این پژوهش منطبق بر اصول هرمنوتیکی، در پی تبیین این فرضیه است که ساخت های استعاره ای متخیله، کنش و تعاملی اساطیری دارند. چرا که میان استعاره های خلاق و اسطوره ها همواره نوعی سازگاری پنهانی وجود دارد. پس نباید پنداشت که قالب های استعاره ای تنها ساخت هایی تشبیهی - تزیینی و ابهام آفرین اند. شاعران صاحب سبک و طراز اول، می کوشند تا از طریق استعاره مفاهیم ارزنده اساطیری را که به طور فشرده در ساحت نهفته استعاره مکتوم است، بیان کنند. بر اساس دو عنصر تخیل و زبان می توان گفت اسطوره و استعاره هر دو پدیده و جریانی شاعرانه اند.
با وجود پژوهش های گوناگون صورت گرفته در حیطة فرهنگ ایران باستان، تا کنون ارتباط میان عقل و عشق و نسبت میان معرفت های ناشی از این دو،یعنی معرفت حصولی یا عقلی و معرفت حضوری یا شهودی در ایران پیش از اسلام کمتر مورد توجه قرار گرفته است. درحالی که این موضوع در فلسفه،عرفان و ادبیات و به طورکلی، فرهنگ ایران دوران اسلامی بسیار مهم و مورد توجه بوده و میان آنها در متون گوناگون جلوه های مختلفی یافتهاست. این مقاله سعی دارد با کنکاش در گاهان، کهن ترین بخش اوستا، چگونگی ارتباط میان عقل و عشق را در پایه های فکری ایرانیان باستان بررسیکند و با نگاهی ساختارگرایانه به ارتباط میان متون گوناگون، بن مایه این ارتباط را در این متن، ریگ ودا و اندیشه های سهروردی جست وجو نماید. این مقاله آشکار می سازد که به رغم نقش مرکزی خرد در گاهان و کل اوستا، عشق بدون هیچ تزاحمی در کنار آن حضوری محسوس دارد و رابطة مکمل میان آن دو برقرار است.
مولانا در مثنوی شریف و بی بدیل خویش از عقول متعدد و متفاوتی سخن به میان آورده و گاه زبان به ستایش عقل و در جای دیگر به نکوهش آن گشوده است. در این نوشتار ضمن بیان و توضیح انواع عقل در مثنوی و تشریح کارکردها و ویژگیهای آن، دلایل ستایش و نکوهش آنها بررسی شده است. نگارنده بر خلاف برخی از صاحبنظران بر این باور است که عقل جزوی نیز با تمام آفاتی که دارد در مثنوی ذاتا مذموم نیست و پرتوی یا نیمی از دریای عقل کل است و وجودی نورانی دارد؛ ولی به سبب پاره ای از ویژگیها و محدودیتها، غالبا دچار آفات نفسانی و شیطانی می شود و راه اتصال آن به دریای عقل کل تنگ و تاریک می گردد. از این گذشته، میزان برخورداری انسانها از عقل نیز متفاوت است؛ به عبارت دیگر مولانا تساوی عقول را، که بعضی از متکلمان بدان اعتقاد دارند، نمی پذیرد و آن را با استدلال رد می کند. همچنین به اعتقاد مولانا، خداوند گاه جمادات را نیز دارای عقل و فهمی آدمی گونه می کند تا قدرت و اعجاز خویش را به اثبات رساند.
شاعران متافیزیک معتقد بودند که شاعر باید مترجم رازها و اسرار ملکوتی باشد و تجلّیات طبیعت و قوانین حاکم بر علوم طبیعی را در آثار خود بیان کند. آنچه که ذوق ایجاد می کند اگر با فلسفه، اعتقادات مذهبی و عقل ممدوح در نیامیزد، شایستگی آن را نخواهد داشت که عنوان ""شعر"" به خود بگیرد.
مقدمهی مقاله ضمن بحث در پیدایش واژه متافیزیک، به زندگی سه تن از شاعران برجستهی این مکتب می پردازد. پیشرو این مکتب ""جان دان"" نام دارد که دیگر شاعران به پیروی از او و یا در پاسخ به او شعر سروده اند: جرج هربرت به تأسی از جان دان؛ و هنری وان به تأسی از هربرت شعر سروده است.
بخش دوم مقاله بستر فرهنگی و اجتماعی اشعار تغزلی متافیزیک را بررسی می کند و به بحث هایی مانند رنسانس، تغییرات سیاسی و مذهبی، و رشد مذهب پروتستان اشاره دارد.
بخش سوم به تأثیر ادبیات کلاسیک در شعر متافیزیک و به دنبال آن به قالب های جدید مطرح شده مثل غزل، مرثیه و اشعار کوتاهی که مانند جملات قصار هستند، اشاره دارد.
بخش پایانی، ویژگی های شعر متافیزیک از قبیل داشتن خطوط محکم، پر محتوا بودن ابیات و وجود استعاره های پیچیده و دور از ذهن را بحث و بررسی می کند. در ضمن نشان می دهد که چگونه افکار مذهبی به این اشعار وارد شده اند و چگونه شاعران دوره، ویژگی ها و برجستگی مکتب خود را بیان کرده اند. این تحقیق به شیوه کتابخانهای تهیه شده و مربوط به زمانی است که نگارنده برای گذراندن فرصت مطالعاتی خود در دانشگاه آکسفورد بسر می برد.
ابنبطوطه از جمله جهانگردانی است که مشاهدات و شنیدههای خود را در پایان سفر سی ساله، در سفرنامه خود به رشته تحریر درآورده است. این سفرنامه حاوی مسایل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و مذهبی دورهای از تمدّن و فرهنگ اسلامی است. در این مقاله سعی شده که به مباحث ذکر شده از دید جامعهشناسی و روانشناسی پرداخته شود. نگارنده در این مقاله مطالب سفرنامه را به بخشهای مختلف از جمله مشاهدات مستقیم و غیرمستقیم و مسموعاتی که خود شنیده یا از دیگران استماع کرده، تقسیم و مورد بررسی قرار داده است.
بایستگی استفاده از دانش های نوین ادبی در ارزیابی متون قرآنی و نوشته های برآمده از معارف قرآنی در جهان امروز بر پژوهشگران مسلمان آشکار و گریزناپذیر است. در پژوهش حاضر ساختار قصه حضرت یوسف(ع) در ترجمه تفسیر طبری با استفاده از نظریه ریخت شناسی پراپ تحت ارزیابی قرار گرفته است. برای رسیدن به نتیجه ای مناسب تر، این قصه به چهار داستان بخش شده و شخصیت ها و خویش کاری های آنها در هر داستان هدف تحلیل انتقادی قرار گرفته است. شمارگان شخصیت های قصه و چگونگی خویش کاری های آنها تطابق ساختاری این قصه را با نظریه پراپ و تبصره های نظریه او به روشنی نشان می دهد. حرکت های سه داستان از چهار داستانِ این قصه از الگوهای حرکتی شش گانه پراپ پیروی کرده است؛ تنها در داستان دوم این قصه حرکتی دو مقطعی دیده می شود که با الگوهای حرکتی پراپ هم خوانی ندارد و حرکت تازه ای به شمار می رود. پراپ در آرای خود به ریشه های دینی قصه ها توجه زیادی داشته و نظریه ریخت شناسی او در مطالعه قصه یوسف(ع) بسیار کار گر افتاده است. ازآنجاکه پراپ به ساختار ها توجه داشته نه روساخت ها و جزئیات کمّیت زای قصه ها، آرای او در مطالعه قصه هایی غیر از قصه های پریان نیز کار گشاست. نگارنده در پایان پیشنهاد می کند، با بهره گیری از آرای پراپ، همه قصه های قرآنی و تفاسیر این قصه ها ارزیابی ساختاری شوند تا ساختار بنیادین این قصه ها به دست آید.
جنگ و عوامل مؤثر بر آن از موضوعات اصلی یک اثر حماسی است و به تبع ، این موضوع بخش اعظم حماسه حکیم فرزانه توس را نیز به خود اختصاص داده است .از آن جایی که نیروی انسانی از مهم ترین عوامل تأثیر گذار بر جریان جنگ است ، شیوه رفتار فرمانده هان و سربازان اساسی ترین نقش را در تعیین جریان جنگ بر عهده دارد و شناسایی و پیش بینی رفتار این افراد مهم ترین عامل در هدایت جریان جنگ است . شناخت روحیات انسان ها ، تحلیل رفتار و پیش بینی رفتار بعدی آن ها که از موضوعات علم روانشناسی است و با آگاهی از این علم می توان رفتار افراد را برای رسیدن به هدفی خاص تحت کنترل درآورد یکی از موضوعات قابل بررسی و پژوهش درشاهنامه است ؛ به عبارت دیگر بررسی و تحلیل روانشناسی افراد نظامی در شاهنامه ما را به دانش روانشناسی این حکیم فرزانه رهنمون می شود . نشان این ادعا شخصیت های واقعی یا پرورده ذهن و اندیشه حکیم توس است که می تواند با به کارگیری اصول و تکنیک های روانشناختی به شیوه ای هوشمندانه و مدبرانه هم رفتار نیروهای خودی را تحت کنترل در آورند و هو با تخریب روحیه افراد دشمن ، مقدمات شکست آن ها را فراهم سازند. هدف پژوهش حاضر ، شناسایی و تحلیل این تکنیک ها و نحوه به کارگیری آنه به وسیله نیروهای جنگی در شاهنامه فردوسی است .
جایگاه هسته در کلمات مرکب غیر فعلی مورد توجه اکثر زبان شناسانی واقع شده است که کلمات مرکب را مورد مطالعه قرار داده اند. مثلا ویلیامز (WilliAMS 1981) جایگاه هسته را اصل قلمداد می کند و معتقد است که هسته کلمه مرکب همیشه عنصر سمت راست آن است. مطالعات دیگر زبان شناسان (مثلا سلکرک (SElkiRK 1982) لیبر (LiEbER 1983) فاب (FAAb 1988) و تن هکن (TENHACKEN 1999) نشان داد که زبان هایی هم وجود دارد که هسته کلمه مرکب آنها در سمت چپ واقع شده است (مثل ویتنامی و فرانسوی). از این رو، آنها جهت هسته را پارامتر در نظر گرفته اند که باید برای هر زبانی تثبیت شود. اما لیبر (LiEbER 1992) بر این باور است که جهت هسته نمی تواند اصل یا پارامتر قلمداد شود؛ زیرا زبان هایی هم یافت می شوند که هم کلمات مرکب راست هسته دارند و هم کلمات مرکب چپ هسته. وی معتقد است که جهت هسته در صرف (یعنی هسته کلمات مرکب) تابع جهت هسته در نحو (یعنی هسته گروه های نحوی) است. مقاله حاضر بر آن است که نشان دهد حوزه صرف از حوزه نحو متاثر است و مدعی است که عدم یک دستی در کلمات مرکب غیر فعلی دارای هسته (یعنی وجود کلمات مرکب غیر فعلی درون مرکز هسته آغازین و هسته پایانی در کنار هم در زبان فارسی) به علت عدم یک دستی در حوزه نحو، در ارتباط با گروه های نحوی است؛ به این معنی که برخی از گروه های نحوی در زبان فارسی، هسته آغازین، و بعضی هسته پایانی هستند. به عبارت دیگر، یافته های این مقاله تاییدی است بر نظریه تعامل حوزه های زبانی، به ویژه تعامل بین صرف و نحو.
طعن یا آیرونی یک آرایه ادبی و نوعِ خاصی از بیان دوپهلو است که با ایهام و ابهام متفاوت است. این آرایه در آثار مهدی اخوان ثالث جلوه ای خاص دارد و می تواند در شمار ویژگیهای سبکی او به شمار رود. هرچند آیرونی در ادبیات فارسی پرکاربرد است، منتقدان کمتر به آن توجه نشان داده اند. در مقاله حاضر انواع آیرونی و مظاهر آن در شعر مهدی اخوان ثالث بررسی می شود.
مقاله حاضر در نظر دارد تا به بررسی جایگاه و اهمیت خیال و همچنین تاثیر آن بر چهره نگاری در نقاشی ایرانی بپردازد. در این مقاله سعی بر آن است تا با بهره گیری از تفکر و نگرش عرفانی ایرانی و استفاده از آثار منظوم ادبیات پارسی و تطبیق آن با عناصر مورد اشاره در نقاشی ایرانی، تحلیلی بینامتنی ارائه گردد. در هر بخش نیز مستندات تصویری از مکاتب مختلف نقاشی ایرانی ارائه شده است تا به روشن شدن این امر که هنر تصویرگری ایران همواره و در طول تاریخ خود بهره مند از عنصر خیال بوده و با توسل به این تفکر خالق جهانی مثالی شده است، کمک نماید. بدین منظور در بخش نخست به خیال و جایگاه آن در نقاشی ایرانی پرداخته شده و در بخش های دیگر مقاله عناصر خیالی و مثالی ادبیات با چهره نگاری نقاشی ایرانی تطبیق یافته است. نتیجه حاصل از تحقیق آنکه، نقاشی ایرانی با بهره گیری از نمادها و نشانه های نهادینه شده در ادبیات منظوم که برآمده از نگرش خیال محور شاعران بوده به خلق انسان آرمانی و مثالی خود پرداخته، چنانکه این مشخصه را تا نقاشی نیمه نخست قاجار در سده سیزدهم هجری قمری به وضوح می توان شاهد بود.