نوع غنایی، وسیع ترین نوع ادبی زبان فارسی شناخته می شود که با در برگرفتن شاخه های مختلف با عواطف و احساسات انسانی رابطه دارد. منظومه سرایی عاشقانه که از مهم ترین بخش های ادب غنایی است، بستری مناسب برای پژوهش های ساختاری فراهم می کند، زیرا از یک سو با زبان غنایی و از سوی دیگر با اصول داستان نویسی سروکار دارد. عصر صفوی که دوران رشد و شکوفایی منظومه سرایی عاشقانه است، از این حیث اهمیّت قابل توجهی دارد.
خورشید و مهپاره از منظومه های نسبتاً طولانی عصر صفوی است که پژوهشگران کمتر بدان توجه داشته اند. پیرنگ کامل این اثر با داشتن چهار داستان فرعی، نگارندگان را بر آن داشت تا الگوی زبان غنایی را با استفاده از این منظومه استخراج کنند و روابط میان گونة روایی و شتاب منفی را در آن تبیین کنند. با توجه به نقش های شش گانة زبان، زمانی که گونة روایی بر راوی متمرکز است، (+) عملکرد عاطفی زبان و زمانی که کنشگران در محور توجه قرار می گیرند، (+) عملکرد ادبی زبان به اوج می رسد. از سوی دیگر شتاب منفی معلول توصیف ها، عمل ذهنی و تفسیر است. اوصاف آفاقی و بیرونی با کارکرد زبان ادبی و عمل ذهنی انواع شکوائیه، نجوی، واگویه و... با کارکرد عاطفی زبان غنایی ارتباط مستقیم دارد. کارکرد القایی نیز بسیار کم رنگ و در بخش های تعلیمی و تفسیری منظومه نمود یافته است.
الحریّة من أجمل الکلمات فی القاموس البشریّ وهی بمعنی القدرة علی التصرّف بملء الإرادة والاختیار مع صیانة حقوق الناس فی الغرب، وإضافة إلی هذه تضاف حقوق اللّه والناس فی الإسلام أیضا.والحریّة ضربان: الأول منهما الحریّة الاجتماعیّة، هی أن یکون الإنسان حرّا فی تصرفاته الفردیّة والاجتماعیة؛ أی لم یکن الآخرون مانعین فی سیره نحو نموّه وأهدافه عن طریق حَبسه وإجباره أو استثماره أو استخدامه فی الأمور. أما الثانی منهما فالحریّة الروحیّة؛ فمعناها یرجع إلی نفس الإنسان بحیث أن تکون نفسه حرّة من کل القیود السلبیة الرادعة. وهناک صلة وثیقة بین الحریّة الروحیّة والحریّة الاجتماعیّة. وعندما یصل الإنسان إلی الحریّة الروحیّة فحینئذ ستحقق له الحریّة الاجتماعیّة. فی المقال هذا، ندرس آراء نعیمه حول الحریّة المثالیّة والطُرق التی سَلْکها تهدی الإنسان المفتّش عن الحریّة إلیها فی آثاره فی المنهج الوصفی ـ التحلیلی. ونحاول أن نبیّن عوائق الوصول إلیها أیضا. والهدف الرئیس لهذه الدراسة کیفیة اقتراح نعیمه للوصول إلی الحریّة.
"شعر امیلی دیکینسن در فرانسه کاملا شناخته شده است و نیازی به معرفی ندارد. در واقع مخاطبین فرانسوی از دهه پنجاه با آثار او آشنا شده اند. اما در مجموع مترجمین آن دوره شعر دیکینسن فقط به انتقال سخن شاعر بسنده نموده اند. تنها با ترجمه های کلر مالرو از این اشعار بود که خواننده فرانسوی توانست به عمق معنای اصوات و سازماندهی بیت ها در شعردیکینسن پی ببرد. در مقابل، کلر مالرو نیازی به رعایت وزن در ترجمه های خود نمی دید. مترجم دیگری یعنی گرتود لیپ ترجمه ای درخشان به زبان آلمانی، از اشعار دیکینسن عرضه کرده است و توانسته ظرایفی را در ترجمه خود رعایت کند و به خواننده انتقال دهد که در حرکت و سازماندهی ابیات در زبان اصلی بکار رفته است. لیپ توانسته است ترجمه ای به معنای حقیقی هنری از شعر دیکینسن عرضه کند. مقاله حاضر کار این دو مترجم زن را برروی آثار امیلی دیکینسن بررسی کرده است و در آن به ملاحاظاتی پرداخته است که مترجم با آنها در زبان و وزن شعر در فرانسه، آلمانی و انگلیسی مواجه می شود. در ضمن نشان می دهد که چگونه این دو مترجم با این ملاحظات برخورد می کنند، با آنها وفق پیدا می کنند و حتی آنها را تغییر می دهند.