در این مقاله تلاش شده است تا با تأکید بر تأویل به عنوان ویژگی ای بنیادین در زبان عرفان، یکی از پرکاربردترین الگوهای روایی در حکایات عرفانی معرفی شود. این الگو نیز، همسو با بسیاری از حکایات تعلیمی حاصل خطا و مجازات است، با این تفاوت که خطای آشکار رخ داده از سوی یک کنشگر، با تبدیل شدن به کنشی قانونی، به مجازات مورد انتظار نمی رسد بلکه در لایه ای دیگر با تعریف خطایی نو مجازاتی نو نیز رخ می دهد. در این الگوی روایی، تأکید بر خطای دوم، محصول حرکتی تأویلی و باطن گرایانه است به همین دلیل خطای نخست نیز دیگر خطا محسوب نمی شود. از این رو می توان گفت این الگو توصیفی روایی از کارکرد تأویل در متون عرفانی ارائه می دهد. با این نگاه، برجسته شدن برخی خطاها در حکایات عرفانی و چشم پوشی از برخی دیگر، می تواند نقش قوانین حاکم بر سنت عرفانی در شکل گیری این حکایات را نیز آشکار کند. این روش و الگوی برآمده از آن اگرچه بر ویژگی های ساختاری و روایی متون عرفانی مبتنی است، پیوندی آشکار با عناصر زبانی و فکری سنت عرفانی دارد. این مقاله تلاشی است محدود در جهت سبک شناسی روایت در حکایات کهن.
زبان فارسی و عربی از دیرباز با هم در ارتباط بوده اند و این ارتباط اغلب موجب تداخل زبانی شده است. علاوه بر بخش واژگان زبان، در بخش صرف، آواشناسی و حتی نحو هم این دو زبان روی هم تأثیر گذشته اند. این مقاله که هدفش بررسی یکی از این تداخل های زبانی است، نشان می دهد که بسیاری از کارکردهای حرف « واو » در عربی، به فارسی نیز منتقل شده است؛ چنان که این حرف آنجا که میان دو اسم، دو فعل یا دو جمله قرار می گیرد، علاوه بر کارکرد نحوی اصیل خود، عطف برخی آثار معنایی و بلاغی دیگر را نیز بر جمله مترتب می سازد. «واو» در معانی متعددی نظیر حال، قَسم، معیّت، استدراک و از جمله در معنای سببیّت به کار گرفته می شود. نتیجة پژوهش همچنین نشان می دهد عباراتی شبیه « وگر » و «وَر» در زبان فارسی که در عین ربط دادن کلام، معنای شرطی نیز دارند، به نوعی حاصل ترجمة «وَإن» یا «وَلو» در عربی هستند.
اگر این سخن ویتگنشتاین را بپذیریم که زبان همان ذهن است و ذهن همان زبان، دیگر برای شناخت اندیشه هرکس و از جمله حافظ راهی جز تامل جدی بر آثار زبانی او نمی ماند. اما این، همه راه نیست بلکه پس از شناخت اندیشه، سرچشمه ها و آبشخورهای آن نیز باید شناسایی شود تا راز وجودی این معجزه زبانی و ادبی آشکار گردد. در این میان، توجه به تصریحات گوینده و صاحب سخن، در درجه اول از اهمیت قرار دارد. چرا که ما را به دور از لغزش ها و خودپنداری ها به سرمنزل مقصود می رساند. بدین منظور، در این نوشتار کوشیده ایم تا به معرفی نکاتی بپردازیم که اندیشه حافظ و مآلاً سرچشمه های اصلی ، خاصه ریشه های قرآنی آن را آشکار می کند. این نکات برگرفته از سخن حافظ ، بویژه تصریحات او بر مبنای گزارش قزوینی - غنی و نیز خانلری است ، البته با پرهیز از تاویلات شخصی و پیرایه های ناهمگون با متن و در واقع مطابق با اصول هرمنوتیک. امید که این مجموعه بتواند مفید و راهگشا باشد.
در هنر به صورت عام و شعر کودک به وجهی خاص تاکید بر تنظیمات زیباییشناسانه و ترفندهای زبانی، ادبی و ساختاری است؛ چرا که ادبیات کودک و نوجوان باید بیش تر از هنرهای دیگر در جهت میزان و چگونگی ایجاد ارتباط ارزیابی شود. هانس روبرت یاس نسبت متن ادبی با مخاطبان کودک و نوجوان را کاربردی نظری و زیباییشناسیک می داند که یکسره از بافت اجتماعی و کاربرد تاریخی جداست (Lemon، 1962: 43) در ادبیات کودک ایران، شعر «باران» یکی از خوش ساخت ترین و گویاترین و به تبع آن موفق ترین آثاری است که بیش از چهل سال در کتاب های فارسی دوره ی ابتدایی جا خوش کرده است. راز این ماندگاری و توفیق چیست؟ بی شک یک اثر ادبی با تکیه بر محتوا و بافت تاریخی نمیتواند اقتدار خود را برای طولانی مدت حفظ کند؛ زیرا با گذشت بافت تاریخی و کهنه شدن مضمون و موضوع، آن اثر نیز رونق خود را می بازد و بی مصرف می شود. به نظر می رسد اشارت ها و انتظارات فرمالیستی و زبانی تعبیه شده در ساختمان شعر «باران»؛ مانند جسمیت زبان، قدرت تطبیق پذیری فراوان، ساختار اپیزودیک، موسیقی غنی، پایان پذیری خلاق و.... از عوامل توفیق شعر «باران» می باشد. در این مقاله سعی می شود این مسأله مورد بررسی قرار گیرد
شاهنامه فردوسی دربردارنده باورها، اعتقادات و اندیشه های مردمان ایران است و می توان هویت ایرانی را در آن بخوبی جست وجو کرد. یکی از مسایل با اهمیّت، رابطه زشت رویی و ویران گری در شاهنامه است. از آن جا که این باور در شاهنامه بارها آمده است، نمی توان بسادگی از آن گذشت. با توجّه به اهمیّت این موضوع، در این مقاله سعی شده است ابتدا ژرف ساخت این رابطه بیان گردد، سپس بازتاب آن در شاهنامه بررسی شود. توأم بودن زشتی و ویران گری، ریشه در دین ها و کیش های مختلف ایران باستان دارد، زیرا وقتی اهریمنِ تیره و بدبو، در جای گاه خالق موجودات معرّفی می شود - آن هم موجودات موذی و مضر- به تبع آن، هر آن چه زشتی، بدی، نقص، کژی و کاستیست، به او بازمی گردد. بنابراین چون اهریمن ویران گر است، مخلوق او نیز ویران گر است. این بن مایه در شاهنامه بارها آمده است و در همه جا افراد زشت روی، اهریمنی و ویران گر شناسانده شده اند. این اندیشه آن چنان در شاهنامه عمیق است که در بسیاری از موارد ویران گران نیز زشت رو و اهریمنی معرّفی شده اند.