ضرورت وجود پیامبراز دو منظر قابل بررسى است: 1. نیاز انسان؛ 2. وجوب لطف الهى.
فلاسفه و متکلّمان، در معناى وجوب ارسال رسولان، نظریّه هایى ارائه کرده اند؛ و بر این نظریه ها، نقدها و اشکالاتى نیز مطرح شده است. در نظر فلاسفه، وجوب به معناى ضرورت وجود و عدم انفکاک از ذات خداوند است، و لطف و کرم از صفات ذات محسوب مى شود. هرچند متکلّمان براى اثبات وجوب ارسال رسل، بر حسن و قبح عقلى تأکید مى کنند و این به معناى ضرورت و لزوم فلسفى نیست، ولى برخى بر آن عقیده اند که وجوب در نظر متکلّمان، همان معناى فلسفى را دارد.
قاعده لطف از نظر متکلّمان بزرگ شیعه همچون شیخ مفید و خواجه طوسى نقد و بررسى شده و اشکالات مربوط به نظر حکما و فلاسفه با استناد به آیات و روایات تبیین شده است.
وجوب ارسال رسل برمبناى عدل الهى نیز مورد بررسى قرار گرفته است.
مبحث فطرت، به عنوان یک مساله مستقل فلسفی و کلامی در آثار کندی، فارابی، ابن سینا و شیخ اشراق مطرح نبوده است. در اخوان الصفا برای نخستین بار در تاریخ فلسفه اسلامی، مساله فطری بودن شناخت خداوند در یک منبع فلسفی مطرح می شود. این پدیده در پرتو رویکرد کثرت گرایانه آنان در انتخاب منابع شان قابل تبیین است. ابن عربی چون برای نخستین بار چیستی فطرت را موضوع مطالعه مستقل قرار داده است، نقطه عطفی در سیر تطورات نظریه به شمار می آید. نظریه در حکیم شاه آبادی گامی بلند به پیش برمی دارد. اثبات واجب، نبوت و امامت عامه، معاد و برخی مسائل فلسفی و معرفتی دیگر با تمسک به مقتضیات فطرت، از نوآوری های وی محسوب می شود. در آثار علامه طباطبایی کارکردهای معرفتی نظریه، به نحو چشمگیری افزایش یافته و با استاد مطهری به اوج می رسد. نظریه پردازی های استاد را باید جهشی در سیر تطورات نظریه فطرت به شمار آورد. نوآوری های وی، شامل عمده مباحث اساسی فطرت می شود. ظهور نظریات رقیب، سوابق آموزشی و کثرت و تنوع حوزه مطالعاتی استاد، در زمره عوامل ظهور این نوآوری ها قرار دارد.
منطق ارسطویی (منطق حملی) از طریق ترجمه مستقیم و بی واسطه آثار ارسطو، و منطق رواقی ـ مگاری (منطق شرطی) با ترجمه غیرمستقیم و به واسطه برخی متون لاتینی جالینوس، اسکندر افرودیسی و بوئتیوس مربوط به نخستین سده های میلادی به جهان اسلام راه یافت. پس از دو قرن تلاش برای ترجمه، شرح، تقریر و تفهیم میراث منطقی یونانیان، با ظهور ابن سینا «دوره ابداع و نوآوری» فرا رسید. ابداعات منطقی و منطق های ابداعی ابن سینا، به ویژه دو نظریه «قیاس اقترانی شرطی» و «موجهات زمانی» که با تلاش های دویست ساله بعدی تا زمان خواجه نصیرالدین طوسی به کمال و استواری رسید، در سطحی است که این دوره از پژوهش های منطقی را می توان دوره «منطق سینوی» یا «منطق سینایی» نامید و بر اهمیت و استقلال آن در مقایسه با مکتب ارسطویی و مکتب رواقی ـ مگاری تأکید نمود.
نگارنده در مقاله حاضر ضمن بیان اجمالی دو نظریه یاد شده، دلایل خود را در تثبیت و اثبات ایده « منطق سینوی» ارائه می کند.
چگونگی علم به جزییات، از مسایل پیچیده فلسفی است که فیلسوفان را به نظریه پردازی واداشته است. ابن سینا که یکی از بزرگترین فیلسوفان جهان اسلام است، نظریه ارتسامی و حصولی بودن علم خدا به اشیا را به صورت کلی مطرح می کند. به باور او این امر از شگفتی هایی است که تصور آن به لطف قریحه نیاز دارد. اما این دیدگاه مورد نقد و تحلیل قرار گرفته است. این مقاله پس از طرح و تبیین نظریه، به تحلیل و نقد آن می پردازد
یکى از مسائل کلیدى در حوزه مباحث خداشناسى این است که آیا میان واجب تعالى و مخلوقات او سنخیت وجود دارد یااینکه خداوند به عنوان خالق هستى با آفریدههاى خود تباین تام دارد و هیچگونه سنخیتى با آنها ندارد؟ این مسئله مهم همواره مورد توجه متألّهان و یکى از دغدغههاى اساسى آنها بوده و هست. در این نوشتار با رویکردى تحلیلى، آراء و اندیشههاى ابنمیمون و قاضى سعید قمى در مورد این مسئله بررسى مىگردد و نشان داده مىشود که نظریه «تباین تام خالق و مخلوق» این دو اندیشمند متألّه با اشکالات عدیدهاى روبهروست و نمىتواند مورد پذیرش قرار گیرد. هدف اصلى این پژوهش بررسى ونقد نظریه تباین تام خالق و مخلوق در پرتو اندیشههاى دو تن از نمایندگان برجسته این دیدگاه است. شیوه بحث نیز بهصورت تطبیقى است؛ بدین صورت که پس از تبیین دیدگاههاى دو طرف و نقد و ارزیابى آنها مقایسه و تطبیقى میان اندیشههاى آنها صورت گرفته و نقاط اشتراک و افتراقشان بیان شده است.
برهان امکان و وجوب که گاهی به اختصار از آن به برهان ""امکان"" تعبیر می شود، یکی از استوارترین براهین عقلی بر اثبات وجود خداوند است.این برهان در میان حکمای اسلامی از اهمیت خاصی برخوردار است و به عنوان طریق فلاسفه در اثبات وجود صانع از آن یاد می شود.محور اصلی این برهان وجود ممکنات و معلولات است یعنی از طریق علم به ممکنات،بر وجود واجب و مسبب اقامه دلیل می شود.این نوع برهان بنابر تقسیم رایج میان منطق دانان،از نوع برهان انّی است. از طرفی به اعتقاد همه حکما علم به معلول محقق نمی شود مگر اینکه علم به علت قبل از آن تحقق یافته باشد. در این صورت اثبات علت از طریق دلیل انّی کاری بیهوده و بلااثر خواهد بود و براهینی که بر این پایه استوار باشند ارزش معرفتی نخواهند داشت.ابن سینا برای اثبات اعتبار معرفتی برهان امکان و وجوب،آن را نوعی برهان لمّی تلقی کرده و ملاصدرا با استفاده از دقت هایی که بوعلی در دفاع از این برهان دارد،این برهان را نوعی دلیل یقین آور در برابر دلیلی که یقین آور نیست، دانسته است.
از روش های بیان افعال خداوند در قرآن، تعلیل نمودن هر یک از آن ها به اسماء و صفات الهی است. وعد و وعید به عنوان فعلی از افعال خداوند، نیز از این امر مستثنا نیست. بنابر آیات قرآن اسماء و صفات خداوند در صدور وعد و وعید نسبت به انسان نقش اساسی دارد، گاهی این امر مستقیماً صورت می گیرد، یعنی به همراه وعد و وعید اسم یا صفتی از پروردگار بیان می گردد و گاهی از مضمون آیاتِ وعد و وعید، مفهوم صفات الهی در بیان مفسران آمده است. این پژوهش در پی دست یابی به این پرسش است که آیا مضامین وعد و وعید از مجرای صفات پروردگار دارای مراتب معنایی متفاوتی در انسان ها است؟ این مقاله درصدد است که یک یا دو اسم خاص را در مراتب مختلف وعد و وعید مربوط به انسان ها بررسی کند، به عنوان مثال: ارتباط دو اسم «غفور، رحیم» در مراتب گوناگون انسانی برای رسیدن به کمال نقش مهمی دارد، زیرا هر کدام از آنان بهره متفاوتی از این دو اسم می برند. از این رو، نام های دیگر خداوند نظیر: خالق، فاطر، رازق، مصور و ... نمی توانند جانشین این دو اسم گردند، چون معنای بسط و کمال وجود در واژه رحمت به طور کامل وجود دارد. بنابراین، پیامبران بهره بالاتری از این دو اسم نسبت به دیگران دارند. (اعراف/23). در مرتبه بعد، مومنان و مجاهدانی هستند که به رحمت الهی امیدوارند و خداوند نیز لغزش های احـتمالی آنـ ها را می بخشاید و آنها را غریق رحمت و مغفرت خویش می گرداند. (بقره/2/218). در مرتبه دیگر، گنه کارانی که متنبه شده و به سوی خدا توبه کردند نیز از رحمت و مغفرت او به میزان ظرفیت خویش برخوردار می شوند. (آل عمران/86-89). در مرتبه دیگر، رحمت الهی در مورد گنه کارانی که در گناه خویش باقی ماندند به گونه ای است که فرصت توبه برای آنان باقی مانده استو دچار عذاب استیصال نمی شوند. (کهف/57و58).