زمینه: هدف پژوهش حاضر مقایسه ی دو روشِ برخاسته از رویکرد رفتارگرایی، دقیق آموزی و آموزش مستقیم با تأکید بر کاربرد آن ها در حوزه اختلال یادگیری بود. برای این کار با استفاده از روش مرور سیستماتیک در پایگاه های اطلاعاتی Science Direct, ProQuest, PubMed, Google scholar با کلید واژه های Learning disability, Learning disorder, Precision teaching, Direct instruction منابع علمی مرتبط جمع آوری شد. پس از جمع آوری منابع، روش دقیق آموزی و آموزش مستقیم از جنبه های تاریخچه، فرایند و روش کار و شواهد اثربخشی با یک دیگر مقایسه شدند. نتیجه گیری: نتایج نشان داد که این دو روش با وجود برخورداری از یک زمینه ی نظری مشترک از جنبه های گوناگون با یک دیگر تفاوت دارند که این تفاوت ها در متن مقاله تشریح شده اند.
هدف مقاله حاضر، نقد نظریه رایج برنامه درسی پنهان از منظر رویکرد غیر قصد شده این نوع برنامه درسی است. آنچه امروزه در ادبیات برنامه درسی، پنهان خوانده می شود ناظر به یادگیری های ضمنی است که یادگیرنده بدون قصد قبلی سیاست گذاران و برنامه ریزان برنامه درسی، بدان دست پیدا می کند. درواقع آنچه در طیف کنترلی برنامه ریزان درسی قرار ندارد، برنامه درسی پنهان خوانده شده است. این مقاله بر آن است نقدی بر این رویکرد داشته، این نوع نگاره و نگاه را به چالش کشیده و در عوض نگاه متفاوت و بدیلی ارائه نماید. در نگاه جدید، استدلال می شود برنامه درسی پنهان اساساً نمی تواند قصد نشده نباشد، چون در این صورت با مفهوم برنامه و به تبع آن، برنامه درسی پنهان در تضاد خواهد بود. این نوشتار استدلال می کند که یادگیری های دیگری غیر از برنامه درسی قصد شده در کلاس وجود دارد و شاید پر کشش تر و پرانرژی تر از برنامه درسی رسمی باشد، اما نمی تواند عنوان آن «برنامه» و «پنهان» باشد. این نوع پدیده می تواند هر چیزی به غیراز برنامه درسی پنهان باشد. همان طوری که در اصل مقاله نیز بدان اشاره شده است، محقق آن را «یادگیری» می نامد، آن هم یادگیری ضمنی، اما آن را برنامه درسی نمی داند و نیز به آن برنامه درسی پنهان اطلاق نمی کند. پایان مقاله، تأکید خود را بر ارائه قرائتی متفاوت از قرائت رایج برنامه درسی پنهان اختصاص داده و مؤلفه های این نوع برنامه را که اتفاقاً هم پنهان است و هم قصد شده در اختیار خواننده قرار می دهد.
هدف از انجام این تحقیق،تعیینعواملتأثیرگذاردرکیفیت بخشیدرستربیت بدنیشهر کاشان بود. روش تحقیق توصیفی از نوع پیمایشی می باشد. به منظور جمع آوری داده ها از پرسشنامه ی محقق ساخته استفاده شد. روایی صوریو محتوایی پرسشنامه توسط متخصصین مورد تأیید قرار گرفت و پایایی پرسشنامه با آلفای کرونباخ 87/0 به دست آمد. جامعه آماری شامل کلیه معلمان ورزش شهرستان کاشان و نمونه آماری شامل 79 نفر از معلمان ورزش (40 نفر زن و 39 نفر مرد) بود. به منظور تجزیه و تحلیل داده ها از آزمون هایتی تک نمونه ای، تی مستقل و فریدمن استفاده شد(05/0P≤).نتایج نشان داد از دیدگاه معلمان ورزش، اهداف آموزشی، برنامه آموزشی، محتوای آموزشی، شیوه تدریس، تخصص معلمین ورزش، تجربه معلمین ورزش، بودجه، امکانات، نگرش و ارزشیابی در حد بالاتر از متوسط (زیاد) در کیفیت بخشی درس تربیت بدنی تأثیرگذار هستند. همچنین بافته ها نشان داد عوامل تأثیرگذار در کیفیت بخشی درس تربیت بدنی به ترتیب اولویت عبارت اند از: 1- امکانات 2- نگرش 3- بودجه 4- تخصص معلمان ورزش 5- برنامه آموزشی 6- اهداف آموزشی 7- تجربه معلمان ورزش 8- شیوه تدریس 9- محتوای آموزشی 10- ارزشیابی. مقایسه دیدگاه معلمان ورزش زن و مرد در خصوص عوامل تأثیرگذار در کیفیت بخشی درس تربیت بدنیبه جز در مولفه ارزشیابی تفاوت معنی داریرا نشان نداد. در ضمن مردان نسبت به زنان تاثیر بیشتری را برای مولفه ارزشیابی ابراز نموده اند.
پژوهش حاضر با عنوان شناسایی واولویت بندی نیازهای پرورشی دانش آموزان دوره متوسطه با هدف سنجش نیازهای پرورشی انجام شده است. روش پژوهش پیمایشی و از نظر زمانی مقطعی است. ابزار گرداوری اطلاعات مصاحبه نیمه ساختارمند با دانش آموزان، نخبگان و مربیان باتجربه در حوزه پرورشی و پرسشنامه ی محقق ساخته به منظور بررسی وضعیت موجود در زمینه فعالیتهای پرورشی در جهت ترسیم وضعیت است. روایی پژوهش صوری و با داوری متخصصان ومسئولان ذی ربط با امور دانش آموزان صورت گرفته است. نتایج تحقیق در دو بخش بررسی وضعیت موجود و ترسیم وضعیت مطلوب ارائه شده است. در وضعیت موجود فعالیت های 24 گانه پرورشی مدنظر قرار گرفت. که بر اساس آن فعالیت های فرهنگی وهنری با میانگین 4.10 دارای بیشترین اهمیت می باشد. پس از آن فعالیت های مذهبی با 4.07 و فعالیت های داوطلبانه با 3.81 قرار دارند. مهمترین نیاز مذهبی اذان و اقامه نماز، مهمترین نیاز فرهنگی کتابخوانی و مهمترین نیاز فعالیت آزاد مسابقات درون مدرسه ای بوده است. نیازهای دیگری همچون پاسخگویی به سؤالات اعتقادی و ریشه ای در خصوص دین همچنین سؤالات شرعی، تعمیق تربیت و آداب اسلامی، برگزاری جشنواره های محلی و بومی و آموزش های شهروندی و ملی گرایی از اولویت های متخصصین برای دانش آموزان بوده است. متخصصین مشکلاتی را از جمله متنوع نبودن فعالیتهای پرورشی و کمبود مربی توانمند و علاقه مند را اصلی ترین مشکلات درس پرورشی مطرح کردند. از نظر آنها بازده نامطلوب درس پرورشی به دلیل عدم هماهنگی با نیازهایدانش آموزان ، ساعت کم این فعالیت ها ، عدم تنوع در این درس می باشد.
پژوهش حاضر به هدف بررسی اثربخشی روش های قصه گویی بر افزایش هوش اجتماعی دانش آموزان دختر مقطع ابتدایی انجام شد. روش پژوهش حاضر از نوع نیمه آزمایشی و شامل طرح پیش آزمون و پس آزمون با گروه کنترل بود. نمونه پژوهش شامل 60 نفر از دانش آموزان پایه چهارم و پنجم مدارس دخترانه مشکین شهر بود که در سال تحصیلی 91-1390 مشغول به تحصیل بوده و به صورت تصادفی خوشه ای انتخاب شدند. سپس آزمودنی ها در دو گروه 30 نفری آزمایش و کنترل جای گرفتند. برنامه آموزشی شامل یک دوره 10 جلسه ای طی 10 هفته بر روی گروه آزمایش اجرا شد. آزمودنی های هر دو گروه، پیش و پس از برنامه آموزشی با استفاده از پرسشنامه هوش اجتماعی منطبق با الگوی ترومسو مورد آزمون قرار گرفتند. تحلیل کواریانس تفاوت معنی داری را بین دو گروه آزمایش و گروه کنترل در هوش اجتماعی و مؤلفه های آن نشان داد. نتایج پژوهش نشان می دهد که قصه گویی روش مؤثری در افزایش هوش اجتماعی دانش آموزان بوده و می تواند در محیط های آموزشی مورد استفاده معلمان قرار گیرد.
آموزش و پرورش زیربنای ساخت جامعه سالم بوده و در سال های اخیر با توجه به رشد و وسعت تغییرات شیوه های آموزشی، سازگارکردن بستر یادگیری با نیازهای یادگیرنده، بیش از پیش در کانون توجه متخصصان این حیطه قرار گرفته است. توجه صرف به احجام، ساختمان و فضاهای بسته مدارس به جای توجه هم زمان به فضاهای باز از نقاط ضعف اصلی مدارس کشور بوده و فضاهای باز موجود به رفع کامل نیازهای آموزشی، ارتباطات جمعی، بازی و استراحت دانش آموزان نمی پردازد. بازنگری در نحوه برخورد با طراحی فضاهای باز و بسته مدارس موضوعی است که ذهن بسیاری از متخصصان آموزشی را به خود معطوف ساخته است. هدف از انجام پژوهش حاضر شناخت عناصری از فضاهای آموزشی است که از دیدگاه متخصصان دارای اهمیت هستند و موجب افزایش یادگیری دانش آموزان می شوند. در این پژوهش سعی بر آن بود تا عناصر مؤثر در یک قالب کلی ارائه شود تا طراحان و معماران بتوانند با استناد به آن، اهم مفاهیم و موارد موردنیاز را در طراحی فضاهای باز آموزشی در نظر بگیرند و اعمال کنند. در این پژوهش، برای پاسخ به پرسش های تحقیق و شناسایی مؤلفه های مؤثر در ارتقای یادگیری دانش آموزان از دیدگاه متخصصان (تکنیک دلفی)، استفاده شده است. بر اساس ماهیت موضوع، پرسش نامه به عنوان ابزار اصلی گردآوری اطلاعات استفاده شده است. ساختار پرسش نامه بر اساس مؤلفه های مستخرج از ادبیات موضوع و براساس طیف لیکرت تدوین شده است. سپس از طریق تحلیل محتوا، پاسخ هر کدام از سؤالات باز پرسش نامه از جانب متخصصان بررسی شد. با بهره گیری از نظرات طراحان و متخصصان معماری، روان شناسان محیطی، کارشناسان فضاهای آموزشی شاغل در سازمان نوسازی، توسعه و تجهیز مدارس کشور و مسئولان اداره کل آموزش و پرورش، میزان تأثیر عوامل استخراج شده در افزایش یادگیری و خلاقیت دانش آموزان، ارزیابی و اولویت بندی شد. در نهایت اصول طراحی برای سازمان دهی فضایی مدارس ارائه شد که با توجه به نیازهای گوناگون دانش آموزان، می تواند راهنمای طراحی برای معماران و متخصصان باشد.
شواهد گسترده ای نشان می دهد که استیلای رویکرد پوزیتویستی در محیط های آموزشی، زمینه انفعال فراگیران و افت نشاط و پویایی را رقم زده است. پژوهش حاضر با درک ضرورت محک زدن رویکردهای نوین آموزشی، به بررسی میزان تاثیر تدریس مشارکتی بر انسجام گروهی دانش آموزان ابتدایی پرداخته است. بدین منظور از طرح شبه آزمایشی از نوع پیش آزمون پس آزمون با استفاده از گروه های دست نخورده استفاده گردید. جامعه آماری شامل دانش آموزان دختر دوره ابتدایی پایه چهارم منطقه یک شهر تهران در سال تحصیلی 96-1395 است که 24 دانش آموز در دو گروه آزمایشی و گواه قرار گرفتند و از روش نمونه گیری خوشه ای دو مرحله ای استفاده شد. ابزار مورد استفاده برای گردآوری داده ها، پرسشنامه محیط گروهی، کارون، ویدمایر و براولی (1985) بود. نتایج تحلیل کوواریانس نشان داد که تدریس مشارکتی بر انسجام گروهی دانش آموزان ابتدایی تاثیر معناداری دارد. به طور کلی استفاده از ظرفیت تدریس مشارکتی، می تواند زمینه مطلوبی برای شکل گیری و تقویت پویایی و ارتقای فرهنگ کارهای گروهی در بین دانش آموزان مدارس ابتدایی، فراهم نماید.
هدف پژوهش حاضر، تدوین برنامه درسی آموزش سواد رسانه ای جهت ارتقاء انتظام و امنیت اجتماعی کاربران رسانه بود. بر اساس طرح کیفی و با استفاده از روش مطالعه موردی، مفاهیم و عناصر لازم برای تدوین برنامه درسی آموزش سواد رسانه ای با استفاده از مصاحبه نیمه ساختارمند از طریق نمونه گیری هدفمند و تکنیک اشباع نظری با متخصصان و اساتید گروه علوم ارتباطات و رسانه و علوم اجتماعی در پنج دانشگاه تهران، علامه طباطبایی، شیراز، امام حسین (ع)، سوره و پژوهشگاه امام صادق (ع) انجام گرفت. سپس داده ها با استفاده از نرم افزار Nvivo از طریق فن تحلیل مضمون، تحلیل و یافته ها در قالب شبکه مضامین پایه، سازمان دهنده و فراگیر دسته بندی و سازماندهی شدند. برای اعتبار یابی داده های کیفی از روش همسوسازی نتایج حاصل از شبکه مضامین و تحلیل اسناد استفاده شد. بر اساس نتایج به دست آمده، برنامه درسی آموزش سواد رسانه ای در ابعادی مانند محتوا، منطق، اهداف، روش ها و محیط یادگیری، به عنوان مضامین سازمان دهنده می باشند. این مضامین دارای ابعاد و سطوح مختلف و دارای مضامین پایه متنوعی هستند که در تدوین برنامه درسی آموزش سواد رسانه ای بایستی مد نظر قرار گیرند.