لاله از موضوعاتی است که در شعر اغلب شاعران به کار رفته و با توجه به رنگ و شکل ظاهریش امکان تصویر سازی بسیاری ایجاد کرده است، هدف این پژوهش، بررسی و تحلیل تصویر سازی شاعران از لاله است. هدف دیگر، ترسیم نوع نگرش شاعران به این موضوع در طول تاریخ ادب فارسی است. از سوی دیگر میزان ابتکارها و تقلیدها در این تصویر سازی و نیز تنوع تصاویر لاله مشخص می گردد.با بهره گیری از روش کتابخانه ای، 63 شاعر انتخاب، و از طریق تحلیل و طبقه بندی به بررسی تصاویر لاله در شعر این شاعران پرداخته و طبق معیار تقدم و تاخر تاریخی، تصاویر تقلیدی و ابتکاری مشخص، و با استفاده از جدول و نمودار، یافته ها عینی و ملموستر نشان داده شد.برخی از یافته های این پژوهش بدین قرار است: در شعر این شاعران، 203 تصویر گوناگون دیده می شود، رابطه لاله و رخ، لاله و ساغر، لاله و آتش و لاله و داغ در شعر آنان به ترتیب، بیشترین بسامد را دارد.فرخی و صائب بیشترین تصاویر ابتکاری را از لاله پدید آورده اند. اغلب شاعران اعم از گویندگان شعر غنایی، حماسی، تعلیمی و ... به این موضوع توجه کرده اند. ضمنا در قرنهای چهارم، پنجم و ششم قمریتصاویر لاله از تنوع بیشتری برخوردار بوده است.
چنان که از عنوان برمی آید، مسألة اصلی مقاله تعیین نقش سنائی در تاریخ تحول قصیدة فارسی است؛ نقشی که به همان اندازة «تحول در غزل فارسی» مهم است. با وجود تحقیقات پراکنده ای که در پیشینة تحقیق بدان ها پرداخته-ایم، هنوز جای تحقیقی که این بُعد شخصیت شاعری سنائی را آشکار کند، خالی بود. بدین منظور قصاید او را در دو سطح ساختار صوری (ناظر بر فرم) و نظم گفتمانی (معطوف به محتوا) بررسی کردیم و در مقایسه با سنت قصیده پردازی پیش از وی نشان دادیم که او و ناصر خسرو به عنوان نقطه های عطف تحول قصیده فارسی هستند؛ به طوری که می توان تاریخ قصیدة فارسی را به دو دورة پیش و پس از این دو شاعر تقسیم کرد. در بررسی ساختار صوری قصاید وی، به سه گونه قصیده دست یافتیم: تابع سنت قصیده پردازی، بینابین و جدید. همین گروه بندی را در بررسی گفتمانی قصاید نیز اساس قرار دادیم. نتیجة بررسی ها نشان داد که در قصاید گروه اول، چه از جهت ساختار صوری و چه محتوایی سنائی در چهار چوب «سنت» حرکت کرده است؛ در قصاید گروه دوم، حرکت او به طرف خروج از سنت (در سطح فرم و محتوا) مشاهده می شود اما چنان و چندان نیست که از مرزهای سنت خارج شده باشد و سر انجام در قصاید گروه سوم، چه به لحاظ ساختار صوری و چه محتوایی با طرحی کاملاً نو مواجه می شویم که پیش از وی (به استثنای ناصر خسرو) یا اصلاً وجود ندارد و یا قابل توجه نیست. بدین ترتیب باید سنائی را یک نقطة عطف در تاریخ تحول قصیده به شمار آورد.
یکی از معمّاهای ناگشوده مثنوی معنوی، بحث تمامی یا ناتما می آن در حیات مولاناست. عدّه ای بر این باورند که کهولت سن، بیماری و رحلت مولانا موجب شد تا مثنوی، خاصّه، آخرین قصه آن؛یعنی قصه ذات الصّور، ناتمام باقی بماند . برخی نیز معتقدند که مولانا سال ها پیش از آنکه از دار دنیا برود مثنوی را به پایان رسانده بود و هیچ بحثی را ناتمام با قی نگذا شت. نتایج این پژوهش که به شیوه تحلیل محتوا انجام شده است نشان می دهد که اتمام مثنوی نه تنها درزمان حیات مولانا صورت گرفته ، بلکه شخص وی برکتابت و نسخت آن نیز نظارت داشته و نیز قصّة ذات الصّور در آن ناتمام نمانده است و این داستان درواقع سرگذشت سلوک عارفانة سالکان و معرفت جویانی است که ماجرای عشق شان با معشوق، نه آغازی دارد و نه فرجامی.
تشخیص مؤلف، یکی از شاخه های زبان شناسی حقوقی است که در آن سعی می شود تا نویسنده متن (از متون ادبی گرفته تا حقوقی)، با توجه به ملاک هایی که هر شیوه ارائه می کند مشخص شود. از آنجا که در زبان فارسی بیشتر تلاش های صورت پذیرفته در این زمینه، در حوزه متون ادبی و بر پایه ملاک های سبکی و سلیقه ای بوده اند و از روش های مطمئن تر برای این منظور استفاده نشده است، عدم قطعیت و اختلاف نظر در مورد نتایج حاصل از آن دور از انتظار نیست. بر این اساس، مقاله حاضر پس از مرور اجمالی پیشینه مطالعات انجام گرفته در زمینه تشخیص مؤلف، به معرفی یکی از رویکردهای مطرحِ آماری موسوم به تحلیل کیوسام پرداخته و با اِعمال آن بر پاره ای از متون نثر فارسی معاصر، کارآیی شیوه مذکور را در این زبان بررسی می کند.
این که از شیخ بهایی به جز تألیفات متعدّد به زبان عربی، آثاری نیز به زبان فارسی به جا مانده، امری مسلّم است. امّا طیّ گذشت زمان آثار دیگری نیز باشتباه به وی منسوب شده است. این مقاله باختصار به معرّفی این آثار منسوب و بررسی موارد انتساب آن ها خواهد پرداخت. آثاری که در این نوشتار مورد بحث قرار گرفته است، عبارتند از: «طوطی نامه»، «نان و پنیر»، «نان و خرما»، «مثنوی شیخ ابوالپشم»، «منظومه در تعبیر رؤیا»، «مثنوی رموز اسم اعظم» و رساله منثور «پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش».
خْرَفْسْتَران موجودات زیان باری مانند اژدها، مار، مور، کژدم، موش، شیر و... هستند که اهریمن آنها را بر ضد جهان نیک آفریده است. در اوستا و متون پهلوی دستورهایی درباره مبارزه با این موجودات اهریمنی و از میان بردن آنها داده شده است. تأثیر فردوسی و شاهنامه بر فرهنگ و زبان ایرانی روشن است، امّا آنچه ضروری می نماید، آشکار کردن این نکته است که اندیشه های او و نگرشش درباره جانوران تا چه اندازه از این متون تأثیر پذیرفته است. نگارندگان در این مقاله با روش توصیفی تحلیلی به بررسی و مقایسه آن دسته از موجوداتی می پردازند که در متون دینی زرتشتیان خْرَفْسْتَر به شمار آمده اند و در شاهنامه هم از آنها نام برده شده است. این پژوهش نشان می دهد که در شاهنامه نه واژه خرفستر به کار رفته و نه به اهریمنی بودن جانوری اشاره شده است، امّا گاهی نگرش فردوسی در مورد زیانمند بودن برخی موجودات با آنچه در اوستا و متون پهلوی در این زمینه آمده، مشابه است و گاهی هم با آنها مغایرت هایی دارد. در پایان هر مبحث، به مفاهیم نمادین این جانوران در اسطوره های ملل دیگر نیز اشاره شده و اختلاف دیدگاه یا تشابهات آنها با اوستا، متون پهلوی، و شاهنامه نموده شده است.