خودتنظیمی تحصیلی ماگنو (2011) پاسخ دادند. تجزیه و تحلیل داده ها با استفاده از نرم افزار SPSS26 و Amos26 با روش همبستگی مبتنی بر رویکرد مدل یابی معادلات ساختاری انجام گرفت. نتایج حاصل از این پژوهش نشان داد که الگوی پیشنهادی از برازش خوبی برخوردار است (08/0=RMSEA، 94/0=IFI، 95/0=CFI ، 93/0=GFI)؛ بر اساس یافته های حاصل از مدل یابی، کمال گرایی (44/0β=) ، تعلل ورزی تحصیلی (50/0-=β) و اضطراب امتحان (34/0=β) پیش بینی کننده های خوبی برای خودتنظیمی تحصیلی محسوب می شوند. نقش میانجی اضطراب امتحان و تعلل ورزی در رابطه بین کمال گرایی و خودتنظیمی تحصیلی تأیید شد (34/0-=β). یافته ها نشان می دهد برای ارتقای خودتنظیمی تحصیلی، توجه به کمال گرایی و مدیریت مؤثر اضطراب امتحان و تعلل ورزی ضروری است و می توان از آن در برنامه های مشاوره ای، کارگاه های مهارت مطالعه و مداخلات روان شناختی بهره برد.
مطالعه پیش رو با هدف شناسایی ورتبه بندی آسیب های ناشی از عدم حضور فیزیکی معلم درآموزش مجازی فراگیران ابتدایی شهرتهران طرح ریزی گردیده است.دراین پژوهش از لحاظ روی نمود پژوهشی، پژوهش آمیخته ازنوع اکتشافی است.پس بااین وجودروی نمود تحقیق، ترکیبی از رویکردهای کیفی و کمّی(آمیخته) است که در آن از روشهای کیفی مقتضی از جمله داده بنیاد جهت استخراج مؤلفه ها وهمچنین سنجه های پژوهش و از روشهای کمّی جهت تأیید نمونه ومدل های اندازه گیری و آزمون نمونه ومدل مفهومی بهره وری شده است. جامعه آماری بخش کیفی شامل کلیه مدیران، معاونین و معلم ها دوره ابتدایی و کارکنان ستادی منطقه 18 تهران خواهند بود. که با بهره وری از روش نمونه گیری هدفمند، صاحبنظران وکارشناسان خبره درحوزه ی آموزش مجازی ابتدایی برمبنی اطلاعات خاصی که از موضوع پژوهش دارند، انتخاب خواهند شد،که تعداد12نفرمی باشد. در بخش کمی همچنین جامعه آماری کلیه مدیران، معاونین و معلم ها آموزشگاه و مدرسه های ابتدای منطقه 18 تهران در سال تحصیلی 1401-1400 خواهند بود که تعداد آنها حدود 700 نفر است و سپس برمبنی فرمول کوکران و روش نمونه گیری طبقه ای –نسبی،تعداداعضای نمونه تعیین شدکه تعداد 248 نفر بود.
پیشینه و اهداف: یکی از عوامل تأثیرگذار بر سواد علمی، درک ماهیت علم است. دیدگاه معلمان نسبت به ماهیت علم نقش کلیدی در نحوه آموزش علوم دارد. هدف این پژوهش، ارزیابی سطح درک دانشجومعلمان رشته آموزش ابتدایی از ماهیت علم و ارائه راهکار جهت ارتقا سطح آنها است. روش ها : پژوهش حاضر از منظر هدف، کاربردی و با توجه به ماهیت داده ها از نوع آمیخته (کمی-کیفی) است. در بخش کمی با روش نمونه گیری خوشه ای، نمونه ای به حجم 340 نفر از جامعه آماری دانشجومعلمان ابتدایی انتخاب گردید و برای ارزیابی سطح درک ماهیت علم آنها از پرسشنامه رویکرد شباهت خانوادگی کایا و همکاران (2018)، استفاده شد. در بخش کیفی، به منظور شناسایی راهکارها، داده ها با استفاده از روش سنتزپژوهی جمع آوری شدند. جامعه آماری در این بخش، کلیه مقالات 5 سال اخیر در زمینه آموزش ماهیت علم بود که از بین آنها 22 مقاله با هدف طراحی برنامه آموزشی برای معلمان، به عنوان نمونه انتخاب شد. در کدگذاری داده ها، از الگوی شش مرحله ای روبرتس استفاده شده است. یافته ها: در بخش اول پژوهش، نتایج نشان داد که دانشجومعلمان درک کافی از مؤلفه های ماهیت علم نداشتند. در بخش دوم، عوامل تأثیرگذار بر آموزش ماهیت علم شناسایی شدند که از آنها می توان به درک اصولی مفاهیم پایه، ارتباط بین نظریه و عمل، استفاده از رویکردهای بین رشته ای، سازنده گرایی، استم، مبتنی بر فناوری و روش تدریس های خلاق و پرسش و پاسخ اشاره کرد. نتیجه گیری ضروری است، این راهکارهای آموزشی در برنامه درسی تربیت معلم و دوره های ضمن خدمت معلمان اعمال و اجرا شود.
مقدمه: تحول در علوم انسانی با تأکید بر برنامه درسی می تواند نقش مهمی در گرایش به این رشته تحصیلی داشته باشد. هدف این پژوهش، شناسایی ابعاد تحول در علوم انسانی با تاکید بر برنامه درسی در نظام آموزش عالی بود . روش کار:روش پژوهش تحلیل محتوای کیفی از نوع عرفی بود. اطلاع رسان های پژوهش حاضر متخصصان حوزه علوم تربیتی در رشته های برنامه ریزی درسی، مدیریت آموزشی و فلسفه تعلیم و تربیت که بعنوان عضو هیات علمی، در نظام آموزش عالی بودند، به روش نمونه گیری هدفمند (ملاک محور) تعداد 15 نفر انتخاب شدند و در نتیجه یافته های مصاحبه به حد اشباع رسید. ابزار گردآوری داده ها در این مرحله مصاحبه نیمه ساختارمند بوده است و تجزیه و تحلیل داده ها با استفاده از روش تحلیل مضمون ۶ مرحله ای کلارک و براون مختصات آن به دست آمده است. نتایج: پس از انجام مصاحبه ها و بررسی مضامین آنها، 16 مضامین فراگیر و 44 مضامین سازمان دهنده شناسایی شد.1- اولین مضمون تکنولوژی آموزشی (نرم افزاری، سخت افزاری)،2- نیاز سنجی (شناخت نیازها، قابلیت اجرایی)، 3- انعطاف پذیری (انطباق شرایط و موقعیت، تفکر مداوم یا پیوسته)، 4- تجهیزات و امکانات (تجهیزات فیزیکی و تجهیزات دانشی)، 5- ویژگی های فراگیران (ویژگی های فردی و توسعه شخصیتی)، 6- ویژگی های مدرسان(مدیریت کلامی، شایستگی محوری)؛ 7- ویژگی های محتوا(جامعیت، کیفیت و تنوع)، 8- روش ها و شیوه های آموزشی(اثربخشی، نوآروی و تناسب)، 9- طرح های آموزشی(استانداردها، انعطاف پذیری و کاربردی)، 10- ارزشیابی و کنترل(دریافت بازخورد، ارزشیابی، اجرایی بودن و توزیع اطلاعات)، 11- خلاقیت و نوآوری(تفکر انتقادی، ریسک پذیری و تنوع گرایی)، 12- ماموریت(اهداف بلند مدت، اهداف کوتاه مدت، آینده نگری)، 13-(مشارکت فعال، مهارت نرم و ایجاد انگیزه)، 14- پژوهش و تحقیق(سمینار و همایش، تعامل بین محقق و جامعه)، 15- حمایت و پشتیبانی(حمایت مالی، اجتماعی، ساختاری، زمانی) و در نهایت نیز آخرین مضمون یعنی16- اسنادبالادستی(قوانین موجود، معیارهای مورد نظر برنامه درسی ملی و مضامین اخلاقی) بودند. نتیجه گیری: مولفه های شناسایی شده می تواند به عنوان چهارچوبی برای ایجاد برنامه درسی مشترک در زمینه خلاقیت و همکاری در آموزش عالی، همچنین ارزش آفرینی مشترک در محیط های آموزشی همسو با موج تحولات اساسی در برنامه های درسی علوم انسانی در آموزش عالی مورد استفاده قرار گیرد.
پژوهش حاضر با هدف بررسی ویژگی ها، موانع و زمینه های مناسب استفاده از روش سقراطی از دیدگاه دبیران مقطع متوسطه اول انجام شده است. روش پژوهش، توصیفی- پیمایشی است. جامعه آماری شامل 398 دبیر رشته های گوناگون متوسطه اول ناحیه یک ساری، بوده که بر اساس جدول نمونه گیری مورگان و شیوه نمونه گیری تصادفی طبقه ای 203 نفر انتخاب شدند. ابزار پژوهش، پرسشنامه محقق ساخته با 36 گویه بوده است که روایی و پایایی آن بر اساس نظر متخصصان تأیید گردید. برای تجزیه و تحلیل داده ها از آزمون های T تک نمونه ای و توکی استفاده گردید. یافته های پژوهش نشان داد که میزان استفاده دبیران از مولفه های روش تدریس سقراطی در فرایند آموزش، بالاتر از حد متوسط(05/0 (p < می باشد. همچنین نتایج حاکی از آن بود که موانع کاربست روش تدریس سقراطی نیز بالاتر از حد متوسط می باشد و طبق نظر دبیران زمینه های مناسب برای تحقق مولفه های سقراطی وجود ندارد. علاوه بر این، بین دیدگاه بانوان و آقایان در ارتباط با پژوهش حاضر تفاوت معناداری مشاهده نشد. این مسأله در ارتباط با مدرک و رشته تحصیلی نیز صدق می کند.
هدف پژوهش حاضر، بررسی راهبردهای تنظیم هیجان معلمان بر اساس مدل تنظیم هیجان جیمزگراس در کلاس در مواجهه با بدرفتاری دانش آموزان بود. این تحقیق به روش کیفی و با استراتژی پدیدار شناسی انجام گرفت. جامعه مورد مطالعه پژوهش حاضر،کلیه معلمان مرد متوسطه ی اول شهر کرمانشاه در سال1403بودند. نمونه گیری به روش غیرتصادفی و از نوع هدفمند مبتنی بر ناهمگنی در تدریس بود. برای رسیدن به هدف پژوهش با معلمان مصاحبه عمیق و نیمه عمیق صورت گرفت. نتایج پژوهش نشان داد که راهبرد های تنظیم هیجان بازارزیابی مجدد شناختی و اصلاح موقعیت، راهبردهای موفق و با رضایت شغلی بالا هستند که موجب کاهش هیجانات منفی شده و سرکوب، انتخاب موقعیت و گسترش توجه راهبرد های ناموفق هستند که موجب افزایش هیجانات منفی و فرسودگی شغلی و کاهش رضایت شغلی معلمان می شود.
در این مقاله، تأثیر تدریس ریاضی با رویکرد حل مسائل بازپاسخ بر ارتقای مهارت های مدل سازی ریاضیِ دانش آموزان بررسی شد و روش پژوهش، شبه آزمایشی با دو گروه آزمایش و گواه بود. نمونه مورد مطالعه، 64 نفر از دانش آموزان پایه هشتم یک مدرسه در استان البرز در سال تحصیلی 1402-1401 بود که نویسنده اول، معلم ریاضی آنها بود. براساس نمرات ریاضی نوبت اول که پیش-آزمون محسوب شد، دانش آموزان به طور تصادفی در دوکلاس 32 نفریِ همگن به عنوان گروه آزمایش و گروه گواه قرارگرفتند. اجرای پژوهش در پایان سال تحصیلی و پس از اتمام کتاب درسی بود. در انتخاب مسئله ها، از محتوای تمام استفاده شد. دانش آموزان گروه آزمایش، در پنج جلسه با رویکرد حل مسائل بازپاسخ مبتنی بر چارچوب مونرو (2015) شرکت کردند و دانش آموزان گروه گواه، در پنج جلسه، به حل مسائل معمولی ریاضی پرداختند. ابزار جمع آوری داده ها در پس آزمون، یک مسئله مدل سازی بود. برای تجزیه و تحلیل راه حل های دانش آموزان، از چرخه اصلاح شده مدل سازی بلوم (2011) استفاده شد. نتایج نشان داد که دانش آموزانی که تجربه حل مسائل بازپاسخ را کسب کردند، عملکرد بهتری در حل مسئله مدل سازی داشتند و راهبردهای متنوع تر و خلاقانه تری را به کار بردند. نتیجه گیری این پژوهش این است که مسائل بازپاسخ، نقش مؤثری در ارتقای مهارت های مدل سازی ریاضی دانش آموزان پایه هشتم دارند .
مقاله حاضر با هدف فراتحلیل آثار معلمان پژوهنده استان زنجان با موضوع «آموزش و یادگیری» انجام گرفت. در این مقاله از روش فراتحلیل ترکیبی و مراحل شش گانه کریپندورف استفاده شد. از جامعه ی هدف آن که شامل 129 اثر برگزیده استان(1396-1389) بود، تعداد 51 اثر در موضوع «آموزش و یادگیری» به عنوان نمونه مورد مطالعه تعیین و داده ها با کمک سه تحلیل گر و با استفاده از سه چک لیست(سیمای شکلی، ساختاری و محتوایی) استخراج گردید. یافته های پژوهش از لحاظ شکلی بیانگر توجه بیشتر معلمان پژوهنده(زن، دوره ابتدایی، دارای سابقه شغلی متوسط، مدرک تحصیلی کارشناسی و رشته های علوم پایه) به حوزه آموزش و یادگیری، در سیمای ساختاری(روش شناختی)بیانگر استفاده بیشتر معلمان پژوهنده از رویکرد انتقادی در مسأله یابی، از روش ترکیبی در گردآوری و تحلیل داده ها، از پیشینه نظری در پیشنهاد راه حل ها و همچنین؛ در سیمای محتوایی(مفهوم شناختی) بیانگر مرتبط بودن اغلب مسائل آموزش و یادگیری، با ساختار و روش آموزش است.
پژوهش حاضر با هدف تعیین اثربخشی برنامه درسی مبتنی بر تفکر خلاق در درس ریاضی بر پیشرفت تحصیلی و خلاقیت ریاضی در دانش آموزان پایه ششم ابتدایی انجام شد. این پژوهش به روش نیمه آزمایشی با طرح پیش آزمون- پس آزمون با گروه کنترل اجرا گردید. جامعه آماری شامل کلیه دانش آموزان پایه ششم شهر تبریز در سال تحصیلی 1404- 1403 بود که از میان آنها ۶۰ نفر به روش نمونه گیری خوشه ای چندمرحله ای انتخاب و به صورت تصادفی در دو گروه آزمایش و کنترل (هر گروه ۳۰ نفر) جایگزین شدند. ابزارهای پژوهش شامل آزمون پیشرفت تحصیلی معلم ساخته و آزمون خلاقیت ریاضی محقق ساخته بر اساس ابزار کاتو و همکاران بود. تحلیل داده ها با استفاده از آماره های توصیفی و آمار استنباطی (تحلیل کوواریانس تک متغیره و چندمتغیره) در نرم افزارSPSS 25 انجام شد. یافته ها نشان داد، برنامه درسی مبتنی بر تفکر خلاق در درس ریاضی موجب ارتقای قابل توجه پیشرفت تحصیلی با اندازه اثر (001/0p=، 887/0η²=) و همچنین بهبود هر سه مؤلفه خلاقیت ریاضی شامل سیالی (001/0p=، 335/0η²=)، انعطاف پذیری (001/0p=، 566/0η²=) و اصالت (001/0p=، 350/0η²=) شده است که همگی در سطح معناداری بسیار بالایی قرار دارند. لذا می توان با بهره گیری از برنامه های درسی مبتنی بر تفکر خلاق در درس ریاضی میزان پیشرفت تحصیلی و خلاقیت ریاضی دانش آموزان را افزایش داد.
پژوهش حاضر با هدف بررسی مقایسه اثربخشی روش آموزش مبتنی بر تحلیل رفتار و بدیعه پردازی بر هویت فردی و اجتماعی دانش آموزان نخبه ورزشی شهرستان بانه انجام گرفت. روش این پژوهش با توجه به اهداف و ماهیت پژوهش یک طرح نیمه آزمایشی و از نوع پیش آزمون-پس آزمون همراه با گروه کنترل بود. جامعه آماری پژوهش حاضر شامل کلیه دانش آموزان نخبه ورزشکار پسر مقطع متوسطه شهرستان بانه در سال تحصیلی 1403-1402 بود. به منظور نمونه گیری با توجه به محدود بودن جامعه از روش نمونه گیری در دسترس استفاده شد. به طوری که برای هر گروه 15 نفر و جمعاً 45 نفر انتخاب شد. به منظور جمع آوری داده ها از پرسشنامه های هویت فردی برزونسکی (1989) و هویت اجتماعی صفاری نیا و روشن (1390) استفاده شد. به منظور تجزیه و تحلیل داده ها از آماره های توصیفی (فراوانی، درصد، میانگین و انحراف معیار) و استنباطی (تحلیل کوواریانس تک متغیره و چند متغیره) استفاده شد. تجزیه و تحلیل داده ها با استفاده از نرم افزار SPSS نسخه 26 انجام شد. نتایج نشان داد که بین روش آموزش مبتنی بر تحلیل رفتار، بدیعه پردازی و عادی بر هویت فردی دانش آموزان نخبه ورزشی پسر دوره متوسطه شهرستان بانه تفاوت معناداری وجود دارد به طوری که هر دو روش تحلیل رفتار متقابل و بدیعه پردازی بر هویت اطلاعاتی، هنجاری و سردرگم دانش آموزان مؤثر بوده اند. همچنین، بین روش آموزش مبتنی بر تحلیل رفتار، بدیعه پردازی و عادی بر هویت اجتماعی دانش آموزان نخبه ورزشی پسر دوره متوسطه شهرستان بانه تفاوت معناداری وجود دارد.
این پژوهش به بررسی تأثیر آموزش مباحث زیست شناسی و زمین شناسی بر تقویت ساحت زیستی-بدنی دانش آموزان پایه هشتم می پردازد. هدف اصلی مطالعه ارزیابی محتوای آموزشی فصول مربوطه و تأثیر آن بر آگاهی و رفتارهای بهداشتی و زیست محیطی دانش آموزان است. روش شناسی پژوهش به صورت توصیفی-تحلیلی انجام شده و جامعه آماری آن شامل محتوای کتاب علوم تجربی پایه هشتم است. ابزار مورداستفاده شامل فرم وارسی مؤلفه های ساحت زیستی و بدنی بوده که روایی و پایایی آن با نظرات متخصصان و فرمول کاپای کوهن تأییدشده است. تحلیل داده ها با استفاده از جداول و نمودارها صورت گرفته است. یافته های پژوهش نشان می دهد که از مجموع 296 واحد تحلیلی، 72 واحد (معادل 24.32%) به ساحت زیستی و بدنی اشاره دارد. در مباحث زیست شناسی، 28.29% و در مباحث زمین شناسی، 15.38% به این ساحت ها پرداخته شده است. این نتایج نشان دهنده توجه نسبی محتوای آموزشی به ساحت های زیستی و بدنی است، اما نیاز به بهبود و تقویت بیشتری دارد. نتیجه گیری این پژوهش تأکید بر ضرورت طراحی محتوای آموزشی به گونه ای است که دانش آموزان را به درک عمیق تری از مفاهیم زیست محیطی و بهداشتی ترغیب کند. مطالعه حاضر به برنامه ریزان درسی و معلمان در ارتقاء کیفیت آموزش و بهبود محتوای کتاب های درسی کمک می کند و به افزایش آگاهی دانش آموزان درزمینه سلامت و محیط زیست منجر می شود.