طنز که از مهم ترین انواع ادبی محسوب می شود، پیشینه ای طولانی در ادبیات جهان دارد. ادبیات کودک و نوجوان به دلیل نوع خاصّ مخاطب آن، همواره محملی مناسب برای ایجاد طنز بوده است. منتقدان و پژوهشگران متعدّدی در سده اخیر، درباره طنز و انواع روش های پرورش آن، صحبت کرده اند. یکی از این نظریه پردازانِ برجسته، ایوان فوناژی است که آراء او در زمینه طنز به ویژه طنز در داستان های کودک و نوجوان -اگرچه در ایران، چندان شناخته شده نیست- در زمره بهترین، نظریه های طنز است. در این مقاله، برمبنای نظریه ایوان فوناژی و با توجّه به یکی از مهم ترین مؤلّفه های طنزپردازی او؛ یعنی عنصر «تخریب حدس» به بررسی برخی داستان های کودک در ایران که توسط مشهورترین نویسندگان این حوزه در دوره معاصر تدوین شده است از جمله فرهاد حسن زاده، شهرام شفیعی، احمد عربلو، سوسن طاقدیس و سعید هاشمی، پرداخته می شود. در نظریه فوناژی تعریفی خاص از تخریب حدس ارائه شده و برمبنای آن، برخی آثار داستانی کودک نیز تحلیل شده است.
در این مقاله، با بهره گیری از رویکردهای مرتبط به تحلیل گفتمان انتقادی، کارکرد واژه «زندیق» در طول زمان مطالعه شده است. ظاهراً این واژه در ادبیات پهلویِ ساسانی، نخستین بار در کتیبه های موبد متعصب زرتشتی، کرتیر، به کار رفته است و به مانویانی اطلاق شد که این موبد، آنان را سرکوب و کشتار می کرد. واژه «زندیق» سپس در ادبیات پهلوی، عربی و فارسی، برای طرد و سرکوب مخالفان عقیدتی به کار برده شد. احتمالاً با تلاش موبدان ساسانی، ارتباط «زند» در واژه «زندیق» با ریشه اوستائیِzan- به معنی «دانستن» پنهان شده بود، که تبیین این نظر تازه، در مقاله حاضر، مبتنی بر تقسیم بندی فوکو (1970) از روش های طرد در گفتمان بوده است. در این تحقیق روشن می گردد که بنابرالگوی سه لایه ایِ فرکلاف (1995) در تحلیل ِ گفتمانی و «بینامتنیت»، با اتکا به متون یک دوره،کارکردِ گفتمانیِ واژه ای چون «زندیق» درک نمی شود. همچنین معلوم خواهد شد که در گذرِ زمان، دامنه طرد با «زندقه»، در گفتمان ها گسترده تر می گردد و رهبران هر گفتمان در کنار پیروان خود، برای کسبِ هژمونی در ایدئولوژی خود، غالباً مخالفانشان را با اتهام «زندقه» طرد می کردند. این مدعا بنابر نظریه گفتمان لاکلائو- موفه (1985) روشن می گردد و نیز مشخص می شود که با عناصر متفاوت، مفاهیمی برای «زندیق» از همان گفتمان فقهیِ عصرساسانی تا دوره های بعدی پدید آمد و معنی و کاربرد «زندیق» از مفسر اوستا به مبدِعِ عاملِ گمراهی، هم ارز با جادوگر در گناه و... دگرگون شد. بدین ترتیب، دلالت های فقه اللغوی، بی یاریِ تحلیل گفتمان انتقادی در فهم «زندیق» و کاربردش، کارساز نیستند.
در ین پژوهش بر مبنی روش سخترگرینه کلود لوی ستروس و ب شیوه تحلیلی- توصیفی، کوشش شده ست سطوره وج ه، تقبل هی دوگنه و سختر صلی سطوره گیومرد ب توجه به رویت هی ن در متون کهن، تبیین و تحلیل شود. در ین مقله، خویشکری یزد مهر و سطوره مشی و مشینه، دو تقبل صلی سطوره گیومرد یعنی مرگ/ نوزیی و تقبل دو تفکر «فرینش یک بنی (موریی)» در مقبل «منش دوبنی (طبیعی ی گیه پیکری)» نسن تبیین می گردد و نشن دده می شود که، تقبل گیومرد ب هریمن بزتبی ز تقبل خیر و شر ست که زیربنی تفکر ثنوی یرنین ر تشکیل می دهد. همچنین نبرد پیوسته گیومرد به عنون نمینده نوع بشر ب هریمن، بینگر تدوم چرخه مرگ و زندگی ست؛ بدین صورت که گیومرد در فریند زندگی هریمن ر شکست می-دهد و ب مرگ خویش به هریمن مجل غلبه می دهد و هریمن نخوسته زمن کرنمند ر به پین می برد و شکست می خورد.
Il existe une lutte perpétuelle entre la vie et la mort dans l’œuvre mais aussi dans la vie personnelle de Hedayat. Cependant, la tendance pour la mort est plus forte chez lui et le destin de la plupart de ses protagonistes, comme le sien, aboutit à la mort. La présence perpétuelle de la mort sous toutes ses formes a été, plus ou moins, dépouillée par les critiques. Pourtant son œuvre, n’a jamais été étudiée du point de vue du destin des enfants. En effet, ces derniers n’ont pas de rôle principal dans ses ouvrages et même, ils disparaissent très tôt de la page de ses écritures. Donc, leur mort pose un point d’interrogation devant nous. Pourquoi les enfants meurent ou bien sont tués dans les ouvrages de Hedayat ? Pourquoi ils ne sont pas heureux chez lui ? Quelle est l’origine de leur funeste destin chez cet écrivain ? Ce sont les questions essentielles dont on va s’occuper dans cet article. Dans la présente recherche, en faisant allusion à la question de l’infanticide dans la mythologie et dans la littérature, nous l’examinerons dans quatre récits de Hedayat: Abji Khanoum, Guerdab, Talab-e-Amorzesh et Misanthrope. Certes, nous nous concentrons sur les causes et les origines de ce type de mort. Pour ce faire, et pour éviter les préjugés, nous nous référerons aux propos de Hedayat lui-même plutôt qu’à ceux des critiques. Ainsi, notre analyse du thème de l’infanticide va se baser sur la méthode analytique et documentaire, les théories d’Aristote et les archétypes des mythes gréco-romains.
مثنوی معنوی از جمله متن هایی است که مؤلف-راوی آن با به کارگیری مداوم فرازبان، سطوحی از حاشیه را همسو با متن به وجود آورده است؛ به طوری که در قیاس با سایر متن های کلاسیک فارسی، حاشیه پردازی مذکور به لحاظ کمیت و کیفیت، متنوع و برجسته است. حاشیه پردازی مثنوی عمدتاً به قصد ایضاح سامان یافته است، اما کارکرد «هدایتی-بازدارنده» ای که کنش ایضاح به همراه دارد، سبب شده است که مثنوی به مثابه متنی اقتدارگرا، و تعامل مؤلف-راوی آن با مخاطب یکسویه فرض شود. چنین تلقی ای حاصل شتاب زدگی در تبیین ساختار و کارکرد حاشیه، نیزکم توجهی به عوامل برسازنده آن در مثنوی است. در این نوشتار، پس از طبقه بندی مصداق های حاشیه در مثنوی، وجوه اقتدارگرایی یا اقتدارگریزی منتسب به آن، پشتوانه های این وجوه، صورت بندی و تفسیر شده است. نتیجه نشان می دهد که سبک ایضاحی مثنوی، خود دو سطح اقتدارگرایانه و اقتدارگریز دارد. در سطح اول، مؤلف-راوی با وجوهی همچون مقدمه نویسی، مثل گویی، گزارش تولید، تداوم و پایان قصه ها، پاسخ به پرسش های مقدر، تفسیر نمادها و اصطلاحات، انواع نتیجه گیری و غیره که برآمده از جبر آموزشی و نیز نظام تعلیمی مکتب خانه ای-فقاهتی است، معنا را به شکلی قطعی و یکسویه به دست مخاطب می رساند. در سطحی دیگر، با گرایش به انواع گیومه ورزی و ارجاع به متن ها و کسان، همچنین با تأسی به تلقی «کسب» باورانه در مقام پشتوانه معرفت شناسی فنا که همراه با عاملیت گریزی سوژه است، اقتدار مؤلف-راوی را به تعلیق درمی آورد. با این وصف، اولاً همه حاشیه پردازی های مثنوی و سبک ایضاحی آن اقتدارگرایانه نیست، ثانیاً آن مقدار هم که هست، لزوماً حاصل معرفت شناسی عرفانی نیست.
این مقاله با روش توصیفی-تحلیلی و با استفاده از منابع کتابخانه ای به تبیین مؤلفه های جنبش خردگرای ایرانی-شعوبیه- و مفهوم روشنفکری می پردازد و در پی پاسخ به این پرسش هاست: رویکرد روشنفکری ناصرخسرو چگونه صورت بندی می شود و اندیشه های او در دیوان قصاید تا چه اندازه با جنبش فکری شعوبیه نزدیک است؟ و شیوه ایفای نقش روشنفکری ناصرخسرو در زمینه ی تاریخ سیاسی – اجتماعی ایران آن روزگار چگونه است؟ رویکرد روشنفکری ناصرخسرو در دو بحثِ نظری و نقش عمل گرایانه ی روشنفکری قابل تحلیل است. ژرف ساخت روشنفکری در آراء ناصرخسرو بر مینای اندیشه ی خردگرایانه ی ایرانی شکل می گیرد و بر همین اساس در دفاع از حقوق و مقام انسان، معتقد به آزادی اراده، خردگرایی، تکریم مقام انسان و فردیت است. ناصرخسرو برای برون رفت از وضعیت نامطلوب روزگارش، اندیشه های روشنگرش را طرح می کند. مهمترین نقش های روشنفکری ناصرخسرو در سه ساحت سیاسی-اقتصادی، فرهنگی و دینی در تقابل با قدرت سیاسی سلاطین سلجوقی و دستگاه عقیدتی خلفای بغداد، قابل تحلیل است. او تلاش می کند با یادآوری داشته های فرهنگی و تلاش برای بازگشت به خویشتن به احیای هویت بپردازد. موانع از دیگر نقش های روشنفکری او نقد موانع آزادی، نواندیشی دینی، اعتراض به سلطه ی سیاسی سلجوقی و حاکمیت عقیدتی خلافت عباسی است.
خواجه عبدالله انصاری خالق آثار برجسته ای است که سبک جدیدی از نثر را رقم زده است، اما آثار خواجه همگی بر یک شیوه نیست و تفاوت زبان عبارت و اشارت را می توان در دو دسته از آثار وی مشاهده کرد. برخی از آثار خواجه مانند «صدمیدان» با هدف تعلیم مبانی عرفانی نوشته شده و برخی دیگر از جمله «الهی نامه» از نوع ادب غنایی است. مقاله حاضر کوشیده است با مقایسه ویژگی های بدیعی و بیانی دو اثر برجسته از این نویسنده صاحب سبک، الهی نامه و صدمیدان، به روش کتابخانه ای با هدف نشان دادن تفاوت ویژگی های بلاغی در زبان عبارت و اشارت خواجه، به مقایسه تطبیقی سبک بلاغی این دو دسته از آثار وی بپردازد. نتایج این پژوهش نشان دهنده کاربرد بیشتر اغلب آرایه های لفظی و معنوی در الهی نامه است مگر آرایه تضمین که خواجه برای اثبات سخنان خود در صدمیدان از آن بیشتر بهره برده است. همچنین تحلیل بسامدی آرایه های این دو اثر ثابت می کند که این عارف سخن شناس بر لفظ و معنا بسیار تسلط داشته و با رعایت تناسب و ارتباط بین آن ها به دو شیوه (زبان عبارت و اشارت) در زبان عرفانی رسیده است.
The progression of culture and literature in the three subsequent eras of Modernism, Postmodernism and Post Postmodernism since the late-20th-century can be considered as one of the vivid factors that has led to the chain of transformation of man. In Modernism, the superiority of authentic and governmental power over people was dominant and later in the era of Postmodernism or the late capitalism, the notion of fragmentation controlled the life of the people; but in the third one, Post Postmodernism, a freshgenus of humanism was introduced by innovative authors such as David Foster Wallace who, in his philosophy of writing, illustrates not only the pain and limitations of man but also the healing instruments. Philosophically speaking, through the critical gates of Wallace’s philosophy, the subjectivity of man is given a niche, and thanks to the opportunity he has gained in the social networks, he could have made it possible to create a type of sharing and mutual communication amongst the fragmented individuals. That is to say, all alienated and limited individuals can have the role of active agents, communicators, and producers instead of being passive watchers, readers, and one-way communicators organized by the structures of the past eras. Therefore, the present study aims to investigate David Foster Wallace’s (1962-2008) trilogy—The Broom of the System (1987), Infinite Jest (1996), and The Pale King (2011)—according to his philosophy of Post postmodernism.