روسیه دل مشغول پاسخ به پرسشِ کهنِ ""کیستیِ خویش"" است. پاسخ های روسیه به این پرسش بر جهت گیری سیاست خارجی کشور تأثیر گذاشته است. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، مناظره کهن بر سر هویت ملی و اهداف اصلی سیاست خارجی روسیه دگرباره شدت گرفت. در 1992، نخبگانی که هویت خود را لیبرال وصف می نمودند با کوزیروف به تلاش های یلتسین برای پیوستن روسیه به اقتصاد بازار آزاد و هژمونی غرب در جهان پیوستند، اما از سوی اسلاوگرایان و اوراسیاگرایان به چالش کشیده شدند. در نتیجه با خروج لیبرال ها از قدرت و رشد اوراسیاگرایان سیاست خارجی روسیه دست خوش تغییر شد. با پایان دهه 1990 و در آغاز هزاره نو روسیه ای متجلی شد که هویت خود را نه بر اساس غرب گرایی و نه اوراسیاگرایی بلکه بر اساس احیای هویت طبیعی یا اصیل روسیه تعریف می کند. بدین ترتیب، جهت گیری سیاست خارجی روسیه یک بار دیگر دست خوش تغییرات رادیکال شد. در این پژوهش با روش تبیینی تأثیر مناظره های هویتی درونی بر سیاست خارجی روسیه بررسی شده است. پرسش آن است که لایه های هویتی چه تأثیری بر فرآیند سیاست خارجی روسیه داشته اند؟ فرضیه نگارنده این ست که ""هرکدام از لایه های هویتی آتلانتیک گرایی، اسلاوگرایی، اوراسیاگرایی و روسیه گرایی اصیل، پاسخی متمایز به پرسش کیستی روسیه داده و بر این اساس غلبه هرکدام، سبب شکل گیری بایسته هایی متفاوت در سیاست خارجی روسیه شده است"".
به رغم سکولاربودن رژیم صهیونیستی، صهیونیسم مذهبی در حال تبدیل شدن به اندیشه غالب در سیاست داخلی و خارجی آن رژیم است. در این مقاله، با استفاده از نظریه «امنیتی کردن» نشان داده می شود که صهیونیسم مذهبی به عنوان گرایش اقلیت اما قدرتمند در جریان صهیونیسم، در نتیجه بحران هویت داخلی و ادامه آسیب پذیری امنیتی این رژیم، به شکل گفتمان فراگیر درآمده و به نحو محسوسی موفق شده افکار عمومی و عملکرد رهبران سیاسی آن را در عرصه سیاست خارجی رادیکالیزه نماید. در همین راستا، دولت راست گرای نتانیاهو در شش سال گذشته با تشکیل دولت مستقل فلسطینی به شدت مخالفت کرده، بر روند شهرک سازی در اراضی اشغالی افزوده و از کاربرد هر گونه خشونت علیه مردم بی دفاع غزه ابایی نداشته است. در نتیجه این تحول، اسرائیل به طور کامل از ژست صلح طلبانه خود دست کشیده و بیش از پیش در موقعیت تهاجمی نسبت به محیط پیرامونی خود قرار گرفته است. ادامه این وضعیت هرچند ممکن است به صورت مقطعی هم گرایی در داخل جامعه اسرائیل را تقویت کند، ولی در میان مدت به آسیب پذیری و انزوای این رژیم در منطقه و جهان می انجامد.
هدف پژوهش حاضر تأملی بر سیاست گذاری آموزشی در علوم سیاسی با تاکید بر تحلیل ایدئولوژی های برنامه درسی دانشجویان رشته علوم سیاسی در دانشگاه تهران است. این تحقیق از لحاظ ماهیت کمی، از نظر هدف کاربردی و از لحاظ گردآوری داده ها توصیفی- پیمایشی می باشد. جامعه آماری شامل 500 نفر از دانشجویان تحصیلات تکمیلی در دانشگاه تهران در سال 1396 بود، که حجم نمونه با استفاده از فرمول کوکران 232 نفر تعیین. شد و با استفاده از روش نمونه گیری طبقه ای 100 مرد و 132 زن انتخاب گردید. ابزار گردآوری اطلاعات پرسشنامه استاندارد ایدئولوژی های برنامه درسی اسکایرو (2008) بود. روایی محتوایی و صوری پرسشنامه با استفاده از نظر جمعی از متخصصان و رشته علوم تربیتی به دست آمده و اعتبار پرسشنامه با استفاده از ضریب آلفای کرونباخ 88/0 محاسبه شد. به منظور تجزیه وتحلیل داده ها از آزمون فریدمن برای رتبه بندی استفاده شده است. یافته ها به طور کلی نشان می دهد که بیشترین ایدئولوژی غالب برنامه درسی دانشجویان رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران در مقطع تحصیلات تکمیلی، ایدئولوژی دانش پژوهان علمی و کارایی اجتماعی و کمترین ایدئولوژی غالب بازسازان اجتماعی و یادگیرنده محور است؛ بنابراین از آنجایی که رشته علوم سیاسی با توجه به نفس خود نیازمند دانشجویانی با ویژگی هایی همچون تفکر انتقادی، خلاقیت بالا، قدرت تجزیه و تحلیل عمیق، استقلال فکری، روابط اجتماعی گسترده و دارا بودن روحیه تغییر طلبی محیط پیرامونی و روحیه مطالبه گری و پرسش گری و... است؛ که این ویژگی ها تنها در دانشجویانی که دارای ایدئولوژی های بازسازی گرایی اجتماعی و یادگیرنده محور هستند دیده می شود. لذا ضروریست مسئولین و برنامه ریزان آموزش عالی با تغییر سیاست گذاری های آموزشی اقدامات لازم را برای جذب دانشجویانی با ایدئولوژی های بازسازان اجتماعی یا تغییر ایدئولوژی دانشجویان این رشته همسو با ایدئولوژی بازسازان اجتماعی و یادگیرنده محور به عمل آورند.
فناوری های اطلاعاتی و ارتباطاتی ، دنیای ما را دگرگون ساخته اند و دستاوردهای جدید در حال تغییر دادن کارها ، زندگی خانوادگی ، تحصیلات (آموزش) و سایر محدوده های فعالیت هستند . سیاست نیز از این تغییرات در امان نمانده است . بسیاری از نمایندگان مجلس ، استفاده گسترده ای از رایانه های شخصی ، ارتباطات اینترنتی و وب سایت در کارهایشان به عمل می آورند ، دفاتر آنها انباشته از رایانه است ؛ به گونه ای که نمی توانند بدون پردازنده ای لغت ، صفحه گسترده ها (گزارش های آماری) ، تقویم های الکترونیکی ، پایگاههای اطلاعاتی و پست الکترونیکی کار کنند .
مجموعه حوادثی چون انقلاب اسلامی، تسخیر سفارت امریکا، بحران گروگان گیری و تز ضدامریکایی ایران بعد از 1979، منجر به پدیده ای به نام ایران هراسی در جهان غرب بویژه امریکا شده است. اگرچه گمان می رفت رویکرد تعامل با غرب و توافق هسته ای در دولت یازدهم مؤلفه ایران هراسی را تضعیف نماید، ولی در عمل تغییر محسوسی در این زمینه صورت نگرفت و رویکرد تهاجمی دونالد ترامپ و افراد کابینه اش علیه تهران، حکایت از تشدید ایران هراسی در سیاست خارجی امریکا دارد. در این پژوهش، سؤال اصلی این است که دلایل، اهداف و پیامدهای ایران هراسی در سیاست خارجی امریکا در دوران پسابرجام چیست؟ فرضیه اصلی مقاله بر این است که نقش «مک کارتیسم جدید در بازار ایده ها»، «هویت دولت» و «کنش های گفتاری» از مهم ترین دلایل تداوم ایران هراسی در دوران پسابرجام محسوب می شوند که از جمله مهم ترین اهداف آن نیز «القای هزینه مند بودن رابطه با ایران به منظور جلوگیری از بهبود اوضاع اقتصادی این کشور» و «تغییر رفتار جمهوری اسلامی نسبت به برخی مسائل منطقه ای و داخلی» ارزیابی می گردد. در نهایت مهم ترین پیامدهای آن نیز می تواند «احتمال فروپاشی برجام» و «بازتولید مجدد الگوی تخاصم و دشمنی بین دو کشور» باشد
کشمکش بلوچ ها و دولت پاکستان با محور قوم گرایی بلوچ مؤلفه مهم تحولات ایالت بلوچستان به ویژه از استقلال پاکستان در سال 1947م. بوده است. اما تهاجم شوروی به افغانستان در سال 1979م. و حمله آمریکا به این کشور در سال 2001م.، و همجواری این رویدادها با ایالت بلوچستان، سلفی گرایی را به عنوان پدیده ای جدید وارد این ایالت کرد. پرسش پژوهش این است که هویت خواهی سلفی چگونه وارد ایالت بلوچستان شده و چه تأثیری بر قوم گرایی بلوچ داشته است؟ این پژوهش نشان می دهد که رویدادهای سال های 1979 تا 2001م.، ایجاد مدارس مذهبی در بلوچستان برای مقابله با شوروی، شکل گیری شورای کویته، حضور فرقه گرایان ضدشیعی، جذب بلوچ ها در گروه های فرقه گرا و القاعده و همکاری متقابل بلوچ قوم گرا با فرقه گرایان سلفی و طالبان، قوم گرایی بلوچ را تحت الشعاع قرار داده و ایالت بلوچستان را به مأمن گروه های خشونت طلب سلفی مبدل ساخته است.